یکشنبه 5 آوریل 2026 - نانت
کسی گفته بود در انتخاب کتاب ها برای خواندن دقت کن .
کتاب ها یک بار خوانده می شوند و بار دوم زندگی می شوند.
به حرفش خندیده بودم .
امروز دوباره دچار هجوم آن تصاویر شدم … ناخواسته … ناخودآگاه.
تصویر شلیک به سرم … انگشتان دست راستم ناخودآگاه به سمت شقیقه ام رفته بود و کلت خیالی را در سرم شلیک کرده بود .
دست هایم ناخودآگاه به سمت گردنم رفته بود … و جای فشار طناب دار را لمس کرده بودند.
تصاویر مثل مه می آیند و می روند.
تناوب شان کوتاه شده است.
و امروز صبح درست در میانه ی یکی از این هجوم ها صدایی در سرم گفت:
به کتاب ویکتور فرانکل رسیده ای … « در جستجوی معنا».
به یاد آوردم که هرگز این کتاب را به طور کامل نخوانده ام … جسته گریخته … جملات پراکنده.
هدیه ی دوستی بود و خلاصه ای از آن را برایم گفته بود.
آن زمان به این چیزها واکنش تدافعی داشتم .
گمانم تاثیر جو و محیط سنگین تبلیغات ضد هولوکاست بود.
همه چیز در اطرافم تلقین این عقیده بود که هولوکاست یک داستان غلو شده است.
آن زمان محیط اطرافم پر بود از تصاویر صبرا ، شتیلا، انتفاضه، فلسطین.
تصاویری از حال که گویی برای انکار گذشته استفاده می شد … یا شاید سوئ استفاده می شد … نامریی اما حاضر و پیوسته!
کتاب را در گوشه ای انداخته بودم. با یک پیش فرض تلقینی ؛ که امروز برایم روشن شده است :
« ول کن بابا! حوصله نق و نال و مظلوم بازی ندارم! »
دی ماه در ایران بودم.
آن دو شب … جان هایی که مقابل چشمانم بر خاک فرو رفتند … اسم هایی که ناپدید شدند … و صورت هایی که هر روز با خبر اعدامشان بیدار می شوم … هنوز و هنوز و هنوز .. مرگ!
هر روز مقابل چشمانم هیولا ی مرگ برای خدایش ، پروردگار ِ حقارت، خون می ریزد.
و کسانی در چشمانمان خیره می شوند و می گویند :
« غلو شده است! »
ویکتور، مرا ببخش!
خدایا مرا ببخش … مرا ببخش!
و خدای من !
مثل روز برایم روشن است که بخشش نه در طلب آن بلکه در لمس آن است .
و من آن را لمس می کنم … درد ِ انکار ِ دیده ها!
درد ِ نادیده گرفته شدن جان ها یی که مقابل چشمانم جان دادند.
ویکتور، تو برنده شدی!
راستش پس دیدن مرگ آن همه جوان زیبا و برومند دیگر چندان ارزشی برای جانم قائل نیستم . ارزش جانم در اندوه و باری ست که به عزیزانم تحمیل می کند. و من این را دوست ندارم.
پس می نویسم … خاطرات زندگی با هیولا … هیولای جمهوری اسلامی .
47 سال زندگی با هیولایی که فکر می کنم امروز می دانم نطفه اش از چه جنسی بود.
تحقیر! … حس ِ حقارت، نطفه ی این هیولای خونریز ِ رنجور ست که رویای عزت را بیراهه رفت.
درمان حس حقارت خود را به جای زندگی بر مرگ بنا نهاد .
و عذابی 47 ساله را بر خود و بر عالمی تحمیل کرد.
47 سال است که با تو و در تو زندگی کرده ام … تو زنده ای برای ستایش مرگ و من پیش از مرگ این واقعیت تو را با خاطراتم از تو می نویسم.
شاید روزی دوباره زندگی … برای ایران.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر