جهان بیمار بود و آیینه معصوم!
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک کمی کشف و شهود. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک کمی کشف و شهود. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

خداوند ِ بی بی صاد

اسم این متن رو گذاشتم :
« وقتی بی بی صاد از شدت آن نابسندگی تلخ عصیان می کند و خداوند بر او ظاهر می شود!!!! » 

این شما و این خداوند ِ بی بی صاد!
می دوینن،
از یه جایی به بعد دست دنیا واس آدم رو می شه.
همه کارت هاش رو انداخته رو میز ... بازی کردی ، بازی خوردی ... باختی، بردی ، کیف کردی، رودست خوردی ... دیگه کارت نو و غیرمنتظره ای نداره ... بازی می افته تو سیکل.
فوق فوقش دسته کارت اکه عوض شه .. طرح پشت شون ... نو بشه ... اصل بازی اما همونه که بود.
بعضی ها به تکرار تن می دن ... یعنی خیلی ها ... بازی ِ کار، بازی ِ پول، بازی عشق ، جوانی، خوشگلی ... شنگولی ... سرخوشی ... اما سن دیگه رفته بالا .
واس اینکه بتونی خودت رو تو بازی نگه داری باس هزارتا جفت و کلک بزنی .
آرایش ، عمل زیبایی ، تغییر دکوراسیون، مدرک ... قصه های جادویی موفقیت ، قصه های هولوگرام عشقی ... آه و اوه و قلب عاشق و تن خسته و زبان دراز و با من چه کردی و با تو چه کردم و .... تهش رو که نگاه می کنی می بینی همش ذکر مصیبت هورمون های به گل مانده است با هزار زرورق عاشقانه!
غم انگیزه ... درست تر بگم رقت انگیزه .... چی؟
تن دادن به تکرار ... به پرت کردن حواس خودت ... یه جور خودفریبی رقت انگیز.
اینکه همینه که هست ... اره درسته میز بازی همینه که هست .
بعضیا پشت میز بازی به دنیا میان و پشت همین بازی هم در حال تکرار بازی از دنیا می رن ... تلخه ... تلخ ... غم انگیز... رقت انگیز ... نه بازی بلکه قانع بودن به این بازی تکراری .... تن دادن بهش از سر درماندگی ست ... بیچارگی ... بی مایگی ِ تخیل ... آفرینش ... معنا ....تن می دی به همینه که هست چون نمی تونی معنا خلق کنی!
آره حق داری ... وقتی سرت رو از تو کارت ها می کشی بیرون و دور و برت رو نگاه می کنی هیچی غیر میز بازی نیست ... نمی بینی ... بازی نکنی چه کار کنی ؟!
این درست همون وقتی هست که بعضیای دیگه از پشت میز بلند می شن ... آدم هی نگاه می کنه ... هی نگاه می کنه و تو این اتاق هیچی نمی بینه جز یه میز بازی ... با کارت های تکراری .... تو یه چهار دیواری خالی و ساکت !
از پشت میز بلند می شه ... حالش از بازی بهم خورده ... هنر به دنیا میاد ... در و دیوار پر می شه از نقاشی ... نوشته ... شعر ... ادبیات ... کاسه کوزه رو بهم می کوبه ... اتاق رو پر می کنه از صدا ... در و دیوار پر شده از رنگ ... سرسام می گیره ... سرسام ... دیگه جایی نمونده برای نقاشی ... همه ی نقاشی ها کشیده شده ... همه ی موسیقی ها نواخته شده ... همه ی قصه ها نوشته شده ... خونده شده ... اتاق پر شده .. پر ... لبریز ... و او همچنان خالی ... نابسنده و بی تاب و تلخ ...
اتاق پر شده ... جای خالی روی این چهاردیواری باقی نمونده ... عجب بلاهتی ... خوب از همون اول باس دیوار رو می شکست ... اما دیوار سخت و سفته ... هیچی از پشتش معلوم نیست ... شکستنش غیرممکن به نظر می رسه ....
می دونین،
این درست همون لحظه ای هست که معنا متولد می شه ... پشت دیوار ... پشت دیوار رو می سازی یه چیزی باید پشت این دیوار باشه ... حتی اگه نباشه باید بسازیش .
می دونین،
خداوند معنای ِ طفلکی هست ... سخت نیازمند به ادمیزاد ... به سرکشی ادمیزاد ... ادم قانع، قاتل ِ خداوند است ... قناعت خدا رو می کشه .
خدا زاده ی وحشت است ... درد ... نابسندگی ... تلخی ... سیاهی ... سرکشی ... خداوند مخلوق ِ سرکشی آدمیزاد است ... مخلوق آن نابسندگی تلخ ِ نیازمند.
چیز عجیبیه این نیاز دوسویه ی خدا- انسان.
ادمیزاد نابسندگی تلخی ست ... نیازمند معنا و در عین حال خالق معنا .. چون معنا ی بی نیازی رو خلق کرد بی نیاز شود از آن نیازمندی تلخ خود در آغوش زاده ی خود ... خدا!

۱۳۹۸ دی ۲, دوشنبه

اون حال ِ غریب ِ پیش از سفر ...

اون حال ِ غریب ِ پیش از سفر ... اسمش رو می شه گذاشت:
مالیخولیا ی آمیخته به ملانکولیک ِ پریشان حالان ِ بی وطن!
پر از حس گذار ... گذار ِ بی بازگشت ... عینهو هوای اسفند ... پریشان و پرآشوب ... عینهو پیش درآمد نمایشی که آغازش راوی ِ پایانش هست ...
می دونین،
یه مهاجر همیشه غریبه است ... همیشه ... همیشه دلتنگ اون یکی جای دیگه.
وقتی اینجایی، فکر می کنی دلتنگ اونجایی ... وقتی اونجایی فکر می کنی دلتنگ اینجا. ولی واقعیت اینه که این حس دلتنگی هیچ ربطی نه به مهاجرت داره و نه به وطن ... ربط به پریشان حالی ِ سیتوپلاسم های سلولی داره .... به قول آن عزیز :
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
To let myself go
To let myself flow
Is the only way of being ....

۱۳۹۸ آذر ۲۶, سه‌شنبه

معشوق!

می دونین،
همیشه یک «او» یی هست که هیچ وقت «تو» نمی شه .
و تکان دهنده اینجا ست که اون «او» خود ِ تو هستی!
و آن را معشوق نامند ...

۱۳۹۷ آبان ۵, شنبه

« آن لحظه ی شگفت انگیز ِ دریافت »

همه مون کم و بیش هلن کلر هستیم ... اینطور نیست؟
در تاریکی ِ تکرار ... تکرار ِ منطق های روزمره ... مفاهیم ِ تعریفی ... اخبار ِ تولیدی .
مفاهیم ِ تعریفی آنگاه ارزش های تحمیلی ... حتی ناخوداگاه و ناخواسته! 
در روزمرگی قدرت دریافت مون از دست رفته.
چنان در تکرار و منطق روزمرگی غرق شدیم که حتی هوا رو هم دیگه لمس نمی کنیم.
تکرار .. عادت ... نقصان ِ دریافت!
این روزها برام پر شده از فلاش بک های دوران کودکی.
خاطرات ... خواب ها ... کتاب ها ... صحنه ها.
کتاب هلن کلر تو قفسه کتاب های خواهرم ... کتابی که هرگز خوانده نشد ... بلکه شنیده شد ... از خوش اقبالی ست داشتن خواهر بزرگتر ... اون هم چنان خواهری .... چشمه ای جوشان از شور ِ جستجو ... شیوایی بیان .... خلاقیت ذهن.
شب ها دنیایی دیگر آغاز می شد ... سفر به چهار سوی عالم به لطف شیوایی بیان او.
کودکی بودم در کنار سرچشمه ای .... نیمی از کتاب های عمرم رو شنیدم به جای خواندن
و خدای من شبی که قصه ی هلن کلر رو گفت ...
کیه که قصه ی این زندگی رو بشنوه و به جان و ذهن خراشیده نشه!
هلن کلر دو فصل ِ فراموش نشدنی در زندگی برام رقم زد ... فصل اول خودش ... فصل دوم معلمش .
روزی که به بیان شیوای خواهر بزگتر، خودش رو شنیدم ... و روزی که با نقش آفرینی استثنایی ِ آن بنکرافت معلمش رو دیدم .
رابطه ای استثنایی و نادر ... در مسیری استثنایی و پر مشقت.
شرایط آسان از دریافت ها ی عمیق تهی اند.
به قول نازنین فروغ :
هیچکس در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد ...
چند نفر در دنیا چنین لحظه ی شگفتی رو زندگی کرده ؟ ... لحظه ی شگفت دریافت ... جاری شدن ... مرتب شدن پازل های پراکنده و بهم ریخته ... اون لحظه شگفتی که ناگهان آخرین چرخ دنده ی گمشده پیدا می شه و سرجاش قرار می گیره .... کلیک ... استارت!
در روزمرگی جملگی مقیاسی از گمشدگی هستیم ... اینطور نیست ؟
منطق روزمرگی دو بعدی ست ... مکان ، زمان .
در دنیای دو بعدی مدرن، ابزار ِ زندگی از چرتکه می تونه حداکثر کامپیوتر بشه ... نه بیشتر ... ابزارهای بیرونی.
اما به آن لحظه های شگفت ِ شهود سوگند که ما ابزاری بیش از ابزارهای بیرونی در امکان داریم ... ابزار درونی که چرخ دنده ی گمشده اش رابطه است ... رابطه ی انسانی ... فارغ از منافع ِ دوبعدی ِ فردی.
https://www.youtube.com/watch?v=3HJxB4hwy84&fbclid=IwAR0O3UF97amSW5rWpnE0rBXwiwRTdNRZs_HzrhdJYq0VRp_w-6xPzXzNOFo

۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

یکشنبه شپروتی و پرسش های فقهی!


سئوال:
یعنی شما میگین وقتی عمو جلال داره می گه :
عریان کندم هر صبحدمی
گوید که بیا من جامه کنم
اینجا باید تفسیر تعبیر به سبک آقای قرائتی کنیم که نه منظور عمو جلال از جامه ، جامه تن نیست و جامه لفظ است و فوق فوقش دیگه شمس می اومده پیژامه عمو جلال رو تا می زده ؟
بعد وقتی می گه :
از دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلک
چون می رود او در پیرهنم ...
خوب داره می گه سرتاپای تنش همه جان شده دیگه ... تن وقتی جان می شه شامل شرع نمی شه دیگه ... می شه؟!
شرع، احکام ِ تنه نه جان.
تن که جان بشه حکمش چیز دیگه ست ... حکمش با خود ِ جانه که جانان شده و از عالم و آدم و فقه و فقیه رسته .... ناسلامتی پیش از ملاقات شمس ، عموجلال خودش فقیه شهر بوده .
من واقعا هیچ جوری نمی تونم اشعار عاشقانه ی مولوی رو از تن تهی کنم ... تنی که همه جان شده .... جان با جان درآمیزد به واسطه تنی که همه جان شده ... فرا و فارغ از حرف و صوت .
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
بی حرف و صوت و گفت چه باقی می ماند جز تن .... تنی که همه جان شده.

https://www.youtube.com/watch?v=nUkZ5E_80dg

۱۳۹۶ اسفند ۱۹, شنبه

بانک و توالت - تخمک و اسپرم!

فرانسوی ها می گن:
مردها برای رابطه جنسی نیاز به موقعیت دارن، زن ها نیاز به دلیل.
خوب اگه زیاد سخت نگیریم و گیر ندیم به تعمیم دهی و اینا به نظر حرف شون خیلی بی ربط هم نمیاد.
یه جایی خوندم که :
دخترها در هنگام تولد حدود 2 میلیون تخمک نابالغ دارن و از بین این 2 میلیون تخمک نابالغ فقط 300 تا 400 تاشون بالغ میشن.
در حالیکه هر مرد بالغ در روز حدود 125 ملیون اسپرم تولید می کنه.
تفاوت سرمایه اولیه واقعا چشمگیره.
به لحاظ سخت افزاری، طبیعت کارخونه تولید مثل رو تو شکم زن ها گذاشته اما خدای من چه خستی به خرج داده در دادن سرمایه اولیه ... فقط 300 تا 400 تخمک !
تازه اون هم ثابت و بدون امکان بازتولید.
با خودم دارم فکر می کنم از این زاویه نگاه کنیم خوب طبیعیه که زن ها ناخودآگاه دنبال دلیلی محکم و موجه باشن برای یافتن محل امنی برای سرمایه گذاری دو قرون تخمک شون.
باید دو دستی و چهار چشمی مواظب سرمایه شون باشن کجا سرمایه گذاریش می کنن.
وقتی سرمایه اولیه محدود و ثابت هست خوب منطقیه که نمی شه به هر بانک تازه تاسیس ، تازه کار و خامی اعتماد کرد.
منطقیه که ادم یه خورده محتاط تر باشه .
بانکی رو انتخاب کنه که امتحانش رو قبلا پس داده .
تراز داشته باشه ... کردیت ... وام بی بهره ... بهره با سود بالا ... بیمه .
دوزار تخمک رو که از سر جوب اب پیدا نکردن که با هر موسسه مالی زپرتی بشه به بادش داد.
از اون طرف دیگه فقط تصور کنین لطفا!
خدای من روزی 125 ملیون اسپرم .... آدم احساس خفگی می کنه .... به خدا قصد توهین ندارم ولی بیشتر شبیه تولید ادرار می مونه تا سرمایه اولیه!
با 125 ملیون اسپرم در روز خوب طبیعیه که آدم بیشتر دنبال توالت بگرده تا بانک!

۱۳۹۶ اسفند ۸, سه‌شنبه

تمدن و نقش ناسزا در استواری آن!»

از جهنم سرما امروز هم زنده بیرون آمدم اون هم با یک کشف و شهود توپ و تازه!
تقدیم با مهر:
آیا گمان کرده اید که تمدن ها با همه ی مظاهر چشمگیرش چون آسمان خراش ها ، بزرگراه ها، پل ها و حتی معابد و مساجدش بر مبنای اندیشه های بلند و جملات فیلسوفانه و عاشقانه ساخته شده اند؟
به همی دست های سرما زده و تن سرتا پا خاکی و خیس و خسته سوگند که نه چنین است.
تمدن را فحش ساخته است .. اون هم از آبدارترین انواعش .
واقعا فکر می کنین چی می تونه آدم رو تو اون شرایط سخت کاری سرپا نگه داره طوری که بتونه کار رو ادامه بده؟ .... فحش ... فقط فحش ... به در و دیوار و زمین و زمان و خودت و البته صاحب کارت!
من خودم در این زمینه کلی پیشرفت کردم ... یادمه تا چند سال پیش خیلی پاستوریزه و مبادی آداب کلامی بودم .
از اینا که صداشون از جای گرم در میاد .
تو پر قو نشستن و هی اووف و چووف می کنن به بی ادبی ملت!
اما از وقتی سر و کارم اقتاد به کارگاه های ساختمونی تازه متوجه قدرت نیرو بخش فحش در امر سازندگی و تمدن شدم.
تمام روز با همکارم عربده می کشیدیم و فحش می دادیم و کار می کردیم .
البته من با فحش فارسی حال می کنم ... یه مزیتی هم داره که کسی متوجه عیار شناعتش نمی شه 
الان هم روم نمی شه بگم با چی فحش هایی نیرو می گیرم ... ولی خوب خدا رو شکر تو همه زبون ها فحش های آبدار معادل هم هستن ... همه حول پایین تنه آدمیزاد بینوا می چرخن.
لطفا فراموش هم نکنین اون چیزی که نهایتا تمدن رو مادی و ملموس می کنه نه افکار و طرح ها ی مهندسین و دانشمندان بلکه دست های کارگران هست .... دست هایی که با فحش نیرو می گیرن.
یه جا خوندم ، مصری ها ، اهرام رو با نون و پیاز ساختن ... یعنی اینقدر پیاز مقویه .
از من بپرسین می گم :
نه عزیز دلم ، نه تنها اهرام بلکه همه ی بناها و حتی آسمان خراش های امروزی هم با فحش ساخته شدن.
حیف که سنگ و سیمان زبان ندارن وگرنه خودشون یهتون گواهی می دادن که هر دیوار خانه شما چه مخزنی از اصوات شنیعه رو در دل خودش جا داده .
 دیوار مساجد و معابد و بناها رو نه اذکار شریفه و جملات عاشقانه بلکه فحش ها بالا بردن ... فحش ها .. اون هم از شنیع ترین انواعش.
از مو و دست های یخ زده خودوم و همکارام بپرسن!

۱۳۹۶ بهمن ۱۲, پنجشنبه

گاومیش

دیشب یه مستند رازبقا دیدم در مورد حیوانات افریقا.
یعنی چارچوب تنم می لرزید.
از چی؟
از این درندگی و بدبختی که تو ذات هستی هست.
اینکه برای زنده موندن یا باس پاره کنی و یا فرار.
اینکه دنیای حیوانات گویی ایینه ایست از دنیای ادم ها.
بعضی ها خصلت کفتار دارن، بعضی خصلت شیر و شغال و گاومیش.
بعضی ها یه لقمه هستن ، بعضی ها لقمه گلوگیر هستن و بعضی دیگر لقمه هیچ گلویی نیستن ... فقط تیکه پاره می شن و تیکه پاره می کنن.
این مفاهیم سمبلیک هم که به حیوانات دادیم فرع داستانه.
اینکه شیر سلطان جنگله و عقاب پادشاه اسمان و این چیزا.
شیر بیچاره فکش شکسته بود . نمی تونست غذا بخوره.
جلو چشم بقیه شیرا که داشتن غذا می خوردن از گرسنگی جون داد ، مرد.
یه صحنه شکار گذاشت از حمله دو شیر به یه گاومیش.
شیرها حسابی گاومیش رو زخمی کردن اما یهو گاومیشه دو تا شاخ زد به دو تا شیرا.
یکی شون فکش شکست ، یکی دیگه شون چش و چارش ناکار شد.
هیچی دیگه اخرش هر سه داغون و پاره پاره رفتن.
لقمه هم نشدن ، فقط هم دیگه رو داغون کردن.
گمونم اخرش گاومیشه از خونریزی بمیره، شیرا از گرسنگی.
اینو که می دیدم صدایی تو سرم می گفت:
صبا تو عینهو همین گاومیش هستی!
لقمه کسی نمی شی اما تیکه پاره می شی و تیکه پاره می کنی ...
بچه که بودم خودم رو عقاب و پلنگ و قو و اسب کهر و از اینجور حیونای خوشگل و خوشتیپ تصور می کردم.
الان اما گاومیش با دو شاخ که از سنگ سخت ترن ... خدایی بدجوری شاخ می زنم! 
تو دنیای وحش ... تو هستی خوشگل و خوش تیپ فرع ماجرا ست .
اصل و اشتراک ماجرای همه مون از ادمیزاد تا حیوانات چیز دیگه ای هست.
بدبختی بودن ، مشقت ماندن!

۱۳۹۶ بهمن ۷, شنبه

کفش دوزکی که خرمگس شد!

از مو بپرسن حیوان درونت چیه؟
موگوم:
دروم خرمگس مروم! 
یه کفش دوزک بودم که داره دگردیسی پیدا می کنه به خرمگس ... به خدا.
خوندین کتابش رو ؟
هجده ساله بودم که خوندمش ... زیر کولر با بستنی .. تو یه تابستون داغ ... تو رختخوابم قلت می زدم و می خوندم و بستنی لیس می زدم .... دارم فکر می کنم اون زمان چی از این رمان فهمیدم ؟ .... هیچی .... مطلقا هیچی .... حالا اما دارم زندگیش می کنم.
آرتور که خرمگس شد ... اما که دیر رسید!


۱۳۹۶ دی ۲۲, جمعه

کار

آماده شده بود دوش بگیرد .
آینه اما متوقفش کرده بود ... خیره ... شگفت زده!
خیره به آن عضلات ظریف ِ زنانه ... کیفیتی دوگانه از زیبایی ... قدرت و انعطاف ... توامان!
با تعجب فکر می کرد :
کی این اتفاق افتاده بود ؟ ... آن عظلات زیبا و ظریف از کجا آمده بودند ؟
صدایی توی سرش گفته بود:
کار .... کار تیشه ی تن است ... گاهی می خراشد ، گاهی می تراشد .. پس نگاه کن تیشه ای که پیشه کرده ای با تو چه می کند! ..... تو را می خراشد یا می تراشد!

۱۳۹۶ دی ۱۷, یکشنبه

« ظلمات ِ فلسفی بی بی »

براش نوشتم:
امروز از سر درد سرم رو فرو کرده بودم تو بالش ... بین خواب و بیداری هی ذهنم فلاش بک می زد به گذشته ها ...بابا، وقتی تو دریای خزر مثل یه دلفین میشد و منو می ذاشت پشتش و تو موج ها شنا می کرد ... برف ... بازی ... با سورتمه ای که بابا برام ساخته بود .... گیر کردن ماشین تو برف ها و دست های قوی اون .... خونه مادر بزرگ و اون صندوقچه جذاب همیشه در بسته اش که می دونستیم توش پر قرقروته ... اون روز سرد و یخبندون برفی که مامان با روتی از بیمارستان اومد خونه... زیر کرسی ... خونه خواهر وقتی تو آشپزحونه شون چای می خوردیم و گپ میزدیم ... میلاد وقتی قل قلی بود و برای من ناز ترین بچه دنیا ... تولدش .. خونه خودمون جلو تلویزیون وقتی خوابم می برد و علی می اومد بیدارم می کرد .... درخت توت جای خونمون ... فرش های خونه ... که انگار پاهام رو می بوسیدن ... همیشه رو زمین میخوابیدم ... مستقیما روی فرش، بدون تشک ... اینقدر که حس خوبی داشت ... قبرستون خواجه مراد ... قبر بابا بزرگ ... درخت گیلاس همسایه که شاخه هاش تا تو خونه مامان اومده بود .... حتی گربه پیر مامان، مهین خانم که می شنیدم با غصه بهش می گفت :
اِ ِ تو که باز بچه به شکم داری تو این سن و سال ... چرا رفتی باز کار دست خودت دادی ... پوست و استخون شدی ـ باز چهارتا بچه چه جور می خوای شیر بدی ... خوب نرو بیرون ....
یه فضای وهمی ... اثیری ... سورئال ... همه ی واقعیت گذشته تبدیل شده بود به یه خواب ... یه فضای سورئال ... که دیگه واقعیت نداشت ... دوست داشتم سرم رو از تو بالش دربیارم و ببینم تو مشهد خونه مامان هستم ... روی فرش های لاکیش ..... خیلی سنگین بود ... سنگین از این نظرکه انگار هیچی ، مطلقا هیچی واقعیت نداره .... واقعیت یه امر نسبی ست که با گذشت زمان آروم آروم بخار می شه ... وهم می شه ... و می ره ...
خواهرم نوشت:
کافئین عامل تشدید میگرنه ... قهوه کمتر بخور!
نوشتم : مرسی عزیزم ... سردردم فلسفیه!!!! ... به قول مامان از شکم سیری به جفت و کلک افتادم باز!
نوشت:
ول کن این حرفا رو به خودت برس بابا جان
نوشتم:
می دونم که همش وهمه ... دیگه هیچی مثل گذشته نیست ... نه درخت توت مونده ، نه میلاد دیگه قل قلی هست و نه علی قوقولی ... دیگه کرسی نیست ... مامان بزگ نیست .... حتی قبربابا بزرگ هم دیگه نیست ... می دونم دیگه هیچی مثل گذشته نیست ... می دونم .... دارم زمان رو گم می کنم ... بین وهم و واقعیت ... حال هنوز تموم نشده ، گذشته می شه ... آینده هنوز نیومده ، تموم شده !
نوشت:
ولی کرسی هنوز هست ... بابا زیر کرسی می خوابه .
نوشتم:
کرسی بدون برف ...بدون سرما ... بی سماور ... بی مادرجان ... همش یاد مادرجانم...
خواهرم نوشت:

دیدم دارم دلش رو سیاه می کنم ... باید تموم می کردم ... اما هنوز تموم نشده بود .
دوست داشتم ادامه بدم ... دوست داشتم بگم ... براش نوشتم :
یه روز از یه دوست پرسیدم :
امنیت کجاست ؟
گفت : در پر کردن خلائ
بهش گفتم : خاک تو سر خرت ... پرکردن خلائ ، سرگرمیه ... نه امنیت .... خلا ئ واقعیت زندگیه ... وحشتناک ترین واقعیت زندگی ... برای همین همه دنبال پر کردنش هستن ... اما پر کردنش فقط یه سرگرمیه ، گاهی حتی لذت اما نه امنیت!
امنیت در تاریکی ست ... تاریکی مطلق .... تاریکی و سکوت مطلق!
روشن بود که دلش رو سیاه کردم .... اما تقصیر من نبود ... در تاوان خواهر بودن، انتخابی نیست!
بیرحمانه بود عصر دلگیر یکشنبه اش رو چنین سیاه و تاریک کردن ... کاش چیز دیگری هم برای نوشتن بود ... و خدای من، بود! .... به روشنی همون تاریکی که درش غوطه ور بودم :
خوشا آنانکه سرگرمی شون ، تبدیل به شور زندگی شون می شه.
شان نزول:
در این دو هفته بی اندازه فشار بود ... بی اندازه ... باید از بیرون به درونم باز می گشتم!

۱۳۹۶ دی ۴, دوشنبه

« منبر صبحگاهی ِ بی بی صاد»

آدمیزاد به هرنگ و هرجا و هر زمان از دو دسته خارج نیست،
آنها که می بخشند ، آنها که انتقام می گیرند ـ
آنها که بر خود و پیرامون آسان می گیرند ، آنها که سخت می گیرند ـ
آنها که برای دیگری درمان درد می یابند، آنها که در دیگری علت دردهاشان را می جویند ـ
آنها که می گذارند و میگذرند ، آنها که دو دستی می چسبند و از هیچ دری جز مرگ درنمی گذرندـ
آنها که مهر می ورزند، آنها که نفرت ـ
که انسان خود خدا ست .... هو الرحمان و هو الجبار ... هو الغفار و هو المنتقم!
و بر این سرشت دوگانه هیچ تغییری نیست ... مهار هست ... قانون!
شان نزول :
بی بی دلنازک است ... تحمل صحنه های فجیع ندارد ... فیس هم که پر از صحنه های دلخراش .. بی بی دید ... غمین شد ... به منبر رفت و با بادبزن کلمه، دل نازک خود باد زد!

۱۳۹۶ آذر ۲۶, یکشنبه

جنون لذت

پرسید:
چه طور هستید؟ ... خوبید؟ ... اینجا راحتید؟
گفتم : دل تنگ پدرو مادرم هستم.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
من دو فرزند دارم ... ساکن همین شهر هستند ... اما کمتر از مادر شما می بینمشون ... در مجموع شاید سالی دو ساعت بشه.
نمی دانم چرا ناگهان فشار اشک پشت چشمهام هجوم آورد ... و حسی از بیزاری.
ادامه داد :
امروز پسرم به دیدنم آمد ... دیدینش؟ .... تمام سه ماه گذشته منتظر امروز بودم ... آمد و پس از ده دقیقه رفت ... می دونین ، از حالا برای خانه ی سالمندان رزرو کردم.
دستش رو گرفتم و گفتم:
تنهاتون نمی ذارم ...
لبخند زد ... من اما از چیزی بیزار بودم.
گفتم:
می دونید ، این از عواقب زندگی مدرنه! ... جای کمی برای رابطه مونده ... جای زیادی به لذت داده شده ... لذت های لحظه ای .... چیزی سخت به بیراهه رفته است .. چیزی باید تغییر کند ...متوازن شود.
نگاهی دردناک می کند و می گوید:
کاملا با شما موافق هستم .... سخت است که آدم همه ی زندگیش رو وقف بچه هاش کنه و اونا حوصله ی یک ناهار خوردن هم باهش نداشته باشن.
فشار اشک امانم رو بریده است .... از در بیرون می زنم ... و فکر می کنم :
چیزی اینجا سخت به بیراهه رفته است ... جنون ِ لذتجویی ، عمق رابطه را از آدم ها گرفته است .... جنون لذت ، قرار ِ رابطه را از آدم ها گرفته است.

۱۳۹۶ آذر ۲۲, چهارشنبه

بزرگترین افتخار زندگیتون چیه؟

بزرگترین افتخار زندگیتون چیه؟
هیچ وقت این سئوال برام پیش نیومده بود تا امروز و همین چند لحظه پیش که تلفنم به صدا دراومد.
صداش از خوشحالی می لرزید.
با هیجان گفت :
خیلی خوشحالم ... خیلی ... باید با کسی این خوشحالی رو به اشتراک می ذاشتم ... و هیچکس جز تو به ذهنم نیامد .
گفتم : باعث خوشحالی و افتخارمه که اولین شنونده خبر خوش تو هستم.
خندید و گفت:
تو اولین و تنها کسی هستی که می تونم بهش بگم.
درست همین لحظه بود که پرسش و پاسخ هم زمان آمدند.
بله .... بی شک بزرگترین افتخار زندگیم همینه ... این که محرم و معتمد ِ خصوصی ترین غم ها و شادی های ِ عزیزان و دوستانم بودم.
یادم اومد که چقدر زیاد این جمله رو شنیدم . 
اما گفتن او گویی چیزی بیش از گفته های دیگران در خود داشت.
ما شباهتی به یکدیگر نداریم ... نه در سن ، نه در سلیقه و نه در اعتقاد .... که گاه متضاد هم هستیم ..
پیوند جان ما فارغ و بی نیاز از شباهت است ... و درست همین جا بود که مقیاسی تازه از مفهوم عمق و آمیختگی رو لمس کردم و لرزیدم .
بهش گفتم :
تو خوشحالی و من علاوه بر خوشحالی ، مفتخر و متشکر از اینکه شنونده خصوصی ترین شادی هایت هستم.
گفت : مرسی که هستی.
گفتم: مرسی که هستنت ، هستیم رو معنا می ده!

۱۳۹۶ آذر ۱۹, یکشنبه

خوب در خیره سری بود، درمان در شکیبایی!

آآآآخ از اون آخرش ... اون آخرش که یهو صدا رو می بره بالا .... ترکیبی از درد و خیره سری ... دردی که درمونش خیره گی بود ... خوب در خیره سری بود، درمان در شکیبایی! .... می دونین؟!
من تو را بر شانه هایم میکشم یا تو میخوانی به گیسویت مرا
زخمها زد راه بر جانم ولی زخم عشق آورده تا کوی ات مرا
خوب شد دردم دوا شد خوب شد , دل به عشقت , به عشقت مبتلا شد خوب شد
خوب شد دردم دوا شد خوب شد , دل به عشقت , به عشقت مبتلا شد خوب شد

https://www.youtube.com/watch?v=XOE2d-UieQU

۱۳۹۶ مهر ۳۰, یکشنبه

همیشه ِ مغلوب!

چه دیالوگی ... دیالوگ خسرو و فرهاد .... چه صدایی ... صدای فرهاد ...چه حسی در یک صدا ... 
صدا سرشار از احساسه ... جملات قاطع و کوبنده ... باشکوه ... با این همه بی اندازه غم انگیز ... شاید به خاطر تضاد ....تضاد بین شکوه صدا و قدرت جبار ِ جهان ...
جبر جهان از شکوه صدای فرهاد پرقدرت تره .... جهان نمی سوزه ... نسوخته و نخواهد سوخت .... ما می دانیم چون دیده ایم!
صدای فرهاد تکرار می کنه :
« جهان بسوزانم از این آآآآآآه ه ه ه ه ....»
و صدایی دیگر در سرم که پیوسته زمزمه می کنه :
چه فرهادها مرده در کوه ها
چه حلاج ها رفته بر دارها ....
جهان نسوخته ... نمی سوزه .... و جبر همچنان جاری ست .... طفلکی فرهاد ... باشکوه ِ سربلند ِ همیشه ِ مغلوب .... همیشه مانا!

https://www.youtube.com/watch?v=DBKuXEzV9lw

۱۳۹۶ مهر ۱۴, جمعه

صبا ...

اسم بچه هاتون رو «صبا» نذارین!
چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ديوانه منم ...

هم پوشانی عقل و احساس ...جنون!

غمزه سه تار و جنون کلوم ِ عمو جلال و یه آخر هفته ی فول تایم شلنگ تخته... شلنگ تخته با پرسش های بی پاسخ .... هستی ، نیستی .... حیات ، مرگ ... آغاز ، انجام ...
پرسش های بی پاسخ تبدیل به حس می شن .... حس ِ حزن !
عقل با احساس درهم تنیده است، یک سرند با دو صورت ... جز این ادعا شود ، ادعا می کنم که سکه ی وجود دچار نقصان است ... نقصان عقل و احساس ، هر دو که یک اند!
https://www.youtube.com/watch?v=-cuoCkhBD0I

۱۳۹۶ مهر ۱۲, چهارشنبه

صدا ...

می شنوم صدایی بی وقفه زمزمه می کند:
به دامی که همه افتادن، نیفت ... اشتباهی رو که همه می کنن ، نکن!
نگاه می کنم و می بینم حق با صدا ست.
از صدا می پرسم :
غیر از این چه کنم؟
صدا خاموش است ... صدا را نمی شنوم!
آه از این دامگه که چون،
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان و این راه بی نهایت ....

۱۳۹۶ مهر ۱, شنبه

از مصادیق ِ والضضضضضضضضالین ...

از مصادیق ِ والضضضضضضضضالین هم احتمالا  یکی این می تونه باشه  که صبح صلات از خواب بیدار شی و به جای تعقیبات و ذکر یونسیه بشینی پای کانال الناز قاسمی و شاداب دنس و سلما شکیب و حمید هیراد و ... ببینی گل های نورسیده وطن خلق الله را چگونه بهره داده اند از حرکات و اصوات موزون ِ خود 
آخ این دلی دل حمید هیراد خیلی خوب شروع می شه ... هرچند افسوس که وسط هاش یه خورده کم می ذاره .... صدای اون یارو هم که اول ویدیو می گه 
« ححححححمید ههههیراد»
خدایی خیلی ضایعه.
حالا ولش کنین ... این موسیقی های ریتمیک عیار خلسه شون بالاست . جون میدن برای حرکات موزون ِ حسی ... خودت رو بسپاری به تنت و بذاری به حرکت در بیاد ... موزون!
شعر هم که دیوانه :
بچرخا در برم بچرخا در برم رقص کنان گو
مرا مستم کن
و هی
مرا مستم کن و نعره زنان گو
کو به کو آمده ام مو به مو آمده ام تار گیسوی تو دیدم سمتِ او آمده ام
مو به مو آمده ام من کو به کو آمده ام تار گیسوی تو دیدم سمتِ او آمده ام
دل ای دل , ای دل ای دل , ای دل ای دل
ایمانِ مرا عقلِ مرا هوشِ مرا برد چشمانِ تو
ایمانِ مرا عقلِ مرا هوشِ مرا برد چشمانِ تو دل داده ی او گشتم و میکشد مرا خم ابروی تو
سر به سر دل من نذار اشکِ منو دیگه در نیار عاشقت شدم من همین یه بار جونِ تو
کو به کو آمده ام مو به مو آمده ام تار گیسوی تو دیدم سمتِ او آمده ام
مو به مو آمده ام من کو به کو آمده ام تار گیسوی تو دیدم سمتِ او آمده ام
دل ای دل , ای دل ای دل , ای دل ای دل
هر لحظه به دامِ تو گرفتارم و بیمارم
هر لحظه به دامِ تو گرفتارم و بیمارم بیا جونِ دلم نازتو خریدارم بیا جونِ دلم
ایمانِ مرا عقلِ مرا هوشِ مرا برد چشمانِ تو دل داده ی او گشتم و میکشد مرا خم ابروی تو
سر به سر دل من نذار اشکِ منو دیگه در نیار عاشقت شدم من همین یه بار جونِ تو


https://www.youtube.com/watch?v=r_QfY-2mmVE