جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۷ تیر ۲۳, شنبه

عضلات زنانه!

یکی از همکارهام زیبایی اندام کار می کنه ... از اینا که بازوهاشون مثل بادکنک قلمبه قلمبه است.
خیلی هم به بازوهاش مفتخره.
دیروز باید از روی یه داربست می گرفتیم و می رفتیم بالا .
من به سه شماره عینهو یه بچه میمون روی داربست ها پریدم و رفتم بالا.
اون اما همون پایین مونده بود و هی نگاه نگاه می کرد.
انگار داشت یه چیزی رو حساب کتاب می کرد.
با تعجب ازش پرسیدم:
چرا نمیای ؟
هیچی نگفت.
آخرش تو رودرواسی و خجالت از من سعی کرد از داربست بیاد بالا که وسط کار بین زمین و آسمون اون عضلات قلمبه ی باسنش بین میله ها گیر کرد .
یعنی مرده بودم از خنده.
تازه دوزاریم افتاد داشت چی رو تخمین می زد.
خیلی به روش نیاوردم ولی از اونا بود که جلوی من خیلی به سایز عضلاتش و قدرت بدنیش و اینا می نازید.
فقط یه فیگور بازو براش گرفتم و گفتم:
ظریف اما منعطف و فرز .
همه جا سایز به کار نمیاد.
می دونین،
تازه تو این کار دارم قابلیت های عضلات زنانه رو کشف می کنم.
در چار کلمه:
ظریف اما فرز و منعطف و مقاوم!

۱۳۹۷ تیر ۱۷, یکشنبه

« چشمهایش به رنگ فیروزه های نیشابور بود ... »

تحکم و جبروتی داشت طبیعی. 
نه از تکبر که از طبعی جدی .
زبانی کم گو اما سخت گزیده گو ... بی تکلف اما نکته بین.
گزیده گوییش به لطف سواد ادبی اش در عین برندگی، جذاب بود .
کلامش به سرنگ بیهوشی می مانست ، اولش سوزش سوزن ، آخرش بی حسی.
آدم منگ و بی حس می شد از چگالی حرفهایش.
کم حرف بود و برای شنیدن همان اندک باید حداقل شعوری در مخاطب می دید تا به شنیدن جمله ای مفتخرش کند.
در غیر اینصورت به نگاهی بسنده می کرد ... نگاهی که چشم دوختن در آن زهره شیر می خواست.
دیدارش همیشه برایم همراه با جاذبه و جذبه و تشویش بود.
خبر خاموشیش باور نکردنی بود ... چطور مرگ جرات کرده بود در چشمانش خیره شود؟ ... آیا مرگ را به جمله ای مفتخر کرده بود؟
کنجکاو بودم آخرین لحظه هایش را بدانم.
دخترش گفت:
دو روز بر تخت آرام و ساکت بود ... روز سوم آب خواست .
لیوان آب را گرفت و به تلخی نگاه کرد و به پوزخند ننوشید.
فقط گفت :
« گوارا ست ننوشیدن وهم . »
چشمهایش را بست و دیگر هرگز نگشود ... سه روز بعد پزشک آمد و گواهی فوت نوشت.
به دختر گفتم :
از مادرت می ترسیدم و در عین حال دوستش داشتم.
نشانی گورش را داد . قبرستانی در میان دره های بینالود .
گفت :
مادرم کاغذی برایت گذاشته است ... مهر و موم شده.
آمدی خبر کن به دستت برسانم.
این که گفت دلم فروریخت ... دل توی دلم نیست ... سخت کنجکاوم و بی تاب و در عین حال مضطرب ... زهره شیر می خواهد گشودن چنین کاغذی از چنان زنی.
زنی که به مسافران بینالود گیلاس می فروخت و کتاب دست نویس عطار هدیه می داد.
آه امان از نیشابور و دره های دیوانه ی بینالود.
سفری در پیش دارم .... بی شک بی بازگشت چه از نیشابور هیچگاه باز نتوان گشت از نیشابور فقط می توان دگرگونه گشت!
به یاد زنی که فقط دوبار دیدارش کردم.
زنی که بی تردید مصداقی بود از کیفیت ملاقات و نه کمیت دیدار .
بار اول میزبانم شد بر حسب اتفاق .
مسافر دره های سرسبز بینالود بودم ... شوخ و شنگ و سر به هوا .
گمان کردم زنی ساده و بیسواد و روستایی ست ... زیبا بود مثل گیلاس هایش.
دوست داشتم با زیبایی چهره اش وقت بیشتری بگذرانم ... گیلاس هایش را بهانه کردم.
پنداشتم با خرید جعبه ای به معیشتش کمک می کنم ... چه می دانستم جعبه های گیلاسش طعمه ای ست برای صید دیوانگان.
بار دوم نه بهانه گیلاس بود و نه سرسبزی دره ها ، شوق دیدارش بود بی هیچ حاشیه ای.
و او چه پذیرنده ... چه منتظر ... چه دلتنگ ... گویی از دلتنگی هزار ساله ای رهیده بود ...
و اکنون بار سوم ... ملاقت نه با نگاهش که با گورش ... شکایتی نیست از رفتن بی خبرش .... چه بی نیاز بودیم از یکدیگر در عین دلتنگی برای یکدیگر ...
https://www.youtube.com/watch?v=272Ax8frrxc

۱۳۹۷ تیر ۱۶, شنبه

از تورنتو تا مشهد!

دیشب یه دوستی که سال ها ساکن کانادا بود بهم زنگ زد.
اول فکر کردم از تورنتو زنگ می زنه بعد گفت دو ساله برگشته ایران.
ده ماه مشهده و یکی دو ماه می ره کانادا برای امور اداریش.
بهم می گفت:
صبا اینجا همه فکر می کنن من خولم برگشتم. 
هی ازم می پرسن چرا برگشتی و وقتی بهشون می گم اینجا تو همین مشهد خودمون راحت تر و خوشحال تر زندگی می کنم، هیچکی حرفم رو باور نمی کنه.
مهاجرت برای خیلی ها شده یه نقطه امید ... یه رویا و دوست ندارن رویا شون خراب بشه ... مثل خود من که فکر می کردم باید حتما برم کانادا تا زندگی رو پیدا کنم.
خوب راستش رو بخوای پیدا هم کردم اما نه اونطور که تصور می کردم.
زندگی در کانادا کمک کرد تا یه حباب شیشه ای ذهنی بشکنه .... به جای آنچه دوست دارم ببینم آنچه که هست رو ببینم.
هیچی در بیرون تغییر نکرد فقط من تغییر کردم !

۱۳۹۷ تیر ۹, شنبه

« مالکین جهان »

دیشب یه آقای سالخورده که سال ها ایران بوده و یه کمی هم فارسی بلده وقتی بهش به خاطر پیروزی فرانسه تبریک گفتم شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:
این تیم ربطی به فرانسه نداره، تیم ملی مالیه!
خانمش با دستپاچه گی گفت:
دست بردار ... این حرفا رو جلو صبا نزن .
بعد رو به من کرد و با تاکید دو بار تکرار کرد:
شنیدن این حرف رو فراموش کن!
قسمت جالب ترش اما اظهار نظرهای آقاهه در مورد تیم ایران بود در حالیکه همون اول گفت هیچی از فوتبال سر در نمیاره.
برام جالب بود که در جریان ریز اخبار ایران بود.
خودش هم گفت که هیچ چیز جز اخبار ایران براش جالب نیست و اخبار ایران رو از روی سایت ایران وایر و بی بی سی دنبال می کنه.
خیلی بی رودرواسی جلو من گفت:
چهارتا ایرانی نمی تونن کنار هم واستن و باهم کار تیمی کنن چه برسه به فوتبال.
تیم ایران هرچی داره از اون مرد پرتقالی داره.
بعد رو به بقیه کرد و ادامه داد:
یه مرد پرتقالی رفته ایران از تو روستاها استعدادها رو پیدا کرده و تیم ساخته ازشون .
همه هم تو ایران بهش حسودی می کنن و فحشش می دن.
واقعا تحمل شنیدن این حرفا برام سخت بود.
نه به خاطر پیش فرض هاش بلکه به این خاطر که :
چطور به خودشون اجازه می دن به این راحتی درباره یه مملکت دیگه اظهار نظر کنن!
اصلن چرا ایران براش جالبه؟!
چه منافعی در شرایط ایران برای این آقای جامعه شناس خارجی هست که بیست و چهار ساعت پیگیر اخبار ایران شده ؟
بعد یه جایی باز زد به وضعیت زن ها در ایران که حق رفتن به استادیوم ندارن و از این حرفا.
مردم رو تو ایران به رگبار بستن و زن ها رو کتک می زنن و غیره.
با اینکه تمام تلاشم رو کردم تا مراعات سن و سال میزبان رو بکنم ولی دیگه واقعا فرای تحملم بود.
گفتم : البته کی روش مرد بزرگی در فوتبال ایران هست و محبوب مردم.
اما پیش از او هم فوتبال ایران در آسیا قوی بوده ... پیش از او هم ایران بارها به جام جهانی صعود کرده.
مشکلات داخلی در ایران زیاده مثل هر کشور دیگه ای اما یه مشکل داره که هیچ کشور دیگه ای نداره اون هم دخالت مدام کشورهای غربی در مسائل داخلی ایرانه.
دیدن یه خورده عصبانی شدم حرف رو عوض کردن زدن رو موضوع ترکیه.
خداااا .... کلیشه ای ، سطحی و پر مدعا!
تازه این قشر به اصطلاح روشنفکر شون هست.
می گفت اردوغان تقلب کرده ... هیچ جایی در دل مردم نداره.
رفته تو دل و دهات های ترکیه رای خریده.
والله من سه سال پیش رفتم استانبول .
تو دل استانبول محبوبیت اردوغان رو میون مردم کوچه و بازار دیدم.
اینکه اردوغان خوبه یا بده رو کار ندارم اما واقعا برام تکان دهنده است کسی به این راحتی محبوبیت اردوغان در ترکیه رو انکار کنه.
دل آزار دهنده ترین قسمت حرفاش اما در مورد غرق شدن کشتی های مهاجرین سوریه در مدیترانه بود.
یکی می گفت بقیه هم تائیدش می کردن.
یه خانمی گفت :
قادر نیستن مردم کشورهاشون رو آب و غذا بدن. مردم از دست دیکتاتورهاشون فرار می کنن می خوان بیان اروپا میون راه تو مدیترانه غرق می شن. همش به خاطر یه دیکتاتور.
اینجا دیگه صدام رو بلند کردم. گفتم سئوال خاورمیانه قبل از اینکه دیکتاتورها باشن بازار اسلحه و صنعت جنگ ِ غربه .
سوریه با همین دیکتاتورش تا پیش از دخالت فرانسه و آمریکا به اسم انقلاب و آزادی ، یکی از زیباترین ، آرام ترین و مرفه ترین کشورهای منطقه خاورمیانه بود.
می دونین،
مهربونی می کنن،
مهمون نوازی اما نهایتا الگوی فکری شون بهت حسی بس آزار دهنده می ده.
حس اینکه گویی مالک همه ی جهان هستن !

۱۳۹۷ تیر ۸, جمعه

بختک!

پریشب میون خواب و بیداری نزدیک بود پریزمون واس همیشه کشیده بشه و ریق رحمت رو سربکشم.
یه وضعی که خدا نصیب هیچ زندیقی نکنه!
گمونم همش از عوارض کم خونیه.
دستام بی حس شده بود ... اکسیژن به کله ام نمی رسید و رفته بودم تو مرز فاز آلفا.
نه خواب کامل بودم و نه بیدار کامل ... برزخ به معنای واقعی کلمه.
ترکیبی از واقعیت و وهم ... در و دیوار خونه رو می دیدم اما پر از الگوهای پیچ پیچی و پرانحنا.
به سختی نفس می کشیدم ... می تونستم صدای نفس هام رو که به سختی درمیومد بشنوم.
محو الگوها شده بودم ... در حالیکه داشتم جون می کندم.
یهو به خودم نهیب زدم زنیکه داری میمیری .... هیچ کاری رو تموم نکردی ... خاک تو سرت چه وقته محو شدن در الگو هاست آخه !
توصیفش سخته ... تمام گذشته اومد جلو چشم ... 46 سال شلنگ تخته ی بی ثمر و نصف نیمه ... مادر جانم وقتی می بردم حموم و موهام رو حنا می کرد .. بعد برام از بازار رضا شکلات زنجبیلی می گرفت و نخود کشمش و اون شیرینی کاک های خوشمزه کرمونشاهی.
همه چیز مثل فیلمی که گذاشتن رو دور تند ... یه فیلم بی پایان ... بی نتیجه ... بی معنی ... مطلقا پوچ و بی سرانجام .
فیلم پر از دست بود ... دست های مهربون مادر بزرگم ... دست های قوی پدرم ... دست های هنرمند خواهرم ... دست های مطمئن برادرم ... دست های لطیف و ناز مامانم ... دست های کوچلو و معصوم پسرم ...
عجیب اینجا بود که مطمئن بودم ادامه ی این فیلم باز هم بی سرانجامه ... اما چیز وحشتناکی در تمام شدن فیلم بود ... نه به خاطر بی سرانجامی فیلم بلکه صرفا در خارج شدن از فیلم .... ترک کردن دست ها !
می دونستم در هر صورت فیلم، پایانی بی معنا خواهد داشت با این حال خارج شدن ازش وحشتناک بود .... تو اون برزخ وحشتناک هی می گفتم:
خدایا چی چی خوردم ... من می خوام برگردم تو فیلم .... نه حالا لطفا!
تمام انرژیم رو جمع کردم و متمرکزش کردم روی نفس کشیدن.
به سختی ... اما تند تند و با سماجت .
نمی دونم چقدر طول کشید اما نهایتا خودم رو برگردوندم به فاز هوشیاری .
خیلی خسته بودم اما می ترسیدم بخوابم ... می ترسیدم دوباره برگردم به همون حالت.
صبح یاد مادربزرگم افتادم ... به این حالت می گفت بختک.
می گفت از کم خونیه .
دیروز رفتم بازار تا تونستم جیگر و دل قلوه خریدم ... آبمیوه گیر و بخار پز .
از ترس تکرار کابوس بختک ... از ترس بیرون افتادن از فیلم توسط بختکی به نام کم خونی ... هرچقدر هم فیلم بی معنی باشه دوست ندارم اینجوری ترکش کنم .... وحشتناکه!
دارم فکر می کنم به این آدم هایی که می رن تو کما ... چه می دونیم چی داره به سرشون میاد تو اون حال .... بینوا آدمیزاد ... چقدر شکننده هستیم!
بعضی ها می گن شاید این دنیا جهنم دنیای دیگری ست .... من می گم از کجا معلوم تازه این بهشتمون نباشه ؟! .... اصلن بهشت و جهنم رو ولش ... فعلن که همش یه توده در هم پیچیده از زمان و مکانه .... هیچی معلوم نیست .... هیچی روشن نیست ... هیچ فرضیه ای درباره ش قابل اثبات نیست جز و فقط جز:
جبر ِ بودن !
در این توده پیچ در پیچ زمان و مکان .... صدایی تو سرم یه ریز می خونه:
در این دامگه حادثه چون افتادم؟! .....
مضحکه اما دارم فکر می کنم تنها چیزی که تو زندگی ارزش دعا کردن داره ، مرگی آرام و بی درد هست .... وقتی مرگ ناگزیر ِ زندگی ِ همه ی ما ست !

۱۳۹۷ خرداد ۱۹, شنبه

ابتذال خبری

این رسانه های فارسی زبان خارجی با این ابتذال خبری شون درباره ایران دارن خدمت بزرگی به تبلیغ امنیت گردشگری در ایران می کنن.
یه نمونه اش:
صدای آلمان اومده با آب و تاب خبر زده درباره زورگیری از یه توریست آلمانی در ایران.
مرسی واقعا ... خوبه اینطور ذره بین گذاشتین رو امنیت مسافرت در ایران طوریکه دونه به دونه ی دزدیها رو رسانه ای می کنین.
اگه قرار بود دونه به دونه دزدیها و زورگیریهای پاریس از توریست ها رو هم اینطور رسانه ای می کردین دیگه جایی برای هیچ خبر دیگه ای غیر از دزدی در پاریس تو رسانه هاتون باقی نمی موند .
هفت روی ده از دوستانم که سفر به پاریس داشتن خاطره ای از زورگیری ، دزدی و جیب بری داشتن.
می دونین ،
کیفیت ِ ابتذال و دورویی رسانه های فارسی زبون غربی در این دوران به استاندارد های تازه ای رسیده طوریکه می شه گفت یه پا عیار و ملاک سنجش ابتذال رسانه ای شدن

دلیری و دیوثی

سنسورانفجار عصبی شما رو چه نوع پالسی فعال می شه؟
منظورم اینه که چه چیز بیشتر از همه شما رو تحریک عصبی می کنه؟
آیا پیداش کردین؟
فکر می کنم لازمه پیداش کنین و به خودآگاهتون بیارینش ... این اولین قدم برای کنترل و تنظیم مجددش هست .
چرا ؟
چون چیز خطرناکیه ... می تونه کار دست تون بده ... اما وقتی بهش اگاه باشین منطقا مراقب تحریکاتش هم می شین ... با امکان کنترل بیشتر.
همه ی این مقدمه چینی برای تعریف یه ماجرا.
بعد از دو هفته برگشتم کلرمنون.
شیرینی گرفتم و یه راست رفتم احوال پرسی صاحب خونم.
تنها ست و می دونم چشم به راه یکی که از در بیاد و اون سکوت و ریتم جانفرسای تنهایی رو دقایقی باهش بشکنه و روحی تازه از زندگی بهش بده.
بچه هاش نمیان .... شاید هیچ ربطی به من نداشته باشه ولی نمی تونم انکار کنم که از پسرهاش به خاطر این همه بی مبالاتی در مورد مادرشون عصبانی هستم.
ندیده از چشم افتادن .
بگذریم.
وقتی رفتم دیدنش چشم هاش از خوشحالی برق می زد.
نفس عمیقی کشید و گفت :
آه خدا رو شکر که اینجایی ... داستان داشتم با این مسیو ایکس - مستاجر دیگه اش.
سه ماهه اجاره اش رو نمی ده .
براش نامه فرستادم . اومد در خونه به سر و صدا و تهدید که می زنم خونه ات رو داغون می کنم.
ازش می ترسم .
در حال تعریف ماجرا بود که صدای خنده های مسیو ایکس با چند نفر دیگه از تو حیاط بلند شد.
سه تا لات بی سروپا داشتن بلند بلند حرف می زدن و می خندیدن.
مسیو ایکس شده بود انتر معرکه.
با کلمات زننده ای داشت شاهکار قلدری خودش رو تعریف می کرد و به بقیه فرمول های اختصاصی ِ دیوثی یاد می داد .
اینکه :
خرین پول اجاره می دین ... مثل من برین از یه پیرزن آپارتمان اجاره کنین ، قفلش رو عوض کنین ... بعدش هم اجاره ندین ... هیچ کار نمی تونن بکنن .
صداش رو که شنیدم حالم دگرگون شد.
احساس می کردم به جای خون تو رگ هام اسید جاریه .
صورتم داشت از حرارت می سوخت.
زبونم قفل شده بود .
صاحب خونم متوجه تغییر حالم شد.
هی می پرسید:
خوبی صبا ؟ چی شد؟ 
من نمی تونستم حرف بزنم ... تو سرم فقط تصویر له کردن مسیو ایکس بود.
کاری که به هیچ وجه امکاناتش رو نداشتم ... و چه خوب که نداشتم وگرنه الان گوشه زندان بودم.
بالاخره مسیو ایکس هیکل لشش رو از تو حیاط جمع کرد و رفت .
به صاحب خونه ام گفتم.
جلو ادم های وحشی گاهی هیچ راهی جز خشونت نیست ... به نظرم این به عهده پسرهاتون هست که بیان اینجا و یه خودی جلوی این مرتیکه نشون بدن.
یه لبخند تلخی زد و گفت گرفتارن!
تو دلم گفتم ای تف به اون گرفتاری که پنج دقیقه وقت واس مادر پیر و تنهاش نداره.
با خودم دارم فکر می کنم چرا اینقدر این ماجرا منو متاثر کرده در حالیکه ربط زیادی به داستان ندارم .
متوجه می شم اول از همه از کم کاری سیستم و قانون گذار که اینطور یه پیرزن رو تنها و بی پشتوانه مقابل یک لات دیوث تنها گذاشته .
با ماجراهایی که از دوستانم شنیدم ، قوانین مالک و مستاجر اینجا واقعا عجیب و ناقص به نظر می رسه . مالک عملا قدرتی برای بیرون کردن مستاجر نداره . 
افسار قانون یه جاهایی انگار فراموش شده ... عمدا یا سهوا.
و این ترسناکه ... ترسناکه بدونی هنوز هزار حیوان وحشی، پشت نقاب صورت ها بی هیچ افسار و قید و بندی رها باقی موندن .... منتظر برای پریدن و دریدن ِ ضعیف ترها.
صدایی تو سرم می گه :
می دونی،
هیچ دیوثی در جهان آدمیزاد پست تر از قلدری و رجز خونی برای یه آدم ضعیف تر نیست .
قلدری مقابل یه بچه ، یه آدم مسن ... یه کسی که مطمئنی زورش به تو نمی رسه و چون مطمئنی زورش بهت نمی رسه دلیر می شی ... چنین دلیری را دیوثی نامند!