جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

سفرنامه ایران - قسمت اول: مامان


بعد از سه سال دوباره دیدار مامان .... روز اول در گیجی و منگی گذشت . من خسته از جاده بودم
- تهران مشهد رو با ماشین اومدم و داستانی داشت که خواهم نوشت - 
 مامان گیج از ملاقاتی چنین ناگهانی و بی خبر.

بدون خبر بود آمدنم  ... نمی دونم چرا دوست داشتم بی خبر باشه.
زنگ در رو زدم . صدای مامان گفت: بله؟
گفتم: بونژوق مَما ... سه موای، صبا!
(سلام مامان، من هستم صبا)
صدایی از پشت آیفون نمیومد ... بعد از چند ثانیه مکث طولانی بالاخره شنیدم که مامان آروم و بغض آلود گفت:
بیا بالا!

حیاط ،
کنار گل سرخ باغچه مثل همیشه پر بود از نون و ارزن برای پرنده ها و یه کاسه آب.
آسانسور،
رایحه عطر وان من شو ... پس بابا تازه رفته سر کار!

طبقه چهارم .
در باز شد.
مامان با یکی از همون لباس های بلند و نخی و گل گلی ِهمیشگی ... کوچکتر از قبل به نظر می رسید .... صورتش سفید و پنبه ای مثل همیشه ... کمی بی رمق و نحیف تر از قبل ... توی صورتش نوعی درماندگی در برابر  حادثه ای ناگهانی حس می کردم ...  چشمهاش ناباورانه قرمز شده بود اما انگار توان گریه هم نداشت.
در آغوش کشیدیم هم رو ... طولانی ... بی کلامی ... فقط گاهی صدای خفیف هق هقی همراه با رعشه های آرام تن.

بالاخره هم دیگه رو رها کردیم . بهش نگاه کردم و گفتم:
انگار نه انگار که سه سال گذشته ... مگه نه عزیزم؟
چیزی نگفت و دوباره آغوش ...

روز اول به گیجی و منگی گذشت. شب دوم اما انگار هر دو بالاخره حضور همدیگه رو کمی باور کرده بودیم و گذر سه سال رو هضم .... دوباره مزه باهم بودن یادمون اومده بود.

شب از نیمه گذشته بود. من از مهمونی برگشته بودم.
به نظر می رسید همه خوابن. من پای لپ تاپم نشسته بودم که دیدم یهو مامان اومد کنارم نشست.
پرسیدم : مگه خواب نبودین ؟
ساده جواب داد : نه ، خوابم نمی بره .
بعد خیلی ساده شروع کردیم حرف زدن ... درست مثل گذشته ها.
از پیشنهاد برای ماساژ دادن زانوهای مامان تا پرسیدن احوال فامیل، یادآوری خاطره ها ، گفتن از اوضاع و احوال خودمون و بین همه اینها البته کلی توصیه به خوردن میوه و گوشت و سبزی. وسط گپ مون مامان به عادت همیشگیش مدام میوه پوست می کند و جلو من می ذاشت و من ناخودآگاه هی می خوردم.

 گپ می زدیم و میوه و چای و تخمه می خوردیم . اونقدر زمان مطبوع گذشت که یهو متوجه اذان صبح شدیم. مامان رفت  نماز بخونه. و من فرصتی پیدا کردم تا شگفتی این همراهی ساده بین یک مادر و دختر رو در ذهن خودم مرور و هضم کنم. 

می دونین،
من از طعم ساده اما عمیق لحظه هایی که کنار مامانم گذرانده بودم  شگفت زده بودم. برام سئوال بود چه رازی در این گپ ساده بود که این همه مطبوعش کرده بود.

صدایی بهم گفت:
این گپ ساده همراه با خیارها و خربزه هایی که مامان پوست می کرد و جلوت می ذاشت تا تو بخوری دقیقا همون لذتی ست که یه مادر از بزرگ شدن فرزندش می چشه!

فرزندی که اونقدر بزرگ شده که می شه باهش گپ زد و اما همیشه اونقدر بچه است که  تغذیه کردنش همچنان لذتبخشه!


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر