جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۴۰۵ اردیبهشت ۵, شنبه

«رنسانس ایرانی - چپ ِ جهانی »

 دی ماه با یک غافلگیری بزرگ برای من تمام شد و با یک شوک وحشتناک تا به امروز ادامه پیدا کرده.

غافلگیری از دیدن محبوبیت و جایگاه رضا پهلوی درمیان توده مردم ایران از سویی وابعاد کشتار وحشتناک جمهوری اسلامی از سوی دیگر.
از دی ماه هرچه گذشت این دو مشاهده پر رنگ تر شد.
شکاف بین عام مردم ایران و ایدئولوژی های پر ادعای آخر الزمانی ، خلقی و توده ای.
به نام مردم ، در عمل اما  در تقابل با مردم .
یکی با کشتار مردم ، دیگری با چشم بستن  و انکار مردم.
یکی  با اعدام مردم ِ منزجر از جمهوری اسلامی دیگری با شلاق ِ تحقیر بر مردم ِ فارغ از ایدئولوژی های آرمانی ِ عتیقه.
یکی با قطع اینترنت بر مردم دیگری با نمک پاشیدن بر زخم مردم از منبرهای اینترنتی ِ دنیای غرب.
هر چه از دی ماه گذشت محتوی ها مرئی تر شدند ، فرم ها بی اعتبارتر.
تضادها چنان مفتضح هستند که دیگر هیچ فرمی توان پنهان کردنشان را ندارد.
قاتل رها شد ، فراخوان آزادی محکوم به قتل!
به همین مفتضحی!
تا پیش از دی ماه ، برای من، چپ ایرانی  یک برند فکری قابل تامل بود، رضا پهلوی یک اسم بی اهمیت در تاریخ معاصر.
دی ماه اما میدان  محک شد.
ادعا در برابر استدلال
سخن در برابر عمل
اسم در برابر شخصیت
از دی ماه هر روز که گذشت چپ ایرانی در میدان عمل بی اعتبارتر شد ، رضا پهلوی در عرصه های  استدلال و منش پر رنگ تر و برجسته تر .
منش شخصیتی با توهین قابل نفی نیست چنانکه استدلال با ادعا قابل انکار نیست.
از دی ماه هر چه گذشت ، چهار ویژگی رضا پهلوی برای عامی چون من مرئی تر شد.
زبان ، بیان ، منش، استدلال 
تسلط به سه زبان با بیانی متشخص و استدلال های تحسین برانگیز.

انقلابی های 57 شعاری بر دیوارها می نوشتند.
« ننگ با رنگ پاک نمی شود.» 
کلی گویی درستی بود .
مصراع اولی بود از یک بیت ِ شوم ِ 47 ساله .
47 سال زمان لازم بود تا مصراع دوم را آرام آرام ببینیم و درک کنیم.
« ننگ با هزار رنگ توانست 47 سال بازی درآورد، پنهان شود و ادامه پیدا کند.»
رنگ ها اما امروز  تمام شده است.
هیچ چیز دیگر پشت رنگ ها قابل استتار نیست.
نه ننگ و نه منش و استدلال.
وارثین انقلاب 57 اما هنوز در رنگ ها و انقلاب ها درجا می زنند.
رنگ پاشی ، انقلابی بازی ِ ضد انقلابی!
آنها همه چیز را در قالب مفاهیم منجمد و به روز نشده ی  خود فهم می کنند.
به همین روی آنها قادر به درک این واقعیت نیستند که آنچه امروز در ایران می گذرد نه یک
« انقلاب » بلکه یک « رنسانس » است.
رنسانس مثل انقلاب قابل شکست یا پیروزی نیست .
جبر ِ خرد ِ جمعی ست که به پیش می رود.
شکستنی  نیست هرچند که قابل حذف است … با کشتار جمعی و حذف یک ملت اما نه با مبارزه ایدئولوژیک.
امروز چپ ایرانی، آگاهانه یا نا آگاهانه،  با شعارهای متناقض ِ انتزاعی،  در تقابل با « رنسانس ایرانی » ایستاده است …. درصف ِ عاملان سرکوبگر و کشتار جمعی ایرانیان.
سیاه ترین برگ از سابقه ی این ایدئولوژی نوپا در تاریخ کهنِ  ایران.
ایران از رنگ ها گذر کرده است.
انقلابی در کار نیست .
رنسانس ایرانی ست.
و تقابل چپ  با رنسانس ، غریب ترین و متناقض ترین برگ از این فصل ِ کهن کتابِ ایران.

۱۴۰۵ فروردین ۳۰, یکشنبه

زندگی با هیولا - هولوکاست ایرانی

 « زندگی با هیولا - هولوکاست ایرانی »


دیروز بالاخره  خودم رو جمع کردم و رفتم باشگاه.
بعد از چهارماه … می خواستم بنویسم بعد از چهارماه افسردگی اما افسردگی نبود. شوک بود …. هست.

تصویرها  … چهره ها ….
با هر وزنه ای که می زدم ، گویی نگاهی از قاب تصویری چون تیری رها می شد و خیره در چشمان ذهنم فرود می آمد.
دوستی صدا زد : 

سلام صبا … چطوری؟ … میگرن داری؟
متوجه چشمانم شده بود .
گفت: « مواظب چشمات باش … انگاری خیلی درگیرن.»
چشم هام مدت ها ست که دیگه اطراف رو درست نمی بینن … به جاش چشم های ذهنم قفل روی چهره ها  مونده …  ِ چهره های کشته شدگان دی ماه.

چقدر همه شون آشنا هستند.
انگار همه شون رو قبلا یه جایی  دیدم.
در ازدحام متروی تهران … زن جوانی که با لبخند گفت :  « ببخشید خانم من اینجا پیاده می شم. » و از کنارم رد شده بود.
در خیابان های تهران، دختر جوانی که ازش آدرس پرسیدم و اون با وسواسی دوست داشتنی می خواست مطمئن بشه  که من راهم رو در آدرس های پیچیده ی تهران گم نمی کنم.
« به میدون که رسیدین ، دوباره از یه نفر بپرسین.»
در کتاب فروشی های خیابان انقلاب، مرد  فروشنده که ترجمه های متفاوت «موج ها» ی ویرجینیا وولف رو آورد و در مورد هر کدام به تفصیل توضیح داد.
« این ترجمه به متن وفادارتر هست اما اون یکی به لحن و ذایقه ی مخاطب ایرانی روان تر و خوشایندتر »
در کوچه های سجاد مشهد .
اون مرد جوان که به خاطر سروصدای سگش مدام عذرخواهی کرد و گفت :
« خانم ، تو رو خدا از صداش نترسید ، خیلی مهربونه»
آن مرد ِجوان نوازنده ی هنگ درام در ایستگاه کوثر.
وقتی گفت : « دم تون گرم .»
و من در دلم گفته بودم : دم تو گرم که عطر تازه ی  نت و ریتم می پاشی براین شهر ِ کلافه و خسته و دود آلود .»
اون دختر دستفروش در بلوار وکیل آباد که تمام عروسک هاش اسم داشتن و شخصیت.
« این اسمش گردن دراز هست با گردنش دور کوله تون همه جا مونس و همراه ِ وفادار ِسفرهاتون می شه.»
و بعد صدایش را عوض کرده بود و با لحنی شیطون و کارتونی  گفته بود:
« من و با خودت ببر اون دور دورا !»
«گردن دراز»  دور کوله ی من به دور دورها سفر کرد … خودم اما چهارماه است که در خیابان های ایران جا مانده ام .. تن ِ بیمار را از وطن ِ زخمی بیرون کشیدم … دل و جان اما همچنان دربند ِ چهره های هم وطن  … کشته شدگان دی ماه.
«غریبه های آشنا » که می گویند همین است.
حتی ژست های شان در عکس ها هم برایم آشنا ست …  سرهای معمولا متمایل به یک سو … نگاه های مهربان … ملاحت ایرانی.
از کودک تا نوجوان ، جوان و  میان سال …. از پیش دبستانی تا دانش آموز و دانشجو … از کارگر و کارمند تا پزشک و پرستار و کاسب و راننده .
از همه سن … از همه طیف … از همه  جا … از ایران.
آنچه به معنای دقیق کلمه  « مردم » تعریف و  نامیده می شود.
از « مردم ایران» که در جغرافیای پهناور ایران  با یک الگوی یکسان کشتار شدند.
به ضرب مستقیم  گلوله ، حمله به بیمارستان ها، ربودن اجساد ، اخاذی برای تحویل جسد، شکنجه ی بازداشت شدگان … و ادامه ی کشتار با اعدام ها … عموما نوجوان و جوان ….
هولوکاست ایرانی.

بر سر در مقبره ابوالحسن خرقانی نوشته شده است :
«هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.
چه آن‌کس که بدرگاه باری‌تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد».

جمله ای که بخشی از زیست طبیعی و روزانه ی مردم  در ایران است.
از سبزوار و نیشابور تا سنندج و کرمانشاه، از گرگان و اردبیل تا زابل و بوشهر.
از تهران و مشهد تا کرمان و شیراز و اصفهان و اهواز.
هرجا به فرمی متفاوت اما محتویی یکسان.
« مهربانی.»
از تعارف چای و آش تا   توجه و همراهی … مهمان نواز و غریب نواز.
مهربانی مردم ایران فارغ از دین و باور و ایدئولوژی است.
و این آن تضادی  ست که کشتار دی ماه را بر بازماندگان چنین سخت و سهمگین کرده است.
حکومتی عمیقا مذهبی و ایدئولوژیک که عموم مردم ، به معنای واقعی کلمه،  را در سراسر ایران با یک الگوی ثابت کشتار کرد.
هولوکاست ایرانی توسط رژیمی با باورهای عمیقا غیر ایرانی . 

یکی در اینستاگرام از آدم ها پرسیده است:
« در این روزها در حال زندگی در کدام کتاب هستید؟ »
برای من ، بدون نیاز به حتی لحظه ای فکر، پاسخ روشن است.
« انسان در جستجوی معنا » نوشته ویکتور فرانکل یکی از جان به در بردگان هولوکاست نازی ها.
میان خواندن و زندگی کردن فاصله ای ست .
فاصله ای گاه چنان سخت که آدم را به شوک می برد … و شاید مرگ خود خواسته… اگر معنایی برایش نتوانی خلق کنی!

به بازماندگان هولوکاست ایرانی،  تحلیل تحویل ندهید.
برای آنها فرضیات توطئه و دسیسه بی معناست وقتی قطعیت عامل کشتار را از نزدیک دیده اند.
جمهوری اسلامی، عامل هولوکاست ایرانی



۱۴۰۵ فروردین ۱۶, یکشنبه

کالبد شکافی یک هیولا : قسمت اول - مقدمه

یکشنبه 5 آوریل 2026 - نانت

کسی گفته بود در انتخاب کتاب ها برای خواندن دقت کن .
کتاب ها یک بار خوانده می شوند و بار دوم زندگی می شوند.
به حرفش خندیده بودم .
امروز دوباره دچار هجوم آن تصاویر شدم … ناخواسته … ناخودآگاه.
تصویر شلیک به سرم … انگشتان دست راستم ناخودآگاه به سمت شقیقه ام رفته بود و کلت خیالی را در سرم شلیک کرده بود .
دست هایم ناخودآگاه به سمت گردنم رفته بود … و جای فشار طناب دار را لمس کرده بودند.
تصاویر مثل مه می آیند و می روند.
تناوب شان کوتاه شده است.
و امروز صبح درست در میانه ی یکی از این هجوم ها صدایی در سرم گفت:
به کتاب ویکتور فرانکل رسیده ای … « در جستجوی معنا».
به یاد آوردم که هرگز این کتاب را به طور کامل نخوانده ام … جسته گریخته … جملات پراکنده.
هدیه ی دوستی بود و خلاصه ای از آن را برایم گفته بود.
آن زمان به این چیزها واکنش تدافعی داشتم .
گمانم تاثیر جو و محیط سنگین تبلیغات ضد هولوکاست بود.
همه چیز در اطرافم تلقین این عقیده بود که هولوکاست یک داستان غلو شده است.
آن زمان محیط اطرافم پر بود از تصاویر صبرا ، شتیلا، انتفاضه، فلسطین.
تصاویری از حال که گویی برای انکار گذشته استفاده می شد … یا شاید سوئ استفاده می شد … نامریی اما حاضر و پیوسته!
کتاب را در گوشه ای انداخته بودم. با یک پیش فرض تلقینی ؛ که امروز برایم روشن شده است :
« ول کن بابا! حوصله نق و نال و مظلوم بازی ندارم! »
دی ماه در ایران بودم.
آن دو شب … جان هایی که مقابل چشمانم بر خاک فرو رفتند … اسم هایی که ناپدید شدند … و صورت هایی که هر روز با خبر اعدامشان بیدار می شوم … هنوز و هنوز و هنوز .. مرگ!
هر روز مقابل چشمانم هیولا ی مرگ برای خدایش ، پروردگار ِ حقارت، خون می ریزد.
و کسانی در چشمانمان خیره می شوند و می گویند :
« غلو شده است! »
ویکتور، مرا ببخش!
خدایا مرا ببخش … مرا ببخش!
و خدای من !
مثل روز برایم روشن است که بخشش نه در طلب آن بلکه در لمس آن است .
و من آن را لمس می کنم … درد ِ انکار ِ دیده ها!
درد ِ نادیده گرفته شدن جان ها یی که مقابل چشمانم جان دادند.
ویکتور، تو برنده شدی!
راستش پس دیدن مرگ آن همه جوان زیبا و برومند دیگر چندان ارزشی برای جانم قائل نیستم . ارزش جانم در اندوه و باری ست که به عزیزانم تحمیل می کند. و من این را دوست ندارم.
پس می نویسم … خاطرات زندگی با هیولا … هیولای جمهوری اسلامی .
47 سال زندگی با هیولایی که فکر می کنم امروز می دانم نطفه اش از چه جنسی بود.
تحقیر! … حس ِ حقارت، نطفه ی این هیولای خونریز ِ رنجور ست که رویای عزت را بیراهه رفت.
درمان حس حقارت خود را به جای زندگی بر مرگ بنا نهاد .
و عذابی 47 ساله را بر خود و بر عالمی تحمیل کرد.
47 سال است که با تو و در تو زندگی کرده ام … تو زنده ای برای ستایش مرگ و من پیش از مرگ این واقعیت تو را با خاطراتم از تو می نویسم.
شاید روزی دوباره زندگی … برای ایران.