جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

خبر خوب

هرگز این حجم از خوشحالی و خوشبختی را در زندگیش تجربه نکرده بود.  از مطب دکتر که بیرون آمد احساس پرنده ای را داشت که درهای قفسش بالاخره گشوده شده بودند.  غروب بود هوا رو به تاریکی اما آفتاب زندگی او گویی تازه در آستانه طلوع. در گرگ و میش آن عصر پائیزی، بشارت روزهای روشن زندگیش را از دکتر دریافت کرده بود. همه چیز ناگهان برایش روشن شده بود. همه ی مهره های بهم ریخته زندگیش گویی به یک حرکت ردیف شده بودند.

سرطان پیشرفته بود و باید شیمی درمانی را شروع می کرد.
دکتر با احتیاط و نگرانی خبر را داده بود. مدتی صرف آماده کردن او برای دادن خبر نهایی کرده بود و احتمالا یک سلول وجودش هم نتوانسته بود حدس بزند که دارد بهترین خبر زندگی او را می دهد
.

از ابهام بیزار بود. چیزی که زندگی را برایش تلخ کرده بود همین ابهام نهفته درنهاد زندگی  بود. حالا اما تا وضوح و روشنایی مطلق فاصله چندانی نداشت
.  تلاشی نکرده بود به دکتر توضیح دهد که هرگز تن به هیچ درمانی نخواهد داد. در واقع خوشحال تر از آن بود که وقتش را با چک و چانه زدن با دکتر در چنان غروب زیبایی که آبستن روز روشن او بود، هدر دهد.
مسلما او کسی نبود که در برابر چنین شانس بزرگی در زندگیش تن به ابهام درمان هایی بدهد که هرگز نتیجه شان قطعی نبود.

قطعیت، مرگ بود .... در وقتی معلوم.

و این همه ی آن چیزی بود که مهره های بهم ریخته زندگیش را به چشم برهم زدنی ردیف کرده بود .... واضح و قطعی .... حالا می دانست کجا خواهد رفت، با چه کسانی خواهد بود و چه کار خواهد کرد .... ساعت ها و ثانیه های پیش رویش  به لطف دانستن وقت باقی مانده از زندگی، برایش واضح شده بودند .... و او عاشق وضوح بود حتی به قیمت خبر مرگش!

برای او،
در مرگ وضوح، قطعیت و روشنایی بود که هرگز در زندگی وجود نداشت
.

زندگی ماهیتا خالی از قطعیت و روشنایی بود و این آزار دهنده ترین وجه زندگی برای او بود.

۱ نظر: