جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۷ فروردین ۲۴, جمعه

« ماشین»

امروز نزدیک بود سرم از بدنم جدا بشه.
خیلی وحشتناک بود ... خیلی.
در ثانیه ای اتفاق افتاد.
کله ام بین دو میله گیر کرده بود ودستگاه همچنان داشت به حرکت خودش ادامه می داد ... هیچی حالیش نمی شد .... اون فقط به حرکت خودش ادامه می داد.
شانس آوردم که دستم به کلید اضطراری رسید.
تمام روز تنم می لرزید .... هنوز هم از یادآوریش می لرزم.
یه کابوس تمام بود.
با این همه خوش حالم که این اتفاق برام افتاد .... باعث شد یکی از بزرگترین ایرادات و بلکه حماقت هام به خودآگاهم بیاد .... اینکه هشدارهای هیچکس رو جدی نمی گیرم.
هشدارهای ایمنی رو می گم ... این کدها الکی نوشته نشده ... خون ها ریخته شده تا این کدها نوشته شده ... کدهای ایمنی رو می گم.
امروز متوجه شدم ماشین از حیوان وحشی هم خطرناک تره ... حیوان حداقلی از احساس و شعور رو داره ، ماشین اما به تمامی فاقد حس و شعور هست ... ماشین فقط به کار خودش ادامه می ده و این بی اندازه خطرناک و وحشتناکه.
از تون خواهش می کنم هشدارهای ایمنی رو در رابطه با استفاده از ماشین ها جدی بگیرید... می دونید ، همیشه به خیر نمی گذره !

۱۳۹۷ فروردین ۱۸, شنبه

هر چه کهنه تر ....

یعنی اعتماد به نفس می خواد ادم کارت پستال های پاره پوره ده سال پیش رو بیاره واس فروش.
نمی دونم شاید هم فروش بره .
یه چیزایی تو این بازار محله ها ادم می بینه مخش سوت می کشه. 
یعنی اینو دیدم از خنده منفجر شدم.
ملت فکر کردن دیوانه ام. اما شما بگین تو رو خدا خنده نداره:
« یه جعبه کارت پستال عتیقه ی پاره پوره پشت نویسی شده ، درهم و یه جا پنجاه سانتیم!»
خوب پنجاه سانتیم هم پنجاه سانتیمه دیگه ؛)
مو معذرت موخوام ببخشن ها اما به خدا اگه یه روز تو این بازار محله ها نوار بهداشتی مصرف شده ببینم که زیرش نوشته :
«اخرین نوار بهداشتی ماری انتوانت پیش از جدا شدن سرش از بدن که در سوراخ بخاری زندان پیدا شد - قیمت 9 سانتیم »
تعجب نمی کنم!

اما از شوخی بگذریم این میل به نگه داشتن اشیا قدیمی و کهنه ، که البته گاه می زنه به جوک و جفنگ، اینجا یه فرهنگ خیلی ریشه داره . فرهنگی که ، به نظر من، ریشه مشترک با طبیعت شراب و پنیر داره.
شراب و پنیر هر چه کهنه تر، بهتر!


۱۳۹۷ فروردین ۱۶, پنجشنبه

آدم ها و قصه هایشان

این روزها کمتر می خونم .... بیشتر گوش می سپارم.
مدت ها ست که رمانی نخوندم به جاش حکایت های مردم رو گوش می کنم ... و خدای من، هرکدومشون یک رمان هستن.
خانم سالخورده مفابلم نشسته است.
گاهی اندکی شراب مزه مزه می کند .... صدایش را صاف می کتد و به آرامی و خونسردی بخشی دیگر از ماجراهای زندگیش را تعریف می کند.
وقتی مادری جوان و غریب بود.
با دو کودک.
در روستایی دور افتاده و ایزوله در دل کوه ها.
با زمستان های سرد و برفی.
گاهی برف تا سقف خانه ها.
« خانه های آن زمان مثل خانه های امروزی نبود. شوفاژی در کار نبود ... با کنده ی درخت خانه را گرم می کردیم. 
سرد بود.
تنها بودم.
شوهرم را فقط شب ها می دیدم.
اغلب خسته و سرد .... سردتر از برف های بیرون از خانه.»
می گویم:
« همسایه ها چی ؟ با همسایه ها رفت و آمدی نداشتید؟»
پاسخ می دهد:
« نه ... برایشان غریبه بودم ... غریبه ها را دوست نداشتند.»
می پرسم :
« چطور خودتان را سرگرم می کردید؟ ... با تلویزیون ؟ ... رادیو ؟ .... شاید هم سینما ... راستی سینما داشتید؟»
می گوید:
« دهات بود خانم جوان ... سینمایی در کار نبود ... کل روستا یک تلویزیون داشت در شهرداری ... شهردار بود که برنامه عمومی تماشای تلویزیون را تنظیم می کرد. با این همه من هیچوقت نمی رفتم. خانه و تنهایی را ترجیح می دادم.»
« در خانه چه می کردید؟ »
« خیال .... رویا ... هیزم می ریختم بر آنش رویاهایم .... رویای موفقیت ... بیرون سرد بود ... آدم ها سرد بودند .... درون من اما سوزان ... شعله ور از آرزو ... آرزوی دیده شدن .... بازگشتن به خانه مادری و نشان دادن دوباره خودم به زن پدرم .... اینکه هنوز هستم .... می توانم باشم .... خانه داشته باشم و ثروت ... ثروتی بیشتر از ارثیه مادرم که او غارت کرد .
عزیزدردانه مادرم بودم .... شانزده سال داشتم که مادرم مرد .... پدرم پس از چند ماه ازدواج کرد ... تغییر کرد ... مومی شد در دستان زنش.
زنی که مقابل چشمان پدرم مرا از خانه بیرون کرد و پدرم فقط نگاه کرد ... مثل یک جسد ایستاد و فقط نگاه کرد!»
مکث می کند ... به آرامی ذره ای شراب می نوشد .
بهت زده ام ... اندکی معذب .... نگاهم را از صورتش بر می گردانم ... به بیرون نگاه می کنم ... اندکی دورتر .... می شود از میان پنجره تابلوی مدرسه ای را دید ... ماری کوری ... اسم مدرسه ماری کوری ست!
هزار چیز در ذهنم بهم گره می خورد.
اولین بودن هرگز آسان نیست ... با آتش باید پرداخت ... آتش درون ... اولین زن فیزیکدان ... اولین زن مدیر یک شرکت .
می گویم :
تکان دهنده است.
می گوید:
هیچ چیز در زندگی سخت تر از نادیده گرفته شدن نیست ... آن هم توسط نزدیک ترین آدم های زندگیت.
« و شما چه کردید؟»
می گوید:
« ازدواج کردم ... یک دختر شانزده ساله تنها به غیر از ازدواج چه راه حل دیگری دارد؟!»
« ازدواجتان خوب بود؟»
پاسخ می دهد ... با صدایی آرام .... و خدای من چه تضادی در آرامش صدایش هست با چیزی که تعریف می کند.
« دو بچه داشتم . یک روز رفتم مدرسه دنبالشون ... برگشتم و دیدم شوهرم با زنی دیگر در اتاق خوابمان هست.»
نفسم بند آمده است.
« باید خیلی تکان دهنده باشد!»
« چیزی بیش از تکان دهنده خانم جوان ... خیلی بیشتر از تکان دهنده.»
« و شما چه کردید؟»
« هیچ .... چه می کردم؟ ترکش می کردم ؟! ... یک مادر جوان خانه دار ِ بدون شغل و منبع مالی انتخاب زیادی ندارد خانم جوان .... خودم را فدای بچه هایم کردم .
میل به موفقیت و ثروت همیشه از روی حرص و آزمندی نیست ... گاه یک راه حل است ... تنها راه حل برای بقا !
حتی بقای همان ها که آزارت دادند و نادیده ات گرفتند.»
« شوهرتان چه کرد ؟ ... از شما عذرخواهی کرد؟»
« عذرخواهی!!! ... ترسش ریخته بود ... این کارهایش شده بود بخشی از زندگی مان ... زن ها می آمدند در حانه در می زدند و سراغ آقای خانه را از خانم خانه می گرفتند!»
« شوهرتان را بخشیده اید؟»
« بیشتر از بخشیدن خانم جوان ... خیلی بیشتر از بخشیدن ... کمکش کردم وقتی زندگیش در خطر بود.
مریض شد و زمین گیر .
خانه ای بزرگ خریدم. بخشی جدا از خانه را اختصاص به او دادم تا بچه ها از پدر محروم نباشند. برایش پرستار گرفتم و به بچه ها یاد دادم همیشه به پدرشان احترام بگذارند.
اختلال در روابط بین پدر و مادر را هرگز نباید وارد رابطه فرزند با پدر و مادر کرد.»
سکوت می کند .
لبخند می زنم ... و فکر می کنم :
واژه ها برای توصیف عظمت درون آدمیزاد چه کم هستند!
ناگهان حرف را تغییر می دهد :
می گوید :
یک شنبه رفتم کلیسا ... کلی با خدا حرف زدم .
با لبخند می پرسم : 
و به خدا چه گفتید؟
گفتم :
زندگیم رو کردم ... بچه هام سروسامان گرفتن اگه فکر می کنی وقتشه زمین رو ترک کنم بیا دنبالم و ببرم!»
خدای من چه فعل های عجیب و زیبایی استفاده می کند.
« بیا دنبالم ! »
و فکر می کنم :
حتی اگر خدایی نباشد ... حتی اگر هستی به کلی فاقد معنا باشد باید آن را خلق کرد ... معنا را ... چرا که قدرت بقا در معنا ست!

۱۳۹۷ فروردین ۱۲, یکشنبه

خسته!

قرار بود کلاس زبان انگلیسی تخصصی باشه.
اما به واسطه ی یه گوساله و یه استاد گوساله تر تبدیل به یه هرزه گویی جنسیتی - نژادی شد.
مردک هرزه با یه دهان گشاد و صدای بلند شروع کرد از حرف زدن و مسخره بازی درباره ی دخترهای سیاه ... دخترهای سیاه اینجورین و اونجورین و ...
در نهایت تعجب استاد هم با کمال میل همراهیش کرد.
دو تا تاپاله.
بله ... البته که باید واکنش نشون می دادم ... اما اعتراف می کنم که دیگه کم آوردم ... خسته ام ... دیگه نایی برام نمونده.
هر روز بخش بزرگی از انرژیم صرف حاشیه های جنسیتی می شه.
آزارم می ده ... تمرکزم رو می گیره ...عصبیم می کنه.
تازه دارم با همه ی وجود واقعیتی رو لمس می کنم که تا پیش از این فقط در موردش در اروپا می شنیدم و می خوندم.
تبعیض جنسیتی .... هرزگی کلامی .
قانون یه چیزه ، اجرا یه چیزه دیگه.
خواهرم می گه : گزارش بده . 
می گه اینجا ، تو آمریکا، بازرس میاد به طور خصوصی از من درباره سلامت جنسیتی محیط کاری تحقیق می کنن.
بهش می گم : عزیزم اینجا فرانسه است... بین قانون و اجرای قانون فاصله ای به اندازه یه هزارتو از حرف و وراجی و کاغذ بازی و پارتی بازی هست.
من کم آوردم!

۱۳۹۷ فروردین ۱۰, جمعه

هنر ملاقات!

یکی از ناب ترین و انسانی ترین تجربه های زندگی، هدیه است به ویژه وقتی با چاشنی تنوع سنتی و فرهنگی همراه می شه.
نوروز رو در سنت اتین با خانواده ای جشن گرفتم که هیچی از نوروز نمی دونستن.
حالا می دونن!
با هم باقلوا خوردیم و رقص ایرانی نگاه کردیم.
درها شون باز بود و پذیرنده .
نوروز رو بهشون هدیه دادم .
موقع خداحافظی عید پاک شون رو بهم هدیه دادن ... با شکلات سنتی پاک.
از سنت اتین به کلرمون برگشتم.
یک راست رفتم احوال پرسی صاحب خونم شکلات های عید پاک رو که هدیه گرفته بودم بهش هدیه دادم .. به زنی از اهالی بروتنی ... ساکن کلرمون!
گفت: یه ماهه رفتی ... هر روز از پنجره نگاه می کردم کی بر می گردی.
گفتم رفته بودم اما بهتون فکر می کردم.... پاک پیشاپیش مبارک ... براتون از سنت اتین شکلات عید اوردم.
یه دسته گل رز بهم داد و گفت:
نوروز مبارک.
می دونین،
من به این می گم عصاره و اصل زندگی.
زندگی رو باس مواج کرد ... به احساس ... همدلی ... شفقت .. اشتراک.
مرزها رو باید درنوردید ... شهرها رو باس بهم گره زد ... ادم ها رو در هم تنید ... این زیباترین راه اشتی و دوستی و صلح هست که من یاد گرفتم ... در برابر جوکر جنگ و توحش.
زیادی حرف نزنم.
اصلش همونه که ان عزیز برزیلی گفت:
زندگی، هنر ملاقات است!
Image may contain: flower and food

۱۳۹۶ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

چشم رنگی و پوست سفید وموی بلوند ... وعیار آدمیت!

پیش تر از این نژاد پرستی رو تو کتاب ها و قصه ها خونده بودم .... کلبه عمو توم .... جنگ های داخلی آمریکا ... تاریخ برده داری .... زشت بود ... و به نظرم دور و تمام شده .
امروز اما شوکه هستم.
هرگز فکر نمی کردم روزی شانه به شانه اش قرار بگیرم و باهش زندگی کنم.
اون هم با این ژست ملیح و ناز.
نژاد پرستی دیگه شلاق به دست نیست ... دیگه زنجیر به پای کسی نمی زنه .
امروز نژاد پرستی واکسن و دارو و مدرسه دستش گرفته و دوره راه افتاده .
از چی حرف می زنم؟
ماجرا:
رفتم سینما ... به دعوت دوستی فعال در انجمنی بشر دوستانه ... یه موسسه بزرگ بین المللی با هدف کمک های انسان دوستانه به کشورهای فقیر.
در نیت خیر دوستم شکی ندارم.
اما تبلیغات این موسسه مصداقی ست تمام از عجوزه ای که ژست فرشته نجات می گیره.
ویدیو های تبلیغی شون رو پیش از نمایش فیلم تو سینما گذاشتن.
در این ویدیوها هر آنکس که فعال بود و خیر و محقق و دانشمند ، چشم آبی بود و مو بلوند .. چهره و لبخند ناز و با وقار و خوش پوشی بود ایستاده در پس زمینه ای از ایفل و مجمسه آزادی ... پس زمینه آدم خوب ها پاریس بود و نیویورک و لندن.
سفیدهای مو بلوند چشم آبی ِ نازی که قلبشون برای عالم می تپه.
بدبخت ها، جملگی یا کودکان پابرهنه سیاه بودند و یا زنان سبزه با لباس های هندی و پاکستانی ... با روسری و حجاب.
بلوندها ی چشم آبی ، یا در آزمایشگاه بودند با میکروسکوپ و لوله ازمایش ، در حال مجاهدت علمی و یا در حال نوشتن و درس دادن و ساختن.
سیاه ها و سبزه ها جملگی ژولیده پوش بودند ... ساکن و منفعل در خاک و خول و بدبختی.
چشم آبی ها ی ِ بلوند، پاریس و نیویرک رو ول می کردن و می رفتن تو فلاکت آفریقا و آسیا برای تیره پوستان خانه و مدرسه و بیمارستان می ساختن.
حالم خوب نیست .
احساس انزجار می کنم.
تو گویی تازه دارم برای اولین بار واقعیت نژاد پرستی رو می بینم.
چیزی زشت تر و پلیدتر از این تا به حال ندیده بودم.
نمی گم زشته ... نمی گم بده ... می گم پلیده ... شرور .
اینکه رنگ آدمیزاد رو عیار آدمیت می کنن.
و خدای من جماعتی رو بگو که هنوز باورشون می شه که موسسه ای غربی با چنین گردش مالی، سوداش نجات انسان آفریقایی و آسیایی ست .
با لبخند و دارو و واکسن می رن ، جنگ و فقر و استعمار درو می کنن.

۱۳۹۶ اسفند ۱۹, شنبه

بانک و توالت - تخمک و اسپرم!

فرانسوی ها می گن:
مردها برای رابطه جنسی نیاز به موقعیت دارن، زن ها نیاز به دلیل.
خوب اگه زیاد سخت نگیریم و گیر ندیم به تعمیم دهی و اینا به نظر حرف شون خیلی بی ربط هم نمیاد.
یه جایی خوندم که :
دخترها در هنگام تولد حدود 2 میلیون تخمک نابالغ دارن و از بین این 2 میلیون تخمک نابالغ فقط 300 تا 400 تاشون بالغ میشن.
در حالیکه هر مرد بالغ در روز حدود 125 ملیون اسپرم تولید می کنه.
تفاوت سرمایه اولیه واقعا چشمگیره.
به لحاظ سخت افزاری، طبیعت کارخونه تولید مثل رو تو شکم زن ها گذاشته اما خدای من چه خستی به خرج داده در دادن سرمایه اولیه ... فقط 300 تا 400 تخمک !
تازه اون هم ثابت و بدون امکان بازتولید.
با خودم دارم فکر می کنم از این زاویه نگاه کنیم خوب طبیعیه که زن ها ناخودآگاه دنبال دلیلی محکم و موجه باشن برای یافتن محل امنی برای سرمایه گذاری دو قرون تخمک شون.
باید دو دستی و چهار چشمی مواظب سرمایه شون باشن کجا سرمایه گذاریش می کنن.
وقتی سرمایه اولیه محدود و ثابت هست خوب منطقیه که نمی شه به هر بانک تازه تاسیس ، تازه کار و خامی اعتماد کرد.
منطقیه که ادم یه خورده محتاط تر باشه .
بانکی رو انتخاب کنه که امتحانش رو قبلا پس داده .
تراز داشته باشه ... کردیت ... وام بی بهره ... بهره با سود بالا ... بیمه .
دوزار تخمک رو که از سر جوب اب پیدا نکردن که با هر موسسه مالی زپرتی بشه به بادش داد.
از اون طرف دیگه فقط تصور کنین لطفا!
خدای من روزی 125 ملیون اسپرم .... آدم احساس خفگی می کنه .... به خدا قصد توهین ندارم ولی بیشتر شبیه تولید ادرار می مونه تا سرمایه اولیه!
با 125 ملیون اسپرم در روز خوب طبیعیه که آدم بیشتر دنبال توالت بگرده تا بانک!