جهان بیمار بود و آیینه معصوم!
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک کمی ادبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک کمی ادبی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ دی ۲۴, دوشنبه

شما که احتمالاً یک کمی خودتان را می‌شناسید ...

به لحن تندی گفت: «همچو تعارفی بی‌معنی است. هیچ چیز از این خوشایندتر نیست که آدم خودش را برای کسی که ارزشش را داشته باشد به دردسر بیندازد.
برای بهترین آدمها، پژوهشهای هنری، عتیقه‌بازی، مجموعه‌داری، باغبانی، چیزی غیر از جانشین و بدل و بهانه نیست.
همهٔ ما در ته خمره‌مان، مثل دیوجانوس آرزوی یک انسان را داریم.
گل پرورش می‌دهیم و درخت می‌کاریم امّا از سر ناچاری، چون گل و درخت تسلیم‌اند. امّا ترجیح می‌دهیم وقتمان را صرف یک درخت انسانی کنیم، اگر مطمئن باشیم که به زحمتش می‌ارزد.
همهٔ مسأله همین است: شما که احتمالاً یک کمی خودتان را می‌شناسید، ارزشش را دارید یا نه؟»

Cette politesse ne signifie rien, me dit-il d’un ton dur. Il n’y a rien de plus agréable que de se donner de l’ennui pour une personne qui en vaille le peine. Pour les meilleurs d’entre nous, l’étude des arts, le goût de la brocante, les collections, les jardins, ne sont que des ersatz, des succédanés, des alibis. Dans le fond de notre tonneau, comme Diogène, nous demandons un homme. Nous cultivons les bégonias, nous taillons les ifs, par pis aller, parce que les ifs et les bégonias se laissent faire. Mais nous aimerions donner notre temps à un arbuste humain, si nous étions sûrs qu’il en valût la peine. Toute la question est là ; vous devez vous connaître un peu. Valez-vous la peine ou non ?


در جستجوی زمان از دست رفته
کتاب سوم - طرف گرمانت
 ص ۳۴۸
#مارسل_پروست
مهدی سحابی

۱۳۹۷ دی ۲۳, یکشنبه

وخیم تر!

قصهٔ آن مردی را شنیده‌اید که خیال می‌کرد یک شاهزاده خانم چینی را در شیشه کرده. دیوانه بود. خوبش کردند. امّا تا از دیوانگی نجات پیدا کرد آدم ابلهی شد. عارضه‌هایی هستند که نباید در پی درمانشان باشیم، چون فقط همان‌ها ما را از عارضه‌های وخیم‌تری در امان نگه می‌دارند.

در جستجوی زمان از دست رفته
کتاب سوم - طرف گرمانت
 ص ۳۵۴
#مارسل_پروست

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

« ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...»

آیا به حجم شگفت انگیز پیش گویی های فروغ درباره مرگش در آخرین اشعارش توجه کردید؟
از پانزده سالگی شعرهای این زن را می خوانم و هرگز او را چنان که دیشب دیدم، پیش از این درنیافته بودم ... در خلال تکرارهزار باره شعر بلند « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...» ناگهان گویی وجهی دیگر از او رو دیدم .
کیفیت ِ پیشگویانه او درباره زندگی و مرگ خودش ... کیفیتی که از شناخت عمیق ِ خود از خود حاصل می شود .
رسیدن به چنین کیفیتی از شناخت درباره خود محصول صداقت است ... صداقت در مقیاسی غیر معمول ... فرای حساب و کتاب های زندگی ِ روزمره ... نرم های معمول ... چنین مقیاسی از صداقت و سادگی آدمی رو سبکبار میکنه و اما عمیقا تنها .... عمیقا تنها !
لحظه ها با حظ آمیخته می شن و حظ از حزن جدایی ناپذیر ... حزن ِ حقیقت ِ تنهایی ِ شاعر... او تنها ست و گویی به جای تلاش های معمول برای فراموشی تنهایی خود انتخابی دگرگونه می کنه ... آمیزش با تنهایی.

شاعر در اتاقش نشسته است .... تنها .... او به جای گریز از تنهایی خود با آن هم آغوشی می کند ... در زمزمه با خود ... و از خود ... آفرینش آغاز می شود ... زمان و مکان تسلیم می شوند ... او میداند!
زمزمه با توصیف اکنون ِ خود شروع می شود:
« و این منم زنی تنها .... در ابتدای درک هستی آلوده زمین و .... »
و با توصیف ِ شخصی او از خودش و نگاهش به زندگی ادامه پیدا می کند :
« زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم ... »

زمزمه ها، آرام و موزون از اکنون به گذشته شیفت می شوند .... شاعر گذشته ی خود را با نگاه اکنونش مرور می کند ...گویی راز تنهایی اش را ناگهان دریافته است :
«در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت ....
در کوچه باد میاید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد .
آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست .... »
و راز ِ دگرگونه شدنش را :
«دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه
آورد ؟
...
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد...»

او در خلال مرور گذشته ناگهان به دریافتی دوباره از خود می رسد .... زمزمه اوج می گیرد:
« خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق .... »

دریافت چنان هیجان انگیز است که جایی برای تکلف و تعارف و بازی باقی نمی گذارد:
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد
چرا نگاه نکردم ؟
.....
مرزها و تبوهای سلامت و رعایت را در می نوردد ... گویی از خود بی خود شده است ... بی باکانه عریان می شود مقابل همه ی چشم های تنگ ِعافیت اندیش ِ دیگر کُش:
«آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،
و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود
، و من در آینه میدیدش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود ... »

شاعر زندگی ِ پشت سر خود را دیده است و برای خود در این زمزمه ی موزون بازگو کرده است ... به کمال و صداقت .... با تنهایی خود هم آغوش شده است و اکنون می داند که می داند!
«سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنیم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند .... »

بگذارید حقیقتی را به شما بگویم :
پیشگویی امر غریب و غیر عادی نیست.
غیر معمول شاید اما غیر عادی، نه!
چه آن کس که پشت سر خود را به سادگی و صداقت ببیند ، پیش روی خود را نیز خواهد دید.
دیدن یا ندیدن، مسئله این است!
مسئله کیفیت دیدن ِ خود است .... چون خود را ببینی ، سرانجام خود را هم دیده ای.
چنان که فروغ در این شعر به کیفیتی شگفت انگیز پیش روی خود را می بیند و پیشاپیش می گوید:
«نگاه کن که چه برفی میبارد….
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد ... »
دست های فروغ جوان بودند که در خاک فرو رفتند... سی و دو ساله ... در روزی سرد از بهمن ماه ... بر خاک تازه مزارش دانه های برف بارید .... با این همه پایان این شعر شگفت انگیز پیشگویی او درباره مرگش نیست درباره پس از مرگش هست.
یگانه ترین یارانش .
او در این شعر شگفت با تنهایی خود می آمیزد ، به پیشگویی مرگش می رسد و در پایان می داند برای همیشه از تنهایی رهیده است ... اومی داند یگانه ترین یارانی خواهد داشت ... در زمان هایی دیگر ... از مکان هایی دیگر .
چه در پایان شعر است که ناگهان زمزمه او با خودش تبدیل به سخن گفتن با مخاطب می شود.
مخاطبی که می داند در میاننشان یگانه ترین یارانی خواهد داشت ... از زمان هایی دیگر ...از مکان هایی دیگر ... با ردی از گل و شمع برمزارش.
« و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد… »


۱۳۹۵ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

حاشیه های اسکار - هنرپیشه ای نویسنده

 حالا جوان تر ها احتمالا نمی دونن ولی اون خانمی که جایزه اصغر آقا رو اعلام کرد اسمش « شرلی مکلین» هست . یکی از جالب ترین هنرپیشه های هالیود که زمان خودش بسیار مشهور بود. 
جالب تر از موفقیت های حرفه ایش ، زندگیش هست ... خواندنی!
 دیدنش در مراسم اسکار اون هم درست در بخشی که مربوط به اصغر آقا بود برای من یک غافلگیری هیجان انگیز فوق العاده بود.
چرا؟

چون ایشون در نویسندگی هم دستی داره.
با نثری ساده و روان و صمیمی.
یکی از جذاب ترین کتاب هایی که من در همه عمرم تا به امروز خوندم یکی از کتاب های ایشونه . به نام :
« به پا از کوه نیفتی».
کتاب به فارسی ترجمه شده و شرح یک سری از سفرهای ایشون به سراسر دنیا ست.
از قبایل ماسائی در آفریقا تا تبت و ژاپن.
یک سفر آفاق و انفسی.
 به قدری نثرش ساده، روان و جذابه که بلافاصله بعد از خوندنش رفت تو لیست کتاب های فراموش نشدنی من.
اندازه مو هایم سرم هدیه اش دادم.
خوندنش رو به دوستان پیشنهاد می کنم.
از اون کتاب ها ست که می تونین تو رختخواب به دست بگیرین و از خوندن لذت ببرین.
حالش رو ببرین 





۱۳۹۵ بهمن ۱۷, یکشنبه

برشی کوتاه از یک کتاب

«بهرام بیضایی، هزار افسان کجاست؟»
 هر کس را که ردی از فرهنگ خویش جستجو می‌کرد نژادپرست می‌خواندیم؛ تا خود را در چشم غربی مقبول، و در چهارچوب مدرنیزم عقب افتادهٔ وطنی، پیشرو نشان دهیم. و چه در برنامه داشتیم٬ 
 جز اینکه بزرگ‌ترین بودجهٔ خلاقیت‌های فرهنگی کشور را – با اعلام افتخار آمیز اولویت – صرف ساختن عربی بازیهای تلویزیونی و فیلمهای توراتی کنیم٬ که شگفت آور نبود اگر دیناری هم پای فرهنگ ملی و ﭘﮋوهش‌ها و خلاقیت‌های ایرن‌شناختی می‌رفت.
*****************

-ما در اینجا چه کردیم؟
جز اینکه آن بالا مشغول تقسیم میز‌ها و غنایم بودیم؛ مشغول دریغ کردن ابزار آفرینش فرهنگی از اهالی فرهنگ؛ و اهالی فرهنگ خود مشغول تقسیم مسئولیت شکست‌های اجتماعی این قرن میان خود و دیگران.
چه کردیم جز اینکه در غارت و ویرانی آثار تاریخی و فرهنگی [یک نمونه‌اش چپاول تمدن جیرفت] و ویرانی محیط زیست [یک نمونه‌اش نابودی درخت‌های تهران و کشتزار‌ها و جنگل‌های شمال] - با چشم بستن و خاموش ماندن- همدستی کردیم؛
 هر کس را که ردی از فرهنگ خویش جستجو می‌کرد نژادپرست می‌خواندیم؛ تا خود را در چشم غربی مقبول، و در چهارچوب مدرنیزم عقب افتادهٔ وطنی، پیشرو نشان دهیم. و چه در برنامه داشتیم٬
 جز اینکه بزرگ‌ترین بودجهٔ خلاقیت‌های فرهنگی کشور را – با اعلام افتخار آمیز اولویت – صرف ساختن عربی بازیهای تلویزیونی و فیلمهای توراتی کنیم٬ که شگفت آور نبود اگر دیناری هم پای فرهنگ ملی و ﭘﮋوهش‌ها و خلاقیت‌های ایرن‌شناختی می‌رفت.
در حالی که کم مایه ‌ترین سرزمین‌های جهان٬ با پرداخت هزینه‌های گزاف٬ می‌کوشند صاحب فرهنگ جلوه کنندد٬ ما – مرعوب و محو سیادت فرهنگ بساز بفروش و دلالی – خود را سبک می‌کردیم از سرمایه‌های مادی و معنوی٬ از مفهوم و معنی و فرهنگ٬ تا در آینده-پنهان در برجک‌های پیشرفت – مصرف کنندگانِ مُطیعی باشیم. خود ناشناسی٬ کین ورزی٬ و دانش گریزی تا آنجا پیش رانده است که آشکارا دیده می‌شود برخی هم میهنان خشمگین٬ حتی نام «ایران» را [که از باستان تا امروز هزاران گواه از آن داریم] بر ساخته پهلوی یکم گمان می‌برند؛ و بسیاری دیگر مشتاقند همین چند سخنور و اندیشمند هنوز غنیمت نرفته را هم زود‌تر بدهیم بروند و همین چند یادگار تاریخی جان به دربرده را هم زود‌تر سر به نیست کنیم٬ تا با خیال راحت به کار و کاسبیمان برسیم.
در سایهٔ ترویج فرهنگ ریا، و تمسخر خودیابی، و بی‌اعتنایی به باز‌شناسی فرهنگ خلاقه است که سرانجام هزارافسان باستانی، با جای ارایهٔ هر نشانه‌ای از اصل گمشدهٔ ایرانی آن -بنا به گزارشی مستند- در نمایشگاه اساکای ژاپن، با رقص شکم عربی به بینندگان معرفی می‌شود!
در گذشته، قابل فهم بود که چرا اغلب دستبردهای به ایرانیان خود ایرانیان نیز دست داشتند.
 جدای از سود شخصی، احتمالا در عدهٔ بیشتری این تصور کلی - واقع بینی یا خودفریبی- وجود داشته است که اگر اثری به هر نام بماند، بهتر است تا آن‌‍که چون ایرانی است، مهاجمان آن را در کین‌کشی‌ها و کتابسوزی‌ها نابود کنند. همچنان که بسیاری مردمان، در برخی فرازهای تاریخی، ناچار از تغییر عقاید و زبان - و انکار هویت خود شدند تنها برای ماندن.
 در روزگار ما، دیگر این همدستی در انکار خود، قابل فهم نیست، مگر که فریب - یا خودفریبی- تازه‌ای جای قبلی‌ها نشسته باشد؛ یا شاید تهاجمی در درون!
بهرام بیضایی، هزار افسان کجاست؟، صفحهٔ ۱۱-۱۲

۱۳۹۵ آذر ۲۹, دوشنبه

شاه بیت

یه شعرهایی هستن که یک شاه بیت دارن و چارچوب تن آدم رو می لرزونن ... حالا تو خود بخوان حال ما با این شعری که همش شاه بیته ... به قول عزیز خودش صاحبدلان خدا را !!!
دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را!
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم، ای باد شُرطه، برخیز!
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روز مهر گردون، افسانه است و افسون
 نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل، خوش خواند دوش بلبل
 هاتَ الصبوح هبوا، یا ایها السکارا!
ای صاحب کرامت! شکرانه سلامت
 روزی تفقدی کن، درویش بی‌نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است:
 «با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ‌وَش که صوفی اُم الخبائِثَش خواند
 اشهی لَنا و احلی، مِن قُبلة العُذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
 کاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
 دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
 تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
ترکان پارسی‌گو بخشندگان عمرند
 ساقی بده بشارت رندان پارسا را
 حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
 ای شیخ پاکدامن، معذور دار ما را

۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه

به خاک سپردن


بعضی ترکیب ها ی لغوی به ایجاز یک شعر هستند.
چون فعل سپردن وقتی با خاک ترکیب می شه.
« به خاک سپردن » .
وقتی نگاه می کنم می بینم شعر آن نازنین چون توضیحی شده در فرع این عبارت.
و خاک، خاک پذیرنده، 
اشارتیست به آرامش!
«فروغ»

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

یک چیز برای همه چیز!

معمار کبیر انقلاب اسلامی فرمود:
«هر چه داریم از این محرم است.»
خوب البته به عنوان معمار انقلابی که قرار بود جمهوری ودموکراسی باشه، اون هم تازه دموکراسی شبیه فرانسه، اما یواشکی اسلامی هم بهش اضافه شد بیراه نگفت اما آیا یادش بود که همه ی اون «همه چیزی» که داشت ازش حرف می زد در بستر آن یک چیزی بود که فردوسی برای او و مردمش به میراث گذاشته بود؟
زبان فارسی !
زبانی که اگه ستون های فکری و ادبیش 
عطار، مولوی، خیام، حافظ ، سعدی، نظامی و ..... شدند، فردوسی به تنهایی بستر سازش شد.
ایران، خاکی بود به خاک نشسته .
فردوسی به لطف زبان و نه خون به بار آوردش.
مولوی درش اسطوره عشق پاشید،
حافظ آئین مهر ،
معمار کبیر هم درخت جمهوری اسلامی.
هرکس به اندازه سرمایه ی وجود خود.
مهم خاکی مرده بود که حاصلخیز شد ....


۱۳۹۴ بهمن ۴, یکشنبه

زنی که در انتظار مرگ بود اما هرگز نمرد!

فردا ویرجی به دنیا میاد و برای همیشه زنده می مونه!
شاید در اون مشقت ِ تکراری ِ زندگی گاهی با یکی از اون جرقه های مبهم  و مه آلود در جان که با انقباض قلب همراهن،
با یکی از اون  پالس های رمزآلود که می تونن از زمان و مکان گذر کنن، یادش می اومده  که  زنی در زمانی دیگه به زبانی دیگه چه دیوانه وار، شیفته اش شده!
فردا روز خوبیه ...
http://sabasaad7.blogspot.fr/2015/01/blog-post_99.html?spref=fb

۱۳۹۴ دی ۷, دوشنبه

آن مرد آمد

آن مرد آمد.
آن مرد با کتاب آمد .... و دل ما را برد.
کسانی هم هستن که فرای تن و حواس پنجگانه می تونن ما رو شیفته و عاشق خود کنن.
بیضایی و فروغ برای من دو تا از آن اندک ها هستن.
برای دوست داشتن دی همین دو نام کافیست.

می دونین،
می تونید سبک ادبی بیضایی رو دوست نداشته باشید،
می تونید سبک سینمایی اون رو دوست نداشته باشید،
می تونید اون رو نقد کنید اما هرگز نمی تونید او رو نادیده بگیرید.
نمی تونید حضور صاحب سبک او رو انکار کنید.
چه بیضایی رو دوست داشته باشیم یا نه در هر حال به دانش عمیق او در نمایش و اسطوره شناسی نیازمندیم.
به نگاه انسانی او به زن نیازمندیم.
در زمانه ای که از سویی زن ستیزی، سیاست فرهنگی جامعه شده بود و از سویی دیگه  فمینیست ها با خطابه های خشک و خشن شون حوصله ها رو سر می بردن، بیضایی با نمایشنامه ها و فیلم هاش روزنه هایی به  زنانگی رو برای ما باز نگه داشت.
بی شعار و پرخاش و ادعا.
بیضایی بیش  از هر فمینیست ایرانی این حقیقت رو فهمیده بود که بزرگترین خطر پیش روی جامعه ایرانی خالی شدن آن  از عصاره زنانگی ست.
در جامعه تهی شده از زنانگی، هیچ آدمی دیگه به آدم نمی مونه.
نه زن ها و نه مردها.
صورتک هایی درجا مانده در سایز و رنگ و جنسیت.

این حقیقتی ست فرای زمان و مکان.
بیضایی ماندگاره زیرا دغدغه او فرای زمان و مکانه.
همگرایی یا واگرایی؟

ختم این چند خط ستایش او  باز هم با خود ِ او .
واژه هایی که از مرز زمان و مکان گذر می کنن.
روایت چه هزار سال پیش، چه امروز.
روایت چه در توس ،  چه در هر ناکجا آباد افتاده به چنگ ِجنگ و افتراق.
دیباچه نوین شاهنامه :

فردوسي : اين جنگ بر سر هيچ است جنگي بي آبرو .  دشمن جاي ديگر است چرا چوب و سنگ را نمي هليد وپل ويران را نمي سازيد؟ 
دختر : وشما اگر انديشه اي نيك در سر داريد پلي را بسازيد كه دو بخش توس را از هم جدا كرده . 
شايد توس دوپاره شده بار ديگر يكي شود وبدين سان يكي از هزار آرزوي او براي اين سرزمين هزار پاره برآيد.



۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

هم دلی، هم سری، تنهایی!

حیرت انگیزه ...
"باید که دور می ماند، با درد تسلیم در برابر آن هم دلی ِباورنکردنی که قلب پاکش به او تحمیل کرده بود.
هم سری،ازدواج، با همه ی دنیا ممکن نبود پس تنها ماند."
توصیف لیدی دت از کریستین بوبن

۱۳۹۴ مهر ۶, دوشنبه

فروغ و دیگر هیچ!

جام عسل پر از دانه های فلفل،
خبر خوش پر از درد ِزخم از خود،
انگار سرشته شده با اون مهرآفرین خاکه که نامهربانی رو گاه به بیرحمی می رسونه.
از زخم هاش به مرهم هاش پناه می برم.
فروغ و دیگر هیچ!
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
.....


۱۳۹۴ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

سیمون ِ خوش نظر!

نکته ِنیمه شبی .... خیلی ناگهانی:
توجه کردین اسم فامیل سیمون دبووار، de Beauvoir, چقدر جالب و با مسماست.
ترکیبی از دو کلمه ی
Beau به معنی زیبا 
و 
voir به معنی دیدن.
نکته بینی های او سرشار از این ترکیب مفهومی ست که به درستی با حرف اضافه de
به معنی «از» بهش پیوند خورده.
می شه اسمش رو اینجوری به فارسی ترجمه کرد:

سیمون ِ خوش نظر.  :)



۱۳۹۴ شهریور ۱۲, پنجشنبه

انسان زیباست!

...La nuit j'ai eu froid, je me suis levé et je suis allé lui mettre une deuxième couverture»
 Romain Gary

شب سردم شد.
بلند شدم و به روی او پتویی کشیدم.ء


رومن گاری

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه

مثل نون خامه ای!

مث نون خامه ای خوب و خوشمزه بود.
اما عجیبه که ذائقه رو به چیزی جز خودش تحریک می کرد.
به ترشی .... شوری ... تلخی!
باز هم درست مثل نون خامه ای!

۱۳۹۴ فروردین ۴, سه‌شنبه

درماندگی و حیرت

و هر بار، پس از تقلا برای توصیف آن عظمت حسی، با درماندگی و حیرت به همین یک بیت می رسم:
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی
تو چه آیت شریفی که منزه از بیانی
*************************************
شعر کامل خواجوی کرمانی:
ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانی
به تو از تو راه جویم به نشان بی‌نشانی
چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نماید
رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی
تو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی
ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیده
ز تو کی کنار گیرم که تو در میان جانی
همه پرتو و تو شمعی همه عنصر و تو روحی
همه قطره و تو بحری همه گوهر و تو کانی
چو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایف
چو تو سورتی نخواندم همه سر به سر معانی
به جنایتم چه بینی به عنایتم نظر کن
که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی
به جز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم
به سماع ارغنونی و شراب ارغوانی
دل دردمند خواجو به خدنگ غمزه خستننه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
با صدای سراج:
https://soundcloud.com/jani20/track-2

۱۳۹۳ بهمن ۴, شنبه

بی بی ویرجی


فردا - 25 ژانویه - سالروز تولد بی بی دو عالم ادبیات و فمینیسم خانم، ویرجینیا وولف است. اما وجهی از او که کمتر بهش توجه شده مایه ی عرفانی شیوه ی نگاه و نگارش اوست. اوجش در نثر شاعرانه موج ها .
جایی که روال متداول نثر رمان نویسی
 با موتیف های ِ توصیفی از ریتم ِتکراری زندگی نیز غنی شده است.  جاری و جبری، درست مثل ثانیه ها ... ساعت ها.
ویرجی زندگی را نه فقط در ماجراهایش بلکه در ریتم تکراری آن می بیند ... لمس می کند ... توصیف می کند.


عجیب نیست که خوانندگان ویرجینیا وولف اغلب در دو سویه ماکزیمم قرار دارند.
یا شیفته ی اویند و یا در دافعه با او. تکرار در نثر او همانقدر که می تواند برای ذائقه ای طعم جبر زندگی را داشته باشد برای ذائقه ای دیگر ممکن است کسالت بار و نامفهوم بماند.
با این حال چه از نثر او خوشمان بیاید یا نه یک چیز را در او با هیچ سلیقه ای نمی توان انکار کرد.  نکته بینی ظریف این زن چه در شیوه ی نگارش رمان هایش و چه در توصیف مشاهداتش در یاد داشت های روزانه اش که گویای مواجهه ی مستقیم و بی پیرایه او با زندگی ست .... زندگی با  دیدنی ها، دشواریها و نکته هایش.

ویرجی تلخ کام زندگی کرد و تلخ از دنیا رفت با اینحال، به گواه یادداشت هایش، کمتر کسی چون او طعم ناب زندگی را چشید.
مزه مزه کردن زندگی در لحظه لحظه آن.
کمتر کسی چون او جسارت رو به رو شدن با این مغاک ِ مبهم تکرار شونده را داشت ... بی نیاز از رنگ و روغن زدن به این نخراشیدگی با آن مواجهه شد، آن را چشید ، توصیف کرد و کنار گذاشت.

To look life in the face, always, to look life in the face and to know it for what it is. At last to know it, to love it for what it is, and then, to put it away.
(
Virginia Woolf - the Hours)
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
دوستش دارم و در این دوست داشتن کیفیتی ست عجیب.
کیفیتی فارغ از جسم، حضور، زمان، مکان .... معجزه ی واژه ها وقتی از ماده می رهند!


۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه

خیام - حافظ

چقدر شنگولی های خیام تلخ و سیاه و در عین حال قدرتمنده برعکس حافظ که شنگلوی هاش در عین اندوه و گاه تلخی همیشه معطوف به امیده. امید به چیزی خارج از خودش، چرخ روزگار و چرخشش.
»رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند»
با این حال در این عاری بودن کلام خیام از امید چیزی نه از جنس نا امیدی بلکه از جنس قدرت موج می زنه. قدرت و اتکا به «خود». 
خیام درباره چرخ فلک خیال پردازی نمی کنه. نه وجود معنایی بیش از ادراک حواسش رو انکار می کنه و نه تائید. او همان چیزی را که با حواسش از هستی ادراک می کنه می پذیره و نقطه اتکاش رو بر خودش قرار می ده. 
از این وجه قدرتی متفاوت از جنس حافظ در اوست.
هیچ عجیب نیست که خیام اینقدر در غرب - فرهنگ مبتنی بر فردیت- محبوب و قابل فهمه.

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست 
چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست
**************
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
**************
خاکی که بزیر پای هر نادانی است
کف صنمی و چهره‌ی جانانی است
هر خشت که بر کنگره ایوانی است
انگشت وزیر یا لب سلطانی است

۱۳۹۳ دی ۳, چهارشنبه

وصال دائم

به روح کلام دل بستیم و از کالبد آدمیزاده دل کندیم!

و چنین شد که وصل دائم شد و معشوق همیشه حاضر .

۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه

عشق ایرانی در چهار سکانس


اول خاک بود، خسته و دلمرده و تنها.
آب آمد . خاک شاد شد. زاینده شد.
در اوج شادی و سر سبزی، آتش فرود آمد. صاعقه وار. سبزی ِ آب

و خاک، خاکستر شد.

و در انتها، باد همه چیز رو به باد داد.
دوباره خاک ماند ... خسته و دلمرده و تنها!