جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۶ آبان ۱۸, پنجشنبه

هیولایی که آدم ها رو تبدیل به سوسک آدمخوار می کرد!

روی دیوار شهر یکی نوشته :
مکرون= مرگ فرانسه.
یه روز می رم و زیرش می نویسم:
عزیزم، فرانسه خیلی وقته که افتاده تو دهن هیولا ، سرمایه داری افسارگسیخته هیولا ست. 
هیولا داره همه مون رو می جوه و ما همچنان تو فکر گرفتن وام از بانک هستیم.
هیولا از چراغ رها شده . داره همه رو تبدیل به سوسک می کنه .... سوسک های گوشت خواری که همدیگه رو می جون و از روی هم رد می شن تا نوبت له شدن خودشون بشه.
سرمایه داری = مرگ بشریت .... مرگ شفقت انسانی.
هیولا و حقوق بشر ؟! .... آه که چه لودگی!
هیچوقت در عمرم تا این اندازه ماهیت پلید سرمایه داری افسارگسیخته رو لمس نکرده بودم.
اگه تا دیروز منتقدش بودم ، امروز دشمنش هستم.
دوستان گاهی با کنایه می گن:
خوب اگه خوشت نمیاد چرا موندی؟ ... چرا بر نمی گردی؟!
اوه نه! نه! ... اگه تا دیروز برای ماندن شک داشتم ، امروز مطمن شدم که باید بمونم.
خار باید شد در دهان این هیولا... هر چند کوچک.
دهن هیولا رو نباس ول کرد تا راحت و آسون دروغ بگه.
تنم رو در معرض شلاق هاش قرار دادم ... به انتخاب و اختیار ... راوی قصه باید درون قصه باشه.
عنوان قصه:
« هیولایی که آدم ها رو تبدیل به سوسک آدمخوار می کرد»

۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

یه خانم خوشگل تنها و یه جگوار اسپرت و..... بیچاره اروپا!

حاج خانم ( صاحب خونم) تیپ زده بیا و ببین.
دامن کوتاه قهوه ای ، شومیز نخودی، پالتوی پوست قهوه ای. با کلی زیور آلات آویز .... انگار از تو سالن مد کوکو شنل پریده بیرون.
با شیطنت یه نگاه خریدار سر تا پاش رو می کنم و می گم:
اووووف مردها رو بیچاره می کنین اینجوری مادام.
خوشش اومده اما بهم رو نمی ده. با یه لبخند ملیح می گه:
دارم میرم شهر شام بخورم میای؟
می گم : با کمال میل . فقط پنج دقیقه فرصت بدین من هم لباس عوض کنم یه کمی با کلاس شما هنماهنگ بشم.
دو تا خانم خوشگل بریم شهر رو بیچاره کنیم.
لبخندش پر رنگ تر می شه ولی بازهم روم نمی ده مبادا از حد و حدود خارج بشم .
می گه تو ماشین منتظرتم.
راه می افتیم .
خانم هشتاد و سه ساله یه رانندگی می کنه، بیا و ببین.
ماشاالله پا به گاز و دست به ویراژش خوبه.
دهنم سرویس شده.
با شیطنت هی می پرسه:
چیه! ترسیدی؟
می گم نه نه فقط خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
رانندگیتون خیلی جوانانه و اسپرته.
می گه:
جونی هام عاشق رانندگی و ماشین های اسپرت بودم.
مسافتی که طی کردم در مجموع چهار دور دور زمین می شه.
همیشه ماشین های اسپرت می گرفتم.
یه جگوار اسپرت داشتم باهش تمام اروپا رو تنها چرخیدم.
دوست دارم همچنان سربه سرش 
بذارم ...  پوسته ی بیرونی آداب وادوب طبقه ی الیتش رو ترک بندازم  و رابطه رو خودمونی کنم.
 می گم:

اوووف یه خانم خوشگل تنها و یه جگوار اسپرت و بیچاره اروپا!
می گه آره جونی هام خیلی خوشگل بودم.
می گم هنوز هم خوشگلین ... زیبایی هشتاد سالگی رو دارین.
از تو مبایلش عکس عروسیش رو نشون می ده کنار حاج آقای مرحومشون.
عینهو هنرپیشه های هالیود .... با اون کلاه های لبه دار که کج می ذاشتن رو سرشون.
می گم: لورن باکالی بودنین مادام ... یه چشمکی می زنم و ادامه می دم.
تو مهمونی ها مردها رو بیچاره می کردین.
می گه:
آره همش دورم می چرخیدن.
با شیطونی می گم:
طفلی شوهرتون.
می گه شوهرم مرد خوشبختی بود.
سی سال بیمار بود و من پرستارش.
زندگیم رو صرف بچه ها کردم و پرستاری شوهرم و شرکتم ... شرکتی که مرکز زندگی منه.
شما خانم جوان، نمی تونین تصور کنین که عشق به یه شرکت چقدر می تونه آدم رو اغنا کنه.
هیچ وقت ، هیچ مردی رو پس از شوهرم جایگیزین شرکتم نکردم.
بهش نگاه می کنم و فقط می گم:
تحسینتون می کنم.
بهش نمی گم عمیقا عشق به کار رو درک می کنم.

۱۳۹۶ آبان ۶, شنبه

یه ماجرای ساده با یه نتیجه گیری مهم!

تنها زن در کلاس هستم.
این موضوع، از لحاظ کلامی، از طرف اغلب اساتید لحاظ می شه.
موقعی که می خوان کلاس رو مخاطب قرار بدن می گن:
خانم و آقایون.
یا 
پسرها و دختره.
خوب درستش هم همینه چون من اونجا هستم و باید مثل بقیه حضورم لحاظ و مراعات بشه.
یه استاد جدید برامون اومده که صرفا به خاطر تجربه کاری بالاش فرستادن به ما درس بده.
نه سواد تئوری درستی داره و نه شعور اجتماعی درست.
بگذریم از اینکه درسی که داد از نظر تئوری کاملا اشتباه بود .
اما رفتارش هم به بدی درک علمیش هست.
این آقا موقعی که می خواد کلاس رو مخاطب قرار بده می گه :
هی پسرها !
یا
آقایون!
انگارنه انگار من هم اونجا هستم.
دیروز یکی از هم کلاسی ها با صدای بلند به ایشون یادآور شد که :
آقایون و خانم!
استاد یه پوزخندی زد و از من عذر خواهی کرد . 
من حواسم نبود ... متمرکز بودم روی فرمول اشتباه ایشون و اینکه براش توضیح بدم چرا اشتباهه.
سرم پایین بود و ناخودآگاه گفتم:
مهم نیست.
اون هم رفتارش رو تکرار کرد.
بعدش متوجه شدم که چقدر پاسخم به این وضعیت اشتباه و نابجا بوده.
چرا! مهمه ... خیلی هم مهمه !
مهمه که وقتی شما جایی هستین حضورتون نادیده گرفته نشه.
به بودنتون احترام بذارن ... لحاظ بشین ... مثل بقیه.
عمیقا به خاطر واکنش نادرستم متاسفم.
درستش این بود که از هم کلاسیم با صدای بلند به خاطر این یادآوری تشکر می کردم و محترمانه از استاد می خواستم در بیان و کلامش دقت کافی کنه.
پسرها یعنی چی؟!
حتی اگه بگه هی پسرها و هی دختره بهتر از اینه که فقط بگه آقایون.
می دونین ،
شاید به نظر کوچک و بی اهمیت برسه ولی وقتی نگاه می کنم می بینم همین چیزهای کوچک روی هم جمع می شه و آدم رو فرسوده می کنه.
به عنوان یه زن در یه رشته و یه حرفه ای که متاسفانه مردانه دسته بندی شده مدام با همچین وضعیت هایی مواجه می شم.
بخشی از انرژیم مدام باید صرف پاسخ دادن به سئوالات و حل مشکلاتی بشه که هیچ ربطی به حرفه ام نداره ، ربط به جنسیتم داره.
جنسیتی که برای دیگران مهمه نه برای خودم.
من فقط علاقه مندی شخصیم رو دنبال کردم ... هیچ وقت به این فکر نکردم که تنها زن یا اولین زن در چیزی باشم.
برام مطلقا بی اهمیته.
اولویت من ، خودم هستم و علاقمندی هام ... همین و بس.
مشکل اما جایی بروز می کنه که برای دیگران نه من و علاقه ام بلکه جنسیتم مورد توجه قرار می گیره .
این یه واقعیت ساده است که تا امروز در 46 سالگی متوجه اش نشده بودم.
امروز به لطف هشداری که هم کلاسیم به استاد داد، متوجه شدم:
نه ! 
تنها داشتن یک هدف شخصی مهم نیست ... این کافی نیست که به خودت بگی :
من یه هدف دارم و اون رو دنبال می کنم ... گوربابای بقیه و حرفاشون.
محیط و آدم های پیرامون هم مهم هستن ... خیلی ساده چون نهایتا تو در محیط و با دیگران کار می کنی.
مهم هست که دیگران رو وادار کنی حضور تو در محیط رو بپذیرن و بهش احترام بذارن ... نادیده اش نگیرن.
حرفه مردانه - زنانه یعنی چی؟!
هرکسی علاقه ای داره ... چه ربطی داره به جنسیت.
فیزیک برای هر آنکس هست که دوستش داره.
مکانیک برای هر آنکس که دوستش داره.
الگوریتم ماجرا خیلی ساده است :
1. من این حرفه رو دوست دارم.
2. من یک زن هستم.
3. یک زن رو در زبان و محاوره ، آقا یا پسر خطاب نمی کنن. خانم یا دختر خطابش می کنن.
برای درک این الگوریتم نیاز به هوش بالایی نیست .... ولی قطعا نیاز به شعور هست!
کار کردن با آدم بیشعوری که توان درک الگوریتمی به این سادگی رو نداره ، فرساینده است.
می دونین،
هیچ چیز آزار دهنده تر و نامطلوب تر از نادیده گرفته شدن نیست.
حضور شما ممکنه در رشته ای عادی نباشه اما غیرطبیعی و بی مورد نیست.
چرا؟
چون به سادگی این طبیعت شما ست. یک علاقمندی که ژن ها - طبیعت - در شما گذاشته.
شما می تونین یه مورد معمولی نباشین اما صرف علاقمندیتون نمی تونین و نباید اجازه بدین شما رو یه مورد غیرطبیعی و پرت و پلا لحاظ کنن و نادیده بگیرن .
و البته این بر شما ست که از حضور نامعمول خودتون در جمع دفاع کنید.
اجازه ندین نادیده بگیرنتون.
همین!

۱۳۹۶ مهر ۳۰, یکشنبه

همیشه ِ مغلوب!

چه دیالوگی ... دیالوگ خسرو و فرهاد .... چه صدایی ... صدای فرهاد ...چه حسی در یک صدا ... 
صدا سرشار از احساسه ... جملات قاطع و کوبنده ... باشکوه ... با این همه بی اندازه غم انگیز ... شاید به خاطر تضاد ....تضاد بین شکوه صدا و قدرت جبار ِ جهان ...
جبر جهان از شکوه صدای فرهاد پرقدرت تره .... جهان نمی سوزه ... نسوخته و نخواهد سوخت .... ما می دانیم چون دیده ایم!
صدای فرهاد تکرار می کنه :
« جهان بسوزانم از این آآآآآآه ه ه ه ه ....»
و صدایی دیگر در سرم که پیوسته زمزمه می کنه :
چه فرهادها مرده در کوه ها
چه حلاج ها رفته بر دارها ....
جهان نسوخته ... نمی سوزه .... و جبر همچنان جاری ست .... طفلکی فرهاد ... باشکوه ِ سربلند ِ همیشه ِ مغلوب .... همیشه مانا!

https://www.youtube.com/watch?v=DBKuXEzV9lw

۱۳۹۶ مهر ۲۹, شنبه

« شهروند درجه سه فرانسوی»

در بانک های فرانسه محدویت برداشت از حساب وجود داره.
به این معنی که بسته به بانک و نوع حساب، شما نمی تونین در هفته بیشتر از سقفی معین پول برداشت کنید.
خوب تا اینجاش می تونیم بگیم یک سیستم بانکی ِ تعریف شده است.
اما مشکل اینجا ست که این سقف برداشت نه تنها وابسته به حساب شما بلکه وابسته به محل تولد شما هم هست.
بله درست خوندید ، سقف برداشت نه وابسته به ملیت فرانسوی شما بلکه وابسته به محل تولد شما ست.
بذارین ماجرا رو براتون تعریف کنم تا دقیقا متوجه بشین منظورم از شهروند درجه سه فرانسوی چیه.
دوستی که بیش از سی سال ساکن فرانسه است و ملیت فرانسوی داره امروز این ماجرا رو برام تعریف کرد .
البته شبیه ماجرای او رو قبلا هم با جزئیات کمتر از دوستان ایرانی دیگه شنیده بودمم.
صداش از ناراحتی می لرزید و می گفت هیچ وقت در عمرم تا این حد تحقیر نشدم.
هیچ وقت در عمرم تا این حد از خودم ناراحت نشدم.
احساس می کنم با لبخند و در نهایت ادب به سرتا پام کثافت زدن و من هیچ توانی برای دفاع از خودم نداشتم.
پرسیدم چی شده؟
گفت:
به بانک رفتم تا برای یکی از دوستان مبلغی نه چندان زیاد پول بگیرم.
کارمند بانک بهم گفت متاسفانه از مقدار مجاز عبور کردین و این هفته دیگه امکان برداشت برای شما نیست.
با تعجب به کارمند گفتم من که حسابم مشکلی نداره و شش برابر این مبلغ توش موجودی هست. مگر حق برداشت من در هفته چقدر هست؟
کارمند عدد بسیار کمی رو گفت.
با تعجب بهش گفتم فکر می کنم اشتباه می کنید دوست من با موجودی کمتری از من در همین بانک حق برداشت هفتگیش بیش از این هست.
کارمند می گه: بله ممکنه .
با تعجب ازش پرسیدم چطور ممکنه و چرا ؟
کارمند رک و پوست کنده بهش می گه :
خوب شما اصالت ایرانی دارین در پاسپوتتون محل تولد ایران نوشته شده.
با تعجب بهش گفتم : ولی پاسپورتم فرانسوی هست.
کارمند تکرار می کنه : بله پاسپورت فرانسوی اما محل تولد تون ایران هست.
دوستم می گه : خوب دوست من هم محل تولدش خارج از فرانسه بوده. در افغانستان.
کارمند می گه : بله ولی محل تولدش ایران نیست ، افغانستانه ... شما مرد باهوشی هستید متوجه منظورم می شین.
دوستم می گه: نه متوجه نمی شم لطفا شما بگین چه تفاوتی داره.
کارمند می گه : آقای عزیز کشوری که با اسرائیل در مخاصمه هست ، برای بانک ما ریسک بالایی داره.
دوستم می گه : سیاست دولت ها چه ربطی به من داره ... من اینجا یه فرانسوی هستم با کارت و مدارک فرانسوی ... صاحب حق رای و سایر حقوق شهروندی.
کارمند رک و پوست کنده می گه:
بله البته با کارت هویت فرانسوی صاحب حق رای هستین ولی بانک سیستم خودش رو داره .
در سیستم بانکی ما این مسئله مهمه و فرانسوی با اصالت ایرانی یک مشتری با ریسک بالا محسوب می شه.
دوستم ناراحته ... هنوز هم .
خوب فکر می کنم حق داره ... یهو بعد از سی سال متوجه شده در مهد آزادی و حقوق بشر ، هنوز صاحب حقوق برار با دیگر بنی بشر نشده است.

نه برای یک بار!

یه کتاب هایی برای یه بار خوندن نیستند ، برای رجوع هستند.
نه صرفا رجوع فکری، گاهی حسی ...وقتی فرم زیبا ست.
محتوی، فکر رو تغذیه می کنه و فرم حس رو.
مثل « تاریخ بیهقی » .
تاریخ بیهقی راوی تاریخه و با این همه بیش از تاریخه ..... تاریخ بیهقی یک مرجع ادبی هم هست ، به لطف فرم .
فرمی فاخر و آراسته.
در میان متون مثال هایی اینچنین کم نیست ... در سینما اما نادره.
«شیرین » برای من یکی از اون ها ست.
اثری با ایده ای مطلقا خلاقانه و منحصر به فرد ،
جدا کردن منشائ صدا از منشائ تصویر.
و آنگاه دادن دو کیفیت متفاوت از زیبایی به این دو منشا.
زیبایی از دوکیفیت می تونه حاصل بشه،
پیراستگی
آراستگی.
آثاری که من در سینما دیدم تا پیش از «شیرین» یا بر اساس پیراستگی فرم ساخته شدن و یا آراستگی فرم.
به یاد ندارم جز « شیرین » این دو هر کیفیت زیبایی رو باهم در ساختار یک فیلم دیده باشم.
کیارستمی با جدا کردن منشا صدا و تصویر این فرصت رو به خودش ، و در نتیجه تماشگر، داده تا به هر یک کیفیتی متفاوت از زیبایی رو بده .
زیبایی ِآراستگی ، منشائ صدا.
زیبایی ِ پیراستگی ، منشائ تصویر.
بیننده مقابل تصاویری قرار می گیره در نهایت سادگی ... چهره های ساده زنانی که دارن فیلمی رو می بینن و در ساده ترین و پیراسته ترین حالت تاثیرات حسی رو در صورت هاشون بازتاب می دن .
بیننده ، تماشگر واکنش های حسی و روانی ِ دیگری ست. وجهی روانشناختی، بیش و بلکه فارغ از داستانی که شنیده می شه.
در همون حال ما به عنوان تماشاگر ، شنونده روایت و دیالوگ هایی هستیم با ادبیاتی آراسته و فاخر.
کیارستمی در «شیرین» برای تماشگر دو طعم از زیبایی رو فراهم کرده .
اما این فیلم طعم سومی هم هنوز داره.
طعمی شگفت انگیز که شاید ریشه اش در شخصیت متواضع و آزاده خود او ست.
طعم رهایی و آزادی .... کیارستمی بخش ناخودآگاه ذهن تماشگر رو در «شیرین» در آزادی و رهایی قرار می ده تا خودش تصاویر داستان رو بسازه و به این ترتیب فرصت نوعی تعامل پویا رو بین فیلم و ذهن تماشاچی فراهم می کنه.
تماشاچی یک مصرف کننده ی صرف نیست ... ذهن او ناخودآگاه در حال خلق تصاویری ست بیش و شاید حتی خارج و متفاوت از تصاویر فیلم .... یک جنب و جوش ذهنی چند لایه.
«شیرین»،
افسونی از سینما نه برای افسون ذهن بیننده با تصاویر بلکه برای مجال دادن به ذهن بیننده برای خیال و خلق .... یک تعامل ظریف، آرام و خلاقانه میان کارگردان و ذهن تماشگر.
یک تمرین هنری با فرم تصویری ساده اما نهایتا لایه های ذهنی و روانی.


https://www.youtube.com/watch?v=rZ3iwCo7_qc&index=1&list=PLL7RGkrzLEZWq1O3_g4V7YQ7vwu0HNvaP


https://www.youtube.com/watch?v=L48SruMwq58

۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه

بیماری ِ مسری

از من بپرسین می گم:
تو دنیای امروز دشوارترین و در عین حال ضروری ترین کار اینه که تسلیم بیماری واگیر و وحشتناک ِ نفرت نشی .... به ورطه تعمیم گرایی نیفتی.
آدم امروزی بیش از گذشته در معرض ضربات ِ کلامی قرار گرفته ... شبکه های اجتماعی ... گسترش روابط کلامی و فرصت های آنی برای تخلیه های حسی در قالب ِ تعمیم گرایی های فرقه ای ، قومی ، ملی، مذهبی و ...
هر روز روان مون مورد اصابت ده ها جمله و واژه هایی قرار میگیره که در نهایت بی مبالاتی به سو مون پرتاب می شن.
جمله های مملو از نفرتی که مدام تمایل به تعمیم و دسته بندی « تو» دارن.
تو به عنوان « یه زن » ، « یه مرد» ، « یه خارجی» ، « یه ایرانی» ، « یه فلان جایی» ، « یه فلان ...» .
«فلان» یعنی تعریف ... تعریف یعنی حد ... حد یعنی کوچک کردن ِ « تو» !
کوچک کردن دیگری یه ضربه ی حسی و روانیه ... یه ضربه دردناک ... حس رو تحریک می کنه .
باید خیلی آگاه بود که ضربه های کور رو با کوری پاسخ ندی.
تلاش آگاهانه مضاعفی باید که احساسات ِ مخدوش دیگری، روان ما روهم به ورطه تعمیم گرایی و نفرت نندازه.
دوستی خارجی تعریف می کرد چند وقت پیش یکی از دوستان همسرش تو یه مهمونی مست کرده بوده ... به پر حرفی و تخلیه خودش افتاده بوده.
دور بر داشته بوده که :
« ما فرانسوی ها دنیا رو متمدن کردیم ... ناپلئون ما ، شما رو متمدن کرد . ... ما برای آفریقا و آمریکای جنوبی سواد و تکنولوژی و فرهنگ و فلان بردیم ... حالا این خارجی ها اینقدر مدعی و نمک نشناس و ... باید همه شون رو بیرون ریخت برگردن به همون گند وکثافت خودشون ..... »
و زرت و پرت های زیادی دیگه .
حالا پسره یه مفلوکی که هشتش گرو نهشه .
خوب حتی شنیدنش هم برام سخت بود.
دختر فرانسوی نیست .. تحصیل کرده و بسیار با شخصیته.
برام قابل درک بود که چقدر بهش سخت گذشته ... در حضور همسرش همه جور توهین و تحقیری رو شنیده ... همسرش هم ایستاده و سرش رو انداخته پایین .
دختر می گفت انتظار داشتم از خونه بندازش بیرون ... انتظار داشتم رابطه اش رو باهش قطع کنه اما هیچکدوم از این کارها رو نکرد.
فقط گفت :
ولش کن! ... اهمیت نده.
دختر می گفت :
حالم داره از همه چیز بهم می خوره ... خسته ام ... همسرم رو دوست دارم اما احساس می کنم پشتم رو خالی کرده ... دارم به برگشتن فکر می کنم ... رها کردن همه چیزِ اینجا ... نمی فهمم چطور می تونه هم من رو دوست داشته باشه و هم دوستی داشته باشه که حامی ِ مارین لوپنه ...
دوست دیگری تعریف می کرد پیش از این گفتن این جملات تو فرانسه یه تبو بوده .
امروز اما آشکارا تو کوچه و خیابون شنیده می شن.
خوب من هم از این نوع تجربه ها دارم ... نه به این سختی اما با ظرافت و موذی گری بیشتر.
عده ای هستن که واقعا خودشون رو به عنوان یک فرانسوی ، مرکز تمدن و فرهنگ دنیا می دونن ... فکر می کنن فرانسه از ما تحت آسمون افتاده.
فقط اینا هستن که نون و پنیر و آشپزی دارن.
بقیه تو دنیا گوشت و گندم خام به دندون می کشن.
اینو البته مستقیم مطرح نمی کنن با یه نوع موذی گری ِ پست و نخ نما در قالب سئوالات ابلهانه به رخت می کشن.
یه سری جملات، اینجا به طور کلیشه ای شنیده می شن.
برام خیلی جالبه که این جملات تکراری رو از سه نسل خارجی در فرانسه می شنوم. همونطور که خودم بارها شنیدم.
شاید اولش به نظرتون این جملات ساده به نظر برسن اما پس از مدتی ، وقتی مدام تکرار می شن، متوجه می شین که به این سادگی هم نیستن ... از یه روحیه ی خودبرتر بین و نادان به سایر ملل نشات می گیرن.
مثل اینها:
« ما ، اینجا، تو فرانسه خوب زندگی می کنیم. در آرامش و رفاه. »
پاسخ امروز من :
« بله قطعا ، به لطف صنعت تسلیحات فرانسه ... خوب می فروشه. »
« فرانسه برای خارجی ها جای خوبیه ... کلی کمک دولتی برای خارجی ها وجود داره.»
پاسخ من :
« بله قطعا، دولت فرانسه منابع مالی ِ خوبی خارج از فرانسه، تو مالی و لیبی و سوریه برا خودش دست و پا کرده.»
« راستی مردم اونجا تو کشور شما چی می خورن؟ »
پاسخ من :
« خوب می تونم اطمینان بدم که اونجا مردم چیزایی مثل حلزون خاکی و قورباغه نمی خورن اما انواع نان ، انواع پنیر، گوشت گوسفند و برنج جزو مواد غذایی محبوب هستن.»
می دونین،
ضربه دردناکه اونقدر که می تونه برای لحظاتی باعث فراموشی دوستی ها بشه.
وقتی ضربات پی در پی می شن ، خطر فراموشی هم بیشتر می شه.
این دقیقا قسمت سخت ماجرا ست.
جایی که آدم باید مدام دوستان و دوستی ها رو به خودآگاهش بیاره.
با خودم فکر می کنم تسلیم این جملات شدن از چند نفر پیش از هرچیز اجحاف به دوستان خوبم هست. نادیده گرفتن دوستی های باز و پذیرنده شون.
اگه چندتا تجربه اینجوری دارم کنارش بسیار هم تجربه دوستی دارم.
اونهایی که خارج از این دایره سطحی بینی و تعمیم دهی برای دوستی باز و پذیرنده و گرم هستن.
امروز نفرت از «دیگری» بیماری واگیر ِ وحشتناکی شده .
« دیگری» که در واقع وجود نداره ... بیشتر یه وهمه ... یه تعریف شکننده.
همه ی آمریکا ترامپ نیست. 
همه ی فرانسه مارین لوپن نیست.
همه ی ایران ، علم الضلا نیست.
هیچ چیز مهم تر از حفاظت روان دربرابر بیماری نفرت نیست.
و این حاصل نمی شود الا به انصاف و مراقبتی دائم.
مراقبتی دائم در یادآوری و در خودآگاه نگاه داشتن ِ دوستی ها ... فرای مرزها.