جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۶ بهمن ۱۵, یکشنبه

بی اخلاقی با آب و رنگ شکوه!

فیلم « زندگی جای دیگری ست» راوی زندگی ِ
بی ریخت و بهم ریخته یک بهیار « حامد بهداد» است.
آدم غد و کم حرف و در خود فرورفته ای که مسلط به کارش است. اما در قالب یک همسر و پدر با صد من عسل هم نمی توان تحملش کرد .
او زود از کوره در می رود و در و دیوار بهم می کوبد.
همسرش « نیکی کریمی » از او جدا شده است و با مرد دیگری ازدواج کرده است.
بچه ها علی رغم دلتنگی اجازه دیدن مادرشان را ندارند.
او برای مراقبت از بچه ها زن کارگری « یکتا ناصر» را صیغه کرده است.
یکتا ناصر « زن صیغه ای» خیلی پابند مراعات حدود شرعی ست.
نیکی کریمی سوگند می خورد که هرگز به شوهر سابقش خیانت نکرده است و شوهر جدیدش را پس از جدایی از شوهر سابقش ملاقات کرده است.
روابط آدم های فیلم ظاهرا همه بر اساس شرع و اخلاق است و هر چهار شخصیت اصلی فیلم ، حامد بهداد ، نیکی کریمی ، یکتا ناصر و پارسا پیروزفر ، کم و بیش آدم های پابند به اصول شرع و اخلاق به نظر می رسند.
قسمت تکان دهنده فیلم پایان آن است.
بهیار که مبتلا به تومور مغزی ست و سه ماه بیشتر زنده نمی ماند تصمیم می گیرد اتهام شوهر ِ همسر سابقش، حمل مواد مخدر، را به گردن بگیرد و به جای او اعدام شود.
و این تنها راه حل ممکنی ست که او برای سر و سامان آدم های اطرافش پیدا می کند.
راه حلی از روی استیصال و درماندگی با ظاهری باشکوه و اخلاقی ولی عمیقا غیر اخلاقی.
به عنوان بیننده نمی توانم بگویم فیلم در حال تبلیغ چنین راه حل هایی ست ، که اگر باشد جای بسی تاسف و ترس دارد،  فقط می توانم بگویم  برای من ، فیلم به درستی گره کور و باز نشدنی جامعه ای به بن بست رسیده در اخلاق شرعی را نشان می دهد که آدم هایش چاره ای جز گریز زدن به چنین راه حل هایی پیدا نمی کندد.
جامعه ملزم به رعایت اخلاق شرعی ست ... اخلاق ساختاری و در هزارتوی بهم پیچیده ی این اخلاق شرعی ست که آدم ها اخلاق انسانی را از دست می دهند و بدتر از آن حتی آن را می ستایند.
برای رها شدن از بن بست ، صورت های اصلی مسئله گم و فراموش می شوند .
چرا حکم اعدام برای مواد مخدر؟
چرا نه امید به درمان .... چرا نه امید به حتی معجزه آن هم در ساختار دینی که به معجزه باور دارد؟
چرا نه امید به عدالت و رفع اتهام ... چرا نه امید به تغییر این بی عدالتی هولناک در حکم اعدام برای اتهاماتی این چنین؟
جامعه ای که ملزم به رعایت اخلاق شرعی می شود بی گمان در خطر سقوط به ورطه چاره جویی های غیر اخلاقی ست همراه با توهمات انسانی و باشکوه بودن.
شاید بر تصمیمات ماخوذ از سر استیصال و درماندگی بتوان آب و رنگ شکوه زد اما هرگز نمی توان آن را ستایش و تائید کرد.
***********
حامد بهداد در بازآفرینی شخصیت مرد غد و نچسب موفق است.
نیکی کریمی مثل همیشه یک خط راست . نه فرودی ، نه فرازی . صدای کلیشه ای ، حضور کلیشه ای.
پارسا پیروزفر علی رغم کوتاه بودن نقش خوب.
یکتا ناصر به لطف شخصیت پردازی قوی ، ملموس و قابل تامل.


۱۳۹۶ بهمن ۱۳, جمعه

« آبا جان ، زندگی در فواصل ثانیه ها!»

فیلم خوب می تونه فیلمی باشه که همه چیزش آشنا ست .از آدم هاش تا ماجراهای آدم هاش.
از یه معلم معتاد و خشن که قیافه آدم درست ها رو می گیره تا یه کفتر باز بی عار که همش لاف غیرت می زنه .... چیزی که نداره.
از دختر جونی که بین گازانبر سنت و آینده دست و پا می زنه ، می ترسه ، یه کمی مماشات می کنه ، یه کمی دروغ می گه و خوب البته که آخرش راه خودش رو می ره ... هرچند خاکی.
تا زن های خونه داری که همش در حال جیز و پر زدن بین رگ های غیرت بیرون زده هستن ...
مردهایی که حق مسلم شونه های و هوی و شر و تنش به پا کنن سر غیرت شون .
زن هایی که وظیفه شونه بسوزن و بسازن ... راهی جز خاک بر سر ریختن براشون متصور نیست.
بچه هایی که به سادگی می تونن قربانی یه خودخواهی بشن ... یه اشتباهه ابلهانه از یه بزرگتر ِ احمق ... احمق های همیشه حق به جانب.
و البته آبا جان ... آبا جان که وسط این مجموعه مصیبت دو دستی زندگی رو نگه داشته .... برای همه ... برای همه .
فیلم آبا جان آشنا بود برام ... مثل هوا با تن برگ.
گمونم آبا جان آشنای هر ایرانی باشه .... هر کسی که فصلی از زندگی در این سرزمین رو داشته .
هر کسی که زندگی تحت شرایط سه ثانیه رو چشیده.
فاصله بین خنده و گریه مون سه ثانیه ست .... فاصله بین جشن و عزا مون سه ثانیه ،
فاصله بین زندگی و مرگ مون سه ثانیه ... در سرزمینی که فاصله بین دو نقطه شدت سه ثانیه است فقط آدم هایی مثل آبا جان می تونن تار و پود زندگی رو نگه دارن و نذارن از هم پاره بشه.
آبا جان منو یاد خاله بیرجندی می ندازه ... یاد مادر بزرگم ... یاد بی بی خدیجه تو کلاردشت ... یاد حاج خانم تو یزد ... یاد مادر بزرگ ثریا تو ارومیه .... یاد اون خانم تو بوشهر ....
آبا جان یک شخصیت خاص نیست ، یک روحیه است ... روحیه ای که زندگی رو دو دستی چسبیده ... برای همه ... برای همه ...


۱۳۹۶ بهمن ۱۲, پنجشنبه

گاومیش

دیشب یه مستند رازبقا دیدم در مورد حیوانات افریقا.
یعنی چارچوب تنم می لرزید.
از چی؟
از این درندگی و بدبختی که تو ذات هستی هست.
اینکه برای زنده موندن یا باس پاره کنی و یا فرار.
اینکه دنیای حیوانات گویی ایینه ایست از دنیای ادم ها.
بعضی ها خصلت کفتار دارن، بعضی خصلت شیر و شغال و گاومیش.
بعضی ها یه لقمه هستن ، بعضی ها لقمه گلوگیر هستن و بعضی دیگر لقمه هیچ گلویی نیستن ... فقط تیکه پاره می شن و تیکه پاره می کنن.
این مفاهیم سمبلیک هم که به حیوانات دادیم فرع داستانه.
اینکه شیر سلطان جنگله و عقاب پادشاه اسمان و این چیزا.
شیر بیچاره فکش شکسته بود . نمی تونست غذا بخوره.
جلو چشم بقیه شیرا که داشتن غذا می خوردن از گرسنگی جون داد ، مرد.
یه صحنه شکار گذاشت از حمله دو شیر به یه گاومیش.
شیرها حسابی گاومیش رو زخمی کردن اما یهو گاومیشه دو تا شاخ زد به دو تا شیرا.
یکی شون فکش شکست ، یکی دیگه شون چش و چارش ناکار شد.
هیچی دیگه اخرش هر سه داغون و پاره پاره رفتن.
لقمه هم نشدن ، فقط هم دیگه رو داغون کردن.
گمونم اخرش گاومیشه از خونریزی بمیره، شیرا از گرسنگی.
اینو که می دیدم صدایی تو سرم می گفت:
صبا تو عینهو همین گاومیش هستی!
لقمه کسی نمی شی اما تیکه پاره می شی و تیکه پاره می کنی ...
بچه که بودم خودم رو عقاب و پلنگ و قو و اسب کهر و از اینجور حیونای خوشگل و خوشتیپ تصور می کردم.
الان اما گاومیش با دو شاخ که از سنگ سخت ترن ... خدایی بدجوری شاخ می زنم! 
تو دنیای وحش ... تو هستی خوشگل و خوش تیپ فرع ماجرا ست .
اصل و اشتراک ماجرای همه مون از ادمیزاد تا حیوانات چیز دیگه ای هست.
بدبختی بودن ، مشقت ماندن!

۱۳۹۶ بهمن ۷, شنبه

کفش دوزکی که خرمگس شد!

از مو بپرسن حیوان درونت چیه؟
موگوم:
دروم خرمگس مروم! 
یه کفش دوزک بودم که داره دگردیسی پیدا می کنه به خرمگس ... به خدا.
خوندین کتابش رو ؟
هجده ساله بودم که خوندمش ... زیر کولر با بستنی .. تو یه تابستون داغ ... تو رختخوابم قلت می زدم و می خوندم و بستنی لیس می زدم .... دارم فکر می کنم اون زمان چی از این رمان فهمیدم ؟ .... هیچی .... مطلقا هیچی .... حالا اما دارم زندگیش می کنم.
آرتور که خرمگس شد ... اما که دیر رسید!


مهارتی به نام دورویی!

یکی از خوش شانسی های آدم تو غربت داشتن دوستان محلی با تجربه است.
کسانی که روحیات مردم محلی رو می دونن و به شمای غریبه می گن:
اوه ، مواظب باش صبا ! ... این لبخندها و گرم دست دادن ها اینجا همیشه به معنی خوشامد گویی نیست!
ماجرا :
تجربه عجیب و شوک آوری داشتم.
دیروز قبل از جلسه خصوصی با رئیس ، همکارهام گرم تر از همیشه باهم دست دادن ... لبخندهاشون پررنگ تر و دوستانه تر از همیشه بود.
آرزوی آخر هفته خوب برام کردن.
با خودم داشتم فکر می کردم : واااای تو چه محیط دوست داشتنی و صمیمانه ای دارم کار می کنم ... چه همکارهای خوبی دارم ... خدا رو شکر!
آقا رفتم تو اتاق رئیس .
ازم راجع به کار پرسید . اینکه مشکلی با همکارهام دارم یا نه .
گفتم : خوبه ... مشکل خاصی ندارم ... گاهی سوئ تفاهماتی هست ولی به نظرم عادیه .
هرکسی روحیاتی داره و خوب طبیعی هست که هماهنگ شدن روحیات مختلف باهم گاهی همراه با سوئ تفاهماتی هست.
با تعجب نگاهم کرد و یواش یواش شروع کرد به بیان حرف هایی که دو همکارم در موردم گفته بودن.
واقعا شوک آور بود.
بعد از دو سه مورد حرف رئیس رو قطع کردم و گفتم:
من واقعا شوکه هستم ... ازتون خواهش می کنم یه جلسه عمومی بذارین ... من الان چی می تونم بگم؟ ... اونها ادعاهایی کردن که حتی شنیدنش برای من عجیبه ... وقتی می تونم پاسخ بدم که خودشون هم باشن.
رودر رو ، مستقیم و روشن .
من کسی نیستم که پشت سر همکارم حرف بزنم.
رئیس تا بناگوش سرخ شده بود و گفت :
من هم همینطور.
گفتم :
پس اجازه بدین هر دو نفرشون بیان.
من رقابت در محیط کاری رو درک می کنم اما از یه جایی به بعد دیگه رقابت نیست ، تخریب یکدیگر هست.
این چیزی که من دارم می شنوم اسمش تخریبه ... داستان هم از من شروع نشده.
خودتون می دونین، دو نفر از این تیم مدام در حال بدگویی پشت سر هم و تخریب همدیگه هستن.
مدام تلاش می کنن از بقیه تیم یار گیری کنن .
خوب من هم به هر دوشون گفتم که اصلن این روش برام جالب نیست.
این یکی مدام سعی می کنه اخبار اون یکی رو از من بگیره و برعکس.
من وارد این بازی نشدم و نمی شم و خوب به نظر این مطلوب هیچکدومشون نیست.
این وضعیت به کل تیم داره آسیب می زنه.
تیم دوپاره شده .
یه خورده سکوت کرد و گفت:
ازتون می خوام که در این مورد حرفی باهشون نزنین . به روشون نیارین . و بعد حرف رو عوض کرد.
بگذریم.
از جلسه اومدم بیرون ... هنوز شوکه بودم.
شام با صاحب خونم رفتیم بیرون .
احوالم رو پرسید.
یک کمی براش از جلسه گفتم.
هنوز چند جمله بیشتر نگفته بودم که لبخندی زد و گفت:
آآآآه بله خانم جوان، باید خیلی مراقب باشین.
رفتار دوستانه همیشه به معنای باور دوستانه نیست.
در محیط کاری باید خیلی مراقب بود .... به ویژه یک زن !
حسادت کاری میان مردها رایجه ... حضور یه زن این حسادت رو تشدید می کنه.
اونها انتظار دارن شما به طور مشخص تو دسته اونها باشید.
تحمل یه زن به عنوان یه همکار برای مردها آسون نیست اونها از یه زن بیشتر انتظار هم گروهی دارن تا همکاری.
مراقب باشید ! ... با همه شون دوستانه باقی بمانید اما مسائل رو با هشون در میون نذارین .مستقیم برین پیش رئیس .
و یادتون باشه دست دادن و لبخند زدن همکارهاتون می تونه نشانه ای از شدت سم پاشی شون باشه ... هر چه دست دادن ها گرم تر ، سم پاشی شدیدتر!
خوب راست و صداقتش احساس می کنم مهارتی جدید رو در زندگی دارم یاد می گیرم.
دورویی!

۱۳۹۶ بهمن ۶, جمعه

شیشه های رفلکس و آلزایمر خودخواسته

از من به شما نصیحت هیچ وقت جلوی یه شیشه رفلکس به خودتون نگاه خریدار نکنین مخصوصا پنجره های رفلکس شرکتی که توش کار می کنین. چون ممکنه اون ورش ریس تون نشسته باشه و حرکات غریب شما رو ببینه.
چرا اینو می گم ؟
چون الان به سر خودم اومد.
نمی دونم به کدوم سوراخی خودم رو پنهون کنم از خجالت.
ماجرا:
بیلان نیم ساله ست.
گفتن بیاین که ریس می خواد بیلان بگیره از تون.
ما هم از شانتیه خاکی و خولی عینهو از جنگ برگشته ها رفتیم شرکت.
بیرون ساختمون گفتم بذار یه خورده راست و ریست کنم خودمو.
لامصب شیشه پنجره هم عینهو اینه دل معصومین ... صاف و تمیز.
از اون اینه ها که ادم وقتی مقابلش وامیسته نمی تونه ازش دل بکنه ... محو و حیرون خودش می شه.
هیچی دیگه هی جلوش خودمون رو تکوندیم و از زاویه های مختلف خودمون رو برانداز کردیم و هی قربون صدقه خودمون شدیم و بوسه ها برای خودمون فرستادیم.
یهو صدا زدنمون که بیا جلسه شروع شد.
اقا رفتیم تو اتاق دیدم پنجره لامصب هم جلو صندلی ریسه.
یعنی نفسم بند اومد از اون حرکاتی که کرده بودم.
فقط دیگه سپردم به رحم روزگار و شانس و تصادف.
ایشاالله که همش رو ندیده!
رفتم تو اتاق احوال پرسی کرد پرسید چطورین؟
گفتم خوبم .
گفت بله به نظر تو فرم هستین!
می دونین،
در برابر افتضاحات اینجوری هیچ راه حلی جز تلاش برای بیخیالی و فراموشی نیست.
نکنین همچین کارایی که بعدش مجبور به تلاس برای فراموشی بشین.... الزایمر خود خواسته!
از ما گفتن بود.

۱۳۹۶ بهمن ۳, سه‌شنبه

وزارت تنهایی!

چند وقت پیش یه خبر خوندم در مورد مشکل تنهایی در انگلستان .
گویا اینقدر این مشکل حاد شده که دولت انگلستان براش یه کرسی وزارت در نظر گرفته.
خوب به نظر من « تنهایی» نه تنها مشکل انگلستان بلکه معزل امروز اروپا ست.
شاید برای دوستان ساکن ایران این موضوع خیلی ملموس نباشه ... حتی به نظر از شکم سیری و بی غمی بیاد اما واقعیتی که من اینجا دیدم چیز دیگری ست.
به نظر من تنهایی در اروپا نه تنها یه مشکل بلکه یه بیماری اجتماعی ست که از درون داره مثل موریانه تاروپود جوامع اروپایی رو می جوه.
یه سرطان رو به رشد ... به طور ویژه در سنین بالا .... بدون درمان ... آرام بخش و مسکن البته براش ساختن و توصیه می کنن.
از جایگزین کردن حیوانات خانگی تا جایگزین کردن آدم های جدید.
خوب اما شاید شما با من موافق باشین که هیچکدوم از اینها نمی تونه جایگیزین روابط مستحکم خانوادگی بشه.
خواهر و برادر ... خاله و دایی ، عمه وعمو.
تو جوامع خاورمیانه این روابط هنوز وجود داره شاید برای همین درک معزل تنهایی در اروپا برای ما یه خورده سخت باشه .... خوب به سادگی چون کمتر باهش مواجهیم.
در هر صورت
فیلم کمدی فرانسوی Brillantissime
موضوعش ترک کردن ، رها شدن و تنها شدن آدم ها ست .
راه حلش هم چیز جدیدی نیست.
همون راه حل کلیشه ای.
وقتی تنها رها می شین، اجازه ندین تنها بمونین.
زندگی تون رو متوقف یه آدم نگه ندارین.
گرچه شخصا این موضوع و راه حلش برای من جالب نیست اما نمی تونم انکار کنم که توصیه ای غیر از این هم به طور عام نمی شه کرد به آدم هایی که با شوک رها شدن و ترک شدن مواجه می شن.
دنیا با یه نفر به آخر نمی رسه!
یادمه یه خاله خونده بیرجندی داشتم همیشه با یه لهجه بامزه و دوست داشتنی می گفت:
این نشد ، یکی دیگه ... چیزی که زیاده شوهره ... زنه!
خدابیامرز خودش هم سه تا حاجی رو با دست های خودش به خاک سپرده بود 
صرفنظر از موضوع ، مایه ی طنز فیلم خوب بود.
لحظه های بامزه ... مکالمات گاه بسیار خنده دار.
در مجموع برای اونهایی که با فرهنگ فرانسوی آشنایی دارن می تونه فیلم خنده دار و مفرحی باشه.
اما مشکل طنز و کمدی اینه که خیلی وابسته به زبان و فرهنگه.
به ندرت پیش میاد یه فیلم کمدی اونقدر قوی باشه که بتونه از مرزهای زبانی و فرهنگی فرا بره.
به قول ویرجینا وولف :
« طنز اولین ره‌آوردی است که در یک زبان بیگانه نابود می‌شود. »
این حرف نه تنها در زبان و کلام بلکه در سینما هم تا حدی صادقه.
دیدن این فیلم رو به دوستان ساکن فرانسه توصیه می کنم .
براتون بامزه خواهد بود.
می تونه یه عصر خاکستری تون رو مفرح کنه و حتی صدای قهقه تون رو در لحظاتی بلند کنه.