جهان بیمار بود و آیینه معصوم!
‏نمایش پست‌ها با برچسب یه کمی عکاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یه کمی عکاسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ تیر ۲۱, دوشنبه

ریتم!



هرگز از اینکه جی پی اس ماشینم رو روی جاده های فرعی تنظیم کردم، پشیمون نشدم.
راستش ترسیدم اما تا حالا پشیمون نشدم.
اطراف نانت بادگیرهای زیادی نصب شده.
امروز حدود سی کیلومتری نانت بود که یهو چشم افتاد به بادگیرها.
یه جاده خاکی بود .
دوطرفش مزرعه گندم.
دم غروب.
زدم به جاده خاکی ... از ماشین پیاده شدم و چند دقیقه ای تو مزرعه گندم در فضایی غیرقابل وصف از زمین و زمان کنده شدم.
صدای تکراری باد توی پره های بادگیرها ... و گندم ها ... خلوتی خالی از آدمیزاد ... گاهی صدای جیرجیرکی ....
صدا ها و فرم ها ، تکراری آرام، افسون کننده و اثیری داشتند ... احساس میکردم در یک ریتم غوطه ورم ... ریتمی از صدا ، فرم و حرکت های تکراری .... ازلی .... ابدی!
راستش در عین جذبه کمی می ترسیدم.
از خودم پرسیدم :
ازچی می ترسی؟
حسی گفت:
از خودم .... از محو ، جذب و حل شدن در این ریتم افسونگر ...
دل کندم .. سوار ماشین شدم ... و دور .... هنوز تابلوهایی باقی مونده که باید تمومشون کنم ...پیش از حل و محو شدن در این ریتم افسونگر ، ترسناک و همواره غالب!

۱۳۹۵ تیر ۸, سه‌شنبه

سه بعدی!

این پدرسوخته تار بندیش سه بعدیه.
همیشه حیرون بودم اون تارهای پیچ در پیچ سه بعدی کار چه جور عنکبوتیه.
امروز سر و کله حاج خانم پیدا شد.


۱۳۹۵ خرداد ۱۹, چهارشنبه

چرا؟!

«میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست چرا نگاه نکردم؟»
با آه وناله نامجو و دود و شراب و 
حالی که دیگه داره از حال می ره!
https://www.youtube.com/watch?v=-bFjYSCjmOA

۱۳۹۴ اسفند ۲۷, پنجشنبه

گل ِ فراموشم نکن!

کنار رود اردر بودیم .... کمی آفتابی بود امروز.
دوستم این گل رو چید و گفت:
اسمش  تو ایران «فراموشم نکن» هست.

آوردمش خونه تا با یه عکس، عمرش رو طولانی تر کنم.
کرک های ظریف روی برگ هاش رو لطفا ببینید.
چنین ظرافتی در چنین ابعاد منیاتوری، من رو به حد سرگشتگی در برابر هستی، متحیر می کنه.


۱۳۹۴ شهریور ۲۷, جمعه

دامگه حادثه


امروز صبح از پنجره اتاق و مصراعی که مدام تو سرم تکرار شد ... می شه ... هنوز هم!
که در این دامگه حادثه چون افتادم ...

۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

صحنه های خاصه!


اومدم کنار برکه ماهی بگیرم به جاش ببین چه عکسی گرفتم.
رنگ فیرزه ای بدنشون چشمگیره .
فیگورشون هم که نفس گیر

مو پیشاپیش پوزش از این دو عزیز که سرک کشیدیم به خلوتشون




محل: نانت - لشپل
عکاس: صبا
تاریخ: 20 اوت 2015

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

طعم زمان!

تو کوچه های باریک و قدیمی نانت ، خسته و از نفس افتاده راه می رفتم در حالیکه دلم براشون تنگ بود! .... به وضوح روزهایی رو می دیدم که دلم برای این کوچه ها و ریتم آرام و لالایی گونه زندگی های جاری درشون تنگ شده .

می دونین، 
عجیبه اما به نظر می رسه خیلی وقت ها طعم زمان در وقتی غیر از خودش به تمامی درک می شه .... مثل این روز نیمه آفتابی - تیمه بارانی نانت ... که در قدیمی ترین کوچه هاش سپری شد.




۱۳۹۳ آبان ۱۳, سه‌شنبه

قالی


کف پوش خونه باس قالی باشه،
قالی باس ایرانی باشه، 
ایرانیش باس دست باف باشه، 
دست بافش باس پشم باشه با رنگ صد در صد طبیعی ... اینجوری می شه که راه رفتن تو خونه با کفش حرام می شه .... حتی جوراب پا کردن مکروهه .... باس پا رو برهنه کرد ... شستش ... تمیزش کرد بعد با ادب و احترام رفت رو قالی و با تاروپود قالی هم آغوشی کرد ...



۱۳۹۳ شهریور ۸, شنبه

عکس ها و تبادرها 2


در هر قطره باران ، قطره اشکی می دیدم ....

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی


۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه

Madame araignée et son entreprise artisanale dans ma chambre


بانو عنکبوت و شرکت صنایع دستی اش در اتاق من




یک محصول مشترک از بانو عنکبوت، دوربین من و عمو جلال و اندرزهایش 
راه هموارست زیرش دامها
قحط معنی درمیان نامها
لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست
آن یکی ریگی که جوشد آب ازو
سخت کم‌یابست رو آن را بجو



۱۳۹۳ مرداد ۳۱, جمعه

حکایت مکرر

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

 کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است


کلیسای سنت ترز - نانت
اوت 2014

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

تصویرها و تبادر ها 1


این عکس رو دیروز گرفتم اما امروز موقع ادیتش یهو با این شعر آن نازنین در ذهنم همراه شد:
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی 
برای من ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم