جهان بیمار بود و آیینه معصوم!
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات فرانسه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات فرانسه. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ فروردین ۳۰, یکشنبه

زندگی با هیولا - هولوکاست ایرانی

 « زندگی با هیولا - هولوکاست ایرانی »


دیروز بالاخره  خودم رو جمع کردم و رفتم باشگاه.
بعد از چهارماه … می خواستم بنویسم بعد از چهارماه افسردگی اما افسردگی نبود. شوک بود …. هست.

تصویرها  … چهره ها ….
با هر وزنه ای که می زدم ، گویی نگاهی از قاب تصویری چون تیری رها می شد و خیره در چشمان ذهنم فرود می آمد.
دوستی صدا زد : 

سلام صبا … چطوری؟ … میگرن داری؟
متوجه چشمانم شده بود .
گفت: « مواظب چشمات باش … انگاری خیلی درگیرن.»
چشم هام مدت ها ست که دیگه اطراف رو درست نمی بینن … به جاش چشم های ذهنم قفل روی چهره ها  مونده …  ِ چهره های کشته شدگان دی ماه.

چقدر همه شون آشنا هستند.
انگار همه شون رو قبلا یه جایی  دیدم.
در ازدحام متروی تهران … زن جوانی که با لبخند گفت :  « ببخشید خانم من اینجا پیاده می شم. » و از کنارم رد شده بود.
در خیابان های تهران، دختر جوانی که ازش آدرس پرسیدم و اون با وسواسی دوست داشتنی می خواست مطمئن بشه  که من راهم رو در آدرس های پیچیده ی تهران گم نمی کنم.
« به میدون که رسیدین ، دوباره از یه نفر بپرسین.»
در کتاب فروشی های خیابان انقلاب، مرد  فروشنده که ترجمه های متفاوت «موج ها» ی ویرجینیا وولف رو آورد و در مورد هر کدام به تفصیل توضیح داد.
« این ترجمه به متن وفادارتر هست اما اون یکی به لحن و ذایقه ی مخاطب ایرانی روان تر و خوشایندتر »
در کوچه های سجاد مشهد .
اون مرد جوان که به خاطر سروصدای سگش مدام عذرخواهی کرد و گفت :
« خانم ، تو رو خدا از صداش نترسید ، خیلی مهربونه»
آن مرد ِجوان نوازنده ی هنگ درام در ایستگاه کوثر.
وقتی گفت : « دم تون گرم .»
و من در دلم گفته بودم : دم تو گرم که عطر تازه ی  نت و ریتم می پاشی براین شهر ِ کلافه و خسته و دود آلود .»
اون دختر دستفروش در بلوار وکیل آباد که تمام عروسک هاش اسم داشتن و شخصیت.
« این اسمش گردن دراز هست با گردنش دور کوله تون همه جا مونس و همراه ِ وفادار ِسفرهاتون می شه.»
و بعد صدایش را عوض کرده بود و با لحنی شیطون و کارتونی  گفته بود:
« من و با خودت ببر اون دور دورا !»
«گردن دراز»  دور کوله ی من به دور دورها سفر کرد … خودم اما چهارماه است که در خیابان های ایران جا مانده ام .. تن ِ بیمار را از وطن ِ زخمی بیرون کشیدم … دل و جان اما همچنان دربند ِ چهره های هم وطن  … کشته شدگان دی ماه.
«غریبه های آشنا » که می گویند همین است.
حتی ژست های شان در عکس ها هم برایم آشنا ست …  سرهای معمولا متمایل به یک سو … نگاه های مهربان … ملاحت ایرانی.
از کودک تا نوجوان ، جوان و  میان سال …. از پیش دبستانی تا دانش آموز و دانشجو … از کارگر و کارمند تا پزشک و پرستار و کاسب و راننده .
از همه سن … از همه طیف … از همه  جا … از ایران.
آنچه به معنای دقیق کلمه  « مردم » تعریف و  نامیده می شود.
از « مردم ایران» که در جغرافیای پهناور ایران  با یک الگوی یکسان کشتار شدند.
به ضرب مستقیم  گلوله ، حمله به بیمارستان ها، ربودن اجساد ، اخاذی برای تحویل جسد، شکنجه ی بازداشت شدگان … و ادامه ی کشتار با اعدام ها … عموما نوجوان و جوان ….
هولوکاست ایرانی.

بر سر در مقبره ابوالحسن خرقانی نوشته شده است :
«هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.
چه آن‌کس که بدرگاه باری‌تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد».

جمله ای که بخشی از زیست طبیعی و روزانه ی مردم  در ایران است.
از سبزوار و نیشابور تا سنندج و کرمانشاه، از گرگان و اردبیل تا زابل و بوشهر.
از تهران و مشهد تا کرمان و شیراز و اصفهان و اهواز.
هرجا به فرمی متفاوت اما محتویی یکسان.
« مهربانی.»
از تعارف چای و آش تا   توجه و همراهی … مهمان نواز و غریب نواز.
مهربانی مردم ایران فارغ از دین و باور و ایدئولوژی است.
و این آن تضادی  ست که کشتار دی ماه را بر بازماندگان چنین سخت و سهمگین کرده است.
حکومتی عمیقا مذهبی و ایدئولوژیک که عموم مردم ، به معنای واقعی کلمه،  را در سراسر ایران با یک الگوی ثابت کشتار کرد.
هولوکاست ایرانی توسط رژیمی با باورهای عمیقا غیر ایرانی . 

یکی در اینستاگرام از آدم ها پرسیده است:
« در این روزها در حال زندگی در کدام کتاب هستید؟ »
برای من ، بدون نیاز به حتی لحظه ای فکر، پاسخ روشن است.
« انسان در جستجوی معنا » نوشته ویکتور فرانکل یکی از جان به در بردگان هولوکاست نازی ها.
میان خواندن و زندگی کردن فاصله ای ست .
فاصله ای گاه چنان سخت که آدم را به شوک می برد … و شاید مرگ خود خواسته… اگر معنایی برایش نتوانی خلق کنی!

به بازماندگان هولوکاست ایرانی،  تحلیل تحویل ندهید.
برای آنها فرضیات توطئه و دسیسه بی معناست وقتی قطعیت عامل کشتار را از نزدیک دیده اند.
جمهوری اسلامی، عامل هولوکاست ایرانی



۱۴۰۳ دی ۱۱, سه‌شنبه

سینما منجی تعطیلات سرد و بی روح آخر سال

 تعطیلات تابستون، وقتی ایران بودم،  نصف مشهد رو دعوت کردم که واس این یه هفته تعطیلات آخر سال تشریف بیارن کلبه درویشی ما در نانت بلکه با دوست «سبکی تحمل ناپذیر بار هستی» رو تو جاده های فرانسه سبک کنیم.
ولی خوب هیچکس نیومد … با این پروسه پیچیده و  طولانی ویزا گرفتن در عمل ناممکن شد …خیر نبینن کسایی که آدم ها رو از هم دور نگه می دارن … حالا ولش.
این یه هفته تعطیلات ، یه سفر کوتاه برحسب وظیفه و تربیت سنتی م رفتم به دیدار دوستان مسن تر و بقیه اش رو هم نشستم تو خونه فیلم نگاه کردم … اینقدر که چشم هام واقعا در آستانه خاموشی قرار گرفته اما پشیمون نیستم.
راستش بد نبود.
دو فیلم دیدم که از نظر تاریخی برام خیلی جالب بود هرچند از نظر سینمایی اولی متوسط و دومی به نظر من  یه خورده ضعیف بود.
اولی فیلم Lee با بازی کیت وینسلت و تهیه کنندگی خودش که در مورد یه ادم جالب به نام لیی میلر هست. گمونم اولین زنی هست که از جنگ عکاسی کرده … جنگ جهانی دوم …  عکس هاش از نظر ارزش و مستند تاریخی خیلی جالب  هستن اما راستش برام باور کردنی نیست که عکاسی به این مهمی تا حالا گمنام مونده بود… شناخت لی میلر رو قطعا مدیون کیت وینسلت هستیم . هنرپیشه ای که  تا قبل از این فیلم برام فقط یه هنرپیشه معمولی و فقط گاهی اوقات خوب بود ، مثل فیلم The reader 
که به نظر شخصی من بهترین کار کیت در حرفه ی هنرپیشگی هست.
دومین فیلمی که برام بیشتر از نظر محتوایی و تاریخی مهم بود، و نه سینمایی ، فیلم « Maria » با بازی آنجلینا جولی در مورد خواننده بزرگ اپرا « ماریا کالاس» …. خوب من هیچی در مورد این خانم نمی دونستم . فقط چندتا از اجراهاش رو پیشترها با کیفیت پایین تو یوتیوب دیده بودم. تا قبل از این فیلم کالاس فقط برام یه اسم بود اما بعد از این فیلم این اسم تبدیل شد به یه شخصیت با یه زندگی …. یه زندگی تلخ در نوجوانی که همه عمرش رو متاثر کرده بود. به نظرم آنجلینا جولی با این فیلم  دیگه داره واقعا تبدیل به یه هنرپیشه می شه. یه هنرپیشه خوب.
از زیر سنگینی بار قیافه و تیپ و معیارهای ظاهری  بالاخره رها شد و یه کار حرفه ای تو حرفه خودش ارایه داد.
شاید مسخره به نظر برسه ولی هردوشون بعد ازدیدن این دو فیلم برام یه چیزی بیشتر از هنرپیشه شدن …. کیت وینسلت و آنجلینا جولی رو می گم …. یه جور پختگی جذاب توشون دیده می شه … دیگه سایز و رنگ صرف نیستن ، شخصیت توشون دیده می شه …. پختگی عمر ….
می دونین،
هیچ چیز مایوس کننده تر از دیدن آدم ها یی نیست که تا لحظه مرگ تو آب و رنگ و ظاهر درجا می زنن.  قطعا رسیدن به خود یه اصل در زندگی هست اما وقتی این اصل تبدیل به محور و تنها هدف زندگی می شه ، یه چیز غم انگیز اتفاق می افته. استحاله شخصیت در ظاهر .
صورت 18 ساله و بیست و پنج ساله و اینا حتما زیبا هست اما یه خورده خط عمر روی صورت برای دیدن پختگی و ساخته شدن شخصیت ، صورت رو جذاب تر می کنه. 
خلاصه همه این حرفا واس اینکه بگم من از کیت وینسلت با صورت پنجاه ساله اش بیشتر از جک و رز تایتانیک  خوشم اومده!
اما فیلم سوم … آئورا .
یه فیلم خیلی خوب … موضوع و ساختار هردو .
دیشب دیدم . فیلم سخت اما روانی هست.
میان انبوهی از فحش ناموسی و صحنه های بی ناموسی ، تصویر واقعی  از  فاصله طبقاتی در دنیای امروز رو  می ده.
یه واقعیت بی رحم و دردناک که فیلم با ظرافت و حتی نوعی طنز سیاه روبه رو آدم می ذاره.
فیلم از نظر ظرافت ساخت  برای من مصداق  گلی رو داره که روی کثافت در میاد و بیننده  رو همزمان دچار تحسین و چندش   می کنه .
این طبقه ی میلیاردری که تو  دنیا در حال رشد هستن …. با آقا زاده های عجیب الخلقه شون … اینا چی هستن!
فیلم در مورد یه آقازاده روس در آمریکا هست ولی خدای من چقدر این پسر آشنا ست. این تربیت لوس و مصرف زده و ویرانگر و میان تهی … هیچی از آدمیت توشون باقی نمی مونه …. حالا گور پدر خودشون، بدبختی اینجا ست که این دیوانه های طماع با بریزو به پاش های دیوانه وارشون چیزی نه از آدمیت باقی می ذارن و نه از طبیعت …. قاتلین زمین همین طبقه ی دیوانه ی پر مصرف میلیاردر با تحفه هاشون هستن .
می دونین،
ما آدم ها فقط از نظر ظاهری شبیه هم هستیم … دست وپا و چشم و کله و اینا ….اما در عوالم و ابعاد ادراکی و مفهومی متفاوتی هستیم …. زندگی ما به عنوان عوام نسبت به طبقه میلیاردر و طبقه ی زیر خط فقر در یه بعد دیگه است.
نقطه مشترک این عوالم غریب و جدا ازهم فقط زمین و زمان مشترک هست. والا هیچ ربط دیگه ای از نظر درک و فهم زندگی بین آدم های این طبقات وجود نداره.
اگر دوست داشتین آئورا رو ببینین دوباره این هشدار رو بهتون می دم که فیلم مملو از فحش ناموسی و صحنه های بی ناموسی هست.  گلی که از روی کثافت در میاد … آئورا!





۱۴۰۳ دی ۷, جمعه

یوزپلنگ زنجیر پاره!

 دیروز تو جاده یه چیزی دیدم که همینجور قفلش موندم.

چند ثانیه بود … اما تصویر از ذهنم پاک نمی شه …. همینجور پس کله ام به طور غیر ارادی داره می چرخه و آنالیز می شه .
حالا چی بود؟
در واقع هیچی ، یه خودنمایی چند ثانیه ای …. یه هیچی که کله ی من رو رها نمی کنه.
خوب بذار دست از پرت و پلا گویی بردارم و یه تصویر روشن از این هیچی خودنما رو بهتون بدم.
اتوبان نسبتا شلوغ بود.
ملت داشتن می رفتن دیدن فامیل و تعطیلات سال نو.
رسیدم به عوارضی.
همینجور منتظر بودم که برسم به گیت یهو یه بی ام او اسپرت از راه رسید و رفت طرف گیت اتومات.
گیت های اتومات نیاز به توقف و پرداخت نداره .
در واقع شما می تونین آبونمان بگیرید و اونها هم اتومات با اسکن پلاک خودرو باز می شن.
یه جور صرفه جویی در زمان برای اونهایی که زیاد از اتوبان استفاده می کنن.
بی ام و ی خوشگل بلای سوپر اسپرت از راه رسید و در حالیکه ملت پشت عوارضی داشتن دماغ هاشون رو فین می کردن و بادوم زمینی می خوردن تا نوبت شون بشه، زد روی توربو و با یه سروصدایی که چرت ِ انتظار رو از سر می پروند مثل فشنگی که از تفنگ شلیک می شه ، تو جاده مقابل چشم های منتظر ِ
سالخورده های مرسدس سوار و
عتیقه های رولزرویس نشین و
بوبوهای آ - او - دی کار و
عشق سرعت های ِ بودجه محدود ِ آلفارمئو یی و
ملنگ های ِ عشق ِ مینی ماینر و
جون دوست های ِ ولوو سوار و
صد البته مقابل چشمان ِ بهت زده ی عوام ِ خود خاص پندار ِ پژو سوار، در افق محو شد …. در حالیکه ذره ای از آن چهره ی خاص رو ندیدیم …. هر چه دیدیم اندام کشیده و عضلانی و ناز ِ بی ام و بود و موسیقی ِ موتور سمفونیک توربوش که عشوه ای غرشگون کرد و رعشه ای به تن ها انداخت و رفت .
مصداق کامل عشوه شتری از نوع مذکرش !
همینجور بادوم زمینی گیر کرده در گلو، قفل اون سه ثانیه شده بودم …. اون سه ثانیه ی رعد آسا مثل یه اسلوموشن تو کله ام گیر کرده … این کی بود؟ چی بود؟ … امباپه بود یا دوست پسر جدید منو مکی ( امانوئل مکرون) ؟!
بعد متوجه شدم این که کی بود اصلن مهم نیست … این که چی بود مهمه!
حتما تجربه احساسی خاصی هست … احساس خاص و برتر بودن …. با داشتن یه همچین یوزپلنگ ِ زنچیر پاره ای .
ولی خدای من! وقتی زنجیر یه همچین یوزپلنگی رو تو اتوبان های فرانسه پاره کنی قطعا گواهینامه ات توسط پلیس پاره پوره می شه.
راست و صداقتش دلم همچین داره غنج می ره که یوزپلنگ سوار بشم اما به چه قیمتی ! …. قیمتش بالا ست !
بدتر از اون عواقبش …. باطل شدن گواهینامه و زندان و بی آبرویی و اینا.
به نظرم یه جور تضاد توش هست …. یه جور نابه جایی …. یه جور اشتباه مکانی.
یه همچین نازنین یوزپلنگی جاش تو فرانسه نیست …. واس این اتوبان های لوس و محافظه کار با محدودیت سرعت 130 همون پژو و سیتروئن خوبه …. و البته پز و اطفارهای ِ سالخورده های ِ رولز رولیس سوار وعتیقه های بنتلی.
بی ام او رو تو جاش باید سوار شد … اتوبان های سرعت نامحدود آلمان …. یوزپلنگ زنجیر شده فقط دل آدم رو به درد میاره … واقعا حیف این شتاب و تکنولوژی نیست که اینجور به بند بکشنش؟! … خوب لامصب وقتی یه همچین چیزی ساخته می شه و فروخته می شه ، باید امکانات بروز قابلیت هاش هم داده بشه دیگه …. اگه داده نشه چی ازش می مونه جز یه ادا اطفار دکوری؟!
از همه این آسمون ریسمون بافتن ها که از گور اون سه ثانیه در اومد فقط یه چیزی رو فهمیدم …. قبل از مرگ باید یه سر برم آلمان!
با یه یوزپلنگ زنجیر پاره … یا اون من رو می خوره یا هردومون باهم خورده می شیم … قشنگه نه؟
خورده شدن توسط اتوبان سرعت نامحدود …. تازه یه وجه شاعرانه و عارفانه هم داره به خدا :))))

۱۴۰۳ دی ۶, پنجشنبه

گم شده در پرسش بی پاسخ!

 نوشته تراپی لازم شدم!

اومدم کلرمون.‌‌‌ خونه گابریل.
تنها مستاجری بودم که به قول خودش تبدیل به خویشاوندش شد.
امشب با میشل و مارگارت شام می خوریم.‌‌‌
صدف، میگو، خرچنگ و جگر غاز.
غذای سنتی شب نوئل.
گابریل خیلی وزن کم کرده. نحیف تر از همیشه.
اما چیزی که برای من قابل هضم نیست اون دیسیپلین خدشه ناپذیرش هست. حتی تو این سن وسال.
نود سالشه. به سختی با واکر راه می ره. روزی سه بار مرفین می خوره تا بتونه دردهاش رو تحمل کنه. با این حال امروز خودش برای ما غذا درست کرده بود.
خودش شراب رو برامون سرو می کرد و پنیر آورد.
مغزش بی نقص کار می کنه.
تو رختخواب با موبایلش ایمیل ها رو جواب می داد و به امور روزمره می رسه.
موقع شام تعارف رو گذاشتم کنار. تو این سن و سال دیگه تعارف جایی نداره.
بهش گفتم تجربه زندگی تا این سن قطعا یه جور خرد همراه خودش داره.
به من چی می گین؟
گفت : خوبی رو ببین . چیزهایی از آدم ها که اذیتت می کنه رو بذار کنار . رها کن.
ازش پرسیدم بهترین چیزی که زندگی بهتون داده چیه ؟
گفت : نوه هام .
پرسیدم و بدترین چیز ؟
گفت مرگ پسرم .
به وضوح صداش تغییر کرد ولی گریه نکرد. گفت هنوز نتونستم گریه کنم. گیر کرده. منقلب شده بود ولی نمی تونست گریه کنه.
می شد واقعا دید که یه چیزی توش گیر کرده.
گفت انقدر تو زندگی گریه کردم که به نظر دیگه اشک ها تموم شدن.
تاکید کرد نوه هاش بهترین هدیه زندگیش هستن و خدا بزرگترین پشتیبان ش.
نمی دونم کی به کی کمک کرد!
من به اون کمک کردم تا قدری خودش رو بیان کنه یا اون به من کمک کرد تا قدری چیزی بیشتر از این سیاهی درون خودم بشنوم!
نمی دونم چرا باورش نمی کنم. ایمانش به خدا. احساس خوشبختی ش به خاطر داشتن نوه هاش. هیچکدوم برام ملموس و باورپذیر نیست.
حتی سرسختی ش رو نمی فهمم.
یه چیزی شبیه سرسی توش هست. گیم اوف ترون. از نوع خوبش. سرسختی برای تنازع بقا با ادامه نسل.‌
چیزی که به شدت باهش غریبه ام.
نمی تونم مردم اینجا رو بفهمم. این سرسختی عجیبشون برای زندگی، بقا و ادامه نسل. بیش از پیش احساس غربت می کنم.
می تونم شبیه شون باشم . اونقدر که از وجود و مصاحبت باهم لذت ببریم. ولی خدای من ، هیچ قرابتی با این تنازع بقا ندارم.
چنان قفل قطعیت مرگ هستم که زندگی، این گذرگاه موقت، برام بی رنگ شده.
من اینجا واقعا یه غریبه هستم. گم شده در یک پرسش بی پاسخ...مرگ!

۱۳۹۹ تیر ۲۱, شنبه

کار و کلیشه های فقر

بعضی ها تو کارشون از جوون مایه می ذارن ... نه به چشم داشت پاداشی .
که پاداش، پیش و بیش از آنکه بیرونی باشه ، امری ست درونی .
درون باید گواهی بده به کمال ِ کاری که انجام دادی ... خودت می دونی چه کار کردی ... چقدرش اصولی بوده و چقدرش سرهم بندی و رفع مسئولیت ...رضایت از خود در درون حاصل می شه ، درون که سخت گیرترین رئیس و مدیر و کارفرمای تو ست.
از یه جایی به بعد کار دیگه امرار معاش نیست ... خود ِ خود ِ خود تو ست .
کار دیگه یک امر مادی، یک مسئولیت تحمیل شده ، یک تعهد بیرونی نیست بلکه امری ست چندوجهی ... با کارت رابطه احساسی پیدا می کنی گرچه کاملا با متدهای عقلی انجامش می دی.
آمیزه ای زیبا و عمیق از عقل و احساس .
نیکبختی بزرگی ست داشتن کاری که باهش ساعت نمی گذرونی، باهش امرار معاش نمی کنی ، باهش رفع مسئولیت نمی کنی ... بلکه باهش زندگی می کنی .... در یه تعامل عمیق با درون خودت ... کار، بستری ست برای مشاهده و مکاشفه در خود ت .
مشتری رو به چشم یک دسته اسکناس قفل شده که با چرب زبونی باید بازش کنی، نمی بینی ... مشتری خود تو ست. حتی رضایت تو ممکنه از رضایت مشتری هم سخت گیرانه تر باشه.
اینجا درست همون نقطه ای هست که بدون تلاش برای جلب رضایت مشتری، بدون تلاش و تقلا برای ارتقای شغلی، همه چیز روند صعودی پیدا می کنه ... درست مثل آسانسوری در حال صعود .... با این همه ، همچنان همه اینها فرع داستانه ... صعود، مقصود تو نیست. قله ی تو نه ارتقا شغلی که آن گواهی سخت و طاقت فرسای درون تو ست بر کار ِ تو!
شان نزول:
دیروز اسانسور یه مجتمع 14 طبقه خراب شده بود.
از اون مجتمع های داغون که کسی بهشون اهمیت نمی ده.
خانمی معلول ساکن طبقه 7 بود.
در حال بررسی مشکل بودم که اومد و گفت ساعت 2 وقت دکتر داره و ایا امیدی هست اسانسور تعمیر بشه.
بهش گفتم مشکل این اسانسور یکی دوتا نیست ، مجموعه ای ست از فرسودگی هایی که روی هم تلنبار شده . قطعات زیادی باید تعویض بشه.
گفت : بله می دونم سی ساله ساکن این ساختمون هستم و شرکت های مختلف برای این اسانسور اومدن و رفتن و هیچ کاری نکردن.
می گفت شرکت قبلی حتی پاسخ تلفن هامون رو هم نمی داد . وقتی ساکن محله های فقیر باشی هیچکس حسابت نمی کنه.
حداقل از وقتی با شرکت شما قراداد بسته شده می بینیم که میاین و روش کار می کنین و اسانسور کار می کنه .
قبلا کلن اسانسور متوقف بود الان حداقل کار می کنه .
چهارساعت بی وقفه کار کردم . کار سنگین فیزیکی.
قطعات دو در رو تعویض کردم . برای رئیسم ایمیل زدم و سفارش فوری اپراتور در دادم.
خانم ساکن طبقه 7، میومد و می رفت و نگاه می کرد و زیر لب مدام تکرار می کرد :
چه شهامتی ، چه شهامتی ...
تلاش طاقت فرسای فیزیکی من رو دید.
اینقدر که آخرش گفت لازم نیست خیلی به خودم فشار بیارم . می تونه از پله ها استفاده کنه اگه اسانسور راه نیفته.
ولی چیزی در درون من مدت ها ست که کلید خورده ... تو صورت مشتری هام عزیزترین هام رو می بینم ... هرگز، هرگز برای مادر خودم راضی نیستم با پاهای دردمندش مجبور به استفاده از پله بشه. باید آسانسور رو درست می کردم.
نمی تونستم رفع مسئولیت اداری کنم چون نمی خواستم اون خانم رو تنها بذارم.
جمله ای که گفته بود دردناک اما کاملا واقعی بود.
« وقتی ساکن محله های فقیر باشی هیچکس حسابت نمی کنه. »
می دونین،
مقابله با فقر علاوه بر لزوم سازوکارهای جمعی نیازمند تغییر رفتارهای فردی هم هست.
این کلیشه که چون فقیر هستی به حساب نمیای باید شکسته بشه ... نه با حرف بلکه با عمل، رفتار ، تعهد.
اجازه نداریم سرسری رفع مسئولیت کنیم، اجازه نداریم بی ادبانه حرف بزنیم ، اجازه نداریم محله های فقیر رو به حساب نیاریم در حالیکه همون قراردادی رو باهشون بستیم که با بقیه.
می دونین،
اجازه نداریم تسلیم کلیشه های فقر بشیم.
هرچند سخت و طاقت فرسا و واقعی هستند!
نکته نه غیر واقعی بودن کلیشه های فقر بلکه :
تغییر واقعیت است!

۱۳۹۹ فروردین ۳۰, شنبه

جنگ علیه کرونا و سربازان غیور!


دیشب ساعت ۱۱ شب برام ماموریت فرستادن.
یه نفر تو آسانسور گیر کرده بود.
کجا؟
la baule escoublac
یکی از بزرگترین سواحل تفریحی اروپا ... در فاصله یک ساعت از نانت.
از آنجا که تکنسین های شیردل شهر کناری از ترس کرونا خانه نشین شدن، کشیک های اونها رو هم ما، اکیپ نانت، انجام می دیم.
هوا طوفانی بود.
نیمه شب رسیدم به آدرس.
یه مجتمع شیک ساحلی درست رو به روی دریا.
پرنده پر نمی زد .
یادم افتاد از روزهای تابستون که اونجاها غلغله بود.
چه تضاد غریبی!
نگهبان اومد توضیح داد چه اتفاقی افتاده .
پسرش تو آسانسور گیر کرده بود.
درش اوردم ... پدر و پسر تشکر کردن و رفتن.
من موندم و یه اسانسور خراب که باید درستش می کردم و یه مجتمع مسکونی ِ وهم الود.
صدای زوزه باد تو ساختمون می پیچید .
حدود یک ساعت کنتکت درها رو چک کردم و رگلاژ.
فکر کردم درست شده.
خسته بودم و فکر اینکه با پای خودم ده طبقه رو همراه با جعبه ی ابزار بیام پایین، خسته ترم می کرد.
بی احتیاطی کردم و کابین رو گرفتم .
طبقه پنجم دوباره آسانسور گیر کرد و درش باز نمی شد.
نیم ساعت تو کابین نشستم . مغزم قفل کرده بود.
تکنسین کشیک که قراره مردم رو از تو آسانسور در بیاره حالا خودش گیر افتاده بود.
فکر کردم باید تا صبح تو آسانسور بشینم و منتظر بشم ساعت کاری بقیه شروع بشه تا یکی بیاد و در رو باز کنه.
بعد نیم ساعت حوصله ام سر رفت.
افتادم به جون در.
مکانیزم در رو می دونستم و بالاخره تونستم از یک باریکه جا قفل در رو باز کنم و بیام بیرون.
در راه برگشت ، کنار اون ساحل زیبای طوفانی که حالا مثل فیلم های ترسناک، فضایی وهم الود پیدا کرده بود به خودم اجازه دادم چند دقیقه ای بایستم و فقط نگاه کنم ... فقط نگاه .... فارغ از همه ی خبرها ، کتاب ها ، تئوری ها ، برنامه ها ... شوها!
شوهای کف زدن و تقدیر و تشکر !
دولت وضعیت جنگی اعلام کرده.
از طرف دولت دستور اومده شرکت های آسانسور باید با حساسیت بیشتر کارشون رو ادامه بدن بعد پنج تا از تکنسین های شهرهای اطراف نشستن تو خونه و دست از کار کشیدن .. از ترس!
همینجوریش هم تو نانت ما زیر فشار کاری بودیم که حالا باید جور دله دهات های اطراف رو هم بکشیم.
با یه همچین جوانان و سربازان غیوری فرانسه رفته به جنگ کرونا ... خجالت اوره ... مطلقا خجالت آور.
ببخشید تکرار می کنم اما:
تفاوت فلسفی فرهنگ ها در تنش ها ست که خودش رو نشون می ده.
فرهنگ های مادی شاید ابزارهای قوی داشته باشند اما در بخش انگیزه های انسانی شکننده و ضعیف هستند.
پیروزی در جنگ به دو ابزار نیاز داره ... ابزار مادی و ابزار انسانی، چیزی که من بهش می گم مولفه های معنوی ... یا همون انگیزه های انسانی.
ابزار انسانی دنیای غرب به طور خجالت اوری شکننده و ضعیف است!
جمله اخر رو با قدری عصبانیت نوشتم ... چهارده ساعت کار خود و بقیه بالاخره یه خورده رو سیستم عصبی فشار میاره .... شما ببخشید ... قصد توهین به ابا اجداد کسی نیست.
هنوز برام قابل هضم نیست عزیزان همکار چطور به خودشون اجازه دادن در این موقعیت علی رغم دستور دولت خانه نشین بشن ، مملکت شون رو رو هوا با کرونا تنها بذارن و باری مضاعف بر دوش همکاران نانتی شون بذارن.
ببخشید پرحرفی کردم ولی باید کمی حرف می زدم.

۱۳۹۸ دی ۱, یکشنبه

کشیک و توفان و اعتیاد!

ادمیزاد یه مشکل بیشتر نداره اون هم کله اش هست به خدا.
دیشب ساعت 1 صبح بالاخره ول کردم و برگشتم خونه ... تلوتلو خوران ... از شدت خستگی تن ولی مگه این سر لامصبم ول می کنه .
شانس ما اسانسور اخری تو فضای باز بود ... برعکس هوا هم طوفانی.
حالا اینا ول کردن ما ول نمی کنیم.
یه خانم و اقایی از ساکنین مجتمع اومده بودن می گفتن :
خانم مهم نیست حالا دو روز بی اسانسور زندگی می کنیم ... هوا خرابه ولش کنین ... دیروقته ، اخر هفته است ... عیده ... برگردین خونتون استراحت کنین.
ولی مگه من ول کن بودم!
یعنی اعصابم سنباده کشیده می شه وقتی مجبورم کاری رو نصفه نیمه ول کنم.
هیچی دیگه شب تا صبح خواب اسانسور دیدم ... اسانسوره باهم حرف می زد ... بهتره بگم دستم می انداخت.
هی عشوه شتری می اومد که نه مشکل اونجا نیست ... حالا شاید هم اونجا باشه ... تو فردا باز بیا یه سیگار باهم می کشیم مشکلات مون رو حل و فصل می کنیم.
یه قطره بارون هم تو خوابم بود که رفته بود اسانسوره رو اتصال کوتاه کرده بود.
لامصب صداش میومد اما خودش رو نشون نمیداد تو کدوم گوری رفته این شر رو به پا کرده.
خلاصه اسانسوره و قطره بارونه دست به دست هم داده بودن شب تا صبح به من خندیدن ... الان بیدار شدم دیوانه .... کک به تنبونم افتاده کله ی صبح یک شنبه برگردم زنگ در خونه مردم رو بزنم که :
آی در رو باز کنید من با اسانسورتون یه خرده حسابی دارم باس امروز حل و فصلش کنم.
می دونین،
از یه جایی به بعد دیگه کار فقط واس معاش نیست بلکه یه جور مُسکنه .... مُسکن ِ این مغز پیچ پیچ لامصب ادمی!
کار، از یه جایی به بعد، پیچیدگی ها و پراکندگی های ذهنی و فکری رو متمرکز می کنه روی یک مسئله و دقیقا به همین خاطر هست که در کار پتانسیل یکی از وخیم ترین و شدیدترین انواع اعتیاد وجود داره.
خدا نصیب هیچکی نکنه.
به قول ان عزیز :
دردی ست غیر مردن که انرا دوا نباشد ...

۱۳۹۸ آذر ۲۱, پنجشنبه

پنجاه و پنج سالش بود.

درباره اش زیاد می شنیدم اما فقط یک بار دیدمش ... از دور.
قد بلند و لاغر بود با صورتی تکیده و تلخ ... به همان تلخی که مادرش از زندگیش برایم تعریف کرده بود .
گاه گاهی صدای مکالمه تلفنی مادر و فرزند را می شنیدم ... عجیب و ازاردهنده بود ... محور مکالمه ها اغلب مسائل مالی بود و رنجش های مادی .
شکایت های مادر از غیبت های طولانی پسر و اعتراضات پسر درباره ناخن خشکی های مادر!
در مکالمات شان ردی از عواطف و دلبستگی احساس نمی شد با این همه من، منی که غریبه بودم، می دانستم که چقدر مادر دلبسته این یکی پسر است ... خیر ان پسر دیگری را به همسر نامهربانش بخشیده بود .
می گفت :
« دیگر برایم حکمیت فرزند ندارد ... زنش دوست ندارد مرا ببیند حرفی نیست ، خودش که سالی یکبار می تواند بیایید اما نمی اید چون زنش مرا دوست ندارد!
زندگیم را وقف این دو پسر کردم .
اولی را زنش از من گرفت ، دومی را هم زنی دیگر که دیگر زنش نیست.
یک روز دو بچه را برداشت و بی خبر رفت و از ان روز این یکی پسر هم از دست رفت ... افتاد به ورطه ی افسردگی .. »
و افسردگی گویی دروازه سرطان را به روی تنش گشوده بود ... سرطان پس از سرطان ...
دیروز زنگ زدم احوالش بپرسم ... ان زن قوی و خوددار چنان اشفته بود که هرگز پیش از این انچنانش ندیده بودم .
« پسرم مرد!»
جمله کوتاه بود و صاعقه وار ...
همه چیز تمام شده بود ... پنجاه و پنج سال زندگی ... همه ی رنج های عاطفی ... دردهای مادی ... شکایت های مالی ... تمام شد و رفت که رفت ... به زیر خاک.
حتی خاطره ای هم برای کسی باقی نگذاشت ... جز دردی برای مادری که خود، خورشیدش در حال غروب است.
و من هنوز گیج و منگ ان ...
می دانید،
علی القاعده،
به حکم عقل،
به حرمت احساس،
به شان انسان،
در پنجاه و پنج سال زندگی، ادم باید چیزهایی ... حداقل چیزک هایی غیر از رنج عاطفی، حسرت مالی و درد جسمی را هم بچشد ... چشیده باشد ...
زندگی کرده باشد!
اینطور نیست ؟
دور باد از جان عزیز ادمی ، حسرت زندگی!

۱۳۹۸ آذر ۱۷, یکشنبه

خاطرات تعمیرکار- خودت رو از گوه بکش بیرون!

پس از هشت سال اقامت در فرانسه اعتراف می کنم که تازه دارم تفاوت مفهوم و فرهنگ کاری رو متوجه می شم.
باید انجامش بدی ، عذری پذیرفته نیست گرچه عذرهای زیادی وجود داره و همه می دونن ... باید از عهده اش بر بیای... مشکل خودته.
حتی براش یه فعل عامیانه دارن که عینهو نقل و نبات ازش استفاده می کنن.
معادلش این می شه، با عرض معذرت :
" خودت رو از گوه بکش بیرون"
شکایت و غرغر فایده نداره.
یا خودت رو از گوه می کشی بیرون یا عزت زیاد.
دومی نصیبش شد.
نتونست خودش رو بکشه بیرون.
با جار و جنجال و دعوا رفت.
همینجوریش هم وضعیت مون بحرانی بود ..‌ کمبود نیرو داشتیم با اون قرار داد لامصب.
از امروز وضعیت بحرانی مون کلن فیوز ترکوند.
با این حال همه طبق معمول می خندیدن و با لیچارهای لوس و پیش پا افتاده بحران و بدبختی رو پذیرفتن ... یک نیرو کمتر مهم نیست ، باید انجامش بدیم.
با خنده ، با گریه ... و یا شاید هم با چهره ای یخ زده و بی احساس ... با دو چشم گرد که گویی داره فصل های کتابی نانوشته رو جلو جلو می خونه.
گرچه اینجا بزرگ شده بود اما هیچ وجه اشتراکی با بقیه نداشت.
سوژه جوک و جفنگ بود.
عضوی از اکیپ که هرگز نتونست جایی در اکیپ پیدا کنه.
دوست داشت با من حرف بزنه.
روزهای آخر عینهو بچه یتیم بی پناهی که دنبال مادرش می گرده مدام دور من می چرخید .. زنگ می زد.
انگار دنبال پناهی بود.
اما من خسته و کلافه از بی دست و پا بازی هاش بودم.
همکارش بودم ، نه بیشتر و نه کمتر.
نه می تونستم و نه می خواستم مدافع و پناهش باشم.
حوصله ام ازش سر رفته بود.
چرا تن به کاری داده بود که در توانش نبود.
زبون مادریش فرانسه بود اما سرتاپا تنفر از فرانسه بود.
ازش دوری می کردم گرچه تا حدودی درکش می کردم.
می گفت تنها کسی که تو اکیپ می تونه باهش حرف بزنه من هستم ... اما حتی من هم دیگه نمی تونستم تحملش کنم.
هرگز به عمرم کسی تا این حد پر از تنفر و خشم و در عین حال شکننده و ضعیف ندیده بودم.
رفت و فصلی از کتاب شروع شد.
" تولد یک انتحاری در فرانسه "

خانه تکانی و شوک هایش

اه از خانه تکانی و اون شوک های دویست و بیست ولت ناگهانی که بهت می ده ... کنج یه ساک قدیمی .... چه خطایی بود باز کردنش.
به چشم بهم زدنی پرتاب شدم به درون تابلویی در تهران.
دیگه حتی نمی تونم تشخیص بدم خواب بود یا واقعی .
همه چیز غریبه و وهم آلوده حتی خودم ... اونی که ده سال پیش من بود و اونجا تو اون کافه مقابل" او" نشسته و یواشکی و با شیطنت داره سعی می کنه از دست های " او " عکس بگیره ...
صورتش رو نمی بینم ... یعنی می بینم ولی بی شکل !
تو گویی دارم دو غریبه رو نگاه می کنم که می خوان از هم خداحافظی کنن ... هردو غمگینن ... چه خام هستن!
درد جدایی هرگز آنچنان که می پنداشتن سخت و غیرقابل تحمل نبود.
هر دو پیر شدن و از این پیر تر هم خواهند شد ... نه توقفی... نه انتظاری ... نه نوری ... نه تاریکی ...
زندگی جبر خاکستری داره که نه جایی برای درد باقی می ذاره و نه توقع ... همه آنچه باقی می مونه گوشه تا شده ی صفحه ای از یک کتاب هست و گاه گاهی دویست و بیست ولت شوک گم شدن در زمان ... گم شدن بین خواب و بیداری ... واقعیت و وهم .
همین و نه بیش!

خاطرات تعمیرکار - بچه مشهد

دیروز رفته بودم سر یه آسانسور تو یکی از همون محله های داغون.
یه جوون آویزون عاطل باطل گیر داده بود و پرحرفی می کرد.
من هم گوش هام رفته بود رو مد استندبای.
انگار نه انگار طرف وجود خارجی داره.
یه وقتایی به طور بیرحمانه ای آدم های پیرامونم حذف می شن.
نه می بینم شون و نه می شنوم شون.
وقتی رو یه موضوع تمرکز می کنم.
یه قسمت از کار رو نمی شد تنهایی انجام داد.
زنگ زدم همکارم اومد.
کار که تموم شد، گوش هام از حالت استندبای اومد بیرون.
جوونک هنوز داشت پرحرفی می کرد.
برای چک نهایی آسانسور رو گرفتم یهو پرید تو کابین.
گفت:
ضرورتی نداشت به همکارت زنگ بزنی.
هاج و واج نگاش کردم.
ادامه داد:
نباید اینجا از چیزی بترسی.
تازه دوزاریم افتاد. فکر کرده بود زنگ زدم همکارم چون تنهایی ترسیده بودم.
حوصله نداشتم هیچی نگفتم.
اما مگه این ول کن بود.
آخرش با دست علامت داد که من خودم اینجا مواظبت هستم.
ما رو بگی.
به هیچ زبونی غیر مشدی نمی شد حرفم رو زد.
گفتم :
وخی یره خودتو جمع کن .
مو بچه مشدوم تو جوجه مخی مواظب مو باشی!
ایندفعه اون هاج و واج نگام کرد.
والله به خدا.
لجم می گیره هر جوجه ای چشش به یه زن می افته بهش حس بادیگاردی دست می ده.
خبر ندرن مو خودوم یه پا کوکتل مولتوفوم.

۱۳۹۸ آبان ۲۲, چهارشنبه

یه همزمانی عجیب عینهو یه کشیده!

داشتم می رفتم سرکار.
رادیو روشن بود.
داشت درباره خودکشی یه دختر نوجون حرف می زد.
دختر چهارده ساله ای که به خاطر ازارهای جنسی چندتا از همکلاسی هاش خودکشی کرده.
چیزی تو سرم ویز ویز می کرد که :
باز اینا از کاه ، کوه ساختن ... تو یه دله دهات کوچیک یه چیزی شده اینا تو بوقش کردن.
همینجور که صداهه داشت ویز می کرد رسیدم چراغ قرمز.
بچه مدرسه ای ها تعطیل شده بودن و تو خیابون ولو بودن.
تو ایستگاه اتوبوس یه دختر بچه مدرسه ای، حدود 9 ساله ، منتظر اتوبوس بود.
دوتا پسربچه همون سنی اومدن طرفش ... با کیف مدرسه.
یه چیزایی می گفتن و غش غش می خندیدن.
دختره هاج و واج نگاشون می کرد .
با خودم داشتم فکر می کردم شیطونی های پسرونه است دیگه.
هنوز این فکره داشت تو سرم نشخوار می شد که یهو دیدم دارن با دست علامت های زشت جنسی به دختره نشون می دن و با شیطنت همراه با شرارت سعی می کنن بدنش رو لمس کنن..
دوتا پسربچه 9 ساله ... علامت های زشت و تهاجمی جنسی .
دخترک هاج و واج و ساکت بود .
چراغ سبز شده بود.
هاج و واج و ساکت از کنار دخترک عبور کردم .
یهو دیدم که :
چهل و هشت ساله که عادی ترین ، معمول ترین و اشکار ترین ملاک روابط ادم ها رو ندیدم ... جنسیت ... نگاه مبتنی بر جنسیت .... جنسیت زدگی.
چه فرقی می کنه از چه سنی حکم ِ جنسیت و لاجرم جنسیت زدگی صادر می شه.
چه فرقی می کنی بر چه اساسی حکم جواز جنسیت زدگی صادر می شه ،
شرع ، عرف ، قانون یا هر چی .
9 ساله یا هجده ساله ... فرقش چیه؟!
در هر حال جنسیت زدگی نتیجه ناگزیر تقسیم بندی جنسی ست ... با هر دلیلی.
عرفی، شرعی ، قانونی .
می دونین،
ما در دنیایی عمیقا ... عمیقا جنسی و جنسیت زده زندگی می کنیم .
البته شاید شما می دونستین اما من تا همین دیروز نمی دونستم!
شوکه ام.
عادی ترین نگاه من ، غیر عادی ترین نگاه در نزد دیگران بود ... هست .. همه جا.
هرگز ، هرگز ، هرگز حتی لحظه ای در روابطم با ادم ها جنسیت شون ملاک رابطه هام نبوده .
می دونین تنها ترین ادم های روی کره زمین کیا هستن؟
ادم هایی که جنسیت ادم ها رو نمی بینن!
یعنی می بینن اما مثل یه لباس بر تن ، نه مثل تن بر لباس!
خوب شاید هم اشکال از خودشون هست ... شاید مبتلا به یه جور عقب افتادگی بشری هستن!

۱۳۹۸ آبان ۱۲, یکشنبه

خاطرات تعمیرکار - کارایی مدارات ارتباطی زنانه!

تعریف کنم بامزه است.
خرابی های اسانسور رو اپراتورها از مرکز ارتباطات در نیس بهمون گزارش می دن.
معمولا خیلی ملایم و مودب و در عین حال صمیمانه حرف می زنن .
کاملا اموزش دیده هستن .
طفلی ها رابط بین دو گروه پر استرس هستن.
ادم هایی که تو کابین گیر کردن یا مشتری های عصبانی که اسانسورشون خراب شده و تکنسین ها که خوب به طور معمول تحت تنش و بدوبدو هستیم.
می دونن حال تکنسین ها خراب هست و باید اروم و با ارامش حرف بزنن.
من هم کار سخت اونها رو درک می کنم .
اسون نیست ادم از یه طرف مشتری یا شخصی رو که تو اسانسور گیر کرده اروم کنه و از طرف دیگه به تکنسین با لحنی که بهش برنخوره و عصبانی نشه بگه باید بری فلان ادرس ، اسانسور خراب شده.
واقعا تمام تلاشم رو می کنم باهشون خوب حرف بزنم اما مواقعی هست که همه ی ارکان وجودی ادم از شدت خستگی و استرس رسیده به خط بحران ... دیگه لحن حرف زدن قابل کنترل نیست.
تصور کنید از ساعت 4 صبح بی وقفه واستون خرابی بیاد. هنوز یکی رو تموم نکردی ، یکی دیگه.
بعد تو این گیر و ویر بهت زنگ هم بزنن و ازت گزارش هم بخوان .
تو همچین وضعیتی بودم.
با ته مانده انرژیم رفته بودم سر یه اسانسور که موبایلم واس یه خرابی دیگه دوباره آژیر کشید.
بهش توجه نکردم و غرق کار خودم بودم .
بعد یه ربع از مرکز یه صدای ناز و مخملی زنگ زد .
اولش کلی عذرخواهی و اینا . بعد پرسید یه خرابی برات ارسال شده صبا هنوز انتخابش نکردی.
من هم عصبانی و داغون با لحن تندی گفتم واس اینکه هنوز این یکی رو تموم نکردم.
دختره یه مکثی کرد و یه چاشنی هندی به لطافت صداش اضافه کرد و گفت:
صبا، خوشگلم!
می شه لطفا خرابی رو انتخاب کنی تا تو سیستم فعال بشه؟ ... مشتری پشت خط منتظره.
این خوشگلمی که گفت ، گوش هام دراز شد تا نوک انگشت پام.
عینهو بره ای که بع بع کنان با پای خودش میره تو دیگ قیمه گفتم:
باشه عزیزم مشکلی نیست... الساعه!
اون هم گفت:
مرسی خوشگلم ... خیلی لطف کردی .
من هم گفتم :
خواهش می کنم .
هردو مون با یه حس طنز افتاده بودیم تو مدار قربون صدقه های بی بنیاد زنونه .
حالا اصلن نه اون منو دیده که ببینه خوشگلم یا زشت و نه من اصلن اون رو می شناسم که ببینم عزیز هست یا نه!
تهش رو بگم ... با قربون و صدقه و امید دیدار و بوس و بغل تلفنی یه خرابی سگ مصب رفت تو پاچه مون!