جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۸ مهر ۲۸, یکشنبه

خاطرات تعمیرکار

تعریف کنم واستون .
گزارش خرابی دادن تو یکی از همون مجتمع های گانگستری.
رفتم دیدم خبری نیست ... هر دو تا اسانسور بدون مشکل بودن ... چهارده طبقه.
داشتم می رفتم موتورخونه رو چک کنم که یهو زنگ زدن کجایی ... یه نفر تو اسانسور گیر کرده.
گفتم در محل هستم .... اسانسورها ظاهرا مشکلی ندارن .
گفتن همین الان بهمون زنگ زدن که یکی تو اون یکی دیگه اسانسور گیر کرده.
ما رو بگی بین چهارده طبقه مثل گربه گیج بروبالا بیا پایین که چی شد ... اصلن کابین تو کدوم طبقه هست.
به یه بدبختی طبقه رو پیدا کردم و بنده خدا رو اوردم بیرون.
اما گیج می زدم که چی شده به همین دو دقیقه یهو هر دو اسانسور مردن.
می خواستم برم موتورخونه رو چک کنم ... همکارم گفته بود کلید موتورخونه تو چاله به یه سیم اویزون هست .... در رو باز کردم کلید رو بردارم چشتون روز بد نبینه .
سرتون رو درد نیارم ... تهش رو بگم .... عزیزان مواد فروش از چاله ی اسانسور به عنوان مغازه رد و بدل مواد استفاده می کنن.
وقتی می خوان مواد رو جا به جا کنن برق رو قطع می کنن و می رن تو چاله جنس هاشون رو می ذارن یا بر می دارن با یه کارهای دیگه.
به موی دماغ شون هم نیست الان که دارن برق رو قطع می کنن کسی نو اسانسور هست ، نیست ... کار خودشون رو می کنن.
یعنی یه چیزی می گم ، یه چیزی می شنوین.
از چیزهایی که تو این چاله ها دیدم.
مواد و سوییچ ماشین های دزدی قسمت تمیز کارشون هست .... ظاهرا عزیزان، کاسبی شون فقط محدود به مواد نیست .... چاله رو کردن روسپی خونه ... کاندوم مصرف شده و نوار بهداشتی و گند و کثافته که ریختن .
هیچی دیگه در رو بستم ، شتر دیدی، ندیدی.
رفتم یه طبقه دیگه زنگ بزنم رئیسم دیدم بوی حشیشه که پیچیده ... عینهو این بارهای خیط و خفن ، دم و دستگاه بسته بندی حشیش داشتن.
دو تا جوون داغون چشم قرمز اومدن طرفم که چی می خوای اینجا ؟
گفتم واس اسانسور اومدم.
رسما ازم بازجویی کردن .
این چیه دستت ، با اون چیکار می کنی ؟ چند وقت یه بار قراره بیای؟
آخرش بهم گفتن دیگه این طبقه نیا ... برین طبقه های دیگه برای چک کردن اسانسور.
من هم خیلی مودبانه ازشون عذرخواهی کردم و براشون روز خوبی ارزو کردم و فلنگو بستم.
یه همچین چیزهایی این روزها دارم می بینم که به خواب شبم هم ندیده بودم.
ما که فلنگ رو بستیم و زدیم بیرون اما دلم واس اون زن و بچه و ادم هایی می سوزه که ساکن این مجتمع ها هستن ... باس بسوزن و با کاسبی الوات مجتمع کنار بیان.

خُنتُمه

خُنتُمه شنیدین؟
یعنی من تازه ابعاد این کلمه رو دارم درک می کنم.
معنیش رو می دونستم اما ابعادش رو درک نکرده بودم تا به امروز و به لطف المشنگه ای که این انگلیس راه انداخته سر برگزیت.
خُنتُمه یعنی کسی که همه جور امتیاز از عالم و ادم می خواد بدون پرداخت هیچ بهایی ... آخرش هم باز از همه طلبکاره.
یعنی به خدا من به عمرم خنتمه تر از این سیاست خارجی انگلیس ندیدم.
همه جور امتیاز می خوان بدون پرداخت هیچ بهایی ... البته حق این اروپایی که من می بینم همچین موجودی به نام انگلیس هم هست .... هی بچلونن همدیگه رو.
خنتمه های از خودراضی.

خاطرات کشیک

دیروز کشیک بودم.
ساعت از هشت شب که می گذره دیگه خیالم راحت می شه.
از هشت شب به بعد دیگه تعمیر نمی فرستن فقط اگه کسی تو کابین گیر کرده باشه تماس می گیرن و خوب باید برم.
خسته و تیکه ولو شده بودم جلو تلویزیون ، چشام تازه گرم شده بود که یهو ساعت حدود دوازده شب زنگ زدن سه نفر تو کابین گیر کردن.
کجا ؟
اون ور نانت
آقا ما تخت گاز رفتیم خودمون رو رسوندیم.
یه وقت دیدیم چار تا جوون مست کنار آسانسور ولو افتادن به عربده های مستانه .
تا منو دیدن فکر کردن پلیس هستم.
پریدن از جا در برن.
گفتم من پلیس نیستم واس آسانسور اومدم.
اینو گفتم شیر شدن.
حالا با چار تا جوون مست چه جوری واقعا می شه مکالمه حرفه ای داشت و فیش های اداری رو پر کرد!
جرات کردم ازشون پرسیدم آیا تو آسانسور بلوکه شده بودین؟
با خونسردی گفتن نه
گفتم به من گزارش دادن شما تو آسانسور گیر کردین ولی به نظر مشکلی نیست.
با کمال پررویی گفتن
نه می خواستیم تست کنیم این سرویس تلفنی تون درست کار می کنه.
بعدش هم زدن زیر خنده
گفتم باشه مشکلی نیست الان تست رو همراه با پلیس تموم می کنیم.
آقا اینو گفتم یهو زدن به چاک.
من موندم و یه آسانسور با بطری های ودکا و ویسکی.
عکس گرفتم فردا با یه فاکتور بالا بلند بفرستم واس سندیکا
یه همچین ماجراهایی داریم 
ولی خوب خدایی راه برگشت خیلی باحال بود ... جاده خلوت و هوای خنک و البته که موسیقی 

مادام محله

تعریف کنم و استون بامزه است.
امروز رفته بودم سر یه آسانسور کفشک هاش رو تعمیر کنم.
یه خانم مسنی با صندلیش اومد و گفت:
ناراحت نمی شین من اینجا بشینم تماشا کنم؟
گفتم : نه خواهش می کنم.
معلوم بود بنده خدا تنها ست و دنبال یه هم صحبت می گرده.
یواش یواش سر صحبت رو باز کرد که:
خوبه این روزها زن ها از این کارها هم می کنن.
کارتون به نظر جالب میاد.
گفتم جالب هست ولی استرس زیادی هم داره.
پرسید: چه استرسی؟
گفتم مثلا وقتی کسی تو آسانسور گیر می کنه یا شب هایی که کشیک هستم.
گاهی نیمه شب هم باید بزنم برم سرکار
پرسید : اقاتون چی؟ مشکلی نداره با نصف شب کار کردن شما.
گفتم آقا نداریم.
یه چند لحظه سکوت کرد و گفت
چه بد ... حیف شما ست!
شعر باب مارلی رو یه کوچولو دخل و تصرف کردم و گفتم:
بدون مرد، بدون اشک!
دوباره گفت ای نه ... حیفه ... آدم باس یکی رو داشته باشه.
بعد درست مثل یه مادر بزرگ مهربون که فکر عاقبت به خیری نوه اش هست گفت
یه جوون آمریکایی طبقه سوم زندگی می کنه اون هم مثل شما تک و تنها ست.
یه نگاه نگاه کردم و به یه لبخند بسنده
چی بگم آخه.
دید هیچی نمی گم پرسید
این لهجه شما هم معلومه از فرانسه نیست.
دوباره فقط لبخند زدم.
دیدم بنده خدا روش نمی شه بپرسه اما معلومه قفل کرده که از کجا میام.
با خودم فکر کردم چه کار یه مردم رو رو هوا نگه دارم.
خودم گفتم ایرانی هستم.
چشماش گرد شد و گفت
اوه نه ... ایرانی با آمریکایی یه خورده پیچیده است.
یعنی منفجر شدم از خنده ... بیشتر از حالت بیانش.
هیچی نگفتم.
آخرش خودش گفت
حالا جوون غیر آمریکایی تنها هم زیاده.
ما رو بگی ... ای خدا چی بگم آخه.
آخرش فکر کردم چه کار یه بنده خدا ناراحته خوب.
یه چیز بگم از ناراحتی و نگرانی در بیاد.
گفتم چشم حالا یه جوون تنهای غیر آمریکایی پیدا می کنم.
موقعی که داشتم اینو می گفتم باب مارلی تو سرم داشت به لهجه مشهدی پوزخند می زد:
خالی نبند یره ... بدون مرد، بدون اشک ...
به باب مارلی مشهدی گفتم
حالا مو یک چیزی گفتوم یره شما برچی، چرا ، جدی گرفتی!

شخصیت شرکت ها ، شخصیت آدم ها

دوره آموزشی شرکت فعلی، برخلاف دوره آموزشی شرکت قبلی، عالی بود.
برنامه ریزی عالی همراه با آموزش دقیق و کاربردی.
هر روزی که تموم شد احساس کردم دیگه آدم قبلی نیستم.
به اندازه یه دوره فوق دیپلم تخصصی الکترونیک مهارت های جدید یاد گرفتم
استادها عالی بودند همراه با تعهد کاری نسبت به پاسخگویی به سوالات.
هر دو دوره در کشور فرانسه بود اما تحت پوشش دو شرکت خارجی، اولی آمریکایی، دومی فنلاندی.
در شرکت آمریکایی تا دلتون بخواد هارت و پورت تبلیغاتی بود و در شرکت فنلاندی تا دلتون بخواد نگاه و روش کاربردی.
شرکت ها درست مثل آدم ها شخصیت های متفاوت دارن که مبتنی بر فلسفه های کاری شون هست.
نه تنها با چشم بلکه با همه وجود تفاوت شخصیتی این دو شرکت رو که در یک زمینه فعال هستن طی این دو سال دیدم.
شخصیت فلسفی شرکت ها به لایه های سازمانی و اجرایشون سرایت می کنه.
در شرکت آمریکایی با اینکه حقوق و مزایای بیشتری داشت روابط بین آدم ها زشت ، زننده، رقابت جویانه و خالی از مفهوم انسانی بود .
احساس برده ای رو داشتم که شرکت با حقوق و مزایای مادی بیشتر نه تنها جسم بلکه روحش رو هم خریده.
در شرکت فنلاندی تازه دارم مفهوم انسانی همکاری، تعهد و شراکت در کار رو تجربه می کنم
البته که با صدای بلند این دو تجربه عجیب و متفاوت رو به اطلاع مدیران ارشد هر دو شرکت رساندم.
برای شرکت آمریکایی نامه نوشتم و مراتب تاسف خودم رو از محیط نمایشی، تهاجمی و غیر انسانیش بیان کردم.
در پایان دوره آموزشی شرکت فنلاندی از تک تک اساتید ، مدیران مرکز اموزش و حتی اکیپ آشپزخونه برای سرویس عالی غذایشون تشکر کردم.
به اساتید م گفتم احساس آدمی رو دارم که به لطف آموزش کاربردی شما از فضای مه آلود مدارهای الکترونیک خارج شده.
احساس دوست داشتنی یادگیری و کسب دانش و مهارتی جدید در فضایی دوستانه ، متعهدانه و کاربردی.
شاید اون نامه اعتراضی و این تشکرهای زبانی هیچ تاثیر و تغییری در فلسفه کاری این دو شرکت ایجاد نکنه اما قویا معتقدم باید، تاکید می کنم، باید به اجزای اجرایی شرکت ها فیدبک داد.
چه نقاط ضعف و چه نقاط مثبت شون.
این تنها ابزار و تنها روزنه های کوچک و قابل دسترس ما هست برای پاسداری از انسانیت در عصر شرکت ها.
در دورانی که شخصیت آدم ها دست کم هشت ساعت در روز تحت تاثیر و اراده شخصیت شرکت ها شون هست، باید مواظب بود در چه شرکتی با چه فلسفه کاری تعهد می دیم.
از شرکت فنلاندیم برای تکنولوژی متعهد به محیط زیست،
برای تعهد به مشتری
و برای آموزش عالی شون متشکر و قدردان هستم.

پدر

همیشه ، همه ی عمر دنبال کار فنی بودم ... کار با ابزار ، آچار .... و حالا شغلم با ابزار و اچار گره خورده.
نه ماشین بلکه اسانسور.
ابزار بهم حس خوب حضور پدرم رو می ده ... پدرم مکانیک بود.
بچه بودم می بردم گاراژش . بین ماشین ها می چرخیدم .
کنار دست بابا بودم همیشه .... می گفت :
آچار 24 !
من هم با کلی حس غرور می رفتم دنبال آچاری که خواسته بود می دادم بهش ... با دست های بزرگ و قویش می گرفت ... شب هم می بردم اغذیه فروشی یا ابمیوه فروشی ... از تماشای غذای خوردن من لذت می برد ... شادی و سرخوشی رو درش می دیدم .
برای من پدرم قوی ترین ، مطمئن ترین ، با احساس ترین و متخصص ترین دست های دنیا رو داشت.
دست هایی که همه چیز رو می تونست درست کنه و دوباره به کار بندازه.
دست هایی که قوی و مطمئن بغلم می کردن.
زمانی که تو برف ها گیر کرده بودیم .. زمانی که من تو استخر در حال غرق شدن بودم .
پدرم مرکز جهان بود برام ... هست ... هنوز .
صبح ها با صدای شعرهاش بیدار می شم وقتی می خونه :
لباس معرفت اندام کس کند زیبا
نه در یمانی و مخمل زیبا ...
و عصرها وقتی می خونه :
سوختم و سوختم و سوختم تا روش عشق تو آموختم
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بودم، پخته شدم، سوختم ...
تمام روز کنارم هست ... حسش می کنم ... تو گویی آچارها حضور پدرم رو مادی و ملموس می کنن ... عطر روغن
پیچ ، مهره ، سیم ، کابل ، مدار ها ... همه جا هست ، همیشه هست ... تو صورت همکارهام پدرم رو می بینم ... حتی توی اینه گاهی صورت اون رو می بینم .
می دونین،
متوجه شدم همه ی عمر می خواستم مثل او باشم ... مثل او شدم .. خود او شدم ... من پدرم شدم!

کوتوله های برانداز

انجمن فرهنگی ایرانیان همایش گذاشتن تو پاریس با عنوان " هنر در تبعید"
شاهین نجفی رو هم آوردن برای معرفی کتابش.
این هم با سبیل درویشی و قیافه چپ کمونیستی و فیلسوف مآبانه اومده کتاب معرفی کنه.
صد رحمت به لات های قداره بند.
سئوال ازش می کنن همچین بهش برمی خوره انگار دارن بهش فحش می دن.
مردک به یک سوال درست جواب نمی ده .
مدام در حال هوچیگری و عربده کشی.
افتخارش اینه که با اسمش میان اروپا کیس پناهندگی می گیرن!
بیچاره اروپا!
یعنی ده دقیقه نگاه کردم حالم بهم خورد از این لات پرمدعا که واس ما شده هنرمند مردمی.
این از همایش فرهنگی شون.
سی نفر آدم نمی تونن هم دیگه رو تحمل کنن اینا می خوان بیان ج ا برانداز کنن و دموکراسی بیارن ایران.
یعنی خوبی این دوره اینه که هرچی ات و اشغال بود تحت عنوان برانداز زد بیرون.
فقط صد افسوس به احساسات معصومانه ی جوانی ما که هدر شد پای منبر این آت و آشغال های پرمدعای لات مسلک.
به واقع مصداق تمام و کمالی از این بیت خواجه ی جان :
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند