جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۶ بهمن ۱, یکشنبه

آفتاب یکدیگر ... باران یکدیگر !

شاید به نظر مسخره بیاد اما بخشی از شادی و امید وایسته به آفتابه.
کمبود آفتاب می تونه آدم رو افسرده کنه.
و در عین حال می تونه :
به آدم یه روحیه ی سرسخت ِ خیره سر بده ... برای شاد ماندن ... برای ادامه دادن .
این سرسختی رو در دوستان فرانسویم دیدم.
سرسختی که محصول ِ کمبوده.
کمبود آفتاب.
و این فوق العاده جالبه.
کمبود می تونه شما رو از پا در بیاره یا می تونه شما رو قوی کنه.
این روزا در نقطه صفر کلوینم ... بی انرژی .. شاید حتی افسرده.
باور کردنش هنوزهم برام سخته که قسمت عمده این افسردگی به سادگی به خاطر نبود آفتابه.
اما وقتی که آفتاب نیست، آدم ها باید آفتاب هم بشن.
صاحب خونم امروز آفتاب من شد.
اومد در خونه ام .
احوالم رو پرسید .
رک وپوست کننده گفتم:
احساس افسردگی و بیماری می کنم.
گفت: به خاطر نبود آفتابه.
وقتی آفتاب نیست باید چیزهای دیگه رو جایگزین کرد.
و خودش جایگزین آفتاب شد.
دعوتم کرد به خونش .... و برام باز از زندگیش گفت.
از لزوم تسلیم نشدن .. به جلو نگاه کردن ... حرکت کردن ... تسلیم نشدن.
دعوتم کرد به سینما .... به تاتر ... به یه سخنرانی در مورد ایران.
همه رو پذیرفتم .... با بی حسی کامل .
من به حکمت ِ آدم های سالخورده باور دارم.
شاید در لحظه اندرزها شون رو درک نکنم اما باور پیدا کردم که حرف ها شون رو جدی بگیرم.
مقابلم نشسته بود ... شراب صورتی ریخت .. و گفت:
خانم جوان،
فقط شما از نبود آفتاب رنج نمی کشید ... به آفتاب فکر نکن ... به سینما فکر کن ... به شام که با هم می خوریم .... فقط شما در این شهر غریبه نیستید.
گفت:
هجده ساله بودم که ازدواج کردم و اومدم به این شهر ... برای خانواده همسرم یک دختر دهاتی غریبه بودم ... همه چیزم اسباب خنده و تحقیرشون بود ... از لهجه ام تا عادات غذاییم ... رفتارشون خوب نبود .... تحقیرآمیز بود اما این مانع دوست داشتنم نشد.
سی سال همسر بیمارم رو پرستاری کردم.
سی سال هر یک شنبه دو بچه رو به دست گرفتم و پنجاه کیلومتر رانندگی کردم تا بچه ها پدرشون رو ببینن .
حالا بچه ها بزرگ شدن و سالی دو بار بهم سر می زنن ... آسون نیست اما من متوقف اومدن بچه ها نشدم .... متوقف اومدن آفتاب نیستم .
ساعت سه حاضر باش ... میام با هم می ریم سینما.... یه فیلم کمدی ... می خندیم بعدش هم شام می خوریم.
موقع خداحافظی بهش گفتم:
می شه بغلم کنید ... به جای آفتاب !
خندید و تنگ در آغوشم گرفت ... چقدرخوب بود.
صدایی تو سرم می گفت:
می شه آفتاب هم بود ....می شه باران هم شد ... وقتی آفتاب نیست ... وقتی باران نیست!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر