جهان بیمار بود و آیینه معصوم!
۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سهشنبه
سفرنامه ایران - قسمت پنجم : شب احیا در ایران
ایام احیا امسال
در ایران ،
احیا شدیم!
احیا شدیم!
دیشب در محضر با صفا و صمیمی دوستان
امروز صبح در محضر شعر و سخن پدر .... همراه با یک قوری آویشن رسیده از دست خواهر بهتر از جان :)
خلاصه چهار زانو به ادب نشستیم پای پدر که کلکسیونی از شعر
و نثر و نظمه .
شاه بیت شعرهایی هم که برام خوند این بیت از صائب تبریزی که
مناسبت ایام رو هم داره :)
پشه از شب زندهداری خون مردم میخورد
زینهار از زاهد شب زندهدار اندیشه کن ....
سفرنامه ایران قسمت چهارم : این غذاهای خوشمزه خطرناک!
سه هفته اقامت در ایران چهار کیلو افزایش عرضی وزن!
تو این سه هفه به اندازه سه سالی که تو فرانسه بودم چربی خوردم.
می دونین
غذاهای ایرانی خیلی خیلی خوشمزه اند اما خدایی خیلی چرب هستن.
به نظرم ضروریه یه خورده تو مصرف روغن و سرخ کردنی در طبخ غذاهای ایرانی تجدید نظر بشه.
این عادت ناسالمیه که به نظرم ضروریه برای تغییرش فکر اساسی بشه .
خطرناکه!
۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه
سفرنامه ایران - قسمت سوم : فرهنگ مدارا - فرهنگ ساختار
بالاخره این فرصت پیدا شد که یه خورده تک و تنها مشهد گردی
کنم.
گردشی همراه با انبوه مشاهدات که مشتاقم همشون رو کوتاه کوتاه
بنویسم و به اشتراک بذارم :)
دیروز در میدان شریعتی - مشهد تصمیم گرفتم سوار مترو بشم.
قسمت فروش بلیط کمی شلوغ بود .
در میان آدم هایی که
منتظر خرید بلیط بودند سعی کردم چیزی به نام
صف رو تشخیص بدم و در انتهاش بایستم.
چهار نفر درهم و برهم جلوتر از من ایستاده بودند.
دو نفر دیگه مونده بود تا نوبت من بشه که یه خانم جوان با عجله
اومد و جلوتر از من ایستاد. یه خورده ناراحت شده بودم که چرا منو نادیده گرفته و جلوتر
ایستاده.
بعد از چند ثانیه کلنجار ذهنی بالاخره خودم رو قانع کردم که
بهش یادآوری کنم قبل از اون منتظر ایستادم. کاری که هیچ وقت برام آسون نبوده و نیست.
به هر حال وقتی بهش یادآوری کردم پول و کارتش رو از روی پیشخوان برداشت و ساده گفت
بفرمائید.
مسئول فروش مرد جوانی بود که مثل خیلی از کارمندهای فروش در
مشهد تند و جویده و بی حوصله حرف می زد. با لهجه ای که فهمش برای من قدری سخت بود و
مجبور شدم چند بار درخواستم رو تکرار کنم تا بفهمم چی می گه.
مشکل اینجا بود که ظاهرا برای ورود به مترو باید کارت داشت
و بلیط به تنهایی فروخته نمی شه. من هم کارت
مترو نداشتم .
در حال تقلا برای فهم توضیحات متصدی فروش بودم که همان خانم
جوان با لبخند به من پیشنهاد کرد برام کارت
بکشه.
راست و صداقتش یه خورده یه جوری شدم !
یک احساس دو گانه متضاد .
اندکی شرمساری و اما همچنان احساس ضرورت برای قانون مداری.
شاید بهتر بود صبور تر و بزرگوارتر بودم اما صدایی ذهنی به
من می گفت :
نه! قانون مداری تو در تضاد با بزرگواری این خانم نیست. سخاوتمندیش
رو قبول کن و مودب باش!
زن جوان برام کارت کشید در حالیکه از گرفتن مبلغ ورودی امتناع
می کرد و اصرار داشت مهمانش باشم. بالاخره
با اصرار زیاد پول ورودی رو قبول کرد و اقامت
خوشی رو برام در مشهد آرزو کرد.
درون کوپه ها شلوغ بود. من وارد قسمت بانوان شده بودم.
چیزی که در اولین نگاه
به چشم می آمد سیاهی و عدم تنوع پوشش
زنان مشهدی در مقایسه با پوشش زنان در تهران
بود .
در مقایسه با مشهد می شه گفت تهران شهر رنگ ها و تنوع است.
ایستاده بودم و ناخودآگاه مشاهداتم از تراموا نانت با مترو
تهران و مشهد در ذهنم مرور می شد.
اینکه حتی در شلوغ ترین ساعات تردد داخل ترامواهای نانت اغلب
صندلی خالی برای نشستن وجود داره چون خیلی ها ترجیح می دن بایستند تا بنشینند. نوعی
تعلل در گرفتن جا برای نشستن در تراموا نانت در مقابل عجله مردم برای گرفتن صندلی خالی
در مترو تهران.
نبودن نقشه راهنما در بعضی از خطوط مترو تهران . تمیز و نو
بودن مترو مشهد و ....
غرق در این مرور ناخودآگاه ذهنی بودم که متوجه شدم زن جوانی
اصرار داره جای خودش را به خانم مسن تری بده. خانم مسن بالاخره بعد از کلی تشکر و دعا
راضی شد بنشینه.
چند ایستگاه بالاتر شاهد صحنه جالب دیگه ای بودم.
زن جوان بارداری سوار شد و دوباره یکی از مسافرها با اصرار
جاش رو به خانم باردار داد.
این چند صحنه با تصاویری از رانندگی در تهران و نانت ناگهان
در ذهنم چون تکه های پازل کنار هم قرار گرفتند و تصویری از دو بنیاد فرهنگی متفاوت
را رقم زدند.
دو فرهنگ کاملا متفاوت
یکی بر اساس مدارا و
دیگری بر اساس ساختار
که به طور
مثال
در یکی، نانت،
بوق بیشتر نقش اعتراض به تخلف رو داره و در دیگری ، تهران، بیشتر نقش هشدار برای اجتناب از خطر.
در یکی ،نانت، کوچکترین تخلف با بوق های ممتد و اعصاب خورد
کن روبرو می شه اما در دیگری، تهران، حتی تخلف آشکاری مثل عبور ممنوع اغلب با کنار آمدن دو طرف و حداکثر کمی غرغر طرف
مقابل همراه است.
به نظر می رسه در تهران راننده ها بیشتر با هم مدارا می کنن
تا اعتراض .
به نظر می رسه در شهر
پیچیده و درهم برهمی مثل تهران اصلا بدون فرهنگ
مدارا نمی توان کاری را تمام کرد یا به مقصدی رسید .
می دونید،
همه این مشاهدات روزنه ای جدید رو در ذهن من باز کرد.
شاید آنچه در شهرهای پیچیده ای مثل تهران و مشهد در نگاه اول
نوعی بی فرهنگی و قانون گریزی به نظر می رسه
خود در واقع نوعی فرهنگ است .
فرهنگ مدارا که در فقدان و یا کاستی های ساختاری بروز و رشد
کرده است.
فرهنگی که ریشه در روحیه سازگار و مدارا پیشه ایرانی نیز دارد.
خصیصه ای که همه چیز را در این سرزمین تندتر ، مطبوع تر و یا
آسیب زننده تر کرده است.
از مهربانی ایرانی
که ریشه در جنس و عصاره وجودی شخص دارد در مقابل ادب فرانسوی که بعضی وقت ها بیشتر وظیفه ایست که باید رعایت شود چرا که سیستم
ضرورت رعایت آن را تشخیص داده است،
و تا بدجنسی ها و رذالت هایی که در ضعف قانون مداری امکان بیشتری
برای جولان و تنش زایی پیدا کرده اند در مقابل
روحیه معتدل فرانسوی که به نظر در هر حال ساختار و سیستم به طبعش نزدیک تر است تا سازگاری
و مدارا.
۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه
سفرنامه ایران قسمت دوم : یک خانه افسونگر
شما در مشهد می تونین دوستانی از چهار سوی ایران داشته باشید.
من دارم!
از کرمانشاه و تبریز تا کرمان و گیلان و مازندران.
یه گروه دوست جوان دارم هر کدوم از یه سوی ایران.
یه روز مهمان شیرینی کرمانشاهی بودم روز بعد مهمان شیرینی های کرمان .
همشون هم جوانان فعال و خیر و مهربان ... آدم حظ می کنه به خدا .
یکیشون بچه با صفای کرمانه که سالهاست ساکن مشهد شده.
دیروز رفتم خونه اش.
می دونین،
خونه اش انگار بازتابی بود از صورت و سیرت زیبای خودش .
یه خونه ساده و کوچلو که اما خیلی با سلیقه و ایرانی چیدمان شده بود .
یه دکوراسیون سنتی و ایرانی ... برای من به طور هیجان انگیزی جذاب و زیبا بود.
درست مثل یک موزه کوچلو بود ... همون گرما، زیبایی و جاذبه مرکز ایران ... کرمان ، یزد ، اصفهان ، رفسنجان ....
گرم و افسونگر ... درست مثل چهره زیبای خودش
بین المان های سنتی خونه اش و اجزای زیبای چهره اش در نوسان بودم.
عکاسی از هر دو بینهایت برام لذت بخش بود.
شاید برای شما هم این خونه موزه کوچک از مرکز ایران که در مشهد قرار داره جالب باشه ...
سفرنامه ایران - قسمت اول: مامان
بعد از سه سال دوباره دیدار مامان .... روز اول در گیجی و منگی
گذشت . من خسته از جاده بودم
- تهران مشهد رو با ماشین اومدم و داستانی داشت
که خواهم نوشت -
مامان گیج
از ملاقاتی چنین ناگهانی و بی خبر.
بدون خبر بود آمدنم
... نمی دونم چرا دوست داشتم بی خبر باشه.
زنگ در رو زدم . صدای مامان گفت: بله؟
گفتم: بونژوق مَما ... سه موای، صبا!
(سلام مامان، من هستم صبا)
صدایی از پشت آیفون نمیومد ... بعد از چند ثانیه مکث طولانی
بالاخره شنیدم که مامان آروم و بغض آلود گفت:
بیا بالا!
حیاط ،
کنار گل سرخ باغچه مثل همیشه پر بود از نون و ارزن برای پرنده
ها و یه کاسه آب.
آسانسور،
رایحه عطر وان من شو ... پس بابا تازه رفته سر کار!
طبقه چهارم .
در باز شد.
مامان با یکی از همون لباس های بلند و نخی و گل گلی ِهمیشگی
... کوچکتر از قبل به نظر می رسید .... صورتش سفید و پنبه ای مثل همیشه ... کمی بی
رمق و نحیف تر از قبل ... توی صورتش نوعی درماندگی در برابر حادثه ای ناگهانی حس می کردم ... چشمهاش ناباورانه قرمز شده بود اما انگار توان گریه
هم نداشت.
در آغوش کشیدیم هم رو ... طولانی ... بی کلامی ... فقط گاهی
صدای خفیف هق هقی همراه با رعشه های آرام تن.
بالاخره هم دیگه رو رها کردیم . بهش نگاه کردم و گفتم:
انگار نه انگار که سه سال گذشته ... مگه نه عزیزم؟
چیزی نگفت و دوباره آغوش ...
روز اول به گیجی و منگی گذشت. شب دوم اما انگار هر دو بالاخره
حضور همدیگه رو کمی باور کرده بودیم و گذر سه سال رو هضم .... دوباره مزه باهم بودن
یادمون اومده بود.
شب از نیمه گذشته بود. من از مهمونی برگشته بودم.
به نظر می رسید همه خوابن. من پای لپ تاپم نشسته بودم که دیدم
یهو مامان اومد کنارم نشست.
پرسیدم : مگه خواب نبودین ؟
ساده جواب داد : نه ، خوابم نمی بره .
بعد خیلی ساده شروع کردیم حرف زدن ... درست مثل گذشته ها.
از پیشنهاد برای ماساژ دادن زانوهای مامان تا پرسیدن احوال
فامیل، یادآوری خاطره ها ، گفتن از اوضاع و احوال خودمون و بین همه اینها البته کلی
توصیه به خوردن میوه و گوشت و سبزی. وسط گپ مون مامان به عادت همیشگیش مدام میوه پوست
می کند و جلو من می ذاشت و من ناخودآگاه هی می خوردم.
گپ می زدیم
و میوه و چای و تخمه می خوردیم . اونقدر زمان مطبوع گذشت که یهو متوجه اذان صبح شدیم.
مامان رفت نماز بخونه. و من فرصتی پیدا کردم
تا شگفتی این همراهی ساده بین یک مادر و دختر رو در ذهن خودم مرور و هضم کنم.
می دونین،
من از طعم ساده اما عمیق لحظه هایی که کنار مامانم گذرانده
بودم شگفت زده بودم. برام سئوال بود چه رازی
در این گپ ساده بود که این همه مطبوعش کرده بود.
صدایی بهم گفت:
این گپ ساده همراه با خیارها و خربزه هایی که مامان پوست می
کرد و جلوت می ذاشت تا تو بخوری دقیقا همون لذتی ست که یه مادر از بزرگ شدن فرزندش
می چشه!
فرزندی که اونقدر بزرگ شده که می شه باهش گپ زد و اما همیشه
اونقدر بچه است که تغذیه کردنش همچنان لذتبخشه!

یک مسئله بغرنج !
به گمانم که:
بغرنج ترین مسئله ی انسان امروز نه سرطان ، نه ایدز، نه افسردگی بلکه رابطه است.
آدم امروزی در هزار تویی از روابط متعدد ِ بی کیفیت ِ قروقاطی سرگردان است و گیج می زند. با حافظه هایی پر شده از گزاره ها و جمله های علمی و عارفانه و شاعرانه که اما گویی قادر به باز کردن هیچ گره ای از این سرگشتگی و کلافگی نیستند .
شعرها در اس ام اس های ارسال انبوه به شر و ور تقلیل پیدا می کنند،
گزاره های علمی به آدامس هایی برای نشخوار کردن ثقل سنگین ثانیه ها،
جمله های فلسفی به فیگورهای رقت انگیز عضله های نحیف مغز و
حکایت های عارفانه به عشوه های بی مایه ای برای اخلاقی که نیست!
از انبار حافظه تا ادراک یقینا فاصله ایست که نه با زبان که با دل طی می شود.
بغرنج ترین مسئله ی انسان امروز نه سرطان ، نه ایدز، نه افسردگی بلکه رابطه است.
آدم امروزی در هزار تویی از روابط متعدد ِ بی کیفیت ِ قروقاطی سرگردان است و گیج می زند. با حافظه هایی پر شده از گزاره ها و جمله های علمی و عارفانه و شاعرانه که اما گویی قادر به باز کردن هیچ گره ای از این سرگشتگی و کلافگی نیستند .
شعرها در اس ام اس های ارسال انبوه به شر و ور تقلیل پیدا می کنند،
گزاره های علمی به آدامس هایی برای نشخوار کردن ثقل سنگین ثانیه ها،
جمله های فلسفی به فیگورهای رقت انگیز عضله های نحیف مغز و
حکایت های عارفانه به عشوه های بی مایه ای برای اخلاقی که نیست!
از انبار حافظه تا ادراک یقینا فاصله ایست که نه با زبان که با دل طی می شود.
اشتراک در:
پستها (Atom)












