جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

فصل های تکراری آدمی



فایل های قدیمی مثل عکس های قدیمی هستند. مثل نگاه کردن در آینه  ی زمان.  آینه ای که چکیده ی چندین سال را در چند دقیقه مقابل چشم آدم قرار می دهد. به این نامه که رسیدم پرتره ام رنگی شد. دیدم که همه چیز با آبی شروع شد ، پاک و آسمانی و بعد عمیق شد و دریایی اما سرخ از راه رسید ... با ضربه ها و زخم هایش ... پی در پی ... پی در پی ... سخت ، دردناک ... مرگبار ... و مرگ از راه رسید ... سیاه و امن و لایتناهی!
***********************
سلام
 این روز ها در حال تکرارم ... تکرار قصه ها ... قصه های آدمیزاد
نه در "واژه هایشان" که در "ثانیه هایم" ....  نه در"اوراقشان" که در " روزهایم"
یک بار قصه ها را می خوانیم ..... بی خبر از فرارسیدن فصلی که آنان را تکرار خواهیم کرد......
فصلی، فصل مشترک با همه آنان که روزی دور از خود، پنداشتیمشان وخواندیمشان

و من، اکنون در آستانه چهل سالگی گویی در حال تکرارقصه هایی هستم که باری آنها را خوانده ام ...
در ابتدای بیست سالگی شروع به خواندن قصه ها کردم ......دراز می کشیدم و می خواندم .... آدم را ....
 عجیب ترین، پر شور ترین، دردناک ترین،  پر تلاطم ترین ، سیاه ترین و پوچ ترین فصل های آدم را خواندم  
 بعد از شام .... قبل از خواب ... خالی از دغدغه "وقوع" زندگی، زندگی را جلو جلو می خواندم...آسوده در خوابگاه ام ....

 سیاه ترین فصل ها را
 جنگ و گرسنگی و مرگ را
" مرده خواران لنینگراد" ، "برلین شهر بی دفاع"،
روان پاره پاره زنی جوان در چنگال روان بیمار مادرش
 "سیبل" ،
 تن معیوب مردی که شد حکایت پرداز شرارت و شفقت انسان
"مرد فیل نما"

فصل های کودکی های دگرگونه در چنگال بزرگ تر های دیوانه
"الیورتویست" ، دیوید کاپر فیلد"، " آرزوهای بزرگ"  ....

فصل های سر گشتگی و بی تابی
 " مسیح باز مصلوب" ، " سرگشته راه حق" ،

فصل های مطبوع  کودکی  .... پر از رنج  وخیال و سادگی
"بابا لنگ دراز" ، "دشمن عزیز" ، " آنی شرلی"

فصل های بزرگسالی ... پیچ در پیچ و درد آلود ..... گیر افتاده در بن بست های بی روزن
"جنایت و مکافت" ، " شاه لیر"

فصل های ایستادن و سر باختن، دل بستن و شرافت را فروختن
//ریچارد! اگر مردی شرافتش را در برابر همه ی دنیا بده، زیان کرده  چه برسه به حکمرانی ولز!!// (سیرتوماس)
"مردی برای تمام فصول"

فصل های بلند عشق و تضاد
عشق و جنون
عشق و وصال و مرگ ... مرگ در روزمرگی
عشق و جنایت
عشق و شفا
عشق و فنا
" بلندیهای بادگیر" ،" غرور و تعصب" ، " آناکارنینا"،  "کلیدر" ، "اوتللو" ، "دیوان شمس" ، "مثنوی مولوی" ، "هفت شهر عشق عطار"

فصل های وهم  و واقعیت، کیف و نکبت، فرو رفتن در  هزار توهای پیچ در پیچ ذهن
"بوف کور"

فصل های پرسش های بی پاسخ
"پیرامون اسارت بشری" ،

فصل های فقر و فلاکت، بخشش و بیداری، قانون و بیداد، انقلاب بینوایان  و استبداد مستضعفان
"بینوایان"

فصل های نهان آدمی ....  آشناترین غریبه ها ی روی زمین ... آنان که پنهان ترین درهای نهان خانه وجود آدمی را می کوبند و می گشایند:
" ماه و شش پنی" 

فصل های آشنایی ... کابوس های کودکی ... ضجه های بره های بهاره در مسلخ ... و ناتوانی دستان کوچک کلاریس ... کلاریس که اکنون پلیس است ...با اسلحه و شلیک و مرگ... و دنیا که با بودن او جایی بهتر است
 " سکوت بره ها"

خواندم ... یک بار زندگی را با رسولان انسان خواندم
با "گی دو موپاسان" رسول آدم های روزمرگی و جنایات های روزانه ی آدم های شریف
با "ویرجینیا وولف" و "شهرنوش پارسی پور" رسولان سیاه چاله های جنسی .... راویان بندهای نامرئی جنسی
با "سامرست موام" رسول آشنا ترین غریبه های روی زمین
با "کازانتزاکیس" رسول سرگشتگی ها
با "داستایوسکی" رسول فقرو جنون و جنایت  ... رسول جنایت و مکافات
با "جرج اورول" رسول انقلاب ها  و تکرارها.....
با "حافظ"  رسول آینه و مهر و مدارا....
با ......

و اکنون با چشمانی که دیگر آسوده نیستند و دلی که بی خیال نیست، باری دیگر فصل های تکراری آدمیزاد را در "حادثه" زندگی ام از سر می گذرانم
نه در واژه ها
که در روزهایم
نه در استریکلند و کلاریس و فلیپ ..... که اینبار در خودم

شگفتا که می خوانی و باور نمی کنی
شگفتا که همیشه فکر می کنی ، قصه ی تو داستانی دیگرست،
"من" چیزی دیگرم
"تو" چیزی دیگری اگرچه "آنان" همیشه "آنان" هستند

اما دریغ
 قصه ها چه تکراریند
من، تو، او ، آنان
من، دیگری ، دیگران

فصل ها را پشت سر گذاشته ام
فصل تنهایی، زندگی با باید و دلمردگی
فصل های سخت بی تابی ، بیهودگی ، سرگشتگی
در تمنای آن فقدان ِ بی صدای ِ پر نشان

فصل های انتظار
انتظار، انتظار ، انتظار
فصل شکوفایی و اشتیاق
فصل خوب همراهی
فصل های کور خودخواهی .... کوری و کشتن دیگری
 جنون و تباهی
عصیان و ویرانی
کشتن، کشتن، کشتن
فصل عذاب و درد
رنج های بی پایان
فصل جهنمی "من"
 "هستنی" بی "هستی من"
.....................................
و اکنون فصل پایانی........ در آستانه چهل سالگی در ابتدای فصل پایانی

قصه ها، فصل های پایانی را هم نوشته اند
رهایی و رستگاری
جنون و تباهی
بی خیالی و ناچیزی

چیزی درونم زبانه می کشد
از این قصه تکراری
از این سرانجام های محتوم
از این مکتوب!
انسان مکتوب!

قصه ی آدم
یک قصه ... هزار جلوه ...هزار هزار تکرار.......

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

یک آتشفشان کوچک



دنیا پر از خلقت و رخوت
پر از وصال و هجرت
پر از ارتباط و انزوا
پر از عید های بی عیدی
میلادهای بی شادی
پر از نیایش های سیاسی
سیاست های آسمانی
پر از قصه های تکراری
شهرام های فراری
دنیا پر ازخیال بی خدایی
خدای بی خیالی،
دنیا پر ازخدای بی نیاز
نیازهای بی خدا
دنیا پر از پزهای تو خالی

یک سه گانه ی ساده




"توجه" نشان از "مهر" دارد ، 
                                          "اختصار" نشان از "دانش" 
                                                                                    و  "صراحت" نشان از "عقل"

سپاس

روح آمریکایی ، روح ایرانی !

امروز سر کلاس تاریخ هنر  سه نفر اکسپوزه داشتن.  یک بلغاری، یک کره ای و یک آمریکایی.
هر کس باید هنرمندی از کشورش رو معرفی می کرد. بلغاری یک نقاش رو انتخاب کرده بود و عنوان اکسپوزه اش رو گذاشته بود روح بلغار در نقاشی های فلانی - اسم نقاش یادم نیست-
روح بلغار اونجوری که این نقاشی ها نشون می دادن و همکلاسی بلغار توضیح داد ، ساده ، روستایی و همراه با طبیعت هست. خودش هم به واقع بازتابی از همین روح بود. با  لباس های خیلی ساده ، بیانی آرام و بدون تظاهر اما تا حدی یکنواخت.
خوب به نظرم روح بلغار دوست داشتنی بود. :)

نفر دوم یک مجسمه ساز کره ای رو انتخاب کرده بود با هنر مفهومی . راجع به فلسفه آثار اون مجسمه ساز توضیحاتی داد.  تفکر برانگیزو جالب  بود و ارائه مطلبش آرام و متین اما کاملا دقیق و درست از نظر زبانی.

نوبت آمریکایی که شد اومد و همون اول کار رک و مستقیم  گفت:
من یک نقاش بازاری رو انتخاب کردم که برای پول نقاشی می کرده.  در مورد روح و فلسفه آثارش هم حرفی ندارم بزنم فقط نقاشی هاش رو خیلی دوست دارم چون پر از حس جوانی و هیجان هست .
داشت همینطور با بیانی پر از هیجان و بالا و پائین پریدن از جوانی و شاد بودن و بازاری بودن نقاشی ها حرف می زد که یهو چشم من افتاد به یه جمله ی کوچیک  روی یکی از نقاشی ها که گوشه ی یکی از صفحات گذاشته بود .
یه نقاشی تبلیغاتی بود از مجسمه آزادی که زیرش جمله ای ساده اما تکان دهنده نوشته بود. ظاهرا این نقاشی رو به سفارش دولت آن زمان  و برای تبلیغ حمایت از جنگ در آن دوره کشیده بوده.
در انتهای اکسپوزه اش دستم رو بالا کردم و گفتم :
آی صبر کنید ! صبر کنید که  من  روح آمریکایی رو در نقاشی های این نقاش پیدا کردم. 
استاد با تعجب پرسید چطور؟
جمله رو به همه نشون دادم:
weapons for liberty
" اسلحه برای آزادی "
و گفتم:
ببینید،  خوب این روح آمریکاست واقعا !  اسلحه!
خلاصه یهو کلاس یه خورده بهم ریخت و هم کلاسی آمریکایی گمونم یه خورده کوچلو قرمز شد.
حالا به خدا من اصلا قصد ناراحت کردنش رو نداشتم فقط چیزی رو که دیدم به همه نشون دادم.
استاد خندید و گفت : بله ! فقط روح یک ایرانی می تونه روح آمریکایی رو کشف کنه !
کلاس بیشتر خندید ... حتی همکلاسی آمریکایی هم اینبار خندید .

می دونین،
وقتی نگاه می کنم می بینم نه تنها سه هنرمند ی که معرفی شدند بلکه خود این سه هم کلاسی هم  به واقع بازتابی از سرزمین های مادریشون بودند. نوع ارائه مطلبشون ، نوع بیانشون ، نوع لباس پوشیدنشون . همه چیز به  طور جالبی چکیده ای از روح سرزمین هاشون بود.
هم کلاسی آمریکایی اول اکسپوزه اش گفت که این فقط یک هنرمند بازاری بوده و کاری به فلسفه و روح و این چیزا نداشته اما وقتی نگاه می کنم می بینم اتفاقا کلمه هایی که اون برای توصیف نقاش و آثارش استفاده کرد به واقع واژه های کلیدی بودند که توصیف کننده ی روح آمریکاست.  هنر برای سرمایه ، هنر در خدمت تبلیغات . پر از رنگ های تند و چشمگیر از همه مهمتر شعاری که زیر مجسمه آزادی نوشته بود :
اسلحه برای آزادی!






۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

الاغ های شناسنامه دار انگلیسی و احادیث مذهبی (نامه ای به دوستی)

سلام
چند روز پیش درتلویزیون  بی بی سی برنامه ای دیدم راجع به عادات غذایی مردم انگلستان

راستش در طول تماشای برنامه بیشترموضوعات حاشیه ای و تصاویر جانبی چشمانم را جذب کرده بود.
مثل استحکام ، رنگهای شاد و یا قدمتی که در ساختمان ها دیده می شد،  تمیزی محیط و همچنین تنوع نژادی آدمهای توی خیابان و از همه جالبتر الاغ های شناسنامه داری که دارای حقوق و مزایای کار بودند، چون محدودیت وزن بار، ساعت ناهار و شام، استراحت و حتی تعطیلات کاری!
هم زمان با دریافت بصری این تصاویر، حافظه ام هم دست به کار شده بود و مدام داده های تصویریی از خاطرات سفرهای گذشته را به سی پی یو مغزم تغذیه می کرد.
تصاویری از سفری که چند سال پیش از شرق ایران به غرب داشتم.
 از مشهد به ارومیه

در طول مسیرسفر، تغییراز اقلیمی به اقلیمی دیگررا مشاهده کردم، از گویشی به گویش دیگر و حتی از ساختارژنتیکی به ژنتیک دیگراما  نشانی از تغییر در بناها و معابر ندیدم.
از شرق تا غرب ایران حاشیه جاده پربود از خانه های سست گلی و درهم و برهم با دستشویی هایی که سست ترین درهای قابل تصور را داشتند.
گاهی فقط تکه پارچه ا ی فرسوده!!
آدم ها با حیوانات و ایزار هایشان و البته مقدار زیادی آشغال های پلاستیکی دنیای مدرن در هم می لولیدند و حریم خصوصی توالت ها  را به رحم باد سپرده بودند!

به ارومیه که رسیدم اقلیم کاملا تغییر کرده بود.
گویشی دیگر نیز به گوش می خورد.
 رنگ و رو ها هم کمی متفاوت بود اما بناها و پوشش ها همان بود که بود.
 البته بناهای قدیمی تر نشانی از تفاوتهای فرهنگی را در چهره خود داشتند اما نه دراین روزگار.

ارومیه در مجموع شهرستانی بود چون شهرستان مشهد و شهرستان تبریز و شهرستان شیراز و شهرستان بجنورد و شهرستان سمنان و شهرستان گرگان و همه ی شهرستانهای دیگرایران ،که من تا به حال دیده ام، جز پایتخت و اصفهان!
شهرهایی که در سال های اخیر عادت کرده اند با اسم عام "شهرستان"  در مقابل اسم خاص پایتخت ، نوعی تحقیرفرهنگی و نادیده گرفته شدن تلویحی را تحمل کنند و تازه به آن خو هم کرده اند.
شهرهایی که  پیشینه های فرهنگی متفاوتی دارند اما در سالهای اخیر آنقدر همه شبیه هم شده اند که شخصیت های  فرهنگیشان را دیگر فقط باید یا در موزه ها جست ، اگرموزه تعطیل نباشد،  و یا در بناهایی که جملگی در حال فروریختن هستند.
از آرامگاه فردوسی تا  کلیسای آشوریهای ارومیه ،از  آرامگاه کوروش تا خانه حاج زعیم کرمان
از کاخ خورشید کلات تا قلعه الموت قزوین

در طول مسیرسفر با چشمانی که از دیدن این همه  یکنواختی سست و بی قاعده، خسته و کسل شده بودند پیش می رفتم و مدام این شعر در ذهنم  زنگ می زد که:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک       چند روزی قفسی از بدنم ساخته اند

یقینا با نگرشی که زندگی را قفس می بیند نمی توان خانه های محکمی ساخت که 300 سال عمر کنند.
نمی توان درهای محکم ساخت، لباس خوب دوخت، اسطبل های بزرگ و مجهز به تهویه مطبوع ساخت.
فقط می شود خانه کاهگلی و طویله هایی با درهای نصفه نیمه ساخت و البته مقدار بسیار بسیار زیادی شعر و یک ادبیات عرفانی غنی به اضافه شوق و ذوق زیادی برای آباد کردن آرامگاه و مقبره و حرم ،به عنوان مکان هایی که یادآور لحظه رهایی هستند!

به نظر می رسد آدم ایرانی کمتر به سیر و سیاحت علاقه نشان داده است.
خوب احتمالا حق هم داشته است.  او در مسیر جاده ابریشم برای دیدن مردمان مختلف نیازی به حرکت نداشته است.
مردمان دیگر، خوانده و نا خوانده خودشان می آمده اند. با شگفتیها یا شرارت ها شان
خانه ایرانی در مسیر جاده ابریشم، همیشه سر راه بوده است.
 سر راه رومیها ، عرب ها ، یونانی ها، مغول ها ، پرتقالیها ، انگلیسیها، روس ها ...
شاید هم برای همین است که خیلی وقت برای استحکام خانه اش نمی گذارد.
خانه سر راه ست و راه هر روز آبستن گذر و نظر وپسند و تفنگ!

ایرانی متاثر از جغرافیایش آرام و خانه نشین است.
 اگر هم امروز مثل "یهودی سرگردان" در همه ی جغرافیای زمین پراکنده شده است از ترس جانش است، نه شوق دیدن و کشف کردن.
او زیر فشارطاقت فرسای جغرافیا و مهمان های ناخوانده، نمک نشناس و یا  شرور، یاد گرفت که بیشتر با دلش زندگی کند و کمتر دراندیشه دو روز دنیا باشد.
 مگر عقل آدم زیر فشاری چنان سخت تا کجای دیگر می توانست قد دهد!

اما در آن سوی کره زمین، وقتی گسل های اجتناب ناپذیر پوسته زمین ترک می خورد و آدم را با خودش برمی دارد و  می برد به انزوای یک جزیره، انگلستان، به گمانم بذری دیگر از نهان خانه وجود آدمیزاد سربر می آورد.
بذرکندن و رفتن و دیدن آن سوی جزیره ... سرزمین های دور...ازهند واسترالیا و نیوزلند تا تانزانیا و آمریکا و کانادا
برای عبور از دریا ناگزیر باید محکم بود و محکم ساخت.
و عبور از دریا ها آغاز تصادم نگرش ها ست.
دو فرهنگ از دو جنس...یکی آرام و تسلیم و پذیرنده و دیگری بی تاب و جستجوگر و پیش تاز... چنان که دیگر به زمین هم بسنده نیست و سودای ماه و مریخ را در سر دارد.
نگرشی که با جستجو و حرکت پیوند خورده است و سکان های  روزگار را در دستان قوی و کنکاش گرش به دست گرفته است.
هر جا برود ، به هر سو برود ، زمین را نیز با خودش می برد.
مطلوب یا نامطلوب به گمانم این واقعیت امروز دنیا ست.
 به گمانم امروز اخلاف فرهنگ ها و جوامع آرام و پذیرنده درمعرض  تناقض دردناک درون وبرون به نقطه تنازع بقا رسیده اند.
 آنان، از سویی،  در معرض نگرشی کاوشگر هستند که هیچ مرز و حریم و حرمت زمینی و ماورائی و حتی قدسی  را توان مقابله با چشمان کنجکاو و دستان بیرحم تحلیلگرش  نیست  و از سوی دیگر خود میراث دار نگرشی تسلیم و پذیرنده اند که با زمان در اعماق وجودشان تنیده شده است.
 میراثی که گویی ماهیت آرام و پذیرنده و حتی قدسی آن قابل جمع با این نگرش مادی پرشتاب و مهاجم و تحلیلگر نیست.
آیا این تناقض همان نقطه ای نیست که آدم ایرانی را علی رغم کلام تند و گزنده افرادی چون "آرامش دوستدار" به تاملی دردناک وا می دارد؟؟

شاید که چون ملل شرق دور، زمان آن رسیده است که نگرش عرفانی- فانی ایرانی هم در تعامل ناگزیر با نگرش فلسفی-مادی غرب، دست از رویای ملکوتی  خود  بردارد و برای بقا خود و حفاظت از میراث نیاکانش، موزه ها و تدوین و تبین تاریخ را جدی تر بگیرد تا شاید هم سو با نیروی غالب عصر جدید هم چنان بتواند محلی از اعراب برای خود باز نگه دارد.

به نظر می رسد که در عصر ارتباطات ، اعتبارو قدرت  یک نگرش مستقیما وابسته به میزان تحقق و عینیت آن است.
و این همان نقطه ای ست که میراث داران عشق و فنا را، در این روزگار، دچار تناقض های دردناک کرده است.
چرا که الاغ های شناسنامه دار انگلیسی مصداق ملموس تری از عشق و احترام به زندگی هستند تا منبر و مجلس و نیایش هایی مملو از حرف و حدیث و شعرهای عارفانه و عاشقانه

توضیح:
یهودی سرگردان، نام رمانی است که اوژن سو در سال ۱۸۴۵ میلادی به زبان فرانسه نوشته است و دربارهٔ  یهودی است که مسیح را (هنگامی که صلیب‌برپشت به سوی اعدام می‌برندش) مسخره می‌کند، و به تاوان آن تا بازگشت مسیح باید زمین را بپیماید.

۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

محروم شدن از دیگری

امروز از یه چیزی متوجه یه چیز دیگه شدم! ... به خدا اگه دروغ بگم :)
ظاهرش شاید یه خورده  بی ربط باشه  اما خوب حالا بذارین تعریف کنم:

امروز متوجه شدم آدمیزاد در ناخودآگاهش تمایل زیادی به تعمیم دهی تجربه های شخصی خودش  داره . به محوریت دادن به آنچه خودش در زندگی تجربه کرده.
این یه تمایل در ناخودآگاه هست که عدم خودآگاهی بهش می تونه روزنه های ارتباطی آدم رو تنگ و حتی مسدود کنه . می تونه آدم رو از مهارت های شنیدن و تعامل با جهان بیرون تهی کنه .
می شینیم در مرکزوجود خودمون ... تنها ...  و فقط همراه با تجربه های شخصی مون و آنگاه با حکمی ترین، بسته ترین  و دل آزارترین بیان ها جهان رو شلاق می زنیم و خودمون رو از شنیدن دیگری و فهمیدنش محروم می کنیم. مثل یک مرداب در خودمون فرو می ریم و بوی تند بیانمون رغبت شنیدن و فهمیدن رو پیشاپیش از دیگران می گیره .
می دونین ،
به گمانم برای باز شدن به روی جهان ضروریست که این تمایل به تعمیم دهی  رو که  در ناخودآگاه آدمی  موذیانه پنهان شده رو به وضوح و روشنایی خودآگاهمون بیاریم .
از دید من این اولین گام برای بهبود مهارت های رابطه ای با جهان هست. جرات می کنم و اهمیت خودآگاهی رو بسط می دم به اینگونه :
زندگی ، به معنای پویایی و حرکت در مسیر ظرافت و کم،  تلاش مستمر برای استخراج ناخودآگاه به خودآگاه است.
از ظلمت ناخودآگاه به وضوح خودآگاه.
و همین الان یهو یاد بیت موجز نظامی افتادم:
از ظلمت خود رهائیم ده با نور خود آشنائیم ده
آیا "ظلمت خود" چیزی جز فرو رفتن در خود و عدم توانایی شنیدن و دریافتن دیگری می تونه باشه ؟


ضروریست همواره در یاد داشته باشیم که فقط ذره ای از انبوه عظیم تجربه های بشری در نزد ماست . ضروریست همواره به یاد داشته باشیم شاید آن چیزی  که در بیان دیگری، در زندگی دیگری برای ما عجیب و غیر قابل درکه نه از اشتباه یا اشتباهی بودن آنها بلکه فقط از تهی بودن خود ما  از آن تجربه های دیگری ست .
می دونین ،

احتمال دادن به بودن و اما ندانستن یا نفهمیدن  چیزی همواره از حکم قطعی به نبودن و انکار آن چیز بازترو معقول تر هست . رویکردی که خود به خود به آدم انعطاف پذیری بیشتر می ده و  تعاملی  مطبوع تر با دیگری رو سبب می شه.

و همه اینها وقتی در ذهنم جرقه زد که به یاد آوردم  من چقدر دیر در زندگی عاشق شدم!
در سی و پنج سالگی ... وقتی که در اوج اعتقاد به تکنولوژی،  عشق برام بی معنی ترین و حتی ابلهانه ترین کلمه ی لغتنامه ها بود . کسی از عشق حرف می زد در نظرم یک ابله بود .
و در واقع ابلهی که خودم بود!
ابلهی که  به خاطر تهی بودن خودش از تجربه ی عظیم عشق اون رو فهم نمی کرد و درنتیجه انکار می کرد!
انکار چیزی فقط به دلیل تهی بودن خود از آن چیز!!!!
این حماقت محض!

۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه

در ستایش عشق

در این فاکنده جهان فاک شونده ،
در این تیمارستان مبتلا به جنون خط کشی و طبقه بندی آدمیزاد به دسته های جنسی و رنگی و مذهبی  .....
خوشا عشق و دیگر هیچ .....



رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این
.....
مولوی