جهان بیمار بود و آیینه معصوم!
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک کمی طنز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک کمی طنز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

فلسفه چهچه و های های در موسیقی سنتی ایرانی!

خانم سحر محمدی دارن میان نانت برنامه اجرا کنن . در بزرگترین و مجلل ترین سالن کنسرت نانت.
یه دوست فرانسوی ازم خواست نمونه کارهاش رو براش بذارم.
من هم یکی از کارها رو گذاشتم حدود یه دقیقه اول فقط ساز و تنبور بود.
این بنده خدا یه نگاه نگاهی به من کرد و گفت من فکر کردم ایشون خواننده است و می خونه نمی دونستم فقط موسیقی خالی هست.
گفتم عزیزم صبور باشید ! مقابل موسیقی سنتی ایرانی باید شکیبا بود.
صبر کنید آواز هم می خونن.
بعد از دو سه دقیقه که خانم محمدی چه چه و های های رو شروع کرده بودن، باز ایشون ناشکیبایی کرد و گفت این الان داره شعر می خونه ؟
چی می گه؟
حالا آب بیار و حوض پر کن. آخه من چه جوری فلسفه چهچه رو واس یه خارجی توضیح بدم؟
گفتم نه شعر نمی خونه داره آوای درونش رو بیرون می ریزه... بی کلام ... این آوای روح هست که به کلام ترجمه نمی شه.
البته شما اگه صبور باشید اون آخرش دو سه کلمه شعر هم می خونن.
هیچی دیگه یه نگاه نگاه گیجی کرد و گفت تو این نوع موسیقی رو دوست داری؟
گفتم عاااشقشم.
گفت حتما خیلی خوبه ولی دو ساعت شنیدن آوای درون یه خورده برای من سخته.
ما عادت داریم به شنیدن آوای بیرون.
گفتم فدای صداقت ت بشم. مجبور نیستی بیای :)

۱۳۹۷ مهر ۲۴, سه‌شنبه

فیک در فیک!

یه چیزی تعریف کنم براتون بامزه است البته شاید هم خوشتون نیاد ولی حالا دیگه:
امروز رفته بودم پست پیگیر یه نامه داخل شهری که یه هفته است هنوز نرسیده.
با اون کلاه کابویی و تیپ جینم رفته بودم.
کارمند پست فکر کرد آمریکایی هستم. من هم خشکی بالا نیاوردم.
با همه خوب حرف می زد به من که رسید با یه حالت بدی حرف می زد . 
موقعی که می خواستم از در بیام بیرون شنیدم به نفر بعدی با صدای آرومی گفت:
اوووف این آمریکایی ها فکر می کنن همه جا رئیس هستن!
من هم یهو زد به سرم یه چشمه فیلم بازی کنم در راستای مبارزه با استکبار جهانی ، آمریکا، و کوتوله استکبارچه جهانی، فرانسه.
با یه تیر دو نشون!
یه قر شلی به لهجه ام دادم ، مثلا بچه کف کوچه های تگزاس هستم، و برگشتم پررو پررو به خانمه گفتم:
خانم عزیز بهتون پیشنهاد می کنم از این شهر کوچیک و ایزوله در میان کوه ها یه سفر هم به شمال و شمال غرب کشورتون نورماندی و برتنی برید و قبرستان سربازان آمریکایی رو ویزیت کنید.
اگه سربازان آمریکایی اونجا نبودن، امروز شما هم اینجا نبودید!
خانمه تا بناگوش سرخ شد و زد به سیم قرشمال بازی به سبک فرانسوی ... مثلا خودشون رو خونسرد و بی تفاوت می گیرن ولی خوب تا بناگوش هم سرخ می شن!
گفت:
اینجا اداره پست هست ... کارمون رسیدگی به پست هست نه تاریخ!
کلاه کابوییم رو از سر برداشتم و با یه لهجه شل و ول و شیک آمریکایی گفتم:
بون کورج مادام!
یعنی از وقتی اومدم تا الان داشتم رو زمین غلت می زدم از خنده ... از دست خودم.
یه استعداد ناب کشف نشده بازیگری دارم به امام هشتم.
یکی به گوش اصغر آقا مون برسونه آخه دیگه ... پلیز! 

۱۳۹۶ مهر ۱۹, چهارشنبه

حق خر بودن محفوظ است!

کارگاه جدیدمون تو مرکز شهر واقع شده.
وقتمون برای ناهار کمه. نمی شه برای یه ساعت ناهار ، نیم ساعت رو صرف عوض کردن لباس کرد.
با لباس های کارم رفتم تو مکدو یه ناهار سرپایی بخورم.
لباس کارهامون بد نیست حتی می تونم بگم شیک و متفاوت هستن مخصوصا وقتی یه زن می پوشت شون .
کفش های کار هم استخوندار و یغور هستن ... دیدین دیگه.
داشتم کنار ماشین سفارش می دادم سه تا جوونک کنارم بودن . یه پسر و دو دختر.
شنیدم پسرک با لحن تمسخرآمیزی از دخترها پرسید:
حق داریم با همچین کفش هایی وارد رستوران بشیم؟
با یه پوزخند.
قبل از اینکه فکر کنه خیلی بامزه و باحاله چشم تو چشش خیره شدم و گفتم:
آره پسرم حق داریم با هر کفشی وارد رستوران بشیم همونطور که حق داریم مثل یه خر باشیم و سوال های احمقانه بپرسیم.
قسم می خورم بی هیچ ناراحتی و عصبانیتی اینو بهش گفتم .
نه فقط برای مقابله به مثل بلکه واقعا بهش معتقدم.
بعضی ها دوست دارن خر باشن خوب البته که حق دارن باشن با حفظ حق پاسخ گویی به طرف مقابل .. جواب عر ، هشه!

۱۳۹۶ تیر ۸, پنجشنبه

از سری غرغرهای زنانه

حالا به دل نگیرن اما :
در هر مرد ایرانی یک ملا و یک منبر ِ پنهان اما آن لاین نهفته است به امام هشتم.
تو گپ های دوستانه از یه جایی به بعد، یهو و ناغافل می بینی آقا رفت به منبر و موعظه و نصحیت که اینجوری کن ، انجوری کن ، اینجوری نکن، اونجوری نکن، فکر کن ... عقلت به کار انداز .... عقل داشته باش ....
با یه لحنی هم که انگار تو یه جونک خام ِ خری و حاجی یک آقا بزرگ از خدا صدسال عمر گرفته.
حالا البته گوشهای ما عادت داره ولی خوب یه وقت هایی آدم نگران سلامت ِ زبان و حلق و حنجره ی دوستان مشه ، فیوز نسوزونن انقدر از ای سیستم صوتی بینوا کار می کشن.
آخرش هم هی مجبوری بگی:
آقا بزرگ ،
از منبر بیا پایین ... می خوردی ، منبر سوزندی ، فیوز پروندی ... کوتاه بیا دیگه بابا جان.

۱۳۹۶ خرداد ۲۸, یکشنبه

کمدین و دلقک

یک عزیزی هم گفت:
سخت نگیر، به دل نگیر 
اینجا، ما فرانسوی ها در بهترین حالت کمدین هستیم و در معمولی ترین حالت دلقک.
 از پرخاش و کتک کاری می ترسیم ، دلقک بازی در میاریم ... خوب نیست ولی عوضش مطمئنی چشم و چارت کبود نمی شه )))
یعنی از خنده منفجر شدم به امام هشتم ... اینقدر صادقانه و  معصومانه

۱۳۹۶ خرداد ۱۵, دوشنبه

تکلف خراسانی

عزیزی صمیمی چون جان دو روزی مهمانم بود.
خراسانی ست ... شوخی های خشن و گزافه یکدیگر را می فهمیم و می خندیم.
وقت خداحافظی با تفرعنی طنزآلود، خاصه خطه خراسان، گفت:
عزت احترام به قدر کفایت بود. رضایت خاطر از میزبانی شما حاصل شد.
گفتمش:
 عزت احترام مهمان به قدر شان میزبان است در رسم خراسانی ما ... خیلی به خود نگیرید!

۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه

آمریکا و کری خونی هاش واس ننه باباش ، فرانسه و انگلستان!

یه برنامه تلویزیونی در مورد کلیشه ها و تبلیغات ضد فرانسوی در آمریکا دیدم که در ضمن خنده دار بودن خیلی هم جالب و پر از اطلاعات بود.
آدم حیرت می کنه چطور تو یه مملکت، آمریکا، به این زشتی و زمختی و گستردگی ، تو رادیو و تلویزیون و نشریاتش به یه مملکت دیگه، فرانسه، توهین و تحقیر می شه.
چندتا از نمونه هاش :
مملکت میمون های پنیرخور و همیشه شکست خورده ... مردهای گی ... زن های شیک، سکسی و اغواگر ( زن های فرانسوی شیک و سکسی هستن؟! ... خدایی این یکی رو که توش موندم. زن های فرانسوی حتی صورت هاشون رو هم اصلاح نمی کنن ! ... با خودم دارم فکر می کنم زن های آمریکایی دیگه چه مصیبتی هستن که زن فرانسوی به چشم شون شیک و سکسی اومده!)....
آدم های تنبل و تن لش و ترسویی که به هیچی جز شراب و تعطیلات فکر نمی کنن ...
همیشه خائن ... همیشه جای جاش زیرپاتون رو خالی می کنن ، همیشه شکست خورده و بزدل و قدرنشناس ... و از این حرفا .
همه داستان هم گویا برمی گرده به زمانی که ژاک شیراک، بوش و آمریکا رو در حمله به عراق همراهی نکرد.
خدایی فقط یکی از سیاست های خارجی فرانسه در صد سال اخیر قابل تحسینه اون هم همین بود که استقلال سیاسی خودش رو حفظ کرد و زیر بار بوش نرفت و در جنایت عراق با آمریکا همراهی نکرد.
اما خوب همین حفظ استقلال سیاسی هیچ به مزاج آمریکایی ها خوش نیومده مخصوصا که همیشه فکر می کنن در جنگ جهانی دوم این اونها بودن که رفتن و این فرانسوی های ترسو و شکست خورده رو از دست آلمانی ها نجات دادن و آزاد کردن.
خوب البته روایت استاد فرانسوی ما از لشکرکشی آمریکا به فرانسه یه جور دیگه است.
یادمه می گفت:
« در زمان جنگ جهانی دوم آمریکا سرمایه های مالی زیادی در بانک های سوئیس داشت . برای نجات این سرمایه ها باید کاری می کرد ... خوب به جون آمریکایی که نمی شه گفت پاشو برو اون سر دنیا تو جنگی که هیچ ربطی به تو نداره بجنگ و پول های ما رو تو سوئیس نجات بده .... باید بهش می گفتن :
هی آمرییکایی آزاده ، مردمانی آنجا در سواحل نورماندی تحت ستم و مصیبت هستن ... پاشو برو به نام انسانیت و آزادی ، آزادشون کن.
جوون هم که خوب همه جای دنیا احساساتی و زودباور ... اینجوری شد که به نام آزادی انسان در فرانسه اما در واقع برای نجات پول های انباشت شده در سوئیس ، آمریکا بهونه لازم برای مداخله در جنگ جهانی دوم رو ساخت و سناریونویسی کرد.
حالا جنگیدن شون چطوری بود؟
هیچی فله ای بمب می ریختن رو شهرها ... دوست و دشمن رو باهم می کشتن ... سرباز آلمانی و شهروند بدبخت فرانسوی ... همه با هم ، درهم ... از یک کنار!
جوون هاشون هم اومدن اینجا دیدن از فیلم و هالیود و قهرمان بازی خبری نیست ... شمبول به دست افتادن به جون زن های بیچاره فرانسوی ... پرونده ای که هرگز صداش رو در نمیارن .... پرونده تجاوز های متعدد سربازان آمریکایی به زنان فرانسوی در خلال جنگ دوم ... کشتن و تجاوز کردن و کشته شدن .... فوج فوج.»
از این روایت ها که بگذریم محتوی برنامه خیلی بامزه و در عین حال جالبه .
رابطه معنوی و سیاسی این سه کشور .
فرانسه، انگلستان ، آمریکا.
اینکه چه جوری این سه تا کشور به لحاظ میراث معنوی مثل یه خونواده سه نفره متشکل از زن و شوهر و بچه شون بهم گره خوردن و در عین حال وقتی از هم دلخور می شن چه جوری لیچار بار هم می کنن .
آمریکایی هایی که مدام جنگ دوم رو می زنن تو سر فرانسوی ها و انگار یادشون رفته چطور استقلال خودشون مدیون لشکرکشی فرانسوی ها و حمایت اونها از شورشی های استقلال طلب در برابر پادشاهی بریتانیاست.
و البته کری ها و کنایه هایی که انگلیسی ها و فرانسوی ها برای هم می خونن.
یه قسمتش هست از خنده منفجر شدم.
دقیقه 47 وقتی جک استراو، وزیر اومور خارجه وقت بریتانیا، در سازمان ملل با اون طنز خونسرد و کنایه آمیز آنگلوساکسونی می گه:
«آقای رئیس من اینجا به نام کشور بسیار پرسابقه و قدیمی حرف می زنم که در سال 1066 توسط فرانسه تاسیس شد.»
یه زمانی اوباما اومده بود اروپا، اولاند هم کنارش واستاده بود.
بعد اوباما گفت از من می پرسن احساست به انگلستان و فرانسه چیه؟
«خوب من دو دختر دارم و هیچ وقت نمی تونم بگم کدومشون رو بیشتر دوست دارم ... فرانسه و انگلیس هم برای من مثل دو دخترم هستن.»
به قول فرانسوی ها:
آه بون!!!
یکی نیست بگه پسرم، اونجا در آمریکا قبل از اینکه شماها انگلیسی رو مثل آدامس تو دهنتون بجوین و ضایعش کنین ، تو انگلستان آقا بزرگ هاتون داشتن به انگلیسی فاخر و ادبی کتاب می نوشتن .... قبل از اینکه شما بدونین اصلن آزادی رو چطور تلفظ می کنن تو فرانسه داشتن در مورد آزادی و فلسفه حقوق بشر کتاب ها می نوشتن ...حالا این دوتا شدن ، بچه های شما؟
ملاحظه می کنین ،
پسربچه جیشش کف کرده و واسه ننه باباش، فرانسه و انگلستان، شاخ و شونه می کشه و کری می خونه.
قسمت های انتهایی برنامه درباره روابط تاریخی انگلستان و فرانسه است .
جالب و همچنان خنده دار.
اینکه سال ها پیش از زبان انگلیسی تو بریتانیا فرانسه حرف می زدن و این زبان یه کلاس فرهنگی اونجا داره .... اینکه تو مجلس انگلستان هنوز تابلوهایی به زبان فرانسه است درباره آزادی ، برابری و برادری ... اینکه هنوز بخشی از سوگند در مجلس بریتانیا به زبان فرانسه گفته می شه.
روابط و تاثیرات این دو کشور منو یاد زن و شوهر ناسازگاری می اندازه که اما عقدشون در آسمون ها بسته شده و هیچ جوری از هم خلاصی ندارن ... باس بزنن تو سر و کله هم و به پای هم پیرشن .... راه دیگه ای نیست.
با دیدن این برنامه خیلی خندیدم و در عین حال چیزهای جالبی توش یادگرفتم.
برای همین لینکش دادم.
و یه خواهش:
لطفا از آنچه نوشتم هرگز این برداشت رو نکنین که تعصبی یا دشمنی با یک از این سه سرزمین دارم.
در واقع چیزهایی در هر سه سرزمین هست که عمیقا دوست دارم و همیشه تحت تاثیرم قرار داده.
من عاشق ادبیات و موسیقی آنگلوساکسون هستم.
عاشق سینما و آشپزی فرانسوی ،
عاشق موتورهای هارلی داویدسون آمریکایی و هنر انیمیشن در این کشور .
توصیفاتم رو به حساب طنز بذارین و نه جانبداری .
تا جایی که به ما مربوطه فقط بشین با تخمه و چایی این برنامه مفرح رو ببین و به هنر لیچارگویی که گاه به زمخت گویی و توهین می رسه بخند.

۱۳۹۵ تیر ۲۸, دوشنبه

خاطره های ناخوشایندی از مهاجر ایرانی بودن در اروپا»

کمتر مهاجری رو در اروپا می تونید پیدا کنید که به طور مستقیم یا غیر مستقیم تجربه ناخوشایندی از نژادپرستی نداشته باشه.
راستش تا امروز من بیشتر شنونده خاطرات دیگر مهاجران از چنین رفتارهایی بودم.
شخصا خاطره تلخی نداشتم .
تا امروز.
می تونم بگم برای چند ثانیه فشار خونم بالا رفت و خیلی ناراحت وعصبانی شدم.
اما خیلی زود به جای مقابله تصمیم گرفتم همراهی کنم و یک وضعیت کمیک از یک حمله موذیانه کلامی درست کنم.
گمونم موفق شدم.
تا همین الان داشتم می خندیدم.
داستان چیه؟
اینه:
یه دوست فرانسوی دارم که خیلی بهم محبت داره .
هر چقدر این خانم من رو دوست داره ، همسرشون از من متنفره.
نمی دونم چرا .... شاید حسادت.
دوستم همیشه با کلمات صمیمی و محبت آمیز من رو صدا می زنه اون هم در مقابل شوهرش.
احساس کردم که شوهرش از این همه توجه ومحبت خانمش به من هیچ خوشش نمیاد.
شاید فکر می کنه اون کلمات باید متعلق به اون باشه و نه من.
خوب من بی تقصیرم.
شاید خانم کمی بی مبالاتی می کنه اما قطعا آقا داره با حسادت ، حماقت مضاعف می کنه.
آخه هر چه بیشتر به من توهین می کنه ، بیشتر حمایت و محبت خانمش رو به سمت من جلب می کنه.
امروز آقا یکی از بدترین رفتارهای تهاجمی و موذیانه اش رو با من کرد.
خانمش زنگ زده بود احوالم رو بپرسه.
از پشت تلفن صدای آقا رو شنیدم که با اصرار می گفت:
گوشی رو بده به من. از دوست عزیزت یه سئوال تخصصی درباره زبان ایرانی دارم.
دوستم با ناراحتی و تردید گوشی رو داد به شوهرش.
من تا حالا شوهرش رو ندیدم اما همیشه صداش رو از پشت تلفن می شنوم که داره غر می زنه.
گوشی رو گرفت و خیلی صمیمی شروع کرد به سلام واحوال.
بعد گفت: خانمم می گه شما ایرانی هستید . درسته؟
گفتم بله ...بفرمائید.
گفت مدتیه من دارم روی زبان ایرانی کار می کنم.
یه سئوال ازتون دارم.
گفتم : در مورد کدام زبان در ایران حرف می زنید؟
چیزی به نام زبان ایرانی نداریم.
زبان رسمی اسمش فارسیه نه ایرانی.
زبان های زیاد دیگه ای هم در ایران وجود داره.
با بی مبالاتی گفت: همون زبان ایرانی دیگه ... همون رسمیش.
گفتم اسمش فارسیه ، اسمش زبان ایرانی نیست.
بدون توجه به توضیح من و با یه جور عجله گفت:
ببینید من هر چی روی اینترنت جستجو می کنم مترجمی برای زبان ایرانی پیدا نمی کنم.
گفتم:
عجیبه ، گوگل داره ... اسمش زبان فارسیه.
می دونین،
من خیلی جدی و معصومانه داشتم براش توضیح می دادم که چطوری باید جستجو کنه اما اون یهو گفت:
فکر نمی کنید به خاطر شبکه های تروریستی ایرانی هاست که هیچ سرویس اینترنتی برای زبان ایرانی وجود نداره؟
اینو که گفت یهو سر و صدای خانمش رو از پشت تلفن شنیدم که می خواست گوشی رو ازش بگیره.
اما آقا با همون لحن موذیش با خونسردی بهش می گفت من فقط دارم از صبا سئوال می پرسم.
آروم باش عزیزم!
خوب راستش من اولش خیلی عصبانی شدم.
می خواستم بهش بگم وقت این حرفهای چرت وپرت رو با آدم های چرت و پرتی مثل شما ندارم و گوشی رو قطع کنم.
اما بعد از چند ثانیه فکر کردم چه کاریه با این آدم جر و بحث کنم .
بذار باهش موافق باشم چون اون دنبال برانگیختن حس مخالفت و عصبانیت در منه .
اون یه سئوال نداره ... اون یه حس داره ...حس عصبانیت و حسادت که میخواد موذیانه به من منتقلش کنه برای همین خیلی خونسرد بهش گفتم:
آه چه هوشمندی قابل تحسینی آقا.
بله کاملا درست می فرمائید.
در واقع خود من یکی از اعضای همین شبکه های تروریستی هستم و به شما هشدار و اطمینان می دم اگه باعث ناراحتی من یا دوستم بشید میام و سرتون رو می برم.
تلفن روی آیفون بود.
صدای انفجار حنده ی دوستم رو شنیدم.
و سکوت شوهرش.
شنیدم که خانم به آقا گفت:
خوب جواب سئوالت رو گرفتی حالا گوشی رو بده به من و برو بخواب!

۱۳۹۴ دی ۱۳, یکشنبه

گوه و گلاب و آفتابه

یه بار رفته بودم تهرون، دو تا مرد باهم دعواشون شده بود.
یکیشون اینور خیابون واستاده بود، یکی دیگه شون اونور خیابون.
در یه فاصله امن از هم دیگه که دستشون بهم نرسه.
بعد همینجور واس هم کری های سنگین می خوندن.
این یکی:
چشتو در میارم.
اون یکی:
اندازه این حرفا نیستی بچه.
اون یکی:
می دم رودهاتو بندازن جلو سگای یاختی آباد.
این یکی:
می دم بادمجون کاریت کنن ، تا یه سال بادمجون ببری واس زن و بچه ات.
خلاصه همینجور یه نیم ساعتی هی همدیگه رو لیچار بارون کردن.
اولش خیلی ترسیده بودم . فکر می کردم اینا الان می پرن به هم و شر به پا می شه.
آخرش اما متوجه شدم این یه سبک امن و امان و رایج بین لات و لوتها  برای تخلیه ی عصبانیته.
اول خوب برا هم کری می خونن بعد هم  سرشون رو می اندازن پایین و می رن  جریمه پارک ممنوع ماشین ها شون رو برمی دارن و می دن به باباهاشون.

حالا این سفارت گیری های نیروهای غیور و خودجوش هم به نظر من ریشه در همین فرهنگ لاتی ِ اصیل ایرانی داره.
هارت و پورت می کنن و جلو همه هی تف سربالا می اندازن به سر ملت و بعد هم می رن پی کارشون یکی دیگه بیاد گوهی که زدن رو آفتابه بگیره.
ما هم که سی ساله به لطف همین نیروهای غیور و خودجوش همه مون در آفتابه دست گرفتن و گوه شویی  متخصص شدیم.
تازه این دفعه کلی هم خندیدیم.
گوهی که اینبار زدن منجر به گوه گیجه خودشون هم شده بود.
یارو رفته پرچم عربستان رو آتیش بزنه یهو چشش افتاده ،  این که اسم الله و محمد روشه.
چه کنه!
عده ای با هم  واستادن و باهش عکس یادگاری گرفتن.
کی بود می گفت :
آدم بیشعور وقتی می خواد احترام بذاره، کارهاش توهین آمیز می شه  و 
وقتی می خواد توهین کنه، کارهاش احترام آمیز می شه.
راست گفت به خدا.

ختم کنم داستان رو به یک  دعای جمعی:
پروردگارا
تو که به ما منت گذاشتی و نعمت آفتابه ی اصیل ایرانی رو ارزانی داشتی، مرحمتی کن و دل و روده غیور مردان خودجوش رو هم یه خورده جمع و جورتر کن.
گوهی که اینبار زدن خیلی سنگین بود.
آل سعود ازش گلاب گرفت و گندآبش موند به هیکل ما.

۱۳۹۴ دی ۷, دوشنبه

ترین ها

بلوندها شیکن!
از مو بپرسن موگوم شیکترین شان همی کیت بلانشت الخصوص وقتی شِمال (باد) زده تو زلفاهاش و با او چشمهای دریاییش به مین (وسط) دوربین زل مزنه و تیر مندازه به قلب ِ چشمهای آدم.

مشکی ها افسونگرن!
از مو بپرسن موگوم افسونگرترین شان ایرنه پاپاس ... از چشمهای ای زن  قدرت ساطع مشه .

قهوه ای ها با نمکن.
از مو بپرسن موگوم با نمکترینشان جولیا رابرتز الخصوص وقتی لبخند مزنه.
آدم احساس مکنه لبخندش از شرق تا غرب عالم ر ِ در خود جا داده.

با این همه همش سه ثانیه طول می کشه ... چشم که بر می داری همه رنگی ترین ها پریدن و رفتن .... نه رنگی و نه ترینی .
نه فرمی و نه صورتی ... فقط صدا ... فقط صدا.
 صدایی که مدام زمزمه می کنه:
تنها صداست که می ماند .... تنها صداست که می ماند.
از من بپرسین می گم عزیزترین، فروغ.
چقدر خوبه که هست.


۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

هوگو، بزانسون و جاذبه های توریستی!

دوستی فرانسوی که روحیه ی نکته بینیش با بذله گویی ِ مطبوعی همراه هست، می گفت:
بابای ویکتور هوگو یک ژنرال از اهالی نانسی تو ارتش ناپلئون بوده.
مادرش یک بورژووای نانتی.
خانواده بنا به مقتضیات شغل پدر همش در سفر دور فرانسه و اروپا بودن.
تو یکی از همین سفرها ننه اش پا به ماه بوده که می رسن بزانسون .
به ناچار اونجا توقف می کنن تا بانو گل پسر رو بزاد.

خانواده قبل از نه سالگی ویکتور بزانسون رو ترک می کنن و به مادرید می رن.
و خلاصه همینجور دور فرانسه بودن تا وقتی خودش بزرگ می شه و پاریس رو برای زندگی انتخاب می کنه.
سال ها بعد ، بعد از این که هوگو نویسنده می شه و مشهور، بزانسونی ها می بینن عجب توقف با برکتی بوده ، زایمان ِ بانو سوفی هوگو در این شهر و عجب اسم و رسم فرهنگی و جاذبه توریستی می تونن برای شهرشون بسازن.
از اونجا که بزانسون دوتا خیابون هم بیشتر نداشته، بورژوایی ترین  خونه شهر رو انتخاب می کنن و می گن بانو سوفی در همین خونه گل پسر رو زائیده.
خونه رو تبدیل می کنن به یه جاذبه توریستی و موزه و بگیر و ببند در حالیکه هوگو قبل از ده سالگی اون شهر رو ترک کرده و چیزی تو این شهر ننوشته.
خلاصه به من می گفت:
مراقب باش!
یه روحیه ی عمیق ساختن جاذبه های توریستی در فرانسه وجود داره که گاهی، های و هویش بیشتر از واقعیتشه.
اگه می خوای واقعا اماکن الهام بخش رو ببینی به هارت و پورت های سایت های توریستی خیلی توجه نکن.
لازمه جستجوهات همیشه بیشتر از اطلاعات درج شده در این نوع سایت ها باشه.

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه

مثل نون خامه ای!

مث نون خامه ای خوب و خوشمزه بود.
اما عجیبه که ذائقه رو به چیزی جز خودش تحریک می کرد.
به ترشی .... شوری ... تلخی!
باز هم درست مثل نون خامه ای!

۱۳۹۴ مرداد ۱, پنجشنبه

جاذبه

شاید در این باب که مردمان محلی اروپا در رها کردن بادهای انباشته شده درونشون از منفذهای فوقانی و تحتانی بدن خود راحت هستند شنیده یا دیده باشید.
بله واقعیت این است که اینجا مردم هیچ خودشان را به خاطر این چیزها تحت فشار های درونی، عصبی و روانی قرار نمی دهند.
حتی در جمع!
اصل بر راحت بودن خود است، رضایت دیگران را هم می شود راحت با اظهار یک
«
آه بخشید!» جلب کرد چه خود همه از یک جنس هستیم و مبتلا به دردهای مشترک!
عطرهای نامطبوع درون را هم می شود جزو طبیعیات زندگی فرض کرد و در عطر مطبوع بودن در جمع پخش کرد و گم کرد و ثانیه هایی تحمل.
به هر روی در این مورد ماجرایی دوستم برایم تعریف کرد که خود از خنده منفجر شدم.
برای شما هم تعریف می کنم شاید آدینه تان را به گل لبخند همراه سازد.
داستان :
دختر به متینگ عمومی حزب مطبوعش دعوت شده بود.
از آن متینگ هایی که در کارت دعوت ذکر می کنند:
«
انتظار می رود خانم ها با لباس شب و آقایان با لباس رسمی حضور پیدا کنند
دختر ذوق زده بود.
بالاخره به جایی دعوت شده بود که می توانست چیزی بیشتر از تی شرت و جین ببیند و بپوشد.
بهترین ماکسی خودش را پوشید.
آرایش خفیف و ملیحی کرد.
و از دیدن خودش در آینه سرشار از حس مطبوع و آشنایی شد که اما اینجا در فرانسه انگار سال ها در صندوق خانه درونش پنهان مانده بود و خاک خورده بود. 
چون عتیقه ای فراموش شده.
در آینه می دید که عتیقه اش چقدر زیبا و جذاب است.
و چقدر حیف بوده است که او این همه سال آن را به کسی نشان نداده است.
خلاصه 
خوشگل و ترگل ور گل و عطر و اودکلن زده به متینگ رفت.
آن هم چه متینگی!
آدم ها انگار از توی فیلم های فاخر تاریخی پریده بودند بیرون.
میزها پر از نوشیدنی های اصل و نسب دار،
چیدمان ظروف چشمگیر،
فضا پر از عطر شنل و دیور.
صدای خنده های متین لابه لای موسیقی آرام سالن یادش آورد که :
وای! 
چه خری بوده است که تا حالا آخر هفته هایش را برای فرار از تنهایی با آن جمع های نخراشیده ی دانشجوهای یک لا قبای، حشیشی و الکلی توی آن بارهای مرکز شهر می گذرانده است و عربده ها و خنده های لاابالی گریشان را تحمل می کرده است.
مجذوب و مسحور فضا بود که از پشت سر شنید صدایی مردانه با ملاحت می گوید:
«
مایلید براتون شراب سرو کنم؟»
دختر برگشت.
«
آه، پروردگارا .... ای خالق میکل آنژ! »
آهی بود که از دل دختر برآمد ... البته فقط در سر خودش.
آنچه پشت سرش ایستاده بود بیشتر شبیه تندیسی زنده بود تا آدمیزاده ای.
چنان تراش خورده و زیبا،
با صدایی زنده و ملیح و لبخندی به لطافت گرمای آفتاب پاریس!
دختر بدون آنکه زردی بالا بیاورد خیلی زود به خودش مسلط شد و با گرمایی از جنس مناطق حاره ، که به آن عشوه می گویند، لبخند زد و گفت:
بله ممنون، شراب صورتی لطفا.
و همین کافی بود!
برای یک انفجار ِ ناگهانی.
انفجار جاذبه.
از تلاقی دو دنیا،
دو آفتاب از دو جنس،
دو دنیای متضاد از ظاهر تا باطن.
مرد، زن.
غرب، شرق.
بلوند، برنزه.
ملاحت، عشوه.
فلسفه، عرفان!
حرف از حزب فقط چند ثانیه ای طول کشید.
خیلی زود رفتند سر اصل داستان.
خودشان!
اسم، وضعیت تاهل، کار، علائق، اهداف، آرمان ها و برنامه های آینده شان برای زندگی.
به طور خاص زندگی مشترک!
مرد جوان ذوق زده بود و هر آنچه در چنته داشت ، یک جا داشت رو می کرد.
همه ی آن آداب دانی خاص اصیل زاده های بورژوای فرانسوی که اما شاید در خامی ِ جوانی قدری از دایره ی شکیبایی خارج شده بود .
شوق ارائه خدمات و خودی نشان دادن به جانش افتاده بود.
مدام در حال سرو شراب و غذا برای دختر بود،
سیگار تعارف می کرد،
فندک می زد،
صندلی برای دختر بیرون می کشید،
صندلی برای دختر به داخل هل می داد.
با شوری شوالیه وار.
و لا به لای همه این ها یک ریز از رویاهایش می گفت.
رویایی زنی که می دانست روزی می آید ... از سرزمین های دور!
دختر با کمال میل شنونده بود،
ذوق زده حتی شاید بیشتر از او اما چیزی غریزی او را از نمایش هیجان درونیش باز می داشت ... بند می زد.
شاید همان چیزی که مستعد و علاقمند به سیاستش کرده بود و یا شاید 
هم ژن هایی که نسل در نسل به زنان سرزمین او کیفیتی به نام ناز و نیاز داده بود ..... عشوه!
همان کیفیتی که مرد جوان بلوند را چنین مسحور کرده بود.
دختر درونش کاملا برانگیخته و مجذوب شده بود با این حال به لبخندهایی مبهم و پاسخ هایی مبهم تر کفایت می کرد.
درونش هزار خیال و آرزو قل قل می کرد اما به روی خودش نمی آورد.
با خودش فکر می کرد آن مرد به عنوان همسر عجب تحفه چشمگیری ست برای بردن به ایران.
چشم ها خیره می شود.
یک بلوند، خوش تراش، پولدار ِ آداب دان.
فکرش را بکن!
بعد از این همه سال درس خواندن در غربت و تحمل دوری و فشار دلتنگی، همراه با عنوان دکترایش، همچین تحفه ای را ببرد و به خانواده اش تقدیم کند و به آنها نشان دهد که یک دختر بچه خام و خر و کله خراب نبوده است که به خاطر درس خواندن از اصل زندگی و شوهر کردن و بچه داشتن عقب افتاده باشد.
ساکت می شدند و بالاخره باورش می کردند!
دختر غرق در خیالاتش بود، مرد غرق در سرویس دادن.
که ناگهان صدای انفجاری کوچک، وقفه ای در کوران سرویس دادن مرد و تخیلات دختر ایجاد کرد.
مرد به سادگی باد معده اش را خالی کرده بود.
البته صدا قدری بلندتر از حد معمول بود و عطر قدری تندتر از حد تحمل!
بالاخره خوردن آن همه جک و جانور دریایی آن هم زنده زنده یک عواقبی هم دارد.
عواقبی که مقیاسش برای بلوند فرانسوی و برنزه ایرانی البته یکسان نبود.
مرد به سادگی عذرخواهی کرد و دوباره مشغول سرویس دادن شد.
دختر دوباره لبخند زد. 
اینبار نه مبهم و داغ که سخت سرد!
انگار یکهو از تابستان 40 درجه مشهد به زمستان منهای پانزده درجه اش افتاده بود.
با خودش فکر کرد این مرد را ببرد ایران بعد یک هو وسط یک مهمانی آن هم از نوع عصا قورت داده اش ، در حضور عمه خانم جان و خاله خانم جان و آقا بزرگش همچین صدایی را از منفذ تحتانی خود بیرون دهد و به زبانی که هیچکس نمی فهمد بگوید:
اوه پقدون!
بعد او چه کند؟
چطور ماجرا را جمع و جور کند؟
چطور جلوی جوک و جفنگ ها را بگیرد؟
نیشخند ها ... کنایه ها .... زخم زبان ها!
نه ... نه به ریسکش نمی ارزد.
همان مدرک دکترایش کافیست.
فوقش با چندتا عطر و اودکلن و شوکولات به عنوان تحفه و سوغات پاریس.
دختر حالش خوب نبود.
انگار یک سطل آب یخ روی سرش ریخته بودند.
آن انفجار حیرت انگیز جاذبه در آغاز با انفجار کوچکی در معده به انفجاری دیگر ناگهان ختم شده بود.
یخ زدگی و احساس حماقت از آن همه تن دادن به خیالات .
شاید حق با آقا بزرگش بود که می گفت:
جوون خره ... خامه ... تو آسمون هفتمه .... حالیش نیست .... زود خر می شه !
سر درد را بهانه کرد.
عذرخواهی کرد و خداحافظی.
خیلی ناگهانی.
موقع خارج شدن از سالن لحظه ای برگشت و پشت سرش را نگاه کرد.
مرد را دید با دهانی باز و چشمانی خیره و ناباور!
انگار هر دو روی دیگری از یکدیگر را دیدند ..... رویی زمینی تر .... واقعی تر.


۱۳۹۴ تیر ۱۵, دوشنبه

جن پابرهنه و آدم و حوا های لخت !



رفته بودم ساحل.
هوا آفتابی بود و صخره ها اغواگر.
کفش ها رو از پا کندم و با کلی احساس سرخوشی از نوع سرخپوستی زدم به صخره ها.
انتهای صخره دیوار بود.
فکر می کردم به حاشیه خیابون می رسه.

دوست داشتم از دیوار هم بالا برم.
رفتم و پریدم اونور دیوار اما حاشیه خیابون نبود.
وسط حیاط یه ویلا بود.
چند نفر لخت مادر زاد تو حیاط خونشون داشتن آفتاب می گرفتن.
نمی دونم کدوم یکی از اون یکی بیشتر وحشت کرد.
من که یهو با یه عده آدم و حوا ی برهنه  رو به رو شدم یا اونها که یهو با یه زن پابرهنه در ملک خصوصیشون.

دامن پام بود.
پوششم هیچ شباهتی به یه صخره نورد نداشت که اشتباهی از یک دیوار بالا رفته نداشت.
صحنه رو از زاویه اونها تصور کنید !
زنی پابرهنه با دامن که یهو وسط حیاط خونتون مثل یه جن سرو کلش پیدا می شه.
راستش  بهشون حق می دم که حتی یک اوه هم نتونستن بگن .
گمونم یه چند ثانیه ای هر دو طرف از دیدن هم قفل کرده بودیم .
بعد نفهمیدم چطور خودم رو انداختم دوباره اینور دیوار و گم و گور شدم بین صخره ها.

یه چیز دیگه هم بگم.
می دونین،
در بدویت، لمس مستقیم و بی واسطه ی تن با طبیعته که چیزی اصیل و نهفته از درون بروز پیدا می کنه.
هیجان انگیز، سبک و سرخوش.
هسته ی احساسات بنیادی نظیر وحشت و لذت !
حداقل در من! :)

۱۳۹۳ دی ۲۹, دوشنبه

در باب رنده ی درجه یکی به نام پخش مستقیم صدا و سیما

یه چیزی همین اولش :
آآآآآآآآآآآآخ که چقدر بردن این امارت کیف داره  J

حالا بعدش :
زندگی رو تعطیل کردیم امروز نشستیم خونه پای پخش مستقیم مسابقه
ایران - امارات از شبکه سه وطنی.
هیجان فوتبال شکننده و بگیر - نگیر وطنی از یه طرف و هیجان اعصاب تلیت کن این تیم های حوزه خلیج هم از یه طرف دیگه شده بود مضاعف رنده مال کردن ما.
این وسط اما از همه برنده تر رنده ی پخش وطنی بود. 
وسط خیل جمعیت تماشاچی های ایرانی که زندگی رو ول کردن رفتن استادیوم تیم ملی رو تشویق کنن اینا یه گوله جا پیدا کرده بودن و زوم رو دو تا صورت مشروع و مقبول آقایون. 
لابد مبادا وحدت ملی خدشه دار بشه!
از صدا و سیما وطنی مستقر در وطن زدیم به شبکه های بازهم وطنی مستقر در خارج از وطن. دیدیم اووووووووووووووه یَره، چی خبر بوده!
چه گلستان و بوستانی جمع بودن از خوشگلا و خوش تیپا تو استادیوم.
با اون چهره های کوته نمک ایرانی ... کی بود می خوند :
زن ایرونی تکه ... خوشگله با نمکه
 راست می خوند به خدا :) 
ایشاالله خدا توفیق زیارت به همه دوستان بده مشرف بشن به ممالک با کلاس و مد و فشن غربی بعد خودشون از نزدیک می بینن که در امر جذابیت، نمک یه چیز دیگه ست فرای فشن و مد.

حالا بگذریم .
خلاصه رفتیم یه چرخی در این گلستان زدیم و لب به دندان گزیدیم که :
ای مصبتون رو شکر لامصبا.
 آخه حیف این همه سرمایه ملی نیست شما هی قیچی می زنینشون .... تماشاچی فوتبال حاضر در استادیوم به طور عام مشوق تیم هست، نوع ایرانیش به طور خاص موجب ممد حیات تماشاچی های تلویزیونی هم هست.
د ِ لامصبا نگیرین اینا رو از ما .... اون هم وسط هیجان مسابقه یه نظر دیدن همچین صحنه هایی خو نفس آدم رو بالا میاره بابا جون
.

لپ کلام اینکه :
تماشاچی ایرانی حاضر در استادیوم 
مشوق تیم است و 
ممد حیات تماشاچی های تیم.
سرمایه های مملکت رو قیچی نکنین ، وحدت ملی با قیچیه که قیچی می شه .
قیچیتو غلاف کن!

نمونه







مرجع