جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه

حق!

جمع را به حق راهی نیست.
جمع، در مرز ِ جمع محدود است.
جمع یعنی نفع.
نفع یعنی نفی ... نفی دیگری.
جمع ِ مذهبی، جمع ِ قومی، جمع ِ سیاسی، جمع ِ عقیدتی، جمع ِ ملی، ...
نه!
حق گرفتنی نیست، حق دیدنی ست .... شر کردنی ... توزیعی!

۱۳۹۴ آبان ۲۰, چهارشنبه

ازدواج، فرم های متفاوت، چالش های مشابه

بعد از مدت ها بالاخره یک فیلم خوب! :)
خوب اعتراف می کنم چند دقیقه اول فیلم در گیجی ِ هضم ِ ظاهر ِ ماجرا بودم.
یک خانواده هم جنس که دو تا بچه نوجوان هم دارند.
فرمی جدید از خانواده که عمر قانونی شدن و ظهورشون به یک دهه هم نمی رسه.
خوب، طبیعیه که  می تونه دیدن چنین فرمی از خانواده در واقعیت برامون عجیب و غیره منتظره باشه.
با این همه اگه با چلنج های درونی خودتون کنار بیاید و به ظاهر ماجرا گیر ندین خیلی زود می تونید از  تماشای ِ فیلمی مفرح، روان و نکته بین لذت ببرید.

فیلمی درباره ازدواج، تشکیل خانواده، مشکلات و مشقت هاش، قدرش و صد البته راه حل های گذر از مشقت هاش برای نگه داشتن آن قدر و ارزش منحصر به فردی که در نهاد خانواده وجود داره.
خانواده در هر فرمی.
نکته بینی ِ ظریف فیلم هم همینه.
زمان به پیش می ره، فرم ها ی جدید ظهور می کنند، قانون ها ی جدید تصویب می شن با این همه چالش های اصلی چندان تغییری نمی کنند.
خانواده ی هم جنس ِ فیلم با یکی از هم آن چالش هایی رو به رو هستند که یک خانواده غیر هم جنس ِ متداول.
یکنواختی.
مشقتی که ناگزیر برای حفظ آن ارزش ِ یکتای خانواده، انسجام و با هم ماندن، باید پرداخت.

دو فرزند نوجوان خانواده پرونده ی مربوط به دهنده ی اسپرم به مادرهایشان را پیدا می کنند.
پدر بیولوژیک شان، به قول ِ آنت بنینگ.
راه پای نفر سوم به خانواده باز می شود.
مردی مجرد که شخصیتی سرزنده و شاد دارد.
یک اتفاق جدید و سرگرم کننده  میان کسالت ِ یکنواختی.
نه تنها برای بچه ها بلکه حتی برای یکی از زن ها.
مرد با خودش چیزهایی می آورد که قبلا در چارچوب خانواده ممنوع بوده است.
هیجان موتور برای بچه ها.
هیجان ِ کار برای یکی از دو زن که از کارش گذشته است تا در تقسیم منطقی ِ امور خانواده، مسئولیتِ  موثرتری را به عهده بگیرد.
خانه داری.
و خوب می توان حدس زد که در خلال این رفت و آمدها، این هیجان تازه و سرگرم کننده ، حس های خفته ای در درون زن، جولیان مور،  بیدار می شود.
کنجکاوی های سرکش ِ تن برای تجربه های نو، هیجان های جدید.
شوریدگی های ناگهانی تن در برابر تنی دیگر، از جنسی دیگر با لذت هایی دیگر.
ناگزیر آن جاذبه ی افسونگر  اما ویرانگر ِ هیجان در میان روزمرگی ِ کسالت بار اما امن و با ثبات خانواده شکل می گیرد.

زن تجربه ی جنسی جدید و لذت بخشی را می چشد.
مرد مجرد، برای اولین بار از نزدیک طعم داشتن فرزند را می چشد.
آن هم دو نوجوان شیرین و از آب و گل درآمده.
طعم داشتن زن و فرزند و خانواده.
آن هم خانواده ای حاضر و آماده.
خانواده ای که برای ساختنش زحمتی نکشیده است.
فقط در قبال چند دلار اسپرم هایش را به آن فروخته است.
زحمت را کسی دیگر کشیده است.
زن دیگر، آنت بنینگ، خطر را خیلی پیش از این حس کرده است اما ناخرسندی درونیش از حضور مرد و رفتارهای کنترلی اش برای از چشم انداختن مرد در برابر پارتنرش، نه تنها کمکی نکرده است  بلکه نتیجه معکوس به بار می آورد.
خانواده در آستانه از هم فروپاشی ست.

جایی مرد به زن، جولین مور، اظهار عشق می کند.
اما انگار او بهتر از همه می داند که این ماجرا، یک  شوریدگی ِ موقتی ست  که ارزش ِ ویران کردن ِ خانواده ای که با عشق و زحمتت ساخته است را ندارد.
جولین مور در سکانسی تاثیر گذار ضمن اعتراف و عذرخواهی برای کاری که کرده است توصیف ِ صادقانه و نکته بینانه ای از شرایط ِ ازدواج را به خانواده و بیننده ارائه می دهد.
ازدواج سخته.
روزهای زیادی می گذره و تو با هیچی و هیچکس جز مسئولیت هات تکراری و کارهای روزمره در تماس نیستی.
باید همیشه برای دیگری باشی.
خسته می شی.
کسل می شی.
کم میاری.
اشتباه می کنی.
ازدواج مثل یک دوی ماراتنه.
باید توش استقامت داشته باشی.

آدم های فیلم میان سال هستند و به نظر همین میان سالی و سرد و گرم چشیدگی به کمکشان می آید تا انتخاب ها و تصمیم های شان بر محور ثبات و تداوم باشد نه هیجان و شوریدگی.
آنها می توانند،
اشتباه کنند، اعتراف کنند، ببخشند و با هم بمانند!
چرا که ازدواج یعنی با هم ماندن.
و انتخاب آنها با هم ماندن است.

در سراسر فیلم جمله ای از داوکینز تو سرم طنین داشت.
نقل به مضمون:
ما می تونیم  طراح و سازنده اخلاقیات خود باشیم.
ترس برای از دست دادن اخلاقیات مذهبی یا سنتی نباید مانعی برای مواجه انسان امروز با خودش، شناخت خودش و بروز فرم های جدید باشه.


۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

مراعات، تلرانس و یک چیزهای دیگر!

مقدمه:
می دانیم و اگاهیم که همه مان یک چندتایی دم داریم.
دم به معنی حساسیت.
حساسیت های فردی تا گروهی.
به طور مثال:
دم خیلی از  فرانسوی ها، وقت ناهارشان  هست.
وقت ناهار مزاحم یک فرانسوی نشوید. 
جواب که نمی گیرید هیچ، قریب به یقین حرف های ترش می شنوید.
دم خیلی از دوستان شمال آفریقا، عورت است.
بالاخص عورت پیامبر.
عورت پیامبر را نکشید که نه تنها با شما نمی خندند بلکه ممکن است خدای ناکرده حرکتی کنند که  هر دو با هم برای همیشه  از مشقت خندیدن  خلاص شوید.
دم خیلی از ما مشدی ها بوق است.
پشت سرمان بوق نزنید که لج می کنیم.
راه داریم.
می توانیم راه بدهیم.
اما لج می کنیم و راه نمی دهیم تا حالتان را بگیریم چون فکر می کنیم عمدا بوق زده اید تا حالمان را بگیرید.

زیاده گویی کوتاه.
از چه می خواهم بگویم؟
از لزوم مراعات!
مراعات برای رسیدن به تلرانس.
دو مصراع از یک بیت برای رسیدن به یک مفهوم:
همگرایی ... انسجام ... با هم ماندن با «ما» در عین  داشتن ِ  «من» و «تو»!
تلرانس های یک گروه از ما «من» ها در یک مسئله  باز است، گروه دیگر از ما «تو» ها در همان مسئله  بسته و سخت.
این تفاوت به ویژه در جوامع چند فرهنگی منشای چالش ها ست.
رسیدن به تلرانس امن و قابل فهم برای همه ی اجزای جامعه، شکیبایی می خواهد که با مراعات حاصل می شود.
شکیبایی و مراعات نباشد البته باز هم ناگزیر و به جبر طبیعت به نقطه تعادل می رسیم اما  با هزینه های غیرقابل جبران .... گاه جانی.
مثال:
 برای فرانسوی بومی هیچ چیز عادی تر از کشیدن و دیدن  عورت نیست.
عورت ِ مسیح و رئیس جمهور را می کشد و می خندد غافل از اینکه فرانسوی شمال آفریقایی ِ مسلمان هی دارد خودش را می جود. 
غفلت می کند، هی عورت پیامبر را  می کشد به خیال اینکه بقیه هم می خندند.
خوب نمی خندند.
چند نفری از هر دو سو لت و پار می شوند و می میرند تا جامعه به فهمی از هم می رسد.
یک کمی آن کوتاه می آید، یک کمی این کوتاه می آید.
نقطه نسبی و جدید تلرانس حاصل می شود.
اما دریغ و افسوس که با جان!

لوپ کلام:
از بی خردی و بلاهت است که آدم حساسیت های دوستانش را بداند اما باز هی پا بگذارد رویشان.
بی خردی ست فتیله ی حساسیت ها را با بی مراعاتی در دهیم و شر هوا کنیم و هزینه های غیرقابل جبران بپردازیم.
چنانکه از بی خردی و بلاهت است که آدم به هر پای ناغافل رفته روی دمش گیر بدهد و به معنی بردارد و با سیلی جواب دهد.

ختم کلام:
یک غلطی کردند، چی چی اضافه خوردند، بیشعوری کردند.
ناراحت شدید.
دیدیم.
شنیدیم.
آقایی کن و کوتاه بیا.
همه را یک کاسه نکن.
همه را با یک شلاق نزن.
برای همه قوم و قبیله نساز.
ایشاالله که  آدم می شوند و می شویم و تکرار نمی کنند و نمی کنیم و...

یک درخواست شخصی:
به امام هشتوم از اون کلمه ی مبهم و گل و گنده ی ِ «قوم ِفارس» ی که مِگن، مو یکی خودوم هم نمودونوم کجاش هستوم.
فارسی حرف مزنوم اما چیزی به نام قوم فارس نمشناسوم.
بزرگی کن و این تاج ِ پر خار و دردناک ِ «قوم ِ فارس» رو روی سر ما فرو نکن!
قوم آذری و قوم کرد و قوم بختیاری و .... البته جملگی عزیز و غیور و پر افتخار .... نور چشم ما اما مو یکی قوم و قبیله ای ندروم.
قوم و اتکایی داشتن حتما خوبه.
حتما خیلی باعث افتخاره.
حتما باید در نگه داشتنش کوشید.
اما عزیز جان،
اینکه بسیاری از مردم قومی و خاستگاهی دارن به این معنی نیست که به زور برای دیگران هم بتوان  قومیتی  ساخت تا در وقت مجادله از آن  اسباب منازعه توان ساخت.
اون تاج ِ پر خار و زخم ِ «قوم ِ فارس» رو آقایی کن و  به سر ما فرو نکن.
از فارس ما را فارسی بس!

یک پیشنهاد به تلویزیون خر ایران:
شما رو به جدتون از این به بعد اون برنامه های ِ لوسِ طنزتون رو به لهجه مشدی و آبادانی و شیرازی بسازید.
سرم رو گرو می ذارم اگه به کسی بر بخوره و شری به پاشه.

ایرانی ها به چه کاری مشغولند؟

یکی پرسید:
ایرانی ها به چه کاری مشغولند؟
ندا آمد:
به کارِ مهم و خطیر ِ «بهشون برخوردن»!
دیدم بیراه نمی گه.
این بهمون برخوردن از قوم و خویش و در و همسایه گرفته تا صنف های شغلی و گروه های قومی.
رسوخ کرده تو رگ و ریشه مون.
یارو بهش بر می خوره چرا همسایه اول سلام نکرد.
حاج خانم کم توقعیش می شه چرا عروسش به اندازه کافی عزت و تعارفش نکرد.
آق داماد بهش بر می خوره چرا برادرهای عروس خانم جلو پاش پا نشدن.
آقای مهندس بهش بر می خوره چرا یارو به اسم صداش زد نه با عنوانش.
و ....
اصلا انگار برای هیچ چیز بیشتر از ناراحت شدن و کم توقعی و بهمون برخوردن آماده نیستیم.
یارو فیلم می سازه یکی از شخصیت های توش پرستاره، صنف پرستارها بهشون بر می خوره که آدم بده ی تو فیلم پرستار بوده و تظاهرات می کنن. (فیلم شوکران)
یارو فیلم کمدی می سازه یکی از شخصیت ها دکتره ، دکترهای مملکت بهشون بر می خوره که چرا به دکترها توهین شد. (مهران مدیری)
سریالی که چند میلیلرد هزینه ساختش شده وسط کار، پخشش متوقف می شه چون یه عده بهشون بر خورده آدم بده آخر اسم فامیلش بختیاریه.
برنامه ی بیمزه ی فیتیله که از بنیاد طنزهاش همیشه لوس بوده به لهجه ترکی یکی از همون لوس بازیهای همیشگیش رو اجرا می کنه بر می خوره به کل قوم آذری.
اگه انتقادی به این برنامه باشه، که هست، قبل از همه چیز به بی مایه بودن طنزها و اجراهای لوسشونه که پیش از این هم بوده.
نقد به طنزشون وارده، خیلی پیش از این که اون جوک لوس رو به لهجه ترکی اجرا کنن.
نقد به این وارده که جوک تو ایران تبدیل شده به جفنگ.
وجه لطیف و ظریف ِ لطیفه و نکته سنجیش رو از دست داده.
چنانکه ما ظرافت فرهنگی مون رو از دست دادیم.
لباس رو که از تن یکی بدزدی بعد آسون تن می ده به هر خشتک ِ پاره ای.
سی ساله هر روز به بهانه طبیعی ترین امور ِ زندگی فردی هی زدن تو سرمون و خوار و خفیف مون کردن .
کوتاه بودن آستین و بلند بودن مو و تنگ بودن لباس و گشاد بودن خنده و شاد بودن تو عروسی و ....
تو خیابون، جلو چشم همه چنان خوار و خفیف مون کردن و می کنن که از زندگی بیزار شدیم.
حق ِ خودت بودن رو ازت گرفتن.
اما خوب زورمون نمی رسه بگیم:
« آقا جون، جون مادرت کوتاه بیا. بهشتت مال خودت.
من دوست دارم اینجوری باشم.»
و چون زورمون تنهایی به اونی که زور داره نمی رسه، هی معطل عده کشی هستیم.
خودمون علیه خودمون.
معطل این هستیم بهمون بربخوره و «ما» رو «من» و «تو» کنیم.
شیپور هم که به لطف فیس و اینترنت تو دست همون «من» و «تو» ها و بی بی کلثوم ننه ها و «توانا» هایی که نونشون رو با همین دار دار بازیهای «فارس» و «ترک» و «کرد» و «عرب» در میارن.
مسئله طنزه .... نقد بر طنز این جامعه وارده که خیلی وقته شده جفنگ.
از جفنگ های جنسی که به اسم جوک، خودمون برای خودمون می سازیم تا لوس بازیهایی که خیلی وقته تلویزیون برای پر کردن ساعت های بی ثمرش داره به خوردمون می ده اما عین خیالمون نیست.
فقط منتظریم بهمون بر بخوره تا باز هم مهمترین نکته رو در عجیب ترین چیزی که می تونه به ذهن برسه دوباره فراموش کنیم و باز بیفتیم به جون هم!

حکایت ما و آزادی و دموکراسی

حکایت ما و دموکراسی، حکایت آن کودک است که آیفون به دست گرفته است و شمبولش باد کرده است و زن می خواهد!
*******
شان نزول :
نانت شهریست مذهبی.
کلیساها هنوز ناقوس می زنند.
هنوز یک شنبه ها مردم زیادی برای دعا و نماز به کلیسا می روند.
دو سال پیش، یک گروه راک به این شهر آمد.
پوستر ِ گروه، باسن برهنه زنی بود که انجیل را به ما تحتش گرفته بود.
می شد ناراحتی را در صورت دوستان دین دار دید.
اما آزادی همیشه هزینه ای دارد که باید پرداخت.
تحمل دیگری علی رغم ناخشنودی!
تحملی که نیازمند باز تعریف ِ توهین و تمسخر است.
گروه آمد و خواند و مسیح را به مضحکه گرفت و رفت.
صدای کسی هم در نیامد که:
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ایها الناس به ما توهین شد!
الف ِ دموکراسی، تلرانس است.
الف را نیاموخته، مدعی ِ شده ایم.
از مشقت ها و هزار توی ِ تحمل یکدیگر نگذشته، طلبکار ِ دموکراسی و آزادی شده ایم.
البته تقصیر هم نداریم.
طفلکی هستیم.
کودکانی هستیم مقابل آیفون.
آیفون های که در جهانی دیگر با تجربه هایی دیگر ساخته شده اند.
جهانی پر زرق و برق.
زرق و برقش را هی توی بوق می کنند و به سرمان می زنند.
می بینیم و دلمان می خواهد.
و در این دل خواستن ها گاهی شمبول هایمان باد می کند و ناغافل می زنیم دختر بچه همسایه را حامله می کنیم.
شر به پا می شود.
شمبول به دست،
با شکم باد کرده ی دختر همسایه.
و جنینی که مانده ایم چه خاکی به سرمان کنیم با آمدنش.
این است حکایت ما و چشم و گوش ها و دل ها و کله هایمان مقابل دنیای یک طرفه ی اینترنت و سایت ها و رسانه ها.
با چیزهایی چشم و گوش هایمان را پر می کنند و دل هایمان را افسون می کنند که تن ها و کله هایمان تحملش را ندارند!
ماشین کوکی هایمان را به دست خودمان می شکنیم در سودای نشستن پشت رل کامیون هایی که هنوز قد دست و پایمان به فرمان و ترمز و کلاجش نمی رسد.
با این همه باکی نیست.
یا آنقدر به سر و کله هم می زنیم تا یاد بگیریم و یا همه با هم به دست خودمان می میریم!

۱۳۹۴ آبان ۱۷, یکشنبه

آدل و عدالت

یکی از کابوس های دنیای امروز هم می تونه این باشه که شب بخوابین و صبح پاشین ببینین آدل، باربی شده!
دختره کوت ِنمکه به خدا .... خدا کنه یه وقت به سرش نزنه لاغر کنه.
حیف نیست تو رو خدا.
حالا بگذریم،
دارم به این کوت نمک گوش می کنم و نگاش می کنم و با خودم فکر می کنم تنها مفهومی که در آفرینش جهان مادی وجود نداره، عدالته!
یکی با همه چیز به دنیا میاد و یکی دیگه با هیچی.
یکی کوت نمک به دنیا میاد و یکی دیگه یه تیکه گوشت، محروم از چشم و گوش و دست و پا.
می دونین،
این آدمیزاده که مفهوم عدالت رو آفریده.
حالا با قائل شدن به وجود دنیایی غیر مادی پس از حیات و یا با خلق سیستم های عقلانی در همین دنیا برای توزیع فرصت ها، ثروت ها و امکانات.
اولی آرامش بخشه و دومی بی اندازه ستودنی و محترم.
اونایی که عمرشون رو برای توزیع فرصت های زندگی برای دیگران می ذارن.
چند روز پیش تو کلیسای سن نیکلا جمله ای خوندم از سن متیو.
خوشا آنانکه در راه عدالت گرسنگی و تشنگی می کشند چرا که ایشان سیرچشم می گردند.
خوب البته جمله های مذهبی اغلب هرمونتیک و تاویل پذیره با این همه مفهومی که در این جمله هست فارغ از عقاید مذهبی و باور به جهانی دیگر، حاوی حقیقتی درونی از جنس آدمیزاد هست.
غنا و سیر شدن درون.
سیر شدن آدم با عمل ... حرکت.
خوشبختی با اشتراک.
اشتراک زندگی با دیگران.
مذهب چیز عجیبیه.
مثل لبه ی تیغه.
وقتی وجه شریعتمدارش غالب می شه بسته و سخت و ستمکار می شه و اما وقتی وجه عرفانیش غالب می شه، باز و محرک و امیدبخش می شه.
****************
از چی به چی رسیدم!!! 


خوشبختی از نوع جهان اولی

دیشب با خواهرم تلفنی حرف می زدم.
بچه ی کم حرفیه.
بیشتر شنونده است تا گوینده اما دیشب یهو شروع کرد به حرف زدن.
با این جمله:
صبا، دنیا رو سیاهی گرفته.
سیاهی ِ پول .... شرکت های چند ملیتی.
هم مون سرکاریم.
مثل برده صبح تا شب باید براشون کار کنیم و دلمون خوش باشه که با حقوقمون می تونیم قبض ها رو پرداخت کنیم.
خوش شانس ها می تونن ماشین بخرن.
خوش بخت ها ، خونه.
آخر خوشبختی ما رعیت ها همینه.
پرداخت قبض ها، خرید ماشین، داشتن خونه.
یارو روزی هفت هزار دلار فقط پول ِ آرایشگاه می ده.
بعد عکسش رو می ذارن روی پوستر یه شامپو، ما رعیت هم گوسفند وار می ریم و می دویم اون شامپو رو هی می خریم تا موهامون بشه عینه هو موهای هفت هزار دلاری خانم «م».
خانم «م» هی حسابش چرب تر می شه،
شرکت های آرایشی هی بازار شون پر رونق تر می شه،
ما رعیت ِ خوشبخت و شاد هم هی بیشتر تو آرزوهای ِ شیک و پیک ِ تزریقیمون فرو می ریم.
برده وار استخدام می شیم،
کار می کنیم ،
از اینکه از میون صدنفر ما برای هشت ساعت کار در خط مشی یک شرکت انتخاب شدیم احساس موفقیت و پیروزی می کنیم.
خط مشی هایی که عینهو زنجیر به روح و روانت آویزون می کنن.
و تو ناگزیر باید احساس خوشبختی و موفقیت کنی از اینکه حداقل یه کار داری.
درآمد.
هی بی خانمان ها رو نگاه کنی،
جنگ زده ها،
اواره ها و از دیدن بدبختی شون کنار اون حس غلیان کرده همدردیت، یواشکی و زیرپوستی احساس خوشبختی کنی.
احساس خوشبختی از اینکه شانس آوردی و از آب ها رد شدی،
زنده موندی،
کار پیدا کردی،
دستت به دهنت می رسه.
چند درجه از بقیه کمتر مفلوکی.
ملت به فلاکت تن ها و شکم هاشون موندن.
تو اما شکمت سیره،
گور پدر گرسنگی روان.
اون رو هم برات حاضر و آماده دارن.
با شامپوی فلان، موهاتون رو شبیه موهای هفت هزار دلاری خانم فلان کنین.
با مارک فلان شبیه خانم فلان بشین.
حس ِ اعتبار،
حس ِ زیبایی،
حس ِ مهم بودن،
حس ِ خوشبخت شدن با این مارک و اون برند.
اینجا می تونی سیر بشی،
خوشبخت باشی اما قیمتی داره که باید بپردازی.
خالی شدن از خیالی جز پولدارتر شدن، زیباتر شدن، شادتر شدن.
رویای عدالت رو فراموش کن، پولدار باش و معتبر.
مثل خانم فلانی رو جلد مجله فلانی.
زیبا باش.
زیبا، طبق مد.
رویای اشتراک رو فراموش کن.
رویای همدردی رو فراموش کن، شاد باش.
بخند.
مثل همه .... مثل همه چرا که همه چیز مهیاست.
فقط به خودت بستگی داره که بخوای!
که تن بدی به رویاهای آماده!
تو نیازی به رویا نداری.
رویاها قبلا همه آماده شدن درست مثل مکدونالد و کی اف سی.
زیبا، پولدار، مشهور!
رویاهای آماده رو مصرف کن،
به کارخونه های رویاسازی گیر نده،
مصرف کننده شون باش تا بمونی ... جا داشته باشی ... خوشبخت باشی.
به ارباب گیر نده.
شرکت های چند ملیتی!
چرخه های مستبد ِ کار ِ ارزان ِ جهان سومی، مصرف کننده ی ِ مسخ شده ی ِ جهان اولی و ارباب ، پول!
سرمایه ... سرمایه داری ... سرمایه داری ِ افسارگسیخته ی چند ملیتی.
برو لای چرخ دهنده هاشون.
تو خوشبختی ... خوش شانس که تو چرخ دهنده ی جهان اولش گیر افتادی.
به بقیه چیزها گیر نده!