جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۷ بهمن ۴, پنجشنبه

کلرمون، شهر من!

هیچ خلوتی مثل خلوت با جاده نیست ... وقتی تنها سفر می کنی و مجبور نیستی حرف بزنی ... سکوت ... سکوت جاده پر از حرف هست .. حرف ِ لحظات سپری شده ... لحظاتی که وقتی در بطن شون هستی دیده نمی شن .. شنیده نمی شن ... باید بگذرن ، تموم بشن تا دیده بشن!
و این بار ، دوباره جاده ی کوهستانی کلرمون.
سرد و سفید و برفی ... پر پیچ و تاب ... پر فراز و نشیب ... با پیچ های تند و خطرناک که ششدانگ حواست باید بهشون باشه .
ششدانگ حواسم بهشون هست که مبادا لیز بخورم و برم ته دره ... و در همین حال تصاویر ... تصاویر زندگیم در سال گذشته ... سخت ترین سالی که در همه عمرم داشتم .... حتی خودم هم تعجب می کنم .... از سخت جونی یا بهتره بگم سگ جونی خودم ... روزهای سرد و برفی در کارگاه های ساختمونی ... روزی 10 ساعت کار در هوای گاهی منهای 19 درجه ... تابستون در گرمای شرجی و نفس گیر 38 درجه .
اسون ترین قسمتش سرما و گرما بود.
سخت ترین قسمتش اما نه سرما بود و نه گرما و نه کار سخت ... سخت ترین قسمتش ادم هایی بودن که کمر بسته بودن به بیرون انداختنم از جاده .... به شکستنم .. له کردنم .... و نتونستن!
ترسیدم ... اذیت شدم ... زخم خوردم اما نشکستم ... از جاده پرت نشدم بیرون .
این جاده مال همه است ... هرکی که بخواد بیاد توش .... کسی حق نداره جاده رو ملک شخصی خودش کنه ... این جاده مال همه ست .... مرد و زن نداره ... خارجی و محلی نداره .
من یه زن خارجی هستم و می خوام تو این جاده باشم .... جاده ی آسانسور ... تکنسین آسانسور، مرد و زن نداره .... مال هرکسی هست که می خواد توش باشه.
و جاده ی من از کلرمون گذشت ... یک سال سخت و طاقت فرسا اما حالا که بهش نگاه می کنم به غایت زیبا ... زیبایی در دشواری ست .. می دونین!
خدای من ،
دوباره کلرمون ... اونجا ته اون دره ... سفیدتر از همیشه .. پوشیده از برف ... با کلیسای سیاهش ... چه کانتراست خیره کننده ای .
سیاه رو لطفا با بار وصفی ببینید نه کلیشه ای .
چقدر این شهر رو دوست دارم ... شهری که سخت ترین سال همه ی عمرم رو درش گذروندم.
هی کلرمون،
نگاه کن .. دوباره من ... ببین .. ببین که برگشتم .... درهای بازی به شوق منتظرم هستن.
دری از تو به نیرنگ بسته شد،
درهای دیگری به شوق گشوده شدن.
سرمای سخت جاده و اکنون گرمای مطبوع خانه ... عطر غذا راهرو خونه رو پر کرده.
و اون لحظه ی عزیز.
آغوش عزیز گابریل.
« آه دخترکم ... فقط خدا می دونه چقدر از دیدن دوباره ات خوشحالم.»
می دونین،
یکی از عزیزترین قسمت های زندگی اینه که کسی ... کسانی تو یه شهر منتظر دیدار دوباره آدم باشن.
شهرها رو فتح باید کرد ... به مهر و دوستی .
من کلرمون و سنت اتین رو فتح کردم ... شما چندتا شهر رو فتح کردین؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر