جهان بیمار بود و آیینه معصوم!
‏نمایش پست‌ها با برچسب یه کمی قصه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یه کمی قصه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آذر ۲۵, شنبه

« سیفون کشیدن یا سیفون نکشیدن، مسئله این است! »

سر صبح شنبه ، ساعت 7 صبح، با زنگ تلفن از جا می پرم.
ژان است ... یک دوست نه جندان نزدیک . بیشتر همکار هستیم تا دوست ... گاهی به شوخی صدایش می زنم ، پسرم . با این حال تعجب می کنم این وقت صبح آخر هفته با من چه کار دارد. صدایش گرفته و ناخوش است. می گوید:
سلام ... ببخش بد موقع است و نابه جا اما باید با یکی حرف بزنم وگرنه دیوانه می شوم. ترجیحم این است که به تو بگویم . تو اغلب موضوعات را جور دیگر آنالیز می کنی ... حرف های تو با یقبه فرق دارد .
می پرسم : چی شده ؟
می گوید: نه ... تلفنی نه ... لطفا بیا به کافه فلان. 
به کافه می روم. گوشه دنجی نشسته است ... مچاله و ناخوش.
پرسیدن سئوال کلیشه ای « خوبی؟» کاملا بیجا و بی مورد است .
مقابلش می نشیم و فقط می گویم : من آماده ام .... منتظرم تا بتواند حرف بزند.
می گوید: تعجب کردی؟
- آره!
می گوید : حق داری.
و باز سکوت می کند ... پیداست زیر فشار روانی زیادی ست.
و ناگهان بی مقدمه می گوید:
یک شورت مردانه زیر تختخواب دیدم!
قلبم فرو می ریزد ... جا خورده ام و حسابی معذبم ... اصلن انتظار شنیدن موضوعی تا این حد خصوصی از یک همکار را ندارم . دورادور خانمش را دیده ام ... به نظر زوج خوشبختی می آمدند. آخرین بار که در یک مهمانی دیدمشان داشتند از پروژه ابچه دار شدن حرف می زدند.
متوجه معذب بودنم شده است ... دوباره می گوید :
ببخش ... من هیچکس رو ندارم برای همین مزاحم تو شدم. 
کاملا درکش می کنم ... بار اول نیست که محرم راز ِ مرد جوان و تنها و مستاصلی می شوم که بن بست عاطفی اش را برایم حکایت می کند.
نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم به خودم مسلط شوم. باید مواظب باشم . شکسته است و شکننده ... اعتماد شکسته شده و عاطفه ی جریحه دار شده اش را نزد من آورده است ... وضعیت حساسی ست .
ترجیح می دهم شنونده باشم تا گوینده.
کوتاه می پرسم : و تو چه کار کردی ؟
می گوید : هیچ ... آمدم اینجا . حالم خوب نیست .... حال خراب ، خطرناک است. باید ترکش کنم .... .تف به این شانس .... به همه چیز گند زد !
حرامزاده عوضی .... چطور توانست؟!
دور بر داشته است و بی وقفه از سر استیصال فحش می دهد.
آه لعنتی ... چقدر دوستش داشتم .... چطور توانست ..... و بعد با صدایی درهم شکسته که به زوزه آخر ِ حیوانی در حال جان کندن می ماند دردمندانه ناله می کند :
هنوز هم دوستش دارم! .... لعنت به من!
همچنان ساکتم ... بگذار خودش را خالی کند .
فحش هایش ته کشیده اند .... فقط تکرار می کند ...می روم ... می روم ترکش می کنم.
نگاهم می کند ... خیره و انگار منتظر تائید من است.
می گویم : باشه ژان ... ترکش کن اما قبل از ترک کردنش یک سئوال رو لطفا جواب بده .
- بپرس!
- آیا تو چنین کاری نکردی؟
بلافاصله می گوید : نه! 
می گویم: ژان ، راستش رو بگو ... قبل از همه به خودت .... آروم باش و فقط صادقانه جواب بده ، آیا تو هرگز چنین کاری نکردی؟
با مکث و صدایی آرام می گوید : خوب چرا ... اما فرق دارد ... پیش آمد.... مست بودم و ....
می گویم : آره فرق داره ... فرقش اینه که تو هرگز شورتت رو زیر تخت اتاق خواب مسئول تدارکات جا نذاشتی ولی اون پسرک سر به هوا جا گذاشته! ... همین!
ژان آدم ها خیلی بیشتر از اون چیزی که به نظر می رسه می بینن و می فهمن!
حالا پاشو برو خونه قبل از ترک کردنش بهش بگو :
« خیلی هم مهم نیست ... پیش میاد ... آدمیزاده دیگه ... اما من جای تو بودم یه آدم با هوش تر انتخاب می کردم ... نه یه سر به هوای احمق که یادش می ره پشت سرش سیفون رو بکشه .»
ژان، از من بشنو ... بهم می خورین ... فقط یه تفاوت کوچیک باهم دارین :
تو سیفون رو می کشی، اون سیفون رو نمی کشه !
خیره نگاهم میکند و می گوید:
لعنت به تو صبا ... مسئول تدارکات رو فراموش کن لطفا ... به کسی چیزی نگی ها ... من بهت اعتماد دارم!
طفلکی ژان ... حالا مشکلش دوتا شورت شده است ... شورتی که زیر تخت خودش جا مانده است و شورتی که در چشم های زن ِ مسئول تدارکات جا گذاشته است!

۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

« اتاق روز مبادا»

تکیه کلام حاج خانم این بود:
« همچی لجوم می گیره ای دختره ایقدر ساده و خر و بی عقله ... اووقت او جاریش، زن برادر شوهرش، اوجور هفت خط و قرشمال! »
البته خیلی وقت ها هم به جای دختره می گفت پسره ، مرتیکه.

با مفاصل ورم کرده رماتیسمیش تو خونه اش کج کج راه می رفت، از آدم پذیرایی می کرد و با آه و ناله به ساده گی و خریت و بی عقلی بچه ها وشوهرش نق می زد.
آدم نمی فهمید از کدوم درد بیشتر رنج می کشه ... درد مفاصلش یا درد خریت بچه ها و شوهرش.
نهایت لطفش هم این بود که هر دفعه چندتا هشدار درباره آدم های دور و بر بهت بده.
من مورد الطافش بودم.
«عزیزوم ، حواست باشه فلانی فلانی و فلانی آدم های رند ِ هفت خطین ها ...زبون بازن .... دورشان ر ِ خط بکشن!»

همیشه داستانی از خریت و ساده گی بچه هاش دربرابر رندی و پدرسوختگی بقیه تو آستین داشت که یک بعد از ظهر رو بتونه یه تیکه و یه ریز درباره اش حرف بزنه و حرص بخوره .
گوش ما هم که خوب مفت بود.
البته خدایی خیلی هم سخت نبود.
یه کیفیت اغراق آمیز داشت که برام جذابش می کرد درست مثل شخصیت های چارلز دیکنز.
پرسناژی بود برای خودش.
گاهی با خودم فکر می کردم این همه گیر دادنش به بقیه یه روش روانی و تدافعی برای تسکین دردهاش هست.
درد تنهاییش تو خونه و درد های بدنیش .... رماتیسم ، کلیه، آرتروز.

یه اتاق داشت عینهو کمد آقای ووپی ... پر از خرت و پرت های کهنه و کپک زده.
درش رو هم همیشه قفل می کرد.
یه روز می خواست چیزی از تو اون همه خرت و پرت بکشه بیرون تنهایی نمی تونست.
منو صدا زد.
اینجوری شد که من شانس دیدن اون اتاق رو برای اولین و آخرین بار پیدا کردم.
به واقع مثل خزانه ی پادشاهی ِ گداعلی شاه بود.
پر از وسایل زهوار دررفته .
میون اون همه آشغال یک بخاری ِ داغون نفتی توجه منو جلب کرد.
بهش پیشنهاد کردم بخاری رو بردارم و بذارم کنار خیابون با آشغال ها ببرنش.
اینو گفتم انگار کفر پنج تن آل عبا گفتم.
وحشت کرد ... ناراحت شد ... نگاهی مملو از سرزنش کرد.
انگار چیزی توی ذهنش شکسته بود.
گمونم اعتمادش به من .... انگار داشت تو ذهنش می گفت :
ای بابا تو هم که مثل بقیه ساده و خر و بی عقلی.
در سکوت و با اشاره دست از اتاق بیرونم کرد.
در رو دوباره قفل کرد.
من خنده ام گرفته بود.
حسی آمیخته از کنجکاوی و شیطنت درونم جرقه زده بود.
شبیه همون وقتایی که دوست داری دم یه گربه پیر و خواب آلود و ولو شده روی کاناپه رو بکشی ببینی چکار می کنه.
دوباره گفتم:
اگه می خواین یه روز بیام همه این آشغال ها رو براتون بذارم دم در.
کی بخاری نفتی استفاده می کنه حالا؟!
با ناباوری نگاهم کرد و رک و پوست کنده گفت:
شما ها جوونن ، متوجه نیستن.
جوون مثل خره .... بالا پائین روزگار رو نمفهمه.
او زمان که جنگ شد شماها بچه بودن یادتان نیست .... همی بخاری نفتیا به دادمان رسید.
گفتم : الان که همه بخاری ها گازیه .... نفت کجا بود؟
گفت:
« همی دیگه ... دو روز دیگه باز جنگ بشه ، بمب بندازن خط های لوله گاز بترکه با چی مخوای خودت روگرم کنی ؟ ... همی بخاری نفتی ها باز به دادمان مرسه.
فکر می کنی ....»
خلاصه سناریو آن لاینی خلق کرد از جنگ و قطعی برق و گاز و مرگ و میر از سرما وگرسنگی و نجات یافتن آن عاقل هایی که بخاری نفتی های قدیمیشون رو نگه داشتن.

از آن روز دوازده سال گذشته و خوشبختانه بخاری نفتی هرگز به کاری جز زحمت ِ دستمال کشی های پیش از سال نو نیامده است.
حاج خانم هر سال، سالی یک بار و هر بار سخت از سال پیش ، خرت پرت های ِ
«اتاقِِ مبادا» را با آه وناله و درد دستمال می کشد ، سرجایشان می گذارد و اتاق را قفل می کند.
آخرین باری که دیدمش درمراسم ختم مرحومی بود.
با اشتها غذای مجلس هفت را می خورد.
تصویر دهان چرب و آروره های  محکمش که با لذت غذا را می جوید ، در ذهن من تضادی زشت با اندوه ِ صاحب مجلس داشت.
جمله ای گفت که نمیدانم  چرا تا مغز استخوانم را خراشید.
گفت:
« از ای کبابش  وردار بخور ... کبابش خوبه ... بدبخت زود مُرد اما خوب بچه هاش آبروداری کردن. حالا کبابش ر ِ بخور بعد برش یک فاتحه هم مخوانم.»

دیروز خبر فوت آشنایی دور را شنیدم. یاد حاج خانم افتادم که حتما به مجلس هفت خواهد رفت و از اینکه هنوز زنده است احساس خوشبختی خواهد کرد.
زنی که همه عمر برای روز مبادا زندگی کرد، بزرگترین لذت زندگیش ناهار ختم بود و عالم و ادم را  ساده و خر و بی عقل می داند.
راستش را بخواهید بیشتر از آنکه از شنیدن خبر فوت آن آشنای دور غمگین شوم از خوشبختی ِ حاج خانم غمگین شدم.
صدایی توی سرم یک ریز تکرار می کند:
« دورباد خوشبختی! »

۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

«رویای مادر»

شب است.
تابستان.
بوی عطر هندوانه با عطر اقاقی های باغ درهم آمیخته است.
گرمای شرجی و فرساینده ی نیم روز در این غروب تابستانی به خنکایی دلچسب نشسته است.
مرد میان سال است.
در نیمه ی دوم دهه ی شصت سالگی.
مقابلم نشسته است .... ساده و صمیمی.
در سایه روشن چراغ های باغ اما صورت تپل وگردش به پسربچه ای ده ساله می ماند.
چای را مزه مزه می کند و مقدمه داستانش را چنین آغاز می کند:

بعد از چهل سال چشم باز می کنی و می بینی که دیگه نمی تونی گذشته رو زیر آینده مدفون نگه داری.
نمی تونی با پر کردن خودت از فرانسه، از ایران خالی بشی.
چون نمی تونی به فرانسه به یک فرانسوی بگی عطر ترنج در باغ های چالوس یعنی چه .
و بلافاصله اضافه می کند:
یعنی می تونی بگی ولی خوب حس می کنی اون نمی فهمه ... یعنی می فهمه ولی حس نمی کنه.
حس مشترک نداری .... مردم رو خسته می کنی .... حوصله شون رو سر می بری با نوستالژی هات.
اما تو می فهمی عطر ترنج در باغ های چالوس یعنی چه.
مکث می کند ... نگاهی تردیدآمیز  و می پرسد:
می فهمی ؟
می گویم :
شمال ، اردیبهشت .. عطر باغ های پرتغال و ترنج ... و آن بیقراری های رازآلودِ ... مبهم ... و جذاب ِ جوانی ... آن عشق های گنگ ِ بی معشوق .
همیشه عاشقی حتی بی معشوق.
بله، می فهمم!

نگاهش را از من می گیرد و به نقطه ای دور و مبهم در انتهای باغ خیره می شود  .... نقطه ای در تاریکی ....   ادامه می دهد:
مادرم همیشه می گفت:
درس بخون پسرم ..آینده رو بساز .... آینده ساز باش.
و من همه جوانیم رو درس خوندم .... زیر درخت های ترنج .... در باغ های چالوس.
عزیز مادرم بودم.
مادرم آرزو داشت درس بخوانم و به شان دکتری و تخصص برسم.
رسیدم.
در بهترین مدرسه های تهران پذیرفته شدم ... بورس شدم .... و بالاخره به دانشگاه رفتم.
در دانشگاه اما ناگهان یاغی شدم.
به جای درس به سمت سیاست رفتم.
حس خوبی داشتم.
حرفش را قطع می کنم و می پرسم:
حس خوبت به خاطر خود سیاست بود یا رها شدن از آرزوهای مادرت. بگذار اینطور بپرسم ، آیا سیاست ابزاری نبود برای مستقل شدن از مادرت؟
فکر می کند و می گوید:
« نمی دانم ... شاید هر دو .... هر چه بود خوب بود ... با بهایی سنگین.
سال آخر دانشگاه باز داشت شدم.
مادرم را بیخبر گذاشتند.
دو هفته در تهران سرگردان بود. در جستجوی من ... می گویند  یک روز روی پله های یکی از پاسگاه های تهران سرش گیج رفت و ....  افتاد و .... مرد.»
قلبم از آنچه می شنوم فرو می ریزد ... مرد اما آرام است ....  و در این آرام بودنش چیزی غریب نهفته است ... غریب و عظیم.
نه تلخی ، نه افسوس ، نه حسرت .... و نه حتی اندوه ... نمی دانم چیست اما هست.
حالم به کشیشی می ماند در جایگاه اعتراف ... و مردی که با ظاهری خونسرد و بی احساس، حکایت عمیق ترین واقعه احساسی زندگیش را بازگو می کند ... با لحنی آرام و بی احساس.

نگاهش را از انتهای باغ بر می گرداند به من و می پرسد:
- داری گوش می کنی؟
- بله .
- خوب یه چیزی بگو که بفهمم داری گوش می کنی.
- دارم گوش می کنم ... عمیقا ... وقتی ساکتم یعنی دارم عمیقا گوش می کنم .
- آدم فکر می کنه خوابت برده!
دوباره به انتهای باغ خیره می شود و داستان زندگیش را ادامه می دهد.
داستانی که سه کلید واژه در آن مدام تکرار می شود.
«مادر» ، « آرزو » ، «آینده سازی ».

عجیب است . احساس می کنم داستان زندگی مرد به آینه ای می ماند که خود مرا بازتاب می دهد .... اما وارونه!
 ناخودآگاه به یاد می آورم که  هیچ وقت آرزوهای کسی را دنبال نکردم ... حتی آرزوهای پدر و مادرم را ... نادر اوقاتی حال را هزینه ی آینده کرده ام.
دو تصویر هستیم در دو زاویه متضاد با یک نقطه مشترک.
گذشته.
او همه ی عمرش را در سیطره آرزوهای مادرش هزینه ی  آینده کرده است ... آینده سازی .
و من همیشه آینده را در سیطره  لذتجویی  فدای حال کرده ام.
با این همه هر دو در یک چیز زنجیر شده ایم.
گذشته.
گذشته ای زنجیر شده به چالوس ... باغ های ترنج ... مادر و رویاهایش.
گذشته ای زنجیر شده به مشهد ... برف، بخاری ...پدر و شعرهایش.

با خودم فکر میکنم زندگی به لبه تیغ می ماند ... یک سوی ِ لبه حال است ، سوی دیگرش آینده ... و زیر پایت ... در هر گام ... همواره گذشته ... تیز و خراشنده ... خراش هایی با طعم ِ حزن و حظ ... توامان!

با خودم فکر می کنم آنچه غالب است نه حال است و نه آینده ... گذشته است .... گذشته که هیچوقت گذر نمی کند .... الا به آلزایمر!


۱۳۹۵ آذر ۱۱, پنجشنبه

Chacun se bat pour ce qui lui manque!

یه جمله از یک ژنرال فرانسوی، در زمان جنگ های دریایی بین فرانسه و انگلیس، شنیدم که به نظرم فوق العاده هوشمندانه و زیبا بود.
فرمانده انگلیسی برای دریادار فرانسوی، Surcouf ، پیغام می فرسته که :
شما فرانسوی ها برای پول می جنگید درحالیکه ما انگلیسی ها برای افتخار می جنگیم.
دریادار فرانسوی در پاسخ می گه :
هر کس برای آنچه ندارد می جنگد.


:Une citation intelligente 
Dans une guerre entre le Royaume-Uni et la France, Le capitaine d'un bâtiment de la Royale Navy
s'adresse à Surcouf, un corsaire français
« Vous, Français, vous battez pour l'argent. Tandis que nous, Anglais, nous battons pour l'honneur  »
Et Surcouf de répliquer 
« Chacun se bat pour ce qui lui manque »

۱۳۹۵ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

«یک مکالمه نه چندان روزمره»

الف پرسید:
اگه یه نفر بهت بگه «عاشقت هستم» بهش چی می گی؟
ب پاسخ داد:
بهش می گم مشکل خودته!
الف دوباره پرسید:
یعنی حتی قلقلکت هم نمی ده؟
ب گفت:
بیشتر از قلقلک، می خراشم ... معذبم می کنه ... شاید حتی بگریزم!
الف :
چرااااا؟!!!
ب:
چون فاعل ِ عشق، عاشقه نه معشوق .... و من مفعول هیچ رابطه ای نبودم ... نیستم ... و نخواهم بود!
اصلن عشق یک نارابطه است .... خوشم نمیاد ... من رابطه دوست دارم و نه نارابطه.
دوستی، دوست دارم و نه عشق.
دوستی یعنی رابطه ... یعنی تعامل ، تعادل .
الف:
اما تو که نمی تونی احساس بقیه رو کنترل کنی یا تغییر بدی؟
ب:
نه، نمی تونم اما می تونم که وارد اون بازی ِ تک نفره ی وهمی شون که اسمش رو عشق می ذارن، نشم.
الف:
بازی ِ تک نفره ی وهمی! ... چقدر خودخواهی که اینقدر آسون احساس بقیه رو تقلیل می دی به بازی.
ب:
بله خودخواه هستم ... همه هستیم چه خودخواهی اساس وجود آدمیزاده اما خودمحور نیستم.
خودمحور اونی هست که از موجودیت دیگری برای خودش منبعی می سازه برای یک سرگرمی ِ دنباله دار وهمی ... حسی .... ذهنی ... بعد اسمش رو هم می ذاره عشق.
الف:
یعنی خودت هیچ وقت عاشق نشدی ؟
ب:
چرا شدم ... هستم .... یه شکل دیگه ... با کیفیتی دیگه.
ترجیح می دم بگم از عشق به مهر رسیدم .
سخت بود دل کندن از اون لذت های تخدیری ِ ذهن ... اوهام .... احساس.
وهم ِ داشتن کسی برای خود .... پیدا کردن کسی به عنوان ِ مرکز ثقل ِعواطف ... احساسات. ... اما آنقدر دوستش دارم یا بهتره بگم دوستشون دارم که می تونم با واقعیت ِ خودشون زندگی کنم تا اوهام ِ خود ِ محورانه ی خودم .
آنقدر دوستشون دارم که می تونم حتی دیگه هرگز نبینمشون وقتی ندیدن خواست آنها شده.
الف:
دوست دارم بفهمم چی می گی اما راستش نمیفهمم.
به هر حال تو جلوی احساس من رو نمی تونی بگیری.
ب:
عزیز،
زندگی یکنواخت و کسالت باره ... خیلی ها برای گریز ازش دنبال سرگرمی های عاطفی هستن، اسمش رو هم می ذارن عشق .
من نه اسباب بازی ِ عاطفی کسی هستم و نه اصلن اهل ِ بازیهای عاطفی.
حیف بازیهای المپیک نکرده نشستم اینجا به شر و ورهای تو گوش می کنم.
فینال بوکسه ... من رفتم.
الف :
خیلی خری!
ب:
خوشا خری که من هستم و از شش میلیارد عاقل و عاشق ِ روی زمین فارغ!

۱۳۹۵ تیر ۲۴, پنجشنبه

گوانلا

یک ساعتی می شه که رفته اما هنوز هم گیج و منگم.
راجع به کی حرف می زنم؟
راجع به گوانلا!
خیلی از آشنایی مون نمی گذره.
فقط چند روز.
اولین بارکنار خیابون دیدمش.
دست بلند کرده بود تا شاید ماشینی سوارش کنه.
خیلی خسته بودم با این حال فکر کردم سوارش کنم.
چند کیلومتر رانندگی ِ اضافه چیز زیادی به خستگیم اضافه نمی کرد.
از همون اول بدون توجه به «شما» گفتن من، شروع کرد به «تو» گفتن.
حرف زدن و رفتارش به نظرم قدری عجیب می اومد.
عادت ندارم کسی از همون اول «تو» صدام بزنه.
اولین چیزی که بعد از سلام گفت این بود:
خیلی محبت کردی اما چرا نگه داشتی؟ 
توضیح دادم:
پنجاه کیلومتر رانندگی کردم، چند کیلومتر اضافه چیز مهمی نیست.
همین جمله کافی بود که بپرسه:
از کجا میای؟
قبل از اینکه جواب بدم گفت :
معلومه که خارجی هستی ... فرانسوی ها از این کارا نمی کنن.
و بعد شروع کرد به حرف زدن در مورد بیماریش.
یه بیماری نادر زنانه ... دو تا عمل کرده بود و حالا منتظر عمل سوم بود.
سی و نه سال بیشتر نداشت اما نمی تونست بیشتر از چند متر پیاده روی کنه.
ظاهرش سالم بود ... جور عجیبی حرف می زد ... خیلی صمیمی با لحنی گاه کودکانه و گاه ابلهانه.
اولش فکر کردم از آمریکای جنوبی هست .... فکر میکردم لهجه خارجی داره اما بعد فهمیدم داره با زبان عجیب غریب جوان های امروزی حرف می زنه.
تمام مسیر درباره فرانسوی ها غر زد .
این که احمق و خودخواه و سنگدل هستن.
(البته که با کلی گوییش موافق نبودم اما ترجیح دادم ساکت باشم وشنونده تا کمی آروم بشه)
چند بار هم از دستبندم تعریف کرد.
موقع پیاده شدن دوباره گفت:
دستبندت خیلی قشنگه .... من عاشق این نوع دستبندها هستم.
یهو از اون حس های بخشندگی ِ ابوالحسن خرقانی واری درم به غلیان اومد.
از همون ها که می گه :
بدین و ببخسین و شاد کنید که جز شاد کردن دل دیگری هیچ چیز دیگه در زندگی ارزش نداره.
دستبندم رودرآوردم و ازش پرسیدم:
واقعا اینو دوست داری؟
با تاکید گفت:
خیلی!
گفتم : پس مال تو.
یهو چشم هاش برق زد ... حاضرم قسم بخورم بیشتر از اینکه از دستبند خوشال بشه از محبت، غافلگیر شده بود.
تنگ در آغوشم گرفت.
شماره تلفنم روگرفت و رفت.
شبش بهم زنگ زد و گفت دوست داره برم خونش با هم نوشیدنی بخوریم.
بعد از کلی بالا و پایین کردن تقویم ها و تاریخ ها آخرش به این نتیجه رسیدیم که بهتره اون بیاد خونه من .
اومد ... با یه بطری شراب سفید و یه گردبند به عنوان هدیه.
گفت این یه گردبند سرخ پوستی هست.
لباسش رو بالا زد و روی شونش، تتوش رو نشونم داد. چهره یه سرخ پوست بود.
گفت فکر می کنه روحش یه سرخ پوسته.
توضیح داد:
وقتی گردنبند رو برای اولین بار می بندی یه آرزو کن ، می گن برآورده می شه.
بعد ابروهاش رو بالا انداخت و گفت :
امیدوارم که برآورده بشه!
اولش عصبانی و آشفته بود.
همش دوست پسرش رو فحش می داد.
گویا سر اومدن به خونه من جر و بحث داشتن.
به دوست پسرش گفته بوده دارم می رم خونه دوست ایرانیم.
او هم با عصبانیت بهش گفته :
تو یه احمق هستی ... ایرانی ها تروریستن ... یه جو عقل نداری که با همچین کسایی دوست می شی. رفتی دیگه برنگرد ... خونه همون تروریست بمون.
بعد دوباره زیر لب بهش فحش داد.
ازش پرسیدم:
دوستش داری؟
گفت:
حالم رو بهم می زنه جاکش .
با تعجب پرسیدم پس چرا باهش ادامه می دی؟
گفت : به خاطر پول ... خرجم رو می ده.
پرسیدم چرا پیش پدر و مادرت نمی ری؟
گفت:
پدر و مادرم از هم جدا شدن... برای پدرم مردن آسونتر از پول دادن به کسی هست.
اگه ازش ده یورو پول بخوام تلفن رو بلافاصله قطع می کنه و شش ماه با هم قطع رابطه می کنه.
مادرم هم با دوست پسرش زندگی می کنه ... خودش آویزون یکی دیگه ست .
تا هم اینجا کافی بود تا هوشیاری و حواسم تبدیل به نوعی منگی وگنگی بشه.
گویی برشی از درد مقابلم نشسته بود.
روی صندلی بیقرار بود. همش تکون می خورد . 
ازش پرسیدم چرا اینقدر تکون می خوری؟
بدون توجه به سئوالم در حالی که به خودش می پیچید گفت:
لطفا موسیقی بذار.
لپ تاپ رو گذاشتم جلوش و گفتم خودت هر چی می خوای بذار.
یه موسیقی پاپ گذاشت .. از یه خواننده آمریکایی و بعد شروع کرد به پر حرفی درباره اینکه این خواننده عشق زندگیش هست.
مدام تکرار می کرد:
خیلی خوش تیپه مگه نه؟
تو از کی خوشت میاد؟
عجیب بود اما نمی تونستم به سئوالی به این سادگی پاسخی روشن بدم.
خوشتیپ بودن چیه؟ چه جوریه ؟ ... من به کی میگم خوش تیپ؟ 
تو ذهنم داشتم با خودم کلنجار می رفتم که گفت:
حق داری ... مهم نیست ... تو ایران خواننده وهنرپیشه نیست. خوش تیپا معمولا بین هنرپیشه ها و خواننده ها هستن. خوب وقتی یه چیزی ممنوع باشه ، مردم هم نمی شناسنش دیگه.
از حرفش جا خوردم .
یه زن سی و نه ساله فرانسوی که به قول خودش همیشه تو دانشگاه شاگرد اول بوده و قهرمان انشا نویسی، اطلاعات عمومیش تا این حد بدوی !
ازش پرسیدم:
راستش شک دارم اما فکر می کنم فستیوال کن رو قاعتا باید بشناسی؟
اخم کرد و باحالتی که انگار بهش برخورده گفت :
دستت رو بیار نزدیک.
و بعد یه ضربه نسبتا محکم زد به پشت دستم و گفت:
برای سئوال های احمقانه ، تنبیه گاهی خوبه.
خندیدم و گفتم مرسی مامان بزرگ،
اما جهت یادآوری تو کن امسال یه هنرپیشه ایرانی جایزه اول رو گرفت.
انگار یهو چیزی رو به یادآورده باشه گفت:
آآآآآآآه راست می گی ... اون پسرخوش تیپه ایرانی بود ... اسمش چی بود ؟
بعد کیارستمی رو بهش یادآوری کردم.
دوباره با حالتی که انگار چیزی تو سرش جفت وجور شده گفت:
آآآه راست میگی کیارستمی هم ایرانی هست.
چندتا خواننده ، هنرپیشه و کارگردان فرانسوی رو اسم بردم و هی ازش پرسیدم :
اینو می شناسی ؟ اینو می شناسی؟
جز یکی دو تا هیچکدوم رو نمی شناخت.
ابروم رو بالا انداختم و با حالتی طنزآلود و اغراق آمیز از حس غرور و پیروزی پرسیدم:
خوب خانم محترم،
فکر می کنین الان چندتا ضربه باید بخوره پشت دست تون؟
سعی کرد حرف رو عوض کنه.
اما من افتاده بودم روی دنده سنگینم!
گفتم:
می بینی خانم !
من خوش تیپای فرانسه روخوب می شناسم اما تو هیچی از ایران نمی دونی ... تا اینجاش عیب نداره ... می دونی چی عیب داره ؟
عیبی که به خاطرش باید به جای پشت دستت ، محکم بزنم در کونت!
پرسید چه عیبی؟
گفتم:
چیزی رو که نمی دونی فکر می کنی می دونی!
تو در مورد سینمای ایران نمی دونی اما فکر می کنی که می دونی تو ایران سینما وجود نداره!
تو موسیقی ایران رو نمی شناسی اما فکر می کنی که می دونی تو ایران چیزی به نام موسیقی وجود نداره.
تو چیز زیادی در مورد ایران نمی دونی ... تا اینجا عیب نداره اما عیب وقتیه که همه اون چیزهایی رو که نمی دونی فکر می کنی می دونی .... اون هم خلاصه شده در چند کلمه :
ایران ، دیکتاتور ، تروریست ، اسلام ، جنگ.
احساس کردم معذبه ... دلم سوخت .. به خودم گفتم :
صبا، 
تو هم زورت به این بینوا رسیده؟!
حریفی به این نحیفی بیشتر سزاوار همدردی و همدلی ست تا هم آوردی!
گزاره ها و داده ها رو رها کردم.
ساکت شدم.
از دور بهش نگاه می کردم.
گیج و منگ و متاسف بودم. 
گیج از جادوی جهان امروز... رسانه ها که چطور می تونن گزاره ها رو در ذهن ها چون پازل های بهم ریخته ، بهم بریزن.
او عباس کیارستمی رو می شناخت ، شهاب حسینی رو هم تو اخبار دیده بود ... و خیلی چیزهای دیگه با این همه خودش هم تعجب کرده بود چرا فکر می کرد در ایران سینما وجود نداره!
متاسف بودم برای خودم.
او ، اینجا ، جلوی چشمم نشسته بود و می دیدم که از درد به خودش می پیچه ... همه روح و روان و جسمش درد بود ... با این همه نفهمیده بودم که درد، همدردی لازم داره نه تنبیه برای حل اشتباه یک پازل!
با این همه خوشحالم که هنوز زنده ام با هزار هزار خیال ِ مهر ... در انتظار شکفتن .
گردنبند رو امروز  به گردنم بستم .... با آرزوی سلامتی برای گوانلا.

۱۳۹۵ خرداد ۲۴, دوشنبه

پیرمرد

« پیرمرد »
خبر درگذشتش به طور غریبی غمگینم کرد.
و این عجیب بود!
چه رفتن به دیدنش بیشتر یک وظیفه و رعایت ِ آداب ِ فامیلی بود تا شوق دیدار و هیجان دیدن و شنیدن.
حرف ها وخاطراتش اغلب حول غذا و خوردن و خریدن ماشین بود.
هیجان انگیزترین خاطرش خوردن یک دیس کامل پلو با یه قابلمه قورمه سبزی بود در بیست و هشت سالگی ... سر یه کرکری با کدخدای ِ یه روستای محل ماموریتش.
بارها این خاطره رو برام تعریف کرده بود ... البته خیلی هم خوشمزه و با آب و تاب.
خوش بیان بود اما سخت تکراری.
مگه چقدرو چند بار می شه به یه قصه درباره قورمه سبزی و قهرمان ِ پرخوری شدن در یه روستا گوش کرد؟
ولی خوب من گوش می کردم ... با دقت ، تاسف و ترس!
تاسف از اینکه بزرگ یک خاندان چقدر می تونه کوچیک باشه ... آرزوهاش ، هیجان هاش ، خاطراتش.
ترس از اینکه زندگی خودم اینجوری بشه.
شاید اصلا تاسف من نا به جا بود و فقط محصول زمانه.
شاید اون زمان ، تو اون روستا پرخوری نشانه ای از مردانگی بوده ...قدرت ... بزرگی.
چه پیرمرد همیشه با غرور خاطرات پرخوریش رو تعریف می کرد.
غروری که برای من بی معنی بود و حتی ابلهانه.
با این همه دوستش داشتم.
دوستم داشت.
بی هیچ تجانس فکری و ارزشی.
روزی دوستی گفت:
باور، سطحی ترین لایه وجود آدمیزاده ... گاهی کسانی رو دوست داریم که هیچ نقطه مشترک فکری باهشون نداریم.
راست می گفت.
من پیرمرد رو دوست داشتم.
آرزوهای کوچک و خاطرات پرخوریش حجمی حسی رو در وجود من بر می انگیخت.
و خوب مگه چند نفر در زندگی می تونن محرک ِ حجمی حسی در آدم بشن ... اون هم با این مقیاس!
اصلن پیرمرد انگار یه آینه وارونه بود مقابل وجودم.
آینه ای که خودم رو در وارونگی با اون بازتاب می داد ... استخراج می کرد!
و این فوق العاده بود ... اینو الان متوجه شدم .
حتی تکراری و کسالت بار بودن هم می تونه در دیگری منشا  خیال و استخراج و شناخت بشه ... شناخت خودش در وارونگی با دیگری.
زندگی پیرمرد مثل یه ماهی بود تو یه برکه .
و من با دیدن او بود که هر دفعه یادم میومد باید از برکه برم.
برکه ای که او هیچ وقت ازش خارج نشد ... اصلا شاید برای همین منو دوست داشت .... من که بیتاب بیرون رفتن از برکه بودم.
پیرمرد، عاشق کباب بود و قورمه سبزی و نوه پسری برای حفظ نام خانوادگیش.
زنش آشپز خوبی بود و اجاق جوجه کشی عروس هاش همیشه شعله ور.
یه مرد از نسل او و روستای او چه چیز بیشتر از این می تونست از زندگی بخواد؟
پیرمرد در وقت مرگ به همه ی آرزوهای زندگیش رسیده بود ... اونقدرکه آرزوهاش دم دست بودن.
و این سخت غم انگیزه ... غم انگیز و فوق العاده!
اینقدر که می تونه آدم رو از خواب بپرونه ...با صدایی که زمزمه می کنه:
«در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند
چرا توقف کنم؟»

۱۳۹۵ فروردین ۸, یکشنبه

«برخورد از نوع ایرانی - قسمت دوم: مریم»

مریم خوشگل است.
این را خودش هم می داند.
او از خوشگل بودن خودش خوشحال است و حتی دوست دارد خوشگل تر هم باشد.
با این همه از وقتی که به ایتالیا آمده است نسبت به خوشگل بودن خودش احساسی متضاد پیدا کرده است.
او هم خوشحال است و هم عصبانی.
وقتی مردهای ایتالیایی با تحسین نگاهش می کنند و ساده و بی آزار از خوشگلیش تعریف می کنند، قند توی دلش آب می شود با این همه عصبانی هم می شود.
دیروز توی سوپر مارکت وقتی داشت با موبایلش به فارسی حرف می زد، مردی ایتالیایی آمد و پرسید:
ایرانی هستید؟
مریم گفت بله .
مرد با مهربانی گفت:
خیلی خوشگلید.
مریم دوباره، هم زمان هم قند توی دلش آب شد و هم عصبانی شد.
مریم با سردی به مرد ایتالیایی گفت:
خودم می دونم!
مرد بیشتر لبخند زد و به مرد دیگری که شنونده مکالمه آنها بود گفت:
می بینی! کله شقن ... نگاه نکن اینقدر خوشگله، همه شون کله شقن.
خانم من هم ایرانی بود اما از هم جدا شدیم.
مریم با سردی گفته بود:
بله هستیم! ... کله شق هستیم!
و از آنها دور شده بود.
او خودش هم از دست خودش گیج بود.
از عصبانیت هایش در عین خوشحالی!
عصبانیتش را گاهی با بدوبیراه گفتن به ایتالیایی ها تخلیه می کرد.
سادگی و رک و مستقیم بودن مردهای ایتالیایی به نظرش سطحی و احمقانه و نچسب می آمد.
«چرا این احمق ها فقط ظاهرم را تحسین می کنند؟
چرا هیچکس عاشق خودم نمی شود؟»
مریم احساس می کرد در ایتالیا تبدیل به یک شیئ عتیقه و کمیاب و خوشگل شده است که مناسبت خوبی برای تحریک و ارضائ حس دلسوزی آدم ها پیدا کرده است.
زنی زیبا اما مظلوم که آن رگ ِ شوالیه وار ایتالیایی ها را خوب تحریک و ارضا می کرد.
مهربانیشان همراه با دلسوزی بود. دلسوزی و ترحم به یک قربانی ِ زیبا.
هر چه باشد، زیبارویان احساسات ِ خفیفه و لطیفه ی انسانی را بیشتر تحریک می کنند.
مریم اما حالش از این نوع مهربانی بهم می خورد.
او هیچ وقت یک قربانی نبوده است ... نیست و نخواهد بود.
مریم زنی نبود که به خاطر ایرانی بودنش نیاز به دلسوزی و ترحم داشته باشد.
او همیشه برای دفاع از آنچه که بود جنگیده بود. 
یک زن زیبا در خیابان های وحشی ِ تهران.
کوتاه نیامده بود . بهایش را پرداخته بود . با اعصاب و روانش وقتی در مواجهه با لات و الوات های توی خیابان های تهران صدایش را به سرش گذاشته بود و با مشت و لگد به جانشان افتاده بود. وقتی با تک تک ِ سلول های عصبی اش فشار ِ ناشی از نُچ و نُچ و سرزنش ِ زن های میانسال و پیر را موقع دعوا با لات ها تحمل کرده بود .
«دختره ی بی حیا و بی آبرو. خوب خودت رو جمع و جور کن و مثل فاحشه ها نیا تو خیابون تا حواس جوون های مردم رو پرت نکنی و مزاحمت نشن!»
اصلن اگر لات ها درد بودند، پیرزن ها با آن حرف هایشان اسید بودند.
مریم هیچ وقت در ایران مقابل آن لات های وحشی و آن پیرزن های احمق کوتاه نیامده بود. بلد بود از خودش دفاع کند حالا هم نیازی به دلسوزی شوالیه های ایتالیایی نداشت.
همه ی اینها البته خیلی او را حساس کرده بود.
حساس ، شکاک و همیشه عصبانی.
عصبانی از ایتالیا که همه اش دوست داشت از او قربانی ِ زیبارویی بسازد برای ارضای حس انسان دوستی ِ شوالیه وارش.
عصبانی از ایران که مدام توی سر زیبایی او زده بود.
از آن آتش جهنم و بدبختی و فساد ساخته بود برای مردها.
مردهایی که وقتی عاشقش می شدند بلافاصله می خواستند یا او را به نام خود سند مالکیت بزنند و یا با او حس ِ انسانیشان را ارضا کنند.
مریم خیلی خسته است. از مردها. همه ی مردها.
چه این شوالیه های ایتالیایی و چه آن آقا بالاسرهای ایرانی .
مردهایی که هنوز به زندگیش نیامده او را زخمی و خسته و فرسوده کرده بودند.
مریم نه دوست دارد در ایتالیا بماند و نه دوست دارد به ایران برگردد!