جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

او

قرارمان را در مترو پاریس گذاشته بودیم. ایستگاهی در حد فاصل مسیر من به خانه و مسیر او از فرودگاه. روز شلوغ و سختی را پشت سر گذاشته بودم. علی رغم خستگی اما همچنان شوق دیدنش را داشتم. بعد از ماه ها ارتباط تلفنی بالاخره  دیدار حضوری به واقعیت پیوسته بود.
ظاهرا او زودتر از من به ایستگاه رسیده بود. زنگ زد و گفت رسیده است و برای اطمینان از شناختن یکدیگر، نشان از رنگ و نوع لباسش را داد. از قطار پیاده شدم. و بعد از چند ثانیه شنیدم کسی از پشت سر بلند صدایم می زند.

ظاهرا خودش بود!
ظریف تر از آنچه بود که تصور می کردم و خوش لباس تر. 
با لبخندی بزرگ که صورتش را پر کرده بود. سبک و سرخوشانه و تند قدم بر می داشت.  چشمهایش برقی از شیطنت و معصومیت کودکانه را توامان داشت. از همان ثانیه اول شروع کرده بود به شوخی و سرخوشی، گویی سالهای سال بود که با هم دوست صمیمی هستیم.
چرخ تند و سبکی دورتا دورم زدم و بلافاصله  شروع کرد به تحسین پوشش و قیافه ام ، همراه با جزئیاتی که نشان از دقتش داشت. موقع حرف زدن دست هایش را با هیجان حرکت می داد. بی قیدیهایش به طور مطبوعی صمیمانه بود و نه گستاخانه.  در حرکاتش اغراقی نمایشی بود در خدمت حس طنزش، درست مثل یک کمدین!

کمی جا خورده بودم. انتظار نداشتم زنی که ساعت ها تلفنی با هم راجع به فلسفه ، ادبیات و شعر حرف زده بودیم تا این حد سرزنده و شوخ طبع باشد. گاهی چنان باعث قهقه ام می شد که احساس تشنج می کردم.

قیافه اش شبیه آدمی بود که ممکن است از هر جایی باشد. موهای کوتاه و صاف و قهوه ایش همراه با  اندام متوسط در کت و دامن ساده اما متناسبی که پوشیده بود می توانست  فرانسوی باشد و چشمهای قهوه ای و اندکی کشیده اش می توانست چینی، ژاپنی و حتی بومی ای از قبایل فراموش شده سرخ پوستی شمال آمریکا را تداعی کند.

تمام راه را حرف زد و خندید و سیگار کشید. رفتارهایش گاه به حد فیلم های کمدی، احمقانه و خنده دار به نظر می رسید.  یک ربع بود که ته سیگارش را  توی دستش نگه داشته بود تا سطل آشغالی پیدا کندموقع انداختنش درون سطل اما باد زد و ته سیگارش افتاد روی زمینی که قبلا پر بود از آشغال . با وسواس خم شد و از میان آشغالها ته سیگارش را دوباره برداشت و داخل سطل انداخت. بعد با کمی تامل زمین را نگاه نگاه کرد و دو تا ته سیگار دیگر را هم برداشت و انداخت توی سطل.  گمانم اگر رهایش می کردم تمام عصر را همانجا می ایستاد و ته سیگارهای اطراف سطل را جمع می کرد. دستش را گرفتم و کشیدم و گفتم:
نیامده ای اینجا که خیابان های پاریس را از ته سیگار پاکیزه کنی ، آمده ای که من را ببینی!

سر راه مدام پیشنهاد رفتن به کافه و نوشیدن قهوه می داد اما می دانستم که اگر بخواهم به پیشنهاد های او تن دهم هرگز به چیزی به نام برنامه ای که قبلا ریخته بودم نمی رسیدم.

اما عجیب ترین رفتار او در بدو ورود به خانه بود. وقتی  ساکش را گوشه سالن گذاشت. پیژامه اش را پوشید . جوراب هایش را نصفه و نیمه در آورد در حالیکه همچنان به سر انگشتهایش به طور خنده داری  آویزان بودند  و وقتی نگاه متعجب مرا دید، گفت : اینطوری هم پاهایم هوا می خورند و هم هیچوقت گمشان نمی کنم.  بعد بی هیچ تکلفی رفت و  پنجره اتاق خواب را باز کرد، گویی سال ها ساکن این خانه بوده است. روی تخت دراز کشید. پاهایش را از پنجره بیرون انداخت در حالیکه جوراب هایش  چون پرچمهایی نیمه اهتزاز از سر انگشتانش آویزان بودند. دوباره سیگاری روشن کرد. ساکت شده بود. خیره به آسمان بیرون.
از پشت سر  با حیرت نگاهش می کردم. هرگز چنین چیزی را برای اولین ملاقتمان تصور نکرده بودم. آن همه شوخی و خنده و سرخوشی حالا ناگهان ساکت شده بود. پس از سکوتی طولانی بدون آنکه سر برگرداند با صدایی حزین گفت:
«در ساختارهای جهان نمی گنجم .... و در این دردیست فرای توصیف


و دیدم که قطره اشکی از گوشه ی چشمش فروریخت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر