جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۹ تیر ۲۱, شنبه

کار و کلیشه های فقر

بعضی ها تو کارشون از جوون مایه می ذارن ... نه به چشم داشت پاداشی .
که پاداش، پیش و بیش از آنکه بیرونی باشه ، امری ست درونی .
درون باید گواهی بده به کمال ِ کاری که انجام دادی ... خودت می دونی چه کار کردی ... چقدرش اصولی بوده و چقدرش سرهم بندی و رفع مسئولیت ...رضایت از خود در درون حاصل می شه ، درون که سخت گیرترین رئیس و مدیر و کارفرمای تو ست.
از یه جایی به بعد کار دیگه امرار معاش نیست ... خود ِ خود ِ خود تو ست .
کار دیگه یک امر مادی، یک مسئولیت تحمیل شده ، یک تعهد بیرونی نیست بلکه امری ست چندوجهی ... با کارت رابطه احساسی پیدا می کنی گرچه کاملا با متدهای عقلی انجامش می دی.
آمیزه ای زیبا و عمیق از عقل و احساس .
نیکبختی بزرگی ست داشتن کاری که باهش ساعت نمی گذرونی، باهش امرار معاش نمی کنی ، باهش رفع مسئولیت نمی کنی ... بلکه باهش زندگی می کنی .... در یه تعامل عمیق با درون خودت ... کار، بستری ست برای مشاهده و مکاشفه در خود ت .
مشتری رو به چشم یک دسته اسکناس قفل شده که با چرب زبونی باید بازش کنی، نمی بینی ... مشتری خود تو ست. حتی رضایت تو ممکنه از رضایت مشتری هم سخت گیرانه تر باشه.
اینجا درست همون نقطه ای هست که بدون تلاش برای جلب رضایت مشتری، بدون تلاش و تقلا برای ارتقای شغلی، همه چیز روند صعودی پیدا می کنه ... درست مثل آسانسوری در حال صعود .... با این همه ، همچنان همه اینها فرع داستانه ... صعود، مقصود تو نیست. قله ی تو نه ارتقا شغلی که آن گواهی سخت و طاقت فرسای درون تو ست بر کار ِ تو!
شان نزول:
دیروز اسانسور یه مجتمع 14 طبقه خراب شده بود.
از اون مجتمع های داغون که کسی بهشون اهمیت نمی ده.
خانمی معلول ساکن طبقه 7 بود.
در حال بررسی مشکل بودم که اومد و گفت ساعت 2 وقت دکتر داره و ایا امیدی هست اسانسور تعمیر بشه.
بهش گفتم مشکل این اسانسور یکی دوتا نیست ، مجموعه ای ست از فرسودگی هایی که روی هم تلنبار شده . قطعات زیادی باید تعویض بشه.
گفت : بله می دونم سی ساله ساکن این ساختمون هستم و شرکت های مختلف برای این اسانسور اومدن و رفتن و هیچ کاری نکردن.
می گفت شرکت قبلی حتی پاسخ تلفن هامون رو هم نمی داد . وقتی ساکن محله های فقیر باشی هیچکس حسابت نمی کنه.
حداقل از وقتی با شرکت شما قراداد بسته شده می بینیم که میاین و روش کار می کنین و اسانسور کار می کنه .
قبلا کلن اسانسور متوقف بود الان حداقل کار می کنه .
چهارساعت بی وقفه کار کردم . کار سنگین فیزیکی.
قطعات دو در رو تعویض کردم . برای رئیسم ایمیل زدم و سفارش فوری اپراتور در دادم.
خانم ساکن طبقه 7، میومد و می رفت و نگاه می کرد و زیر لب مدام تکرار می کرد :
چه شهامتی ، چه شهامتی ...
تلاش طاقت فرسای فیزیکی من رو دید.
اینقدر که آخرش گفت لازم نیست خیلی به خودم فشار بیارم . می تونه از پله ها استفاده کنه اگه اسانسور راه نیفته.
ولی چیزی در درون من مدت ها ست که کلید خورده ... تو صورت مشتری هام عزیزترین هام رو می بینم ... هرگز، هرگز برای مادر خودم راضی نیستم با پاهای دردمندش مجبور به استفاده از پله بشه. باید آسانسور رو درست می کردم.
نمی تونستم رفع مسئولیت اداری کنم چون نمی خواستم اون خانم رو تنها بذارم.
جمله ای که گفته بود دردناک اما کاملا واقعی بود.
« وقتی ساکن محله های فقیر باشی هیچکس حسابت نمی کنه. »
می دونین،
مقابله با فقر علاوه بر لزوم سازوکارهای جمعی نیازمند تغییر رفتارهای فردی هم هست.
این کلیشه که چون فقیر هستی به حساب نمیای باید شکسته بشه ... نه با حرف بلکه با عمل، رفتار ، تعهد.
اجازه نداریم سرسری رفع مسئولیت کنیم، اجازه نداریم بی ادبانه حرف بزنیم ، اجازه نداریم محله های فقیر رو به حساب نیاریم در حالیکه همون قراردادی رو باهشون بستیم که با بقیه.
می دونین،
اجازه نداریم تسلیم کلیشه های فقر بشیم.
هرچند سخت و طاقت فرسا و واقعی هستند!
نکته نه غیر واقعی بودن کلیشه های فقر بلکه :
تغییر واقعیت است!

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

خداوند ِ بی بی صاد

اسم این متن رو گذاشتم :
« وقتی بی بی صاد از شدت آن نابسندگی تلخ عصیان می کند و خداوند بر او ظاهر می شود!!!! » 

این شما و این خداوند ِ بی بی صاد!
می دوینن،
از یه جایی به بعد دست دنیا واس آدم رو می شه.
همه کارت هاش رو انداخته رو میز ... بازی کردی ، بازی خوردی ... باختی، بردی ، کیف کردی، رودست خوردی ... دیگه کارت نو و غیرمنتظره ای نداره ... بازی می افته تو سیکل.
فوق فوقش دسته کارت اکه عوض شه .. طرح پشت شون ... نو بشه ... اصل بازی اما همونه که بود.
بعضی ها به تکرار تن می دن ... یعنی خیلی ها ... بازی ِ کار، بازی ِ پول، بازی عشق ، جوانی، خوشگلی ... شنگولی ... سرخوشی ... اما سن دیگه رفته بالا .
واس اینکه بتونی خودت رو تو بازی نگه داری باس هزارتا جفت و کلک بزنی .
آرایش ، عمل زیبایی ، تغییر دکوراسیون، مدرک ... قصه های جادویی موفقیت ، قصه های هولوگرام عشقی ... آه و اوه و قلب عاشق و تن خسته و زبان دراز و با من چه کردی و با تو چه کردم و .... تهش رو که نگاه می کنی می بینی همش ذکر مصیبت هورمون های به گل مانده است با هزار زرورق عاشقانه!
غم انگیزه ... درست تر بگم رقت انگیزه .... چی؟
تن دادن به تکرار ... به پرت کردن حواس خودت ... یه جور خودفریبی رقت انگیز.
اینکه همینه که هست ... اره درسته میز بازی همینه که هست .
بعضیا پشت میز بازی به دنیا میان و پشت همین بازی هم در حال تکرار بازی از دنیا می رن ... تلخه ... تلخ ... غم انگیز... رقت انگیز ... نه بازی بلکه قانع بودن به این بازی تکراری .... تن دادن بهش از سر درماندگی ست ... بیچارگی ... بی مایگی ِ تخیل ... آفرینش ... معنا ....تن می دی به همینه که هست چون نمی تونی معنا خلق کنی!
آره حق داری ... وقتی سرت رو از تو کارت ها می کشی بیرون و دور و برت رو نگاه می کنی هیچی غیر میز بازی نیست ... نمی بینی ... بازی نکنی چه کار کنی ؟!
این درست همون وقتی هست که بعضیای دیگه از پشت میز بلند می شن ... آدم هی نگاه می کنه ... هی نگاه می کنه و تو این اتاق هیچی نمی بینه جز یه میز بازی ... با کارت های تکراری .... تو یه چهار دیواری خالی و ساکت !
از پشت میز بلند می شه ... حالش از بازی بهم خورده ... هنر به دنیا میاد ... در و دیوار پر می شه از نقاشی ... نوشته ... شعر ... ادبیات ... کاسه کوزه رو بهم می کوبه ... اتاق رو پر می کنه از صدا ... در و دیوار پر شده از رنگ ... سرسام می گیره ... سرسام ... دیگه جایی نمونده برای نقاشی ... همه ی نقاشی ها کشیده شده ... همه ی موسیقی ها نواخته شده ... همه ی قصه ها نوشته شده ... خونده شده ... اتاق پر شده .. پر ... لبریز ... و او همچنان خالی ... نابسنده و بی تاب و تلخ ...
اتاق پر شده ... جای خالی روی این چهاردیواری باقی نمونده ... عجب بلاهتی ... خوب از همون اول باس دیوار رو می شکست ... اما دیوار سخت و سفته ... هیچی از پشتش معلوم نیست ... شکستنش غیرممکن به نظر می رسه ....
می دونین،
این درست همون لحظه ای هست که معنا متولد می شه ... پشت دیوار ... پشت دیوار رو می سازی یه چیزی باید پشت این دیوار باشه ... حتی اگه نباشه باید بسازیش .
می دونین،
خداوند معنای ِ طفلکی هست ... سخت نیازمند به ادمیزاد ... به سرکشی ادمیزاد ... ادم قانع، قاتل ِ خداوند است ... قناعت خدا رو می کشه .
خدا زاده ی وحشت است ... درد ... نابسندگی ... تلخی ... سیاهی ... سرکشی ... خداوند مخلوق ِ سرکشی آدمیزاد است ... مخلوق آن نابسندگی تلخ ِ نیازمند.
چیز عجیبیه این نیاز دوسویه ی خدا- انسان.
ادمیزاد نابسندگی تلخی ست ... نیازمند معنا و در عین حال خالق معنا .. چون معنا ی بی نیازی رو خلق کرد بی نیاز شود از آن نیازمندی تلخ خود در آغوش زاده ی خود ... خدا!

۱۳۹۹ فروردین ۳۰, شنبه

جنگ علیه کرونا و سربازان غیور!


دیشب ساعت ۱۱ شب برام ماموریت فرستادن.
یه نفر تو آسانسور گیر کرده بود.
کجا؟
la baule escoublac
یکی از بزرگترین سواحل تفریحی اروپا ... در فاصله یک ساعت از نانت.
از آنجا که تکنسین های شیردل شهر کناری از ترس کرونا خانه نشین شدن، کشیک های اونها رو هم ما، اکیپ نانت، انجام می دیم.
هوا طوفانی بود.
نیمه شب رسیدم به آدرس.
یه مجتمع شیک ساحلی درست رو به روی دریا.
پرنده پر نمی زد .
یادم افتاد از روزهای تابستون که اونجاها غلغله بود.
چه تضاد غریبی!
نگهبان اومد توضیح داد چه اتفاقی افتاده .
پسرش تو آسانسور گیر کرده بود.
درش اوردم ... پدر و پسر تشکر کردن و رفتن.
من موندم و یه اسانسور خراب که باید درستش می کردم و یه مجتمع مسکونی ِ وهم الود.
صدای زوزه باد تو ساختمون می پیچید .
حدود یک ساعت کنتکت درها رو چک کردم و رگلاژ.
فکر کردم درست شده.
خسته بودم و فکر اینکه با پای خودم ده طبقه رو همراه با جعبه ی ابزار بیام پایین، خسته ترم می کرد.
بی احتیاطی کردم و کابین رو گرفتم .
طبقه پنجم دوباره آسانسور گیر کرد و درش باز نمی شد.
نیم ساعت تو کابین نشستم . مغزم قفل کرده بود.
تکنسین کشیک که قراره مردم رو از تو آسانسور در بیاره حالا خودش گیر افتاده بود.
فکر کردم باید تا صبح تو آسانسور بشینم و منتظر بشم ساعت کاری بقیه شروع بشه تا یکی بیاد و در رو باز کنه.
بعد نیم ساعت حوصله ام سر رفت.
افتادم به جون در.
مکانیزم در رو می دونستم و بالاخره تونستم از یک باریکه جا قفل در رو باز کنم و بیام بیرون.
در راه برگشت ، کنار اون ساحل زیبای طوفانی که حالا مثل فیلم های ترسناک، فضایی وهم الود پیدا کرده بود به خودم اجازه دادم چند دقیقه ای بایستم و فقط نگاه کنم ... فقط نگاه .... فارغ از همه ی خبرها ، کتاب ها ، تئوری ها ، برنامه ها ... شوها!
شوهای کف زدن و تقدیر و تشکر !
دولت وضعیت جنگی اعلام کرده.
از طرف دولت دستور اومده شرکت های آسانسور باید با حساسیت بیشتر کارشون رو ادامه بدن بعد پنج تا از تکنسین های شهرهای اطراف نشستن تو خونه و دست از کار کشیدن .. از ترس!
همینجوریش هم تو نانت ما زیر فشار کاری بودیم که حالا باید جور دله دهات های اطراف رو هم بکشیم.
با یه همچین جوانان و سربازان غیوری فرانسه رفته به جنگ کرونا ... خجالت اوره ... مطلقا خجالت آور.
ببخشید تکرار می کنم اما:
تفاوت فلسفی فرهنگ ها در تنش ها ست که خودش رو نشون می ده.
فرهنگ های مادی شاید ابزارهای قوی داشته باشند اما در بخش انگیزه های انسانی شکننده و ضعیف هستند.
پیروزی در جنگ به دو ابزار نیاز داره ... ابزار مادی و ابزار انسانی، چیزی که من بهش می گم مولفه های معنوی ... یا همون انگیزه های انسانی.
ابزار انسانی دنیای غرب به طور خجالت اوری شکننده و ضعیف است!
جمله اخر رو با قدری عصبانیت نوشتم ... چهارده ساعت کار خود و بقیه بالاخره یه خورده رو سیستم عصبی فشار میاره .... شما ببخشید ... قصد توهین به ابا اجداد کسی نیست.
هنوز برام قابل هضم نیست عزیزان همکار چطور به خودشون اجازه دادن در این موقعیت علی رغم دستور دولت خانه نشین بشن ، مملکت شون رو رو هوا با کرونا تنها بذارن و باری مضاعف بر دوش همکاران نانتی شون بذارن.
ببخشید پرحرفی کردم ولی باید کمی حرف می زدم.

۱۳۹۸ دی ۲, دوشنبه

اون حال ِ غریب ِ پیش از سفر ...

اون حال ِ غریب ِ پیش از سفر ... اسمش رو می شه گذاشت:
مالیخولیا ی آمیخته به ملانکولیک ِ پریشان حالان ِ بی وطن!
پر از حس گذار ... گذار ِ بی بازگشت ... عینهو هوای اسفند ... پریشان و پرآشوب ... عینهو پیش درآمد نمایشی که آغازش راوی ِ پایانش هست ...
می دونین،
یه مهاجر همیشه غریبه است ... همیشه ... همیشه دلتنگ اون یکی جای دیگه.
وقتی اینجایی، فکر می کنی دلتنگ اونجایی ... وقتی اونجایی فکر می کنی دلتنگ اینجا. ولی واقعیت اینه که این حس دلتنگی هیچ ربطی نه به مهاجرت داره و نه به وطن ... ربط به پریشان حالی ِ سیتوپلاسم های سلولی داره .... به قول آن عزیز :
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
To let myself go
To let myself flow
Is the only way of being ....

۱۳۹۸ دی ۱, یکشنبه

کشیک و توفان و اعتیاد!

ادمیزاد یه مشکل بیشتر نداره اون هم کله اش هست به خدا.
دیشب ساعت 1 صبح بالاخره ول کردم و برگشتم خونه ... تلوتلو خوران ... از شدت خستگی تن ولی مگه این سر لامصبم ول می کنه .
شانس ما اسانسور اخری تو فضای باز بود ... برعکس هوا هم طوفانی.
حالا اینا ول کردن ما ول نمی کنیم.
یه خانم و اقایی از ساکنین مجتمع اومده بودن می گفتن :
خانم مهم نیست حالا دو روز بی اسانسور زندگی می کنیم ... هوا خرابه ولش کنین ... دیروقته ، اخر هفته است ... عیده ... برگردین خونتون استراحت کنین.
ولی مگه من ول کن بودم!
یعنی اعصابم سنباده کشیده می شه وقتی مجبورم کاری رو نصفه نیمه ول کنم.
هیچی دیگه شب تا صبح خواب اسانسور دیدم ... اسانسوره باهم حرف می زد ... بهتره بگم دستم می انداخت.
هی عشوه شتری می اومد که نه مشکل اونجا نیست ... حالا شاید هم اونجا باشه ... تو فردا باز بیا یه سیگار باهم می کشیم مشکلات مون رو حل و فصل می کنیم.
یه قطره بارون هم تو خوابم بود که رفته بود اسانسوره رو اتصال کوتاه کرده بود.
لامصب صداش میومد اما خودش رو نشون نمیداد تو کدوم گوری رفته این شر رو به پا کرده.
خلاصه اسانسوره و قطره بارونه دست به دست هم داده بودن شب تا صبح به من خندیدن ... الان بیدار شدم دیوانه .... کک به تنبونم افتاده کله ی صبح یک شنبه برگردم زنگ در خونه مردم رو بزنم که :
آی در رو باز کنید من با اسانسورتون یه خرده حسابی دارم باس امروز حل و فصلش کنم.
می دونین،
از یه جایی به بعد دیگه کار فقط واس معاش نیست بلکه یه جور مُسکنه .... مُسکن ِ این مغز پیچ پیچ لامصب ادمی!
کار، از یه جایی به بعد، پیچیدگی ها و پراکندگی های ذهنی و فکری رو متمرکز می کنه روی یک مسئله و دقیقا به همین خاطر هست که در کار پتانسیل یکی از وخیم ترین و شدیدترین انواع اعتیاد وجود داره.
خدا نصیب هیچکی نکنه.
به قول ان عزیز :
دردی ست غیر مردن که انرا دوا نباشد ...

۱۳۹۸ آذر ۲۶, سه‌شنبه

معشوق!

می دونین،
همیشه یک «او» یی هست که هیچ وقت «تو» نمی شه .
و تکان دهنده اینجا ست که اون «او» خود ِ تو هستی!
و آن را معشوق نامند ...

۱۳۹۸ آذر ۲۱, پنجشنبه

پنجاه و پنج سالش بود.

درباره اش زیاد می شنیدم اما فقط یک بار دیدمش ... از دور.
قد بلند و لاغر بود با صورتی تکیده و تلخ ... به همان تلخی که مادرش از زندگیش برایم تعریف کرده بود .
گاه گاهی صدای مکالمه تلفنی مادر و فرزند را می شنیدم ... عجیب و ازاردهنده بود ... محور مکالمه ها اغلب مسائل مالی بود و رنجش های مادی .
شکایت های مادر از غیبت های طولانی پسر و اعتراضات پسر درباره ناخن خشکی های مادر!
در مکالمات شان ردی از عواطف و دلبستگی احساس نمی شد با این همه من، منی که غریبه بودم، می دانستم که چقدر مادر دلبسته این یکی پسر است ... خیر ان پسر دیگری را به همسر نامهربانش بخشیده بود .
می گفت :
« دیگر برایم حکمیت فرزند ندارد ... زنش دوست ندارد مرا ببیند حرفی نیست ، خودش که سالی یکبار می تواند بیایید اما نمی اید چون زنش مرا دوست ندارد!
زندگیم را وقف این دو پسر کردم .
اولی را زنش از من گرفت ، دومی را هم زنی دیگر که دیگر زنش نیست.
یک روز دو بچه را برداشت و بی خبر رفت و از ان روز این یکی پسر هم از دست رفت ... افتاد به ورطه ی افسردگی .. »
و افسردگی گویی دروازه سرطان را به روی تنش گشوده بود ... سرطان پس از سرطان ...
دیروز زنگ زدم احوالش بپرسم ... ان زن قوی و خوددار چنان اشفته بود که هرگز پیش از این انچنانش ندیده بودم .
« پسرم مرد!»
جمله کوتاه بود و صاعقه وار ...
همه چیز تمام شده بود ... پنجاه و پنج سال زندگی ... همه ی رنج های عاطفی ... دردهای مادی ... شکایت های مالی ... تمام شد و رفت که رفت ... به زیر خاک.
حتی خاطره ای هم برای کسی باقی نگذاشت ... جز دردی برای مادری که خود، خورشیدش در حال غروب است.
و من هنوز گیج و منگ ان ...
می دانید،
علی القاعده،
به حکم عقل،
به حرمت احساس،
به شان انسان،
در پنجاه و پنج سال زندگی، ادم باید چیزهایی ... حداقل چیزک هایی غیر از رنج عاطفی، حسرت مالی و درد جسمی را هم بچشد ... چشیده باشد ...
زندگی کرده باشد!
اینطور نیست ؟
دور باد از جان عزیز ادمی ، حسرت زندگی!