جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۳ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

صلب!

بعد از ناهار ، در خلال یکی از آن چرت های نیم روزی که ناغافل عارض می شود، روی صندلی ، پشت میز ، بین خواب و بیداری ، خاطره و خواب در هم و برهم به ذهنش هجوم آورد. از دورترین خاطره های کودکیش، فراموش شده ترین صورت ها، تا صورتی که فقط در آن لحظات اثیری بین خواب و بیداری آشنا بود.
زن، چاق بود. نشسته بود روی زمین و چربی های تنش از دو طرفش تا روی زمین کش آمده بود. شبیه مجسمه های بودا بود. (این را وقتی کاملا بیدار شد به یاد آورد.)
زن چاق گفته بود:
« هیچ چیز به آن صلبی که به نظر می رسد، نیست. 
ببین!»
و بعد تمام فضا پر شده بود از تصاویری هولوگرامی از زندگیش.
با صورت های گوناگونش .... کودکی ، نوجوانی، جوانی.
می دید که در میان همه ی آن لحظه ها بود ولی جایی جز در لحظه ایستاده بود.
گویی،
بر آن بی لحظه گی ِ جادویی ناگهان هزار هزار لحظه عارض شده بود.
زن چاق دوباره گفته بود :
« .................. »
بین خواب و بیداری از شنیدن جمله جا خورده بود. هیجان زده شده بود. مشتاق که زودتر بیدار شود و جمله زن چاق را بنویسد. 
خودش را از بین خواب و بیداری پرانده بود تا همین کار را کند. جمله را بنویسد.
اما با افسوس فهمید که جمله در خواب مانده است .... و قرار دندانپزشکی اش بیرون از خواب، از وقت گذشته بود!

نه ثبت جمله ای ، نه ترمیم دندانی ... با این حال چه جای دریغ وقتی هیچ چیز آنقدر ها هم که به نظر می رسد صلب نیست!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر