جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

امر قدسی و قساوت

می گوید:

وقتی خبر را شنیدم از خانه بیرون زدم ... برای یافتن نشانی .... خیابان شلوغ بود ... پر از حرکت ... زندگی روزمره مثل همیشه جاری بود چیزی اما در من سکته کرده بود .... بخشی از زندگی برای همیشه در من متوقف شد.
با چشمانی اشک آلود به مردم نگاه می کردم ... زار می زدم  و سنگینی ِ تیره ی ِ فکری دردلم دردناک و ناباورانه تیر می کشید که :
آیا آنها می فهمند ؟!!! ... آیا می فهمند ؟!!!! .... آیا می فهمند ... حال ما را ؟!!!
آیا پاهای این مردمی که مثل همیشه در چرخه ی روزمرگی گام بر می دارند سنگینی ِ فشار مصیبت را بر شانه های ما می فهمند ؟!!!
صبا!
خیابانی که ساعتی پیش، قبل از آن تلفن شوم ، آشنا و معمولی می نمود اکنون ناگهان در نظرم بیگانه و غریب شده بود .... گویی به سیاره ای دیگر پرتاب شده بودم .

اینها را با فشار و شمرده شمرده می گوید .... تقلا می کند تضادی سخت و دردناک را توصیف کند .... تضاد بین روزمرگی ِ آرام  ِ اجتماع پیرامونش و مصیبت ناگهانی که بر سرشان آمده بود. مصیبتی که حق نداشتند آن را با جمع تقسیم کنند و دلجویی بجویند.

برادرش را در روزی نامعلوم اعدام کرده بودند و در جایی نامعلوم دفن ... و بعد با تلفنی خشک و کوتاه و بی رحم مرگ برادر را اطلاع داده بودند. برای حفظ امنیت عمومی از برگزاری هرگونه مراسم عزاداری منع شده بودند ...  مصیبت باید در دلشان می ماند ... تنها و ایزوله شده از اجتماع ... بدون ِ حق ِ برخورداری از هم دردی ِ دیگران و حضور تسکین بخششان .
برادر را برای همیشه از خانواده گرفته بودند. برادر رفته بود و او با فشاردردناکی تکرار کرد که :
صبا!
کسی که رفته دیگه رفته و براش مهم نیست. مهم اینه که ما کسی رو برای همیشه از دست دادیم.

جسد را هرگز هیچ یک از اعضای خانواده ندیده اند. یک تکه زمین زیر و رو شده را آدرس داده بودند و گفته بوندند:
 اینجا دفن شده است .

می گوید:
خیلی عجیبه اما هنوز بعضی وقتها خوابش رو می بینم که برگشته مثل همیشه ... انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه ..... هنوز هم فکر می کنم روزی بر می گرده.

حتی حالا پس از سالها چیزی از جنس رنجی جانکاه را در وجودش لمس می کنم . مملو از ندوهم .
وقتی اسم قاضی که حکم اعدام برادرش را داده به زبان می آورد می شود هنوز نشانه هایی از درد و انزجار را در وجودش مشاهده کرد ... درد و انزجاری که از پی سالها و در تنهایی تحمیل شده ی مصیبت در درونش مدفون شده است اما از بین نرفته است .

تاکید می کند که برای اولین بار در زندگیش نه تنها از شنیدن خبر مرگ کسی ناراحت نشده است بلکه چیزی از جنس خوشحالی هم احساس کرده است ....... مرگ قاضی لاجوردی!

غمگینم ... در تنهایی اتاقم هنوز ذهنم درگیر داستان دردناک اوست . اسم قاضی مدام در ذهنم می چرخد و ناگهان به یاد می آورم .... چند سال پیش ... خبری کوتاه در بین روزمرگیهای زندگی ... صدایی از تلویزیونی که فقط روشن بود و توجه ای به آن نداشتم ..... قاضی ای در تهران ترور شده بود .... قاضی لاجوردی .... اسدالله لاجوردی!
خبر اندکی از روزمرگی خارجم کرده بود .  عجیب بود که در روز روشن قاضی ای در تهران ترور شود . با خودم فکر کرده بودم چرا قاضی ترور شده است ؟  چه زخمی بر روی چه سینه ای طغیان کرده است و انتقام ِ چه درد ی با جان ِ قاضی گرفته شده است ؟

بعد همه چیز باز لابه لای سال ها روزمرگی فراموش شده بود ..... تا دیشب !
دیشب که با یکی از قربانیان قاضی ِ ترور شده رو به رو شدم .... خواهر یکی از چندین قربانی اعدام های انبوه و خاموش ِ دهه ی شصت ... زن مهربانی ست .... یکی میان همه در ازدحام روزمرگی ... یکی که نمی شد مصیبت چنان روزهایی را از صورتش حدس زد .... تا دیشب که قصه اش را گفت.

روی اینترنت سرچ می کنم و به مقاله ی جالبی در مورد لاجوردی می رسم به قلم عباس مظاهری . هر دو شخصیت برایم جالب هستند .
عباس مظاهری به عنوان کسی که از بطن ِ اندیشه ها و گروه های اسلامی سال های پیش از انقلاب ، پس از یک دوره مطالعه ی طولانی تغییر مسیر می دهد .... و خود لاجوردی .... البته با توصیف ِ مظاهری .

مقاله جالب و تکان دهنده است نه تنها به عنوان روایتی از روزهای پنهان شده ی تاریخ بلکه توصیفات و ارتباط های منطقی ِ بین رفتارها و اعتقاد ها .

این که اعتقاد تا چه حد می تواند بهانه ای باشد برای توجیه ِ ضعف های اخلاقی .
برای اعتبار دادن به بی مایگی های شخصیتی .
اعتقاد کور کورانه گریزگاهی برای ضعف ِ فکری .

به این قسمت از مقاله که مملو از روابط ِ جالب منطقی بین رفتار و اعتقاد است توجه کنید :

"لاجوردی کیست؟ یک بازاری که با دروغ و فریب بزرگ شده بود و به همین دلیل هم به سادگی در خدمت ایدئولوژی ای قرار گرفت که به این دروغ و فریب مشروعیت می بخشید.
تحولات اقتصادی، اجتماعی وسیاسی آغاز دهه چهل شمسی، او را وارد سیاسـت و حرکتی کرد که بنیا نش این بود که چرخ تکامل تاریخ را وارونه بچرخاند.
آبشخور فکری او سیاست بازی های ضد ملی آیت الله کاشانی و کورد لی های واپسگرایانه » فدائیان اسلام» بود که در وجود خمینی گره می خورد و به حرکت او، رنگ ضد د یکتاتوری می داد."

و یا این قسمت:

"از هر بحث جدی، قصه ی مسخره ای درست می کرد و مسیر بحث را به چنان ابتذالی می کشاند که آدمی می ماند چه جواب دهد و چه بگوید. د گم مذهبی به این آدم اعتماد به نفس عجیبی بخشیده بود. اگر برخی از دوستانش همچو عسكر اولادی در زمینه هایی ملاحظه کاری داشتند، برای لاجوردی شخصیت و نظر آدم ها مطلقا مطرح نبود و پشیزی ارزش نداشت. اوعمیقا به آن آیات قرآن كه انسانهارا همچون چارپایان می داند اعتقادداشت وتكیه می كرد.
«الناس کالانعام» (آدم ها همچون چهارپایانند).
با زندانیان دست چپی زندان، کمترین تماسی نمی گرفت؛ آن وقت هم که می گرفت تنها به منظور لودگی و مسخره کردن طرف مقابل بود. مصطفی مفیدی(4)، بررغم آشنائیهای دیرینه، اگاهانه از او دوری می کرد. و حتا اتاقش را به سمت دیگربند منتقل کرد که دیگر با لاجوردی روبرو نشود، چون به محض آن که در دستشویی یا رهرو با هم روبرو می شدند، لاجوردی شروع به مسخره کردن و متلک گفتن می كرد. یک بار مفیدی گفته بود که کمرش درد می کند و لاجوردی گفته بود : ”به یک شکم داغ احتیاج داری“. گستاخی و دریدگی او ملاحظه و مرزی نمی شناخت. لودگی او ناشی از شوخ طبعی نبود. او از یک اطمینان کور به تاریکی سرشار بود در تاریکی پناه می گرفت و به جنگ نور و روشنایی می رفت."

مقاله را بارها می خوانم ... اگر چه وحشت زده ام می کند اما ترجیح می دهم از شدت وحشت در مواجهه با واقعیت ِ جهانی چنین سبع ، بد خواب و بیمار شوم اما چشم نبندم و آسودگی ِ خیال را به قیمت ِ بی خیالی بدست نیاورم .

ترجیح می دهم از رخوت روزمرگی به وحشت ِ واقعیت  های پنهان مانده ی پیرامونم گذر کنم اما در جهانی خیالی ، بی خیال نمانم .

مقاله مرا به مقاله های دیگر سوق می دهد ... به خاطرات پزشک ِ امام ... بیماری امام ... مراقبت های ویژه از ایشان .
کادر پزشکی ... بیمارستان مجهز ... برای عاشق و محب ِ امیر متقیان ... و من فکر می کنم که اما امام ِ امام که اینطوری نبود!
حداقل با توصیف هایی که از خود این امام راجع به آن امام شنیده ایم !

امام اولی که غذایش نان خشک بود و آب پس چرا حالا امام سیزدهمی از مکتب او آمده بود که یک بیمارستان با کادری مجهز، بیست و چهار ساعته مراقب جان او بودند و لشکری مواظب امنیت او ؟؟؟؟؟

مگر آن امام نگفته بود که :
حاکم باید زندگی ای در سطح پایین ترین فرد ِ جامعه خود داشته باشد ؟؟؟؟
آیا آدم های این مملکت همه برخوردار از حداقل ِ خدمات پزشکی بودند ؟؟؟؟
تکان دهنده ترین قسمت اما مربوط به نگرانی کادر پزشکی از اثرات شیمی درمانی بر روی محاسن امام است. و اظهار خوشحالی پزشک از اینکه خوشبختانه قبل از شیمی درمانی و از دست رفتن محاسن امام ، جراحی را شروع می کنند .
واقعا چطور می شد تصاویری از محاسن آسیب دیده ی امام را در معرض دید ِ  مردمی قرار داد که کودکانشان را با دست امام متبرک می کرندند؟؟؟؟
چطور می شد قائد کبیر ، نایب برحق ، جلوه ای از روح باریتعالی در این خاکدان را چنان آسیب دیده و تسلیم در دست بیماری به ملت نشان داد ؟؟؟
لابد کادر مصالح ِ امت اسلام ، کادر پزشکی را با کمک ِ حکمت ِ امر ِ قدسی توانسته اند مجاب کنند  که جراحی باید به شیمی درمانی در اولویت قرار گیرد.

سی سال توهم امر قدسی چون پتکی بر سرم فرود می آید.
 با سطر سطر هر کدام از این مقاله ها .
سی سال توهم ِ ملکوتی چنین درآمیخته با خون و داغ و درفش.

و آشکارا می بینم که :
کوتاه ترین راه برای برخوردار شدن از امتیازات ِ ملکوت و بدست آوردن ِ  اعتباری قدسی نه تلاش برای مقدس شدن ِ خود بلکه :
1. ساختن یک قدیس
و سپس
2. پیوند خود با آن قدیس است.
(سید، نائب ، امام و .........)

18 ساله بودم که کتاب خرمگس ِ اتل لیلیان ویچ را خواندم ... آسوده و بی خیال زیر باد کولر و همراه با یک ظرف پر از انگور و ذرت بو داده در کنارم ... می خواندم و فقط از خواندن لذت می بردم .
امروز اما در 41 سالگی و شاید هم 42 سالگی رودررو با واقعیت ِ زندگی،  تازه دارم آرتور را می فهمم .... تازه دارم زندگی را می بینم دور از دایره ی امن ِ روزمرگی .
آرتور جوانی ناز پرورده که خانه را ترک کرد و سال ها بعد خرمگس بازگشت.

********************************************

۲ نظر:

  1. بسیار زیبا و جذاب بود . خوشحالم که با این متن شیوا بسیار نکات کلیدی رو بیان کردین که من با ده زبان هم که شده نمی تونم به بقیه بفهمونم و الان هم فهمیدم که خیلی سیاسی هستین و همفکر . خلاصه خسته نباشید

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. سلام
      خوشالم که خوندین و براتون جالب بود.
      راست و صداقتش فکر می کنم آدم سیاسی نیستم چرا که گرایش سیاسی ندارم هرچند که اخبار سیاسی رو پیگیری می کنم.
      باز هم ممنون برای وقتی که گذاشتین.

      حذف