جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

ذهن


صدا زد : صبا! 
از جا پریدم .... دوباره صدا زد : صبا!
خواب از سرم پرید. لبه تخت نشستم و دوباره شنیدم که گفت:
صبا!
درست مثل اون وقتایی که برای خوردن چایی صدام می زد ... نه خیلی بلند، نه خیلی آروم ... با لحنی که اندکی سرزنش توش بود .... سرزنش از همیشه دیر کردن ... تاخیر داشتن ... چاییش رو سرد کردن و از دهن انداختن. 
تو تاریکی اتاق به شبح ِ شاخه درخت ها که به پنجره اتاقم افتاده خیره شدم و مبهوتم .... مبهوت از قدرت ذهن وقتی شبیه سازی می کنه ... خارج از کنترل ما.
می دونم که صدا منشائی بیرونی نداره. می دونم که هیچکس جز من اون صداها رو که مدام اسمم رو صدا می زنن نمی شنوه . می دونم اون شبح هایی که نصف شب آروم میان و پتو رو می کشن روم الان 5 هزار کیلومتر دور تر از من خوابن و شاید فقط تو خواب دارن برام چایی می ریزن و صدام می زنن.
اما من به همون وضوحی که فردا صدای استادم رو سر کلاس می شنوم، صدای خواهرم رو شنیدم و دست پدرم رو حس کردم.
ذهن چیز پیچیده ایه .... مخصوصا وقتی دوپاره می شه و پاره ای از اون از کنترل خودآگاه آدم خارج می شه.
با خودم دارم فکر می کنم شاید موسی هم همینجوری صدای خدا رو شنیده!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر