جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه

«آزادی یا وهم ِ آزادی؟»

شنیدن ِ مشاهدات وحرف های دوستان خارجی که از سفر ایران برمی گردن برام همیشه جالب بوده.
فکرمی کردم زاویه ای از نگاه هست که می تونه به شناخت عمیق ترم از ایران کمک کنه اما متوجه شدم در مشاهدات اونها فضای فرانسه رو دارم عمیق تر درک می کنم.
فضایی که مشهور به آزادی فکر و سخنه اما تجربه مردم از سفرشون به کشوری مثل ایران، قریب به اتفاق  با توصیفاتی مثل «باورنکردنی» و «غیرمنتظره» همراه هست.
سئوال اینه:
در کشوری که به آزادی فکر و سخن مشهوره چرا مشاهدات مردم با ذهنیاتشون تا این حد متفاوته ؟
آزادی اگه نتونه ما رو به دیدن و درک واقعیت نزدیک کنه آیا واقعا آزادیه یا وهم ِ آزادی؟
و درست همینجا یک سئوال فلسفی:
آزادی چیه؟
یک حس خوب یا یک شرایط  برای دیدن و درک کردن، فارغ از حس؟
در حالت اول می شه گفت فرانسه کشوری آزاد است.
در حالت دوم نتیجه کاملا وارونه است و می شه گفت فرانسه کشوری ست که مردمش وهم آزادی دارن به مصداق توصیفاتی نظیر «باورنکردنی» و«غیرمنتظره» که خودشون درباره مشاهداتشون می گن.
راستی واقعا چه چیز اونها رو این همه از دیدن ِ واقعیت، به توصیف خودشون، دور کرده بود؟
آزادی یا وهم ِ آزادی؟

«فرانسوی ها در ایران - عجوزه ای که ناگهان تبدیل به شاه پریون شده است »

یکی از دوستان از سفر به ایران برگشته مشتاق دیدنش بودم برای دیدن ایران از چشم های او.
ازش پرسیدم:
خوب چطور بود؟
شروع کرد به توصیفات کلی و احساسی و مثبت.
فوق العاده، باور نکردنی ... کاملا خارج از انتظارم ... یک کشور مدرن ، زنده و از این چیزا.
ترمز دستش رو کشیدم و گفتم:
چرا برات باور نکردنی و خارج از انتظار بود؟
تو فکررفت و بعد از مکثی گفت:
چه سئوال خوبی!
خوب راستش فکر نمی کردم ایران اینقدر مدرن باشه.
فکر نمی کردم زن ها و مردها انقدر با هم قاطی باشن.
برام جالب بود که تو مترو و صف ، تابلوها مردها رو از زن ها جدا کرده بودن اما در نهایت آدم ها قاطی هم بودن.
پرسیدم:
این فرض اولیه از کجا به ذهنت اومده بود؟
گفت: نمی دونم.
سعی کردم کمکش کنم. گفتم:
شاید فیلم ها ... مجله ها ... روزنامه ها.
بعد از تاملی گفت: چه چیزی جز این می تونه باشه.
بهش گفتم:
حالا هم مواظب باش!
دو هفته سفر و تفریح برای شناختن هیچ کشوری کافی نیست.
اون هم کشوری که یهو تو اروپا از یک عجوزه ی بدجنس تبدیل شده به یک پری دریایی شگفت انگیز که کلی گنج دریایی زیر دمش پنهان داره.
می دونین،
این همه تغییر رفتار رسانه ای در باره ایران، این همه ذوق زدگی درباره سفر به ایران و دادن یک تصویر پر زرق و برق و روتوش شده از ایران، البته می تونه بعد از سی سال انزوا خوشایند باشه اما واقعی نیست.
و هرچه واقعی نیست می تونه سست و هشدار دهنده باشه.
چه اون وقتی که از ایران هیولا ساخته بودن و چه حالا که ازش فرشته ی دریایی و رویایی ساختن.
میدونین،
تجارت رکن حیاتی در دنیای غرب داره .
به خاطر یک مشت دلار بیشتر، حاضرن مسیح رو یه روز پسر خدا نشون بدن و یه روز دیگه یه جاکش .
تاریخ و تحقیق تاریخی بیشتر یه ژسته، سینما وصنعتش مهمه.
اصلن مسیح مهم نیست ، مهم پولیه که می شه با مسیح درآورد.
تا بفروشه ازش میسازن .... و مسیح تا حالا خوب فروخته ... درست مثل ایران.
یه روز با ایران عجوزه و هیولا می شد فروخت الان با ایران ِ شاه پریون.
گمونم ضروریه که خودمون رو فارغ از غرب باور داشته باشیم و نقد کنیم.
نگاه غرب همیشه اقتصادیه .... و نگاه اقتصادی گرچه به اقتصاد ما هم می تونه کمک کنه اما به پویایی اجتماعی - فرهنگی، نه!
سی سال سیاه نمایی های غربی البته سخت بود اما باورهای ریشه ای رو نتونست در ایران تغییر بده .
حالا هم این زرق و برق و ذوق زدگیشون نباید مانع دیدن نقصان و نقد خودمون بشه.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

« نه تحقیر و نه تقلید»

امروز بیکاریم نشستیم تو خونه داریم در خصوص اسم خیابونی که ساکنش هستم سرچ می کنم.
Malville
شهر درد!
خدای من چه اسم با مسمایی.
این در واقع اسم یه روستاست در سی کیلومتری شمال غرب نانت.
تو ویکیپدیاش یه قسمت داره درباره شخصیت های این روستا.
دو تا شخصیت مهم داره!
یک مسئول تربیت و تزئین اسب های شوالیه ها در زمان جنگ های مذهبی و یکی دیگه که کاندید یه چیزی شده بوده همین چند سال پیش.
خلاصه حیرون این همه آب و تاب اطلاعاتی درباره روستای ِ «شهر درد» بودم که پیوندهای جادویی ِ دنیای ِ مجازی منو از درد ِ روستایی فقیر در بروتنی به درد ِ مردم فقیر در کنشی هنرمندانه رسوند و از خنده منفجر شدم.
هفده هنرمند برای جلب توجه مردم به وضعیت فقرا برهنه عکس گرفتن و شعارشون هم اینه:
«در پایین تنه هم شبیه هم هستیم!
به ما قدرت ِ کمک کردن دهید.»
در حالی که از خنده منفجر شده بودم، هزار چیز هم همزمان تو سرم منفجر شده بود.
مهمترینش این:
درک ِ فرهنگ برهنگی و برهنه شدن در اروپا.
درک این فرهنگ برای ما می تونه خیلی سخت باشه چون ریشه ی فرهنگی و تاریخیمون با پوشش و در پرده سخن گفتن همیشه همراه بوده.
مثل عرفان که کلی و رمزآلود و در پرده سخن می گه .
ما حتی صنایع ادبی برای این گرایش به پوشش داریم:
صنعت ِ ایهام، ابهام، کنایه
یعنی درست در نقطه مقابل سنت فکری، هنری و ادبی اروپا .
فلسفه در برابر عرفان،
فلسفه که همیشه گرایش به وضوح در حد امکان داره.
رمان در برابر شعر،
رمان که قصه ی عشق رو می گه در حالیکه شعر وصف ِ عشق رو می کنه.
نقاشی در برابر خطاطی،
نقاشی اروپا که از همون ابتدا میل به نمایش انحناهای ِ واقعی ِ همه اجزای بدن داشته در حالیکه خطاطی انحناهای اتنزاعی و گاه سخت اروتیک ِ کلمات هستن و نه کالبدها.
معمار کبیر یه وقتی فرمودن:
اگر بی حجابی تمدن است پس حیوانات متمدن ترین هستن>
روانش شاد باد اما من خلاف ایشون فکر می کنم، برهنگی هم می تونه منشا فرهنگی جایی دیگر باشه.
اروپا!
درست همونطور که پیش فرض های کاملا متضاد ِ ریمان با اقلیدس باعث پیدایش نوعی دیگه از ریاضیات شد.
ریاضیات ِ ریمانی.
می دونین،
من فکر می کنم ضروریه که فرهنگ برهنگی در اروپا رو درک کنیم . به دو دلیل:
1. حذف قضاوت های سطحی، شتاب زده، کلیشه ای و آزار دهنده درباره این فرهنگ
2. شناخت دقیق تر فرهنگی و اجتماعی خودمون که در تضاد کامل با این فرهنگه.
تضادی که می تونه به جای قضاوت های تحقیر آمیز باعث فهم بهتر خودمون و دیگری بشه .
کمک کنه متوجه این واقعیت بشیم که برهنگی چقدر با بستر تاریخی و فرهنگی ما بیگانه است و بنابراین روش های مبتنی بر برهنگی، که گاها بعضی ها به عنوان یک کنش اعتراضی اجتماعی انجام می دن، چقدر برای جامعه ما بیهوده و بلکه مخربه.
اروپا رو درک کنیم بدون ِ تقلید و
بدون ِ تحقیر.
این راه خوبی برای درک بهتر خودمون هست.
آسمون ریسمون بافتن رو کوتاه کنم.
به عکس ها نگاه کنین . خوش تیپ هستن smile emoticon .... و فراموش نکنیم که :
«همه در پایین تنه شبیه هم هستیم» :))




 

 http://www.ledevoir.com/societe/actualites-en-societe/331367/se-denuder-pour-aider

۱۳۹۵ اردیبهشت ۵, یکشنبه

تصویری برای همه ی شهرها

ستایش با فرمول اسید
جا داره که بر بزرگ ترین دیوار ِ اصلی ترین خیابان همه ی شهرها کشیده بشه .
قساوت و معصومیت
قساوت ِ نهفته در زندگی ِ گله ای و قربانیش، معصومیت

بیچاره

دیشب دوستی در توصیف مرگ دوستی دیگر گفت:
بیچاره مُرد!
چهارچوب تنم می لرزه وقتی کسی در توصیف مرگ دیگری از صفت «بیچاره» استفاده می کنه.
این توصیف ظاهری شفقت آمیز و دوستانه داره و اما باطنی سخت تحقیر آمیز.
ناشی از عدم ادراکِ و احترام به آدمیزاد که فی الذات ، مرگ بخشی از هستی اش هست.
«بیچاره» در خور هیچ انسانی نیست ... نه زنده و نه مرده.
به رفتگان احترام بذاریم .... با درک و پذیرش مرگ به عنوان بخشی بنیادی از ذات ِ هستی.
هیچ مرده ای بیچاره نیست ... البته بیچاره می تونه یک دوست زنده باشه که از دوست ِ درگذشته محروم مانده و دلتنگ.
اما به خاطر خدا صفت و موصوف رو به جا استفاده کنیم.
«بیچاره مُرد» سخت نا به جا ست.
اگر بر صفت ِ حقیری چون بیچارگی باور داریم حداقل رعایت کنیم و به خودمون نسبت بدیمش نه به دیگری.
«بیچاره ما که محروم شدیم از او» و نه «بیچاره او که مُرد».
به قول شریف ِ خواجوی کرمانی:
گفتی که هست چارهٔ بیچارگان سفر
چون چاره رفتنست بناچار می‌رویم
همین

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

بزرگ اما کوچک و رقت انگیز

می دونین،
تکان دهنده و رقت انگیزه ملاقات با آدم هایی که تو بزرگی ِ اسم شهرشون، کشورشون، قوم شون، فامیلشون، عدد ِ درآمد مالیشون، عنوان مدرک دانشگاهیشون، 
کوچک و بسته باقی ماندن.
هولناکه تصور لحظه ی مرگشون ... وقتی همه ی هیبت ها ی هولوگرامی ناگهان و ناگزیر شکسته می شن... فرو می ریزن ... چیزی باقی نمی مونه جز حسرتی هولناک!
می دونین،
برای ادراک زندگی هیچ راه دومی جز باور ِمرگ در لحظه ها نداریم ... پیوسته و جاری و جبار.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

تفاوت، فاصله

عزیزی که صداش می کنم «گوسفند استرالیایی من»،
امشب در خلال گفتگو درباره ی تفاوت ِ دو مفهوم ِ «فاصله» و «تفاوت»، جمله ای گفت که با هیچ چیز جز به اشتراک گذاشتنش، نمی تونم این هیجان ِ ناشی از وضوح ِ مفهوم به واژه رو در خودم اندکی آرام کنم.
گفت:
تفاوت وقتی با تفاهم، عدم فاصله، همراه بشه موجب ِ پویایی، همگرایی و کمال می شه حال آنکه 
تفاوت وقتی با عدم تفاهم، فاصله، همراه بشه موجب وهم، واگرایی و سقوط می شه.
به امام هشتوم که راست و درست گفت.
می دونین،
زمانی کسی بود که مثل مرگ و زندگی با هش متضاد و متفاوت بودم.
با این همه هیچ فاصله ای بین ما نبود.
این تفاوت و در عین حال عدم فاصله بین ما دو نفر موجب ِ یک دوره ی مملو از چالش و در عین حال ادراک همراه با اشتیاق در هر دو ما شده بود.
گمانم همان چیزی که بهش عشق می گن.

زدگی!

به در و دیوار خونش تابلو آویزون کرده که:
La liberté!
خونش منو یاد خیابون های تهرون انداخت.
خیابون هایی که به در و دیوارش اسم خدا و آیه قرآن نقاشی شده.
خیابون های خدا زده!
می دونین،
«زدگی» مفهوم قابل تاملیه.
وقتی «مفهوم» رو به جای زندگی، نمایش می دیم یعنی ازش محرومیم.
یعنی دچار ِ «زدگی» شدیم.
«زدگی»، عمق محرومیت از مفهومیه که وقتی نداریمش هی نقاشیش می کنیم، خطاطی می کنیمش، براش منبر می ریم.
درست مثل این نرینه هایی که هی خط فاصله حرف از مرد بودن و مردانگی می زنن.
همونقدر که آلت می تونه ربط به مردانگی داشته باشه، نقاشی و خطاطی و به منبر رفتن در ستایش یک کلمه هم می تونه ربط با مفهوم داشته باشه.
بهش گفتم:
فکر می کنی «آزادی»،
فکر می کنی خیلی هوای «آزادی» رو داری .
خیلی خوشالی و از خودت راضی هستی که «آزادی» ارزش خودت و جامعه پیرامونت هست.
اما تو هیچ فرقی با اون «خدازده های» خیابون های مرکز تهران نداری ... همون ها که مدام دلت براشون می سوزه و همیشه ته ذهنت با حسی از تحقیر و عقب افتادگی بهشون فکر می کنی.
فکر می کنی بیشتر از اونها می فهمی .. بیشتر از اونها زندگی رو حس کردی ... فهمیدی.
اما تومحروم تر از همه اونها هستی.
و بلکه ابله تر از همه اونها چرا که دیگری رو به همون بلاهتی سرزش می کنی که خودت دچارش هستی ... چه فرقی می کنه با چه اسمی!
چه فرقی می کنه «خدا زده » باشی یا «آزادی زده».
اونها از خدا محرومند تو از آزادی.
و اگه از من بپرسین می گم :
محروم بودن از مفهومی مثل خدا تو زندگی قابل تحمل تر از محروم بودن از آزادی ِ ذهن تو زندگی واقعی هست.
تا مغز استخونش برده ی پوله، گنده گوزی آزادی می کنه.... ا.ون هم فقط برای بقیه!

۱۳۹۵ فروردین ۳۰, دوشنبه

«کودک ملیت ندارد!»

می دونین،
رابطه ی مهمان و میزبان یک رابطه ی متوازن نیست.
نباید هم باشه.
مسئولیت میزبان همیشه بیشتر از مهمانه.
میزبان باید در خدمت مهمان باشه.
میزبان باید در برابر مهمان شکیبا و بلند نظر باشه.
میزبان نباید شاکی ِ مهمان باشه.
این مهمانه که همیشه حق شکایت و گله داره.
میزبان نمی تونه و نباید شاکی مهمان باشه.
حتی برای مهمانی که سرزده وارد می شه.
این رسم مهمان نوازیه.
همیشه اینطور بوده و باید باشه.
گمانم به همین دلیل ابعاد جنایتی که در رابطه با ستایش شد بزرگ تر، و پر سرو صداتر از جنایت های مشابه شده.
سر و صدا همیشه مستعد ِ سوئ استفاده است.
می دونین،
من به عنوان کسی که جزئی از جامعه میزبان هستم، هیچوقت به خودم این حق رو نمی دم که از سر بریده ی دختر بچه ی میزبان به دست یک مهمان جانی با ذکر و تمرکز روی ملیت حرف بزنم،
به خودم این حق رو نمی دم که از خانواده سلاخی شده دوستم حرف بزنم و ربطش بدم به قوم و قبیله و ملیت جانی.
به خودم این حق رو نمی دم چرا که بیم اون می ره رسم و مسئولیت ِ مهمان نوازی در هجوم احساسات قومی و ملی از دست بره.
جانی درست مثل کودک، ملیت نداره.
جانی، جانیه چه در قامت مهمان یا میزبان چنانکه کودک، کودکه.
حساب ِ کودک و جانی از حساب ِ مهمان و میزبان و رسم مهمان نوازی جداست.
اما اونهایی که مدام سعی می کنند بر قامت ِ این کودک قبای ملیت بپوشانند، جنایتی مضاعف رو مرتکب شدن.
در برابر کودک که شان و حرمتی بزرگتر از ملیت داره،
در برابر رسم مهمان نوازی که همیشه مسئولیتی فرای ملیت ِ مهمان و میزبان داره ،
و در برابر انسانیت چرا که برای حفاظت از آن هیچ وقت و هیچ کجا نباید به جانی شانی جمعی داد حتی با شان قرار دادی چون ملیت.

۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

لذت - شادی


می فرماید:
پرخوری یک اشتباه بسیار زیبا ست!
راست می فرماید به امام هشتوم.
فقط توصیف دقیق تر از نظر مو ایجوریه:
پرخوری، میل مطبوعی ست که مثل هر لذتجویی دیگری پس از لذت، آدم رو به چی چی خوردن می اندازد.
و خدای من،
چه فاصله ی مفهومی عمیقی ست بین "لذت" و "شادی".
و چه اشتباه سطحی، اما شایعی، اگر لذت رو شرط شادی گمان کنیم.
نه!
این شادیه که پیش شرطه لذته و نه برعکس.

تخریب یا تنظیم

چند وقت پیش دوستی بهم گفت:
می ترسم دوستی مون خراب بشه .
بهش گفتم هیچ رابطه ای خراب نمی شه، روابط انسانی نه تخریب بلکه مدام در حال تنظیم شدن هستن به متناسب ترین حالت ممکن هرچند که برای مدتی ظاهر امر ، تخریب به نظر برسه.
از هیچ چیز نباید ترسید.
غریزه ، اصیل ترین و بنیادی ترین وجه وجودی آدم هست.
از دنبال کردنش نباید ترسید.
دنبال کردن غریزه به تبلور ِ وجوه درونی آدم ها کمک می کنه.
در وضوح هست که می تونیم نسبت به پیرامون مون متناسب و موزون بشیم ، نه در ترس!
من عمیقا با این پاراگراف مقاله زیر موافقم:
« مولوی قرن‌ها پیش گفته است همهٔ تصمیمات و انتخاب هر فرد در هر دورهِ زندگی، در حقیقت بهترین تصمیمی بوده‌ است که در لحظه مشخصی می‌توانست از او سر بزند.»
مقاله:
http://marde-rooz.com/37931/?fb_action_ids=10205790805920711&fb_action_types=og.likes

۱۳۹۵ فروردین ۲۸, شنبه

کاربرد ِعینک آفتابی در آسمان ابری

حدیث لحظه:
آیا گمان کرده اید که انسان عینک آفتابی را برای آفتاب آفرید؟!
به خدا که نه چنین است.
پس بزنید عینک های خود را و در ترموا با خیال راحت در چهره ی پریچهرگان سیر کنید و تسبیح باری تعالی را گویید که هو الجمیل.
یعنی چنان رنگین کمانی از رنگ مقابلم نشسته که حیران این شاهکار اختلاط نژادیم به خدا.
دو چشم آبی براق ، اندکی کشیده، در زمینه ی قهوه ای صورتی با گونه های برجسته مغولی و لب های گوشتی و نمکی آفریقایی،
یک بینی خوش تراش و مینیاتوری،
دور تا دور آراسته به زلف های صاف و بلوطی
ترکیب نفسگیر و شهرآشوبی شده از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب عالم خاکی.
وای از این محصولات ترکیبی که نفس می برند از رندان نظرباز.
«هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»
الحشر - 24
ودر انتها اجازه دهید ختم کنم به یک پرسش با لحن ِ تلخ ِ جان ِ پریش و دیوانه مان:
آخه لامصب ها،
وقتی از تفاوت رنگ ها و نژادها و ملیت ها می توان با عشق، چنین رنگین کمان های نفس گیری از زیبایی آفرید، چه جای گنده گوزی های برتری های نژادی!
به قول آن عزیز، عتیق رحیم، :
آنانکه عشق ورزیدن نمی دانند، می جنگند!

۱۳۹۵ فروردین ۲۷, جمعه

آن مطلق ِ پاینده

شیخ شنگولنا ، سعدی جان در اوج ایجاز و پیراستگی می فرماید:
هر چه نپاید، نشاید.
و خدا شاهد است که راست می گوید.
اما خدای من تو بیا و به من بگو در زندگی چه چیزی جز مرگ پاینده است؟!
به هر سو نظر می کنم مرگ می بینم ... قاطع و مطلق و ازلی.
بی تابشم.

«مرد ایرونی»

عزیزی مونثه،
شیرین صورت و پریش جان،
شنگول ظاهر و تلخ وش باطن،
پس از عمری سیر در آفاق و انفس و دیدن و چشیدن ِ فرزندان آدم، از چهار سوی گیتی،
بالاخره قرار گرفتند و تصمیم بر ساختن آشیان ِ زندگی مشترک.
زنگ زدند من باب اطلاع رسانی. 
با صدایی که در آن نه هیجان ِ جوانی بلکه تامل ِ دنیا دیدگی و پختگی بود گفت:
صبا،
هیچ مردی، مرد ایرانی نمی شه به خدا!
پرسیدم چطور؟
گفت:
جنس، تجانس!
تاریخ مشترک که انگار تاریخ با ژن ها آمیخته می شه.
عجیبه اما اوج آمیختگی تن با آمیختگی تاریخ در ژن ها گویی در ارتباطه.
هم زبونی با همدلی، هم پوشی ِ شگفت و عمیقی داره.
ترمز دست فلسفه بافیش رو کشیدم و گفتم:
خوب الحمدالله و منه انگار بزی ِ بازیگوش ما بالاخره علف ِ شیرین و باب میل جانش رو پیدا کرد.
آآآآآه عاشقانه ای کشید و گفت:
صبا می دونی تفاوت مرد ایرانی ِ هم زبون با مرد ِ خارجی ِ غیر هم زبون در چیه؟
گفتم: بگو تا بدانیم ای دنیا دیده.
گفت:
مرد خارجی مثل دوربین عکاسی می مونه، مرد ایرانی مثل نقاش.
تصویری که مرد ایرانی از خودت به خودت می ده درست مثل یک نقاشی، خیال انگیزتر از خودته.
بعد یهو لحنش از اون حالت حکیمانه به شیطنت تغییر کرد و گفت:
آهنگ ویگن رو یادته؟
می خونه «زن ایرونی تکه ...»
گفتم : آره.
گفت:
تو اون شعر به جای «زن ایرونی» بگو «مرد ایرونی» میشه خلاصه و نتیجه ی سیر در آفاق و انفس ِ زندگی من!

****************
شنیدنش برای من جالب بود گفتم برای بقیه دوستان هم تعریف کنم شاید برای شما هم جالب باشه. بالاخره دیدن دنیا از دید یک زن ِ دنیا دیده هم، نکته ها و شگفتی هایی در خود داره. smile emoticon
آهنگ رو هم می ذارم  من باب
 یادآوری ِ جزئیات! 
لطفا یادتون نره وقتی ویگن می خونه به جای همه ی «زن ایرونی» هایی که می گه خودتون تو ذهنتون بگین «مرد ایرونی» !

https://www.youtube.com/watch?v=GLEUpp7TLKY&list=RDGLEUpp7TLKY#t=9

۱۳۹۵ فروردین ۲۵, چهارشنبه

کوچک اما سگ مصب!


تنها کاری که تو زندگیم بی نقص و کامل انجام می دادم خوابیدن بود که اون رو هم این پشه های سگ مصب خرابش کردن.
از حالا سرو کله شون پیدا شده تو هوای به این خنکی.
دیشب مثل سگ دور سرم زوزه می کشیدن و کبابم کردن.
امروز رفتم یه آنتی پشه گرفتم، گذاشتمش بالای سرم، سر خودم از بوش داره می ترکه.
دندون عنکبوت ها کم بود که باز ویز ویز این پشه های لامصب هم شروع شد.
دارم فکر می کنم کابوس های زندگیم در سه کلمه خلاصه می شه:
پشه ها، عنکبوت ها و یک شنبه های بی سیگار.

«فرانسوی ها در ایران - ملاها!»

دوستان رفتن ایران هیچ خبری ازشون ندارم.
ایمیل زدم که :
چرا ناپدید شدین؟ 
یه خبری بدین و بگین در چه حالین ... نکنه اونجا ملاها تورتون کردن!
ایمیل زده که :
نه بابا!
نگاهم به همون نمی کنن .... ما خیلی نگاشون می کنیم و می خندیم اما اونا سرشون رو بالا هم نمیارن.
این ملاهاتون خیلی خوش سلیقه هستن ... به ما پیرزن ها نگاه نمی کنن!

۱۳۹۵ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

«او»

مرد ِ مسن صدایی بم دارد. 
تن صدایش به سختی برایم قابل فهم است. 
فارسی و فرانسه را مخلوط با هم حرف می زند.
برای فهمیدن داستانی که دارد می گوید همه ی وجودم گوش شده است.
خاطره ای عجیب از زمانی که پسری بیست و یک ساله بود ساکن لیون.

یک روز بارانی و خاکستری بود، مثل همه ی روزهای بارانی و خاکستری ِ لیون در ماه فوریه .
پسر مثل هر روز ساعت هشت صبح سوار اتوبوس شد تا به کلاس ساعت نه دانشگاهش برسد.
مسیر طولانی بود.
پسر در حال مرور جزوه اش بود. مثل هر روز.
گردنش درد گرفت.
سرش را بلند کرد تا به گردنش استراحتی کوتاه بدهد.
چشم هایش را که از جزوه بلند کرد لبخندی مقابلش بود.
پسر ناگهان در لبخند فرو ریخت، گم شد ، بیچاره شد.
لبخند نه وحشی بود، نه مرموز بود و نه اغواگر.
لبخند ، ویرانگر بود.

پسر به خودش آمد و با شگفتی متوجه شد ارگاسم شده است.
چطور ممکن بود با لبخندی در عرض چند ثانیه به اوج رسیده باشد؟!
اما رسیده بود!
گیج شده بود. سرش را پایین انداخته بود تا فکر کند و بفهمد چه شده است.
سرش را که بلند کرد، «او» هم به پسر نگاه کرد و لبخند زد.
اینبار لبخندی استفهامی.
انگار فهمیده بود چه به سر پسر آمده است.
سر ایستگاه «او» پیاده شد.
پسر سراسیمه به دنبالش از اتوبوس پیاده شد.
به چشم های آبی اش خیره شد و گفت:
باید با هم برویم وگرنه می میرم.
«او» گفت:
بله. می آیم اما به یک شرط. هیچ سئوالی نپرسی.
پسر پذیرفت. 

ساعت نه به آپارتمان پسر رسیدند.
پسر پرسید اسمت چیه؟
«او» گفت: شرط ، نپرسیدن بود!
پسر گفت: بگو چه صدایت بزنم؟
«او» : هر چه دوست داری .
پسر: رُز!
«او» خندید.
با هم شراب خوردند.
ساعت ده کنار هم در رختخواب بودند.
«او» نه زیبا بود و نه زشت.
نه روشنفکر بود و نه عامی.
نه باهوش بود و نه کودن.
هیچ چیز خاصی نداشت و با این همه خاص ترین کسی بود که پسر در آن لحظه و همه ی چهل سال بعدی عمرش دید ه بود .... ، تا به امروز، دیده است.
پسر مو های صاف و سیاه «او» را نوازش کرده بود . گیج و مبهوت در آبی براق چشمهایش انتظاری فراموش شده را به یاد آورده بود. ناگهان به یاد آورده بود که همه ی عمر در انتظار بوده است.
در انتظار به یاد آوردن اینکه منتظر است .
درست مثل خواب هایی که می دید و می دانست دیده است اما به یاد نمی آورد.
حالا ناگهان همه ی خواب هایش را به یاد آورده بود .... درست مقابل چشم های «او».
همه ی آن خواب های آبی، زنده ، واقعی .

«او» پرسیده بود
:
من تو رو یاد کسی می اندازم؟
پسر : بله ... منو یاد دختری می اندازی که زمانی ...
قبل از اینکه حرف پسر تمام شود «او» گفت :
من ، او نیستم ... من جای آن دختر را برای تو پر نمی کنم .
و بعد با لحنی آرام اما قاطع گفت:
با آتش بازی نکن!
باش! ... باش و بود کن!

لحنش نه آمرانه بود، نه مرموز و نه حتی دوستانه
.
لحنش مثل تیک تیک ساعت روی طاقچه واقعی بود. همیشگی بود و با این همه فراموش شده بود!
تیک تیکی که همیشه آنجا بود ، در اتاق پسر و با این همه انگار هیچ وقت پسر آن را تا این لحظه نشنیده بود.

پسر پرسید : چه کار کنم؟

«او» گفته بود:
حضور داشته باش .... به تمامی .... در این لحظه به تمامی باش ... هر طور که می خواهی ... هر طور که هستی.
ساعت 11 چشمه های تن هر دو فوران کرد .
از روزنه های تن پسر و از روزنه های اشک ِ «او».
آب جوشیده بود.
همه جا را خیس کرده بود.
چون رودی از تن هایشان گذر کرده بود.
آب، همه جا را خیس کرده بود.
آب که آرام گرفت «او» تن پسر را نوازش کرد و گفت:
تنت خیلی زجر کشیده اما لطیفه ... از دردی که کشیده ، لطافت تراوش می کنه و این نادره.
فراموش نکن! این نادره!

تا صبح روز بعد آب، بارها رود شد ... و از تنشان گذر کرد
.
ساعت نه صبح «او » گفت :
من دیگه باید برم.
پسر خواست نشانی بگیرد.
«او» گفت:
نه!
حتی عطر گل سرخ وقتی در اتاقی می ماند فراموش می شود
!
ماندن در رفتن است.
باور کن!
می روم تا این عطر بماند.
برای هر دومان.
نه من هرگز تو را فراموش خواهم کرد و نه تو هرگز مرا فراموش خواهی کرد.
بگذار عطر بماند ... برای همیشه
.
و پسر ناگهان یاد شعری افتاده بود.
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش!
شعر را ترجمه کرده بود.
«او» گفته بود:
همیشه ایرانی بمان ... با همین شعر!
و رفت. بی هیچ نشانی.

داستان که به اینجا می رسد، مرد سکوت می کند
. 
پیداست فشاری را دارد تحمل می کند.
پس از چند ثانیه ادامه می دهد:
تا نه ماه هر روز سوار آن اتوبوس می شدم تا ردی از «او» پیدا کنم. از تمام شوفرهای اتوبوس نشانش را گرفتم اما هیچکس هیچ نشانی از «او» با موهای صاف و سیاه، چشم های آبی و پوست سفیدی که در آفتاب قرمز شده است نداشت.
مرد دوباره سکوت می کند.
تنم می لرزد ... حال گریه دارم.
در برابر عظمت همیشه مغلوبم ... با گریه.
«او» ....«او» ..... «او» که بی گمان عطر ِ بودن، بود.

۱۳۹۵ فروردین ۲۱, شنبه

خوشبختی به نام سینمای فرانسه

از من بپرسین می گم:
یکی از خوشبختی های زندگی امروز، وجود ِ سینمای مستقل هست.
سینمایی غیر از هالیوود و بالیود و اینا.
و در میان سینمای مستقل از کره و ایران بگیر تا آلمان و انگلستان و فرانسه، سینمای فرانسه یه چیز دیگه است. 
قدرت، کلاس و شخصیت مستقلی که این سینما داره منحصر به فرده.
از سبک بازیگریش بگیرین تا سبک ِ رواییش.
این واقع گرایی ِ رک و بی رحم و خراشنده که در خلال دو ساعت می تونه تا مغز استخوان شما رو بلرزونه .... گاه از بی رحمی تنیده شده در زندگی ِ روزمره و گاه از شفقتی که در قلب ِ معمولی ترین آدم های پیرامون ما ست .
سینمایی که برای خراش دادن شما نیازی به اسپشال افکت و سورئالیسم نداره.
با زندگی ِ رئال شما رو بیشتر از هر داستان سورئالی می تونه میخکوب کنه و نفستون رو بند بیاره.
«وقتی هفده سال بودیم»
یکی از اون محصولات ِ خوب این سینماست.
داستان دو پسر که در آستانه گذر از دنیای نوجوانی به جوانی کشش و عشق به یکدیگر رو تجربه می کنن.
تم فیلم شباهت به «زندگی آدل» داره اما سبک رواییش متفاوته.
در زمینه ی چشم اندازهای زیبا و افسون گر پیرنه ، شاهد شعری سینمایی هستیم از زندگی ِ دو پسر جوان و معمولی!
دیدنش رو به دوستانی که سینمای رئال رو دوست دارن، توصیه می کنم.


۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

«فرانسوی ها درایران - زن هایی که حرف می زنند!»

آقا ما رفتیم عضو یک انجمن جهانگردی شدیم.
کارشون اینه که می رن دور دنیا می چرخن و بعد میان با عکس و فیلم و گفتگو، مشاهدات و تجارب سفر هاشون رو با هم به اشتراک می ذارن.
چند شب پیش برنامه ی انجمن اختصاص به یه زوجی داشت که از سفر هند برگشتن.
ویدیویی که درست کرده بودن کیفیتی در حد یک مستند داشت.
خدایی تحت تاثیر قرار گرفتم از این همه کنجکاوی، انرژی و وقتی که برای تبادل مشاهداتشون گذاشته بودن.
بعد از جلسه اعضای جدید که من و دوستم بودیم با بقیه آشنا شدیم.
عده زیادی بودن که قصد سفر به ایران رو داشتن . از جمله یه خانم مسن ، حدود هفتاد ساله، که می گفت تا سه هفته دیگه قصد داره برای یه ماه به ایران سفر کنه.
برام خیلی جالب بود که زنی به سن و سال اون می خواد تک و تنها به کشوری مثل ایران سفر کنه.
ازش پرسیدم هتل و هواپیما ی بین شهری رزرو کردین؟
گفت نه همینجوری می رم تهران بعد از اونجا اتوبوس می گیرم می رم کرمان و یزد و طبس و اینا.
همه ی مسیر و شهرها رو هم قبلا برای خودش مشخص کرده بود.
ازش پرسیدم : زبان چی؟
گفت والله انگلیسی که بلد نیستم ولی مردم همه جا زبون اشاره رو متوجه می شن. نمی شن؟!
بهش گفتم : راستش حتی تصور اینجور سفر کردن هم برای من سخته . خیلی جرات دارین.
خلاصه همینجور داشتیم حرف می زدیم که یه آقای میان سال هم به جمع مون اضافه شد.
می گفتن این قهرمان ِ جهانگردیه.
گاهی فقط میاد فرانسه بقیه عمرش همش در سفره.
آقاهه آدم خاکی و درویش مسلک و باحالی بود.
وقتی فهمید من ایرانی هستم گفت دوبار به ایران سفر کرده و دو هفته دیگه دوباره قراره بره به ایران.
ازش پرسیدم چطور شد که تصمیم گرفتین به ایران برین؟
گفت: چند سال پیش رفته بودم سوریه . اونجا مسافر ایرانی زیاد بود.
یه خانم ایرانی تو حرم به من گفت چرا به ایران سفر نمی کنید؟ من شما رو دعوت می کنم که یه سفر هم بیاین ایران.
بعد بلافاصله اضافه کرد:
برام خیلی جالب بود که یه زن ایرانی مسلمان داشت با یه مرد غریبه خارجی به این راحتی حرف می زد و حتی دعوتش کرد .
شوهرش هم کنارش بود و می خندید.
ازش پرسیدم چرا این موضوع براتون عجیب و جالب بود؟
گفت: این اولین بار بود که من در سفرهام به کشورهای اسلامی و عربی همچین چیزی دیدم.
زن های کشورهای اسلامی که من دیدم از مالزی تا شمال آفریقا هیچ وقت اینطور راحت با من حرف نزده بودن.
می دونستم ایران یه کشور اسلامی هست ولی نوع رفتار مردم و به خصوص زن ها خیلی متفاوت از مشاهدات من در سایر کشورهای اسلامیه.
ازش پرسیدم چه چیزهایی در ایران چشم هاتون رو گرفت و براتون جالب بود؟ سه تاش رو بگین.
گفت: اول از همه معماری.
در معماری یزد نوعی از نبوغ وجود داره که تا به حال هیچ جا ندیدم. یه نبوغ غیر متظاهرانه. متوضعانه . نبوغی که با طبیعت سازگاری کامل داره.
بعد گفت مردم. مردم خیلی شاد و خونگرم هستن. اصلن تصور نمی کردم مردم ایران تا این حد شاد و خونگرم و مهمان دوست باشن.
و سوم زن های ایرانی . همونطور که گفتم زن های ایرانی برام غافلگیر کننده بودن. هیچ تصور نمی کردم اینقدر راحت با یه مرد غریبه بتونن حرف بزنن . اون هم جلو چشم شوهرهاشون!
ازش پرسیدم : و حالا سه چیزی که به نظرتون عجیب و آزاردهنده بود.
هی فکر کرد گفت واقعا چیز آزار دهنده ای یادم نمیاد.
سعی کردم کمکش کنم. گفتم:
کثیفی ... کثیفی خیابون ها مثلا؟
گفت نه به نظرم کثیفی غیر عادی نبود . حتی مترو تهران به نظرم یکی از تمیزترین متروهاست که من دیدم.
گفتم: رانندگی چی؟
گفت خوب من قبلا به هند سفر کردم. شما وقتی هند رو ببینید دیگه رانندگی تو کشورهای دیگه به نظرتون خیلی بد نمیاد.
می خواستم هرجور شده یه چیز منفی از دهنش بکشم بیرون. گفتم توالت ها چی ؟ توالت ها خیلی کثیف هستن مگه نه؟
گفت : عوضش مجانی هستن!
اینجا که خودت می دونی برای توالت رفتن هم باید پول بدی . خوب خیلی ها دوست ندارن پول بدن کنار خیابون کارشون رو می کنن.
حالا خودت به من بگو یه توالت کثیف قابل تحمل تره یا یه خیابون کثیف پر از کثافت آدم و سگ؟
خندیدم و بهش گفتم : 
خوب من ترجیح می دم پول بدم اما با خیال راحت برم تو یه توالت تمیز.  :)

۱۳۹۵ فروردین ۱۸, چهارشنبه

«کفش هایش»

چهار ماه پیش شوهرش مرد.
خونه یهو خالی و ساکت شده.
همه عمر باهم کار کرده بودن و نونوایی شون رو چرخونده بودن.
حالا در هشتاد سالگی اما زن یهو تنها شده .
تنها تو خونه ای که مثل خودش فرسوده است.
فرسوده و ساکت.
سکوتی که اما پر از صدا ست.
صداهایی که هیچکس جز او نمی تونه بشنوشون.
صدای شوهرش ... لا به لای همه ی اون اشیائ.
می گه:
لباس های شوهرم رو دادم به صلیب سرخ.
کفش هاش رو اما نمی تونم!
می پرسم چرا؟
می گه:
فکر می کنم باید کفش هاش رو بندازم دور.
حالت چهره اش تغییر کرده .... پر از حس گریه.
من اما می دونم اشک برای چشم ِ بیمارش خوب نیست.
سعی می کنم فضا رو تغییر بدم.
می گم:
من یه ایده دارم.
چطوره کفش های شوهرتون رو تو باغچه بکاریم. اینجوری اون همیشه تو این خونه می مونه.
پیشنهادم اما حالش رو منقلب تر می کنه.
می گه:
نه! نه! اون رفته ... همه چیزش باید از اینجا بره .... همه چیزش حتی کفش هاش ... کفش هاش که با هم می رفتیم تو باغچه و باغبونی می کردیم.
دوست دارم بهش بگم :
دوست دارین کفش های شوهرتون رو من بپوشم و با هم بریم تو باغچه باغبونی کنیم.
اما جرات نمی کنم.
انگار صدای توی سرم رو شنیده .
غمگین نگاهم می کنه و می گه:
من دیگه نمی تونم باغبونی کنم. هیچکاری نمی تونم بکنم . همش خسته ام.
و دوباره با خودش زمزمه می کنه:
باید بندازمشون دور .... اما سخته ... نمی تونم!

۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

شما کدوم طرف جنگ هستید؟

آقا امروز ما دوبار از خنده منفجر شدیم.
یه بارش از دست دوستمون با اون سئوالش . دفعه دومش از دست یه پلیس ضد شورش تو مرکز شهر.
داستان چیه؟
اینه:
اعتصابات دانشجویی تو نانت علیه قانون کار جدید همچنان ادامه داره.
امروز تو مرکز شهر پر از پلیس ضد شورش بود.
با همون لباس های خوفناکی که مثل زره می مونه.
داشتم از یه کوچه باریک رد می شدم که پر از ماشین پلیس بود و راه رو بسته بودن.
دو تا خانم رهگذر همینطور در حین عبور به پلیس ها غرغر می کردن که این ماجرا هنوز تموم نشده؟
یکی از پلیس ها با همون پوشش خوفناکش یهو مثل یه کمدین وسط خیابون یه فیگور ِ زیبا یی اندامی گرفت و گفت :
خانم! این یه جنگه ... جنگ! .... ما تو جنگیم!
خانمه هم اوه لالا ، لالا کنان خندید و رفت.
نزدیک پلیسه که شدم یه نگاهی به سرتا پای درب و داغون من کرد و با لحنی نیمه شوخی که سعی داشت عمدا جدی به نظر برسه دوباره و این بار خطاب به من گفت:
متوجه هستید خانم!
این یه جنگه !
راستی شما کدوم طرف جنگ هستید؟
گفتم:
من طرف مامان شما هستم .
قسم می خورم اون نه خوشحال می شه که کسی شما رو بزنه و نه خوشحال می شه که شما کسی رو بزنین!
گمونم با اون قیافه و سر و وضعم که بیشتر شبیه یه دانشجوی آنارشیست بود هیچ انتظار چنین پاسخی نداشت.
یهو اون حالت طنز و فکاهیش به شفقت تغییر کرد و گفت:
خدا شما رو برای این مملکت نگه داره.
راستش از حرفش خندم گرفت.
گفتم:
آقا،
کارت اقامتم تا چند ماه دیگه اعتبارش تموم می شه!