جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۶ مهر ۱۴, جمعه

جذابیت یگنه فوتبال

با همون تشدیدی که گزارشگر روی ال میذاره ... آآآن ب ِ للی وبل ...
خدایی همین چیزای فوتبال هست که منحصر به فردش کرده ... یه جذابیت یگانه و تمام نشدنی.
تو وقت اضافه تیمت یک هیچ عقب باشه بعد دروازه بان بیاد گل بزنه .
اون هم همچین گلییییییییییییییی ... قیچی ... آکروباتیک
خوب از من بپرسین می گم این دیگه گل نیست ، دسته گله ... خرمن ِ گله ... اصل گلدسته ی ِ همه ی گل ها ست .
تساویش هم تساوی نیست .... همچین تساوی عین ِ پیروزی ست ... قند و عسل ... شهد و شکر ... هزار ماشاالله .
از دیدنش سیر نمی شم.
رای من ، اگه رای من یه ارزن اهمیت داشته باشه، بی هیچ شک و تردیدی همین گله


https://varzeshvideo.com/?p=21169




۱۳۹۶ مهر ۱۳, پنجشنبه

دست های خوشگل و ظریف با بیل مکانیکی

یه وقت هایی آدم یه جواب های آن لاین و معصومانه می ده بعد که می گذره تازه متوجه می شه همچین دقیق زده تو خال ... یعنی رسیدم خونه از خنده منفجر شدم .
پدرسوخته اومده بازوهاش رو به من نشون می ده می گه:
اینجا باس همچین دست هایی داشت ... پر از عضله.
من هم خیلی معصومانه ، خدا شاهده، گفتم ببخشین اما شبیه بیل مکانیکیه ... شرکتمون بهمون می ده ... بیل مکانیکی ها مون از عضله های آرنولد هم قویتره.
بعد دست های خوشگل لاک زده ام رو از تو دستکش های سیاه و زمخت کار کشیدم بیرون و بهشون نشون دادم و گفتم:
از این دست ها باید داشت ... از اینا اینجاها کمه ... خوشگل و ظریف ... با یه مغز عضلانی .
دیدم طرف ترش کرد ولی خدایی اون موقع نفهمیدم به چه علت ترش کرد.

۱۳۹۶ مهر ۱۲, چهارشنبه

صدا ...

می شنوم صدایی بی وقفه زمزمه می کند:
به دامی که همه افتادن، نیفت ... اشتباهی رو که همه می کنن ، نکن!
نگاه می کنم و می بینم حق با صدا ست.
از صدا می پرسم :
غیر از این چه کنم؟
صدا خاموش است ... صدا را نمی شنوم!
آه از این دامگه که چون،
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان و این راه بی نهایت ....

تفاوت اینجا با آنجا!

اجازه می دین تفاوت فرهنگ اجتماعی ِ اروپا با ایران رو از دید خودم بگم ؟
حالا من به هر حال می گم 
تفاوتش اینه که تو ایران ذره بین می ندازن روی خبرهای بد و بدبختی ها ، اینجا ذره بین میندازن روی خبرهای خوب و حالا یه خورده خوبی هایی که غیر قابل انکاره.
رسانه ، تبلیغات، نقطه ی قدرت ِ سیستم سرمایه داری هست.
قدرتی که باید یه عجوزه رو پریچهر نشون بده.
البته در این مورد موفق بوده.
نقاط قوتی مثل آزادی پوشش و زندگی خصوصی بیشتر از اونکه ربط به سیستم سیاسی داشته باشه ریشه در سنت جوامع غربی داره - از دید من .
اما درباره ایران حاضریم همه چیز رو به خاطر سیاست ، سیاه کنیم و به کثافت بکشیم.
از آئین مذهبی - ملیش بگیر تا یه خبر خودکشی.
چرا ؟
چون مثلا با نظام حکومتیش موافق نیستیم.
سنت و فرهنگ و مذهب و غیر مذهب و همه چیز داخل ایران رو یه عده حاضرن به لجن بکشن چون فکر می کنن این یعنی یه کنش سیاسی.
این عده حاضرن روی همه بدبختی های غرب هم چشم بپوشن چون فکر می کنن تنها مدل موجود برای اصلاح هست.
این اشتباهی بسیار بیراه و خطرناکه.
اینجا مردم به یه شکل دیگه بدبخت و مریضن ... خودشون هم نمی دونن این همه استرس و غر زدنشون از چیه .
از من بپرسین می گم از فشار کار و افسردگی ای که زندگی ماشینی، مصرفی و در یک کلام سرمایه داری به همه تحمیل کرده و روز به روز هم بیشتر می شه .
اینجا همه ی فشار سیستم حکومت سرمایه داره به طبقه متوسط منتقل می شه .
طبقه ای که کار می کنه ، مالیات می ده ، یه ماشین قراضه داره و هی جریمه می شه و خزانه دولت رو تامین می کنه و البته یه شرکتی که بهش یه حقوقی می ده و مدام بهش غر می زنه.
این غرها یی که شرکت ها به پرسنلشون تحمیل می کنن یه جاهایی می زنن بیرون.
استرس های اجتماعی یه آینه هایی داره . یکیش رانندگی.
بیاین کنار دست یه فرانسوی بشینین ببینین موقع رانندگی چقدر به عالم و آدم غر می زنه .
واقعا عجیبه.
بذارین یه مثال دیگه بزنم:
همکارم چند روز پیش به علت بارندگی و لغزندگی زمین سر خورد و افتاد و انگشتش بدجوری آسیب دید.
به محاکمه کشیدنش که چرا موارد امنیتی رو رعایت نکردی و زخمی شدی.
از دور یه عده بشنون می گن:
وای چه شرکت مهربون و نازی که اینقدر به امنیت و سلامت پرسنلش اهمیت می ده.
اما داستان چیزه دیگه ای هست.
مخارج مرخصی استعلاجی برای شرکت ها گرون تموم می شه ... پرسنل یا بهتره بگم برده هاشون دو روز کمتر کار کنن ، پول از جیب شرکت در می ره .
خوب اینجوری می شه که بسیاری از پرسنل درد و مرض ها شون رو مخفی می کنن.
در غیر اینصورت با یه تیپا شرکت می ندازشون بیرون.
با قانون کار جدید ِ مکی ملیجک، مکرون، که دیگه همه ی ریش و قیچی دست شرکت ها ست .
پرسنل عملا یه مشت برده هستن که باس برن خدا رو هم شکر کنن شرکت معظم فلان به بردگی استخدامشون کرده.
اسمشه اینجا 35 ساعت کار در هفته است ... فشار کار بیش از 45 ساعته .
البته اینو کسی باور نمی کنه مگر اینکه بیاد و از نزدیک با این جامعه کار کنه و کنارشون نون بخوره و هر روز شنونده غرغر ها و دیوانگی ها شون تو رانندگی باشه.
برای هرکس این نفرت های کور، آدمکشی ها و تیراندازی های بی دلیل به جماعت در دنیای غرب عجیب باشه برای من دیگه نیست .
آدم ها در سیستم سرمایه داری تو چرخ دنده هایی افتادن که شیره جونشون رو می کشه ... چیزی براشون باقی نمی ذاره جز خستگی، افسردگی و نهایتا نفرت ... نفرتی کور که فقط منجر به انفجارمی شه .... حالا البته شکل انفجار از جامعه ای به جامعه دیگه تفاوت داره .
یه جا به شکل خودکشی بروز می کنه و یه جای دیگه که اسلحه آزاده به شکل کشتن کور مردم و بعد خودکشی.
برای من امروز اروپا نمونه کوچک تر و نحیف تری از آمریکا ست .
آمریکا نه به عنوان یک کشور بلکه به عنوان نماد و مرکز سرمایه داری افسارگسیخته.
اروپا به تمامی مقابل سرمایه داری افسار گشیخته تسلیم شده .. هیچی از سوسیالیسمش باقی نمونده جز یه خورده ادا و شعار که همون هم داره ته می کشه.
یه درخواست.
لطفا این سئوال رو از خودتون بپرسین:
چرا این همه خودکشی ، دیگر کشی و تیراندازی های کور در دنیای غرب یا بهتره بگم دنیای تسلیم شده به سرمایه داری افسار گسیخته ، رو به افزایشه؟

۱۳۹۶ مهر ۱۰, دوشنبه

« برای تامین کسری ِ خزانه ی دولت ، جاده تحت کنترل رادار است.»

غرغر درباره علائم سرعت و شیوه رانندگی در جاده های فرانسه :
یه چیزی همین اول بگم :
تابلوها و چراغ های هشدار تا یه حدی به راننده کمک میکنن و هشدار می دن وقتی تعدادشون از یه حدی بیشتر می شه، راننده رو بیشتر دچار سردرگمی و حواس پرتی می کنن.
من به شخصه معتقدم تعداد تابلوها و چراغ ها در جاده های فرانسه بیش از حد شده .
آدم نمی دونه حواسش به جاده باشه یا به تابلوها و چراغ های چشمک زنی که حواس آدم رو پرت میکنن.
گاهی واقعا غیر منطقی و نامتناسب .
یه مثال براتون بزنم .
البته قبلش هم بگم که از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب فرانسه ، جاده هاش رو رفتم.
منظورم اینه که وقتی میگم نامتناسبه دلیلی براش دارم.
فاصله نانت تا کلرمون حدود 480 کیلومتره.
منطقه غربی ، نانت، در مقایسه با کلرمون مسطحه و هر چی به سمت مرکز پیش می رین ارتفاع و پیچ های جاده بیشتر می شه.
یه قسمتی از این مسیر هست که برای پیچ های معمولی و اندکی شیب چراغ و تابلو گذاشتن با یه کاهش سرعت ناگهانی از 90 به 50 ... و البته رادارهایی که از یک کنار جیب ملت رو درو می کنن.
باشه ... اصلن قبول ... برای درو کردن جیب ملت نیست ... برای امنیت جانی خود مردم هست.
ولی شما رو به خدا یکی به من بگه این با چه منطقی جور در میاد که فقط 200 کیلومتر بعد ، در ورودی وحشتناک کلرمون با شیب های 12 درصد و پیچ های تند و وحشتناک 360 درجه که عملا نقطه ی کور هستن هیچ کاهش سرعتی نیست؟!
سرعت در ورودی کلرمون همچنان 90 کیلومتره !!!
اون هم با آسفالتی به رنگ قیر آینه ای که موقع بارندگی چشم آدم رو کور می کنه.
این جاست که من دیگه نمی تونم اون جمله های روی تابلوها رادار رو باور کنم که:
« برای امنیت خود شما جاده تحت کنترل رادار است»
این جمله با چنین تناقضی که در عمل دیدم برای من امروز اینجوری معنی می ده:
« برای تامین کسری ِ خزانه ی دولت ، جاده تحت کنترل رادار است.»
هفته پیش تو همین جاده یه ماشین جلو چشمم به شدت خورد به نرده های محافظ کنار جاده.
فرداش هم تو روزنامه نوشتن راننده 26 ساله به رحمت ایزدی پیوست.
مردم محلی هم که قربونشون بشم وقتی پلاک یه شهر دیگه می بینن رحم نمی کنن بهش ... می چسبونن به پشت ماشینت و یه ادا اطفارهایی در میارن که انگار رئیس امنیت فرانسه هستن و سی ثانیه دیر برسن چرخ های مملکت از حرکت وا می مونه.
عصبی ، تند ، سبقت های وحشتناک ... ادا اطفارهای احمقانه، مدام در حال غر زدن و فحش دادن به راننده های دیگه ...
کی گفته اینجا فرهنگ رانندگی وجود داره ؟!
اینجا فقط زور جریمه و باطل شدن گواهینامه هست که یه خورده افسار انداخته به گردن دیوانه ها .. دیوانه هایی که فکر می کنن سبقت گرفتن و جلو زدن نشانه مهم بودنشونه.

۱۳۹۶ مهر ۶, پنجشنبه

... و اما بعد!

... و اما بعد:
نه داداش اینجوریا هم نیست که ناز کنی و قهر کنی و بعدش هم فکر کنی می تونی اره برداری و نصف خونه همسایه رو ببری و بذاری تو چمدونت و دو دستی تقدیم کنی به گنده لات محل، نتانیاهو.
حالا می خوای قهر کنی، قهر کن ... اره اما بی اره ... از ما گفتن بود!

۱۳۹۶ مهر ۴, سه‌شنبه

مرد باس چشم ودل سیر باشه!



یکی از شانس های بزرگ کاری برای یه زن ، زنی که دنبال هیچکس و هیچ ماجرایی نیست، می تونه این باشه که همکار مردش متاهل باشه.
به قول خودمون خونواده دار .... زن و بچه دار .
از اون مهمتر اینه که رابطه اش با خانمش و خونواده اش خوب و محکم باشه.
اینجا ست که من از صمیم قلب متشکر هستم .... متشکر ِ زنی که هرگز ندیدمش ... خانم ِ همکارم.
همکارم، مرد ِ نجیب و خونواده دوستیه ... این عمیقا به من حس اعتماد ، اطمینان و تمرکز روی کارم می ده .
اولین باره که این حس رو تجربه میکنم ... برام جدیده ... برای همین دارم می نویسمش .
اینکه در محیط کاری چقدر تمرکز و پیشرفت یک زن در کارش می تونه در گرو همکاران مردش باشه ... مردانی که بهش نگاه همکار دارن ... نه کم و نه بیش.
شاید عجیبب به نظر برسه اما این منو متوجه حضور ِ پر رنگ زنی کرده که هرگز ندیدمش اما عمیقا بهش احترام می ذارم ... زن ِ همکار ِ مَردم!
این روزها ماموریت کاری مون در شهرستان کوچکی ست در دل کوهستان.
من و همکارم.
تمام روز رو در کارگاهی خلوت و خالی و سرد با سیمان و آهن و کابل و سیم و برد و کامپیوتر کلنجار می ریم ...... تنها.
گاهی تماس های بدنی برای جابه جایی ناگزیره ... اما اولین باره که حس اعتماد ، اطمینان و تمرکزم رو در کار و در حضور یه مرد از دست نمی دم ... اولین باره که از مردی در محیط کاری ِ خلوت و تنها نمی ترسم.
و البته که این رو مدیون دو نفر هستم ... خودش و خانمش ... رابطه خوب و مستحکمی که با خانمش داره.
همین ... دریافتی ساده اما جدید!