« زندگی با هیولا - هولوکاست ایرانی »
دیروز بالاخره خودم رو جمع کردم و رفتم باشگاه.
بعد از چهارماه … می خواستم بنویسم بعد از چهارماه افسردگی اما افسردگی نبود.
شوک بود …. هست.
تصویرها … چهره ها ….
با هر وزنه ای که می زدم ، گویی نگاهی از قاب تصویری چون تیری رها می شد و خیره در چشمان ذهنم فرود می آمد.
دوستی صدا زد :
سلام صبا … چطوری؟ … میگرن داری؟
متوجه چشمانم شده بود .
گفت: « مواظب چشمات باش … انگاری خیلی درگیرن.»
چشم هام مدت ها ست که دیگه اطراف رو درست نمی بینن … به جاش چشم های ذهنم قفل روی چهره ها مونده … ِ چهره های کشته شدگان دی ماه.
چقدر همه شون آشنا هستند.
انگار همه شون رو قبلا یه جایی دیدم.
در ازدحام متروی تهران … زن جوانی که با لبخند گفت : « ببخشید خانم من اینجا پیاده می شم. » و از کنارم رد شده بود.
در خیابان های تهران، دختر جوانی که ازش آدرس پرسیدم و اون با وسواسی دوست داشتنی می خواست مطمئن بشه که من راهم رو در آدرس های پیچیده ی تهران گم نمی کنم.
« به میدون که رسیدین ، دوباره از یه نفر بپرسین.»
در کتاب فروشی های خیابان انقلاب، مرد فروشنده که ترجمه های متفاوت «موج ها» ی ویرجینیا وولف رو آورد و در مورد هر کدام به تفصیل توضیح داد.
« این ترجمه به متن وفادارتر هست اما اون یکی به لحن و ذایقه ی مخاطب ایرانی روان تر و خوشایندتر »
در کوچه های سجاد مشهد .
اون مرد جوان که به خاطر سروصدای سگش مدام عذرخواهی کرد و گفت :
« خانم ، تو رو خدا از صداش نترسید ، خیلی مهربونه»
آن مرد ِجوان نوازنده ی هنگ درام در ایستگاه کوثر.
وقتی گفت : « دم تون گرم .»
و من در دلم گفته بودم : دم تو گرم که عطر تازه ی نت و ریتم می پاشی براین شهر ِ کلافه و خسته و دود آلود .»
اون دختر دستفروش در بلوار وکیل آباد که تمام عروسک هاش اسم داشتن و شخصیت.
« این اسمش گردن دراز هست با گردنش دور کوله تون همه جا مونس و همراه ِ وفادار ِسفرهاتون می شه.»
و بعد صدایش را عوض کرده بود و با لحنی شیطون و کارتونی گفته بود:
« من و با خودت ببر اون دور دورا !»
«گردن دراز» دور کوله ی من به دور دورها سفر کرد … خودم اما چهارماه است که در خیابان های ایران جا مانده ام .. تن ِ بیمار را از وطن ِ زخمی بیرون کشیدم … دل و جان اما همچنان دربند ِ چهره های هم وطن … کشته شدگان دی ماه.
«غریبه های آشنا » که می گویند همین است.
حتی ژست های شان در عکس ها هم برایم آشنا ست … سرهای معمولا متمایل به یک سو … نگاه های مهربان … ملاحت ایرانی.
از کودک تا نوجوان ، جوان و میان سال …. از پیش دبستانی تا دانش آموز و دانشجو … از کارگر و کارمند تا پزشک و پرستار و کاسب و راننده .
از همه سن … از همه طیف … از همه جا … از ایران.
آنچه به معنای دقیق کلمه « مردم » تعریف و نامیده می شود.
از « مردم ایران» که در جغرافیای پهناور ایران با یک الگوی یکسان کشتار شدند.
به ضرب مستقیم گلوله ، حمله به بیمارستان ها، ربودن اجساد ، اخاذی برای تحویل جسد، شکنجه ی بازداشت شدگان … و ادامه ی کشتار با اعدام ها … عموما نوجوان و جوان ….
هولوکاست ایرانی.
بر سر در مقبره ابوالحسن خرقانی نوشته شده است :
«هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.
چه آنکس که بدرگاه باریتعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد».
جمله ای که بخشی از زیست طبیعی و روزانه ی مردم در ایران است.
از سبزوار و نیشابور تا سنندج و کرمانشاه، از گرگان و اردبیل تا زابل و بوشهر.
از تهران و مشهد تا کرمان و شیراز و اصفهان و اهواز.
هرجا به فرمی متفاوت اما محتویی یکسان.
« مهربانی.»
از تعارف چای و آش تا توجه و همراهی … مهمان نواز و غریب نواز.
مهربانی مردم ایران فارغ از دین و باور و ایدئولوژی است.
و این آن تضادی ست که کشتار دی ماه را بر بازماندگان چنین سخت و سهمگین کرده است.
حکومتی عمیقا مذهبی و ایدئولوژیک که عموم مردم ، به معنای واقعی کلمه، را در سراسر ایران با یک الگوی ثابت کشتار کرد.
هولوکاست ایرانی توسط رژیمی با باورهای عمیقا غیر ایرانی .
یکی در اینستاگرام از آدم ها پرسیده است:
« در این روزها در حال زندگی در کدام کتاب هستید؟ »
برای من ، بدون نیاز به حتی لحظه ای فکر، پاسخ روشن است.
« انسان در جستجوی معنا » نوشته ویکتور فرانکل یکی از جان به در بردگان هولوکاست نازی ها.
میان خواندن و زندگی کردن فاصله ای ست .
فاصله ای گاه چنان سخت که آدم را به شوک می برد … و شاید مرگ خود خواسته… اگر معنایی برایش نتوانی خلق کنی!
به بازماندگان هولوکاست ایرانی، تحلیل تحویل ندهید.
برای آنها فرضیات توطئه و دسیسه بی معناست وقتی قطعیت عامل کشتار را از نزدیک دیده اند.
جمهوری اسلامی، عامل هولوکاست ایرانی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر