جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۸ مهر ۲۸, یکشنبه

پدر

همیشه ، همه ی عمر دنبال کار فنی بودم ... کار با ابزار ، آچار .... و حالا شغلم با ابزار و اچار گره خورده.
نه ماشین بلکه اسانسور.
ابزار بهم حس خوب حضور پدرم رو می ده ... پدرم مکانیک بود.
بچه بودم می بردم گاراژش . بین ماشین ها می چرخیدم .
کنار دست بابا بودم همیشه .... می گفت :
آچار 24 !
من هم با کلی حس غرور می رفتم دنبال آچاری که خواسته بود می دادم بهش ... با دست های بزرگ و قویش می گرفت ... شب هم می بردم اغذیه فروشی یا ابمیوه فروشی ... از تماشای غذای خوردن من لذت می برد ... شادی و سرخوشی رو درش می دیدم .
برای من پدرم قوی ترین ، مطمئن ترین ، با احساس ترین و متخصص ترین دست های دنیا رو داشت.
دست هایی که همه چیز رو می تونست درست کنه و دوباره به کار بندازه.
دست هایی که قوی و مطمئن بغلم می کردن.
زمانی که تو برف ها گیر کرده بودیم .. زمانی که من تو استخر در حال غرق شدن بودم .
پدرم مرکز جهان بود برام ... هست ... هنوز .
صبح ها با صدای شعرهاش بیدار می شم وقتی می خونه :
لباس معرفت اندام کس کند زیبا
نه در یمانی و مخمل زیبا ...
و عصرها وقتی می خونه :
سوختم و سوختم و سوختم تا روش عشق تو آموختم
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بودم، پخته شدم، سوختم ...
تمام روز کنارم هست ... حسش می کنم ... تو گویی آچارها حضور پدرم رو مادی و ملموس می کنن ... عطر روغن
پیچ ، مهره ، سیم ، کابل ، مدار ها ... همه جا هست ، همیشه هست ... تو صورت همکارهام پدرم رو می بینم ... حتی توی اینه گاهی صورت اون رو می بینم .
می دونین،
متوجه شدم همه ی عمر می خواستم مثل او باشم ... مثل او شدم .. خود او شدم ... من پدرم شدم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر