جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۴ اسفند ۲۱, جمعه

سه آینه

سه تا آینه تو خونم هست در سه نقطه متفاوت.
تو هر کدومش نگاه می کنم چیزی متفاوت می بینم با حسی متفاوت و بلکه متضاد.
یکی شون صورتم رو همچین روتوش شده نشون می ده. بی لک و کک مک. شادم می کنه. بهم انرژی می ده. صورت توش رو دوست دارم. گاهی حتی قربون صدقش می شم.
خوشگلتر از خودمه. 
یکی دیگشون معمولی نشونم می ده. نه خیلی روتوش شده و نه خیلی داغون. 
حسی بهم نمی ده. گاهی توش نگاه می کنم و بهش می گم:
همین؟!
صورت توش، نه چنگی به دل می زنه و نه خنجی بر دل می کشه.
آینه سوم اما وحشتناکه.
نگاه کردن توش برام سخته.
لک و کک مک ها ی صورتم رو به طور بی رحمانه ای برجسته می کنه ... به رخم می کشه. یه صدایی همیشه با این آینه همراه هست که می گه:
ببین با خودت چکار کردی! ... ببین سیگار به چه رنگ و رویی درآوردت! ... خاک تو سرت صبا، ببین با صبا چه کار کردی!
می بینین!
حتی صورت ِ مادی و عینی ما هم چیزی ثابت و صلب نیست. در هیچ لحظه ای.
یک آدم با سه تصویر ... سه حس متفاوت در یک لحظه واحد!
این شگفت انگیزه و قابل تامل.
اغلب توصیه می شه از آدم هایی که بهتون حس منفی می دن دوری کنید.
من اما امروز برای خودم به نتیجه ای وارونه رسیدم.
از خوم پرسیدم :
آیا رسیدن به حس خوب مقصود زندگی تو هست؟
جواب روشن بود.
نه!
مقصود زندگی من، خودم هستم. خودم. روشن . چنانکه هست و نه چنانکه آرزو دارم دیده بشم.
می دونین،
حس خوب می تونه آدم رو از واقعیت خودش دور کنه. در اوهام ِ خوبی و خوشی ای فرو ببرش که واقعیت نداره.
این خطرناکه.
آینه سوم شاید در زشت نمایی صورت من اغراق می کنه اما اغراقش بر مبنای واقعیتی ست در خود من.
آینه دست می ذاره روی کک مک هایی که هستن و اونها رو پر رنگ می کنه.
آینه سوم واقعیتی رو نشون می ده که مطبوع نیست اما وجود داره . در خود من .
تقصیر او ثانوی ست ... اغراق نمایی.
قصور اصلی اما در درون خود من است.
حماقت ... سیگار ... کک مک !

۱۳۹۴ اسفند ۲۰, پنجشنبه

برخورد از نوع ایرانی- قسمت اول محسن

محسن پانزده سال است که ساکن میلان است.
مریم چهار سال است که ایران را ترک کرده است و ساکن میلان شده است.
دیشب در یک مهمانی دوستانه با هم قهر کردند.
پس از یک جر و بحث سیاسی راجع به همه چیز که در انتها فقط به یک چیز رسید.
احمدی نژاد!
محسن می دانست مریم روی اسم احمدی نژاد حساس است.
عصبانیتش را با بدجنسی همراه کرد و به قصد زدن ضربه ای کاری گفت:
اگه احمدی نژاد کاندید بشه، من بلیط می خرم می رم ایران بهش رای می دم.
فقط احمدی نژاد بود که تونست بزنه تو دهن این ایتالیایی های فاشیست ِ پدرسگ ِ بی سواد !
ضربه کارساز بود.
مریم منفجر شد و گفت
:
خیلی بی شرف و نامردی که همچین حرفی می زنی.
وقتی احمدی نژاد داشت می رید به هیکل ما تو ایران ، تو اینجا تو ایتالیا داشتی زندگیت رو می کردی . تو کجا بودی که بینی چه کار کرد با مایی که تو ایران بودیم!
این گفتگو که نهایتا به قهر منجر شد، مثالی ست رایج از دو نگاه و یا شاید بهتر است بگویم دو نوع زخم بر روان ِ ایرانیان ساکنان خارج از ایران که گاه گاهی با هم تلاقی پیدا می کنند و گاه هم به انفجار و قهر ختم می شوند.

یکی زخم خورده از حارج از ایران، دیگری زخم خورده از داخل از ایران.
یکی زخم و دردش تصاویر و تصورات ِ آدم های خارجی ست، از او به عنوان یک مرد ایرانی، دیگری زخم و دردش محدودیت ها و استبداد ِ آدم های داخلی ست نسبت به او به عنوان یک زن ایرانی.
هر دو از نادیده گرفته شدن رنج های بسیار کشیده اند.

ایتالیایی ها، به گفته محسن خر و بی سوادند و ایران را نمی شناسند برای همین پانزه سال است که او در میلان احساس می کند نادیده گرفته شده است.
یعنی کاش نادیده گرفته شده بود.
این سئوال هایی که گاهی وقت ها دوستان ایتالیاییش ازش می کنند، زخمی و بیزارش کرده است از این زرق و برق ِ تمدن ِ اروپایی که اما انگار اندازه یک گوساله هم آدم هایش سواد ندارند .
محسن، به عنوان یک مرد ایرانی در ایتالیا دوست دارد سرش را بالا نگه دارد و انتظار دارد همه ایتالیایی ها بدانند که او آدم با ریشه ، متمدن و با فرهنگی ست که از مملکتی با ریشه ، متمدن و با فرهنگی می آید.
محسن دوست ندارد دوستان ایتالیاییش فکر کنند او به عنوان یک پسر ایرانی، فرزند هشتم از زن چهارم پدرش هست.
او دوست ندارد ایتالیایی ها فکر کنند که او به عنوان یک مرد ایرانی اصلن به یک سلول مخیله اش هم خطور می کند که چهارتا زن بگیرد.

انتظار دارد همه ی ایتالیایی ها بدانند که ایران همان عراق نیست.
ایران، یک کویر خشک که مردمش با شتر این طرف آن طرف می روند نیست.
در ایران زن ها را توی کیسه نمی کنند.
مردهای ایرانی چهارتا زن ندارند و زن هایشان را کتک نمی زنند. 
او البته سرش را بالا نگه می دارد ولی خوب ایتالیایی ها اغلب نمی دانند و نمی فهمند او چرا این همه سرش را بالا نگه می دارد و همه اش عصبانی ست حتی وقتی دارند سعی می کنند با او نسبت به اخبار توحش و ظلم ِ داخل ایران همدردی کنند.

محسن، آدم خیلی جذابی برای دوستان ایتالیاییش نیست.
محسن، ایتالیایی ها را با غرورش گیج می کند. 
آنها نمی فهمند او به چه چیز اینقدر افتخار می کند.
محسن با عصبانیت هایش، ایتالیایی ها را از خود می راند.
محسن از سنگینی نگاه بعضی از زنان ایتالیایی بیزار است.
وقتی می فهمند ایرانی ست، نگاهشان سنگین و بدبین می شود.
محسن تنهاست ... حتی هنوز پس از پانزده سال سکونت در ایتالیا.
او طفلکی ست و نمی فهمد چرا اینقدر تنهاست.

محسن دوست دارد آزاد باشد اما نیست.
درست مثل گوساله ای که دوست دارد از روی پرچین بپرد و برود آن سوترها ی مزرعه را ببیند اما انگار دستی نامرئی بر پیشانی او داغ ِ تملکی زده است و نمی گذارد او خودش باشد.
محسن گیج است و حساس و عصبانی.
او پانزده سال است که در ایتالیا قبل از اینکه محسن باشد، یک مرد ایرانی ست.
با انبوه پیش داوریها، تصورات و گاه نگاه های ِ سنگین و پر سوئ ظن.
برای ستمی که نکرده است اما انگار بر پیشانیش داغ ستمکاری را زده اند.
داغ ِ مرد ِ ایرانی.

۱۳۹۴ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

کار بی دستمزد نقطه آغاز ِ بی عدالتی

ویرجینیا وولف در کتاب «اتاقی از آن خود» به این موضوع می پردازد که چرا در طول تاریخ، زنان کم رنگ و نادیده گرفته شده اند. 
او در این کتاب با نگاهی مشاهده گر و نکته بین همراه با نثر منحصر به فرد خود که به طور مطبوعی گاه با طنز هم همراه می شود بیشتر راوی نکته ها ی ظریف است تا صدور حکم ها و دستورالعمل های شخصی .
ویژگی که او را همیشه در میان موج ِ مدافعان حقوق زنان، فمینیسم، منحصر به فرد و جذاب نگه داشته است. 
موجی که اصلن خود او؛ خواسته یا ناخواسته ، نقش پررنگی در شروع آن داشت اما آن موج ها ی طوفانی ِ توده وار ِ پس از او، اغلب خالی از ظرافت نگاه و انعطاف پذیری موج ِ جستجوگرِ نگاه او باقی ماندند.
عجیب هم نیست.
نسیم، بادبان ِ کشتی های جنگی را هم می تواند به حرکت در آورد.

او به صراحت در بخش پایانی کتابش هر جنبشی را که با «ضد» شروع شود به زیر سئوال می برد.
«ضد» یعنی جنگ و جنگ ویرانگرست.
این مهمترین نکته ای بود که امواج توده وار فمینیسم آن را نادیده گرفتند وقتی سطحی بینانه راه حل ِ حقوق خود را در انکار چربی های طبیعی تن و تن دادن به عضلانی شدن برای مساوی شدن با مردان تبلیغ می کردند .
موج های فمینیسم در خلال این یک قرن پر است از راه حل های افراطی.
عجیب است اما انگار هیچکس آن اخرین پاراگراف های او را در کتاب «اتاقی از آن خود» نخوانده است یا دوست ندارد باورش کند که اینچنین در خلال تقریبا یک قرن، یکی از بنیادی ترین ضروریات ِ بهبود وضع زنان نادیده مانده است
.
دستمزد برای کار. کار ِ خانه!

او نه ضد مرد بود ، نه ضد بچه دار شدن، نه ضد شیر دادن، نه ضد اندام پر چربی ، نه ضد اندام عضلانی ، نه ضد آرایش، نه ضد مد، نه ضد خانه داری و نه ضد هیچ چیز دیگر برای بهبود شرایط اجتماعی ِ انسان زاده شده در کالبد زنانه
.
نکته بینی او عمیق و متواضعانه است.
می نویسد:
« هر زنی برای نوشتن‌ احتیاج به یک اتاق و درآمد ماهیانه دارد، تا بتواند با خیال راحت به کار نوشتن بپردازد.»
خلوت ِ خصوصی ، شرط ِ اولیه ی «داشتن ِ خود» است. مستقل از دیگری
.
این استقلال ِ معنوی حاصل نمی شود جز با استقلالی مادی. 
«درآمد ماهیانه»!

هر کاری سزاوار دستمزد است، از جمله کار ِ خانه داری
.
بی منت ... با ساختار ِ قانونی .... مصون از شکنندگی ِ توافقات شخصی و عاطفی.
اما عجیب است که در خلال نزدیک به یک قرن از پیدایش فمینیسم، این بدیهی ترین نکته ی حقوقی برای انسان ِ زاده شده در کالبد زنانه همچنان در سایه ی بحث درباره امور و سلیقه های شخصی ای چون ظاهر چاق یا عضلانی، آرایش کردن یا نکردن، حجاب داشتن یا نداشتن و ... نادیده و مغفول مانده است.
اندام عضلانی یا چاق،

آرایش کردن یا نکردن،
حجاب داشتن یا نداشتن،
بوتکس زدن یا نزدن،
مهم نیست.
مهم این است که پیش از هر چیز شما، چه کالبد زنانه داشته باشید و چه مردانه، این حق بدیهی را بپذیرید که هر کاری سزاور دستمزد است. بپذیرید که نه حقتان پایمال شود و نه حق دیگری را پایمال کنید.
هیچ کاری به اندازه کار خانه داری و بچه داری در طول تاریخ مورد اجحاف قرار نگرفته است.
این مهمترین حقی ست که هنوز پس از یک قرن، با وجود جنبش های فمینیسم ناقص و نابرابر و جنسیت زاده باقی مانده است.
دستمزد ِ خانه داری، بچه داری.
با ساختارهای مستحکم قانونی و نه توافق های شکننده ی شخصی و مقطعی.
عدالت در حقوق ِ مالی پیش نیاز همه ی حقوق برای همه ی اقشار در جامعه است.

۱۳۹۴ اسفند ۱۶, یکشنبه

«کاش» تهی نیست!

گفتم: 
از خودت بگو رفیق!
گفت:
من چیزی برای گفتن ندارم. کار . کار . کار . درامد معلمی و سختی معیشت مثل همیشه.
گفتم:
معلمی درآمد دارد رفیق ... لقمه بخور و نمیری ... هنرمندی می دانی چه دارد ؟
پرسید:
چه دارد؟
پاسخ دادم:
فارغ از خود از خود می گویم ... می دانی ؟
گفت: 
می دانم .. می فهمم ... بگو!
گفتم:
محبوبیت ... محبوب قلب ها می شوی ... مهمان افتخاری همه مهمانی ها ... گل سر سبد جمع ها .... مردم را خوش می اید سپری کردن ساعتی با صمیمیت هنرمندانه ی جان تو.
اما....
پرسید:
اما چه؟
گفتم:
اما صمیمیت و محبوبیت ، جیب و شکم را پر نمی کند ، فقط قلوب دیگران را سرشار می کند!
پرسید: 
کی می آیی؟
نوشتم:
لنگرها به پای آدمیزاد بینواست ... راحت در این خاکدان به گل می نشیند ... به گل نشسته است کشتی ام.
گفت:
واااای بر من!
گفتم:
کاش بودی ... کاش بودی و با هم می نوشیدیم و می گفتیم ... از این پوچی ِ پیچ در پیچ .... از این پوچی های ِ پیچیده درهیچی ِ پر هستی!
گفت:
کاش ... کاش ... کاش!
نوشتم :
کاش، خالی نیست ... تهی نیست ... و بلکه شاید سرشار تر از هر بودی ست!
نوشت:
حیف که با این واقعی تر از هر واقعی من مست نمی شوم.
نوشتم:
بیش از این چیزی ندارم . کلام، ختم خود را می داند. شبت خوش رفیق.
نوشت:
بودنت همیشه غنیمت است . شبم را سرشار کردی .....!!!!
می دانید،
این است تنهایی ِ تنیده شده در جان آدمی ... ناگزیر ... بی گریز ... چون مرگ ... تنها ... در دالان مرگ!

۱۳۹۴ اسفند ۱۵, شنبه

همیشه

یک «شنبه» ی خاکستری و بارونی مثل اغلب شنبه های ماه دسامبر بود.
به روال همه ی صبح های شنبه، ساعت ده صبح ژوئل آماده شد تا برای خرید هفته خونه رو ترک کنه.
شاید کلود هنوز خواب بود شاید هم نه. ژوئل اما به عادت همیشه موقع ترک خونه با صدای بلند گفت:
کلود، من دارم می رم خرید. چیزی لازم نداری؟
کلود پاسخی نداد ... مثل همیشه.
مادر هم منتظر پاسخ نماند ... مثل همیشه.
«فقط بلده تا لنگ ظهر تو رختخواب بمونه ... آه از جونهای حالا!»
ژوئل زیر لب غرغر کرد .... مثل همیشه قبل از ترک خونه.
ژوئل به سوپر مارکت رفت.
سبدهاش رو پر کرد. مایحتاج یک هفته.
به خانه برگشت.
زنگ نزد. کلیدش رو به زحمت از کیفش در آورد. در رو باز کرد. با صدای بلند گفت :
«من برگشتم. »
مثل همیشه.
البته که انتظار نداشت کلود پاسخی بده. لابد دوبار هدفونش رو به گوش هاش گذاشته که هیچی نمی شنوه.
پسرش رو می شناخت.
فکر می کرد که می شناسه.
جوان، بی مسئولیت اما با استعداد و باهوش.
«حیف که قدر خودش رو نمی دونه!»
ژوئل به آشپزخانه رفت. امروز شنبه است. خانواده دو نفره ژینورد، مادر و پسر، روزهای شنبه، ناهار ماکارونی با سس قارچ می خورند.
ژوئل مثل همیشه موقع آشپزی از تو آشپزخونه با صدای بلند گفت :
امروز ماکارونی با سس قارچ می خوریم.
صدایی از کلود شنیده نشد ... مثل همیشه.
مادر میز رو آماده کرد.
«کلود، بیا سر میز! ... وقت غذاست.»
صدایی از کلود شنیده نشد ... مثل همیشه.
ژوئل غرغر کنان به در اتاق کلود رفت. به در زد. مثل همیشه.
در رو باز کرد. مثل همیشه.
و ناگهان «همیشه» برای همیشه در زندگی ژوئل تغییر کرد .... تغییری اندک، خفیف اما عمیق ... به حد جنون ... البته از دید دیگران و نه خودش.
کلود تو رختخوابش نبود.
کلود وسط اتاق از سقف آویزون بود.
از اون روز سه سال می گذره.
مریام، آخرین زن خدمتکاری که از طرف شرکت خدماتی برای نظافت به خونه خانواده ژینورد می ره، امروز با استیصال و ترس از مدیر شرکت درخواست کرد که :
لطفا من رو از کار در اون خونه معاف کنید.
برام ترسناک و دردناکه.
مدیر:
چرا؟
مریام:
تو اون خونه روح وجود داره. خانم ژینورد مدام داره با این روح حرف می زنه و حتی باهش غذا می خوره. من می ترسم.
مدیر شرکت قانع شد که به جای مریام، این هفته کس دیگه ای رو بفرسته.
تلفن رو بر می داره تا این موضوع رو به اطلاع خانم ژینورد برسونه.
مدیر: سلام خانم ژینورد. خواستم به اطلاعتون برسونم که از این هفته کارمند جدیدی رو برای نظافت به خونتون می فرستم. اسمش هست ...
قبل از اینکه جملش تموم بشه، خانم ژینورد با صدای بی روح و یخ زده ای حرفش و قطع کرد و گفت:
زحمت نکشید. اون هم من رو ترک خواهد کرد. همه من رو ترک می کنن. همه ی خدمتکارها، همه ی همسایه ها. همه ی دوستان . همه ی اقوام .
اما من این خونه رو ترک نمی کنم.
کسی رو نفرستید. از این به بعد با کلود، دوتایی خودمون خونه رو تمیز می کنیم. مثل همیشه!
***************************************
وقتی دوستم ماجرا رو تعریف می کرد، تمام تنم یخ بسته بود. 
باید با حوصله و پرداخت بیشتری می نوشتمش اما اینقدر فشار روم بود که فقط دستم رو گذاشتم روی کیبورد و نوشتم.
راستش بیشتر یرای تسکین خودم.
یه روز بر می گردم پیش مامانم ، در امنیت و گرمای خونه ی پدری ، کنار بخاری های گاز سوز، با چای خواهرم و مهربانی بی پایان پدر و مادرم همه ی این ماجراها رو بازنویسی می کنم. 
با دقت و پرداختی که در خور انسان ، رنج هاش و مشقت هاش هست.
امیدوارم!

۱۳۹۴ اسفند ۱۳, پنجشنبه

دختر دانمارکی

توصیه دوستان رو در مورد ضعیف بودن فیلم ناهید جدی گرفتم و به جای «ناهید» به دیدن فیلم «دختر دانمارکی » رفتم و یکی از بهترین فیلم هایی که امسال دیدم رو تماشا کردم.
یک داستان واقعی ِ جالب با پرداخت سینمایی جذاب .
یک اثر تماشایی با سبک ِ خاص بریتانیایی در همه اجزا .
از بازیگری تا کادر بندی های چشم نواز دوربین ، شات های خوش آب و رنگ و پایانی شاعرانه و احساسی.
هنر ِ سینمای انگلستان در خدمت روایت ِ واقعی و قابل تامل اولین مردی که در اروپا تن به عمل تغییر جنسیت تن داد.
در تمام مدت تماشای فیلم دو صدا در زمینه ی ذهنیم فعال شده بود.
صدای امیر کبیر در فیلم «ناصرالدین شاه اکتور سینما» وقتی گفت:
«سینماتوگراف آدم تربیت می کند.»
گاهی چشمم رو از روی پرده بر می داشتم و به آدم های اطرافم نگاه می کردم.
آدم هایی با ظاهرهای معمولی.
آدم هایی که ظاهرا فقط با دو جنسیت شناخته می شن. مرد یا زن.
با این همه ما همه با هم اونجا نشسته بودیم و داشتیم داستان واقعی مردی رو می دیدیم که به کمک پزشکی می خواست خود واقعیش بشه.
همون زنی که همیشه در او بوده ... همیشه .
وقتی همسرش با استیصال گفت : این فقط یه شوخی بود ... باید ازش در بیای ... خدا تو رو مرد آفریده.
او گفت : خدا من رو زن آفریده و حالا می خوام دکترها کمکم کنن تا خودم بشم.
می دونین،
جمله امیرکبیر تو سرم بود .
گاهی لی لی الب رو نگاه می کردم و گاهی مردم رو .
با خودم فکر می کردم واقعا چقدر سینما به باز شدن افق دید آدم ها و در نتیجه جامعه کمک می کنه.
سینما کمک می کنه تنوع آفرینش رو ببینیم و بهش احترام بذاریم.
درست مثل علم ... علم زیست شناسی ، مستندهای علمی وقتی می رن به دل طبیعت و تنوع حیرت انگیز آفرینش رو به ما نشون می دن.
صدای دوم، صدای استاد زیست شناسیم بود وقتی سر کلاس گفت:
گونه ای از ماهی ها در طبیعت وجود دارن که در سیکل زندگیشون تغییر جنسیت می دن.
اگر در نیمه اول زندگی ماده باشن در نیمه ی دوم نر می شن و بالعکس.
می بینین !
اولین و مهمترین ویژگی طبیعت ، تنوعش هست.
وقتی تنوع در طبیعت تا این حد وسیع و حیرت انگیزه چرا در انسان برامون عجیب و غریب باید به نظر برسه؟!
چرا همش سعی می کنیم آدمیزاد رو در طبقات جنسی ِ «زن» ، «مرد» یا «گرایش آ» ، «گرایش ب» ، «گرایش ث» تعریف و محدود کنیم؟
طبیعت در چشم من شبیه آینه ایست از آدمیزاد.
به همون میزان و گستردگی که تنوع در موجودات هست در نوع انسان هم هست.
جمله سوم همین الان تو سرم طنین انداخت.
جمله ای از اخوان الصفا.
«انسان، عالم صغیر است و عالم، انسان کبیر.»
تنوع عوالم رو در یابیم و بپذیریم و باهش زندگی مسالمت آمیز کنیم.


۱۳۹۴ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

شگفتی های مردم ایران یا نقایص شناختی تحلیلگران؟

این روزها همش از شگفتی انتخابات و غیرقابل پیشنی بودن مردم ایران مطلب نوشته می شه و دربارش حرف زده می شه.
والله عامل عمده این شگفتی ها به نظر من دو کلمه بیشتر نداره:
«استقلال طلبی، مماشات»
روحیه ی کم نظیر استقلال طلبی در ایران که با روحیه ی عمیق مماشات همراه شده.
تمام تاریخ سی سال اخیر ایران نشان دهنده ی این دو روحیه در ایران هست.

اتفاقا مردم ایران جزو قابل پیش بینی ترین جوامع دنیا هستند.
مردمی که علی رغم همه ی تفاوت ها ، اختلافات و تنوع های فرهنگی - اجتماعی ، عمیق ترین نقطه اشتراک و پیوندشون «استقلال طلبی» ست.
استقلال طلبی در بطن جامعه ایرانی ست. این روحیه در دوره ای که در منطقه، مملکت و ملت مستقلی باقی نمونده از ناخودآگاه ایرانی به خودآگاهش رسیده.

منصوب کردن صفاتی مثل «شگفتی » و «غیر قابل پیش بینی بودن» بیشتر از اینکه متاثر از کنش ها و واکنش های مردم در ایران باشه نشان دهنده ضعف و نقصان شناخت تحلیلگران از جامعه ایران است.
حتی پدیده احمدی نژاد و رای آرودنش در اولین دوره رئیس جمهوریش هم بیش از همه نشان دهنده این روحیه بود.
در ناخودآگاه جامعه ایرانی ترجیح بر اینه که :
چاره بیچارگیهاش رو با بدبختی های درونیش پیدا کنه نه با کاتالوگ های پر زرق و برق خوشبختی های  بیرونی و وارداتی.