جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

« دیوار بلند بی اعتمادی»

آنچه ترامپ با برجام کرد جنایتی تاریخی ست .... جراحتی فراموش نشدنی به حافظه تاریخی یک ملت .
تاریخ گواه است که چگونه اعتماد یک ملت را به بازی گرفت و از بین برد.
ایران به تعهد خود پابند بود .... ملت با شور و امید، دولت با پشتکار ، رهبر و جناح های محافظه کار با بد بینی و دلواپسی .
در مجموع اما کلیت ایران به برجام متعهد ماند.
سئوال این است :
چند دهه باید بگذرد تا این جراحت ، این بی اعتمادی ترمیم شود؟ ... چند نسل ایرانی؟ ...
از 28 مرداد تا این روزها ... جراحت پس از جراحت.
ترامپ ، رئیس جمهور دیوارها .... دیوار مکزیک ... دیوار حائل ... دیوار بلند بی اعتمادی ...
یادم هست چندین سال پیش آقای خاتمی در مصاحبه با امانپور از عبارت « دیوار بلند بی اعتمادی» حرف زد.
آن زمان درکی از این عبارت نداشتم ... فهمی از 28 مرداد نیز ... 28 مرداد برایم خاطرات نامفهموی بود از بزرگترهایم درباره گذشته ای که گذشته بود و من درکی از آن نداشتم .... همیشه فکر می کردم قدیمی ها زیادی بدبین و توطئه اندیش هستند ... پدر بزرگ و پدرم برایم بیشتر تداعی گر عموجان ناپلئون بودند ... امروز اما تو گویی به یکباره همه ی حرف های شان برایم مفهوم و ملموس شده است.
تو گویی زخمی کهنه به یکباره از درونم سرباز کرده است ... زخمی فراموش شده ... زخمی که نمی دیدم ... حس نمی کردم ... اما اکنون به یکباره دردناک و چرکین سرباز کرده است ..
زخم ِ « دیوار بلند بی اعتمادی».

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۰, یکشنبه

ساده گی و ساده زیستی

نوشتیم:
این مراسم ازدواج سلطنتی خوب پول درمیاره ... نصف کره زمین رو مشتری ِ پرنس و پرنسس بازی و قصه های شاه پریون کرده.
عزیزی کامنت گذاشتن :
« صبای عزیز بیزینسی بهتر از این... بهتر از داغ کردن فروش زرادخانه ها است. سخت نگیریم. انسان ها انقلابی حرفه ایی نیستند. می خواهند ارام زندگی کنند اگر بتوانند. دلخوشی های ساده داشته باشد. همه تلاش بشر برای رسیدن به این ارامش و سادگی است.»
یعنی به خدا فیوزاز سر می پرونه این حرفا.
عزیزم ، این حرفا چیه می زنین آخه.
یادتون رفته همین چند وقت پیش سعودی با بمب های ملکه ی سیده ی بریتانیا زد یه عروسی رو تو یمن به خاک و خون کشید.
این بیزنس عروسی سلطنتی چرخ دنده ای ازهمون ماشین اسلحه ساز و اسلحه فروش و جنگ افروز غربی ست .... ساده لوحانه ست ادم فکر کنه اینا شب خوابیدن صبح بیدار شدن و گفتن:
استغفرالله از چهارصد سال جنگ افروزی و استعمار!
بعد هی هم رفرنس می دن به ساده گی لباس عروس و آرایش عروس و اینکه :
وای نگاه کنین عروس ملکه ی سیده چقدر ساده و اینا ست ... یاد بگیرین.
خودتون رو مثل جن نکنین.
جون مادرتون دست بردارین ... دست بردارین ... دو دو تا چهارتا.
عزیز جان من ،
ساده گی ظاهری به معنای ساده زیستی نیست .
لباس همین عروس خانم ساده و ناز نازی
400,000 پوند آب خورده ....
این ساده گی یه مده مثل همه ی مد های دیگه ... اتفاقا مد خیلی گرونی هم هست .
مد، سلیقه است ... قرار باشه مد رو هم ارزش گذاری اخلاقی کنی و ازش ساطور بسازی برای تحقیر بقیه باس نصف کره زمین رو ساطوری کنی ... از قبایل آفریقایی تا سرخ پوست ها که اتفاقا تو دل طبیعت هم زندگی می کنن ... ملاحظه می فرمائید !
قرار به ارزش گذاری روی طبیعی بودن باشه آفریقایی ها و سرخ پوست ها از
ملکه ی سیده طبیعی ترن 
با سبک آرایشی که قطعا اسمش رو نمی شه ساده گذاشت.
از اینجور نمایش ها خوشتون میاد ، ساده و رو راست بگین خوشمون میاد باهش سرگرم می شیم.
دیگه ازش آش شله قلمکار با ارزش های اخلاقی و سلیقه ای نسازین.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۹, شنبه

نجیب زادگان و ناخلف زادگان!

می گن از هر سه تا انگلیسی، سه تا و نصفی شون بازیگر تاتر هستن!
خدایی چکیده این روحیه و سنت تاتری و فانتزی بازی انگلوساکسون ها رو می شه تو این های و هوی و نمایش پر رنگ و لعاب ازدواج سلطنتی دید.
خوب با این فانتزی ها شون پول در می آرن.
از ازدواج سلطنتی تا هری پاتر.
از من بپرسین می گم :

با هیچی بیشتر از فانتزی نمی شه پول درآورد ... مصداقش همین ازدواج سلطنتی و سیندرلا بازی و هری پاتر و ...
به تنهایی نصف جمعیت کره زمین رو نشوندن پای نمایش های شاه پریون شون.
کم استعدادی نیست ها!
اصلن آب ِ آسیاب سرمایه داری همین سنت ِ نمایشی ِ آنگلوساکسونیه .
ما که رودل شدیم بس که نمایش دیدیم ... آمار اما نشون می ده اینی که ما رو رودل کرده ، به مذاق بقیه خوب خوش اومده .
این پرنس و پرنسس بازی رو که می بینم با اون حالت های عصا قورت داده و لبخندهای اغراق آمیز، با خودم فکر می کنم :
خوب وقتی هنوز مشتری برای فانتزی هست به فروشنده ایرادی نیست ... ناز شستش، نوش جونش!
ظاهرا ما بی سلیقه هستیم که از مملکت ملکه و پرنس و پرنسس ها دل بستیم به تیکه های ی ناخلفش:
پینک فلوید ، ردیو هد و سرور همشون پورتیزهد ... بی بی دو عالم هجو و ضجه ، بث گیبونز!
اصلن خوب نگاه کنی می بینی که :
همش یه چرخه است ... تز و آنتی تز و سنتز و اینا.
وقتی سکه ی طلایی ِ نجیب زاده گی ضرب می زنی ناگزیر پنی های مسی ِ ناخلف زاده گی هم می زنن بیرون.
به سلامتی ناخلف زاده ی دو عالم ، بث خودم  :)

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۸, جمعه

« نامه ای که بیست سال به تاخیر افتاد»


دیدنش سخته ... خیلی سخت اما بهتره دید ... بسته نگه داشتن چشم ها کافیه.
نوشتن برام سخت شده ... حالم خوب نیست ... اما باید بنویسم ... نوشتن تنها تسکین بر این درد است ... درد دیدن ... دیدن صورت ها ... بیش از بیست ساله که چشم هام رو بستم و از کنار صورت ها رد شدم .
اما حالا به یک باره همشون برگشتن .... همه ی اون صورت های زخمی و کبود .
تو اتوبوس ... تو تاکسی ... تو خیابون ... حتی تو مهمونی ها ... بیشتر از همه تو راهروهای دادگستری.
دادگستری، محل کار همسرم بود ... گاهی می رفتم دنبالش ... صورت های توی راهروها تا ته ذهنم رو می خراشیدن .... کبود و زخمی ... مستاصل ... دوست نداشتم ببینم ... دوست داشتم چشم هام رو ببندم و سریع از کنارشون رد بشم ... فراموش کنم .
احساس استیصال می کردم ... ناتوانی!
حالا همشون برگشتن ... به یک باره.
پر رنگ تر از همه « او» .

جوان است.
می توانم بگویم زیبا ... زیبایی صورتش در چشم سالمش دیدنی ست .. چشم راستش اما ناپیدا ست .... در کبودی وحشتناکی به اندازه یک نعلبکی.
چادر سیاه و خاکی و مندرسی به سر دارد.
یک گوشه چادرش را محکم با دندانش نگه داشته است ... دست هایش را لازم دارد ... برای نگه داشتن کودکش ... در آغوشش.
زن میان سالی همراهش هست ... شاید مادرش ... می شنوم که زن میان سال با لهجه غلیظی از سرباز دم در می پرسد:
پزشک قانونی کجا ست؟
از کنارشان رد می شوم ... شاید فقط سه ثانیه طول کشید... نگاهش ....  خیره در چشم هایم .
در نگاهش چیزی ست .... شبیه یک پرسش ... حسرت ... و خجالت ...
چیزی درونم را به سختی می خراشد ...
دوست دارم چشم هایم را ببندم ... نبینم ... فراموش کنم ... اما اکنون بازگشته است ... هر دو چشمانش .
آن چشم کبود وحشتناک و آن چشم زیبا ... با نگاه خیره اش.
او در نگاه من چه دید؟
نمی دانم ... آیا او نیز در چشم های من درد را دید ... درد ِ ناتوانی و شرم ...
دردی که اکنون پس از بیست سال دوباره و به یک باره بازگشته است ... و امان را از چشم هایم گرفته است.
سزای دیدن ، اشک ریختن است.
سزای زبان خاموش و دست ِ بیکار ، مرده گی کردن پیش از مردن.
نامه ای نانوشته دارم .
بیست سال است که نوشتن این نامه به تاخیر افتاده است.
نامه ای به خانم تهمینه میلانی .
در سالن سینما بود ، به وقت دیدن فیلم « دو زن» که دانستم باید نامه ای بنویسم .
نامه در سرم با سلام آغاز شد اما هرگز حتی به واژه سوم هم نرسید ... اکنون باید نامه تمام شود.
سلام خانم تهمینه میلانی عزیز،
مرسی که هستید ... مرسی که می بینید ... درد می کشید و اما می کوشید و نشان می دهید.
مرسی که فریاد حنجره های خاموش شده اید ... و مرهمی بر ناتوانی ِ چون «من» هایی.
که از چون « من » هایی جز اشک بر نمی آید.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۴, جمعه

ادب ِ بیزنسی

بیزار شدم از تقاضایم.
آرزو می کردم زمین دهان باز می کرد و جایی در آن اعماق گم و گور می شدم ... دور از این خشونت و شقاوت که تمدن نامیده می شود.
ماجرا:
حوله حمام فراموش شده است .
از اتاق بیرون می آیم تا تقاضای حوله کنم.
زن خدمتکار همین نزدیکی ست .
بسیار لاغر و نحیف ... حدودا پنجاه ساله.
عذرخواهی می کند و حوله ای به دستم می دهد.
مسئول هتل می بیند.
ماجرایی که به سادگی تمام شده است را تبدیل به فاجعه می کند.
با صدای بلند و کلماتی بسیار تند و زننده زن نگون بخت را به باد سرزنش می گیرد.
از تقاضایم بیزار شده ام .... از مسئول هتل بیزارتر.
به لبخند و سیو پله و مرسی و ژو وزان پقی و ... آلرژی پیدا کرده ام.
این کلکسیون نمایشی ِ مهوع از کلمات مودبانه ی تو خالی ِ نمایشی .... ادب ِ بیزنسی!
می دانید،
این ادب بیزنسی غربی قادر است در صدم ثانیه از لبخند تبدیل به شلاق شود .
لبخند به مشتری - شلاقی به کارمند .... دوررویی مهوع بیزنس غربی.
حالم خوب نیست ... حافظ می داند!
در سرم آرام و تسکین دهنده و مهربان مدام تکرار می کند:
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم ... طرحی نو دراندازیم ... طرحی نو دراندازیم ....

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

« قدرت تسلیم »

آرام و شمرده حرف می زند اما صورتش برافروخته است. سرخ گون و ملتهب.می شود دشواری داستان زندگیش را در رنگ صورتش حس کرد.دستش را بالا می گیرد و می گوید :« اینجا بودم .... یک زندگی لوکس و مرفه ... در بهترین منطقه پاریس ... دور و بر مان پر از کله گنده های دنیای سیاست.شوهرم در کار بازار سیاست بود و کار من نوشتن مقاله های سیاسی به سفارش او ..... دادن ایده های تبلیغاتی برای آدم های سیاسی.مهم نبود کدام حزب .... سیاست، بازار بود .... بازاری پر تقاضا برای کالای ادبی .... قدرت نوشتن ... من داشتم ... بازارم پر مشتری بود.هزار توهای احزاب را می دیدم و بنا به تقاضای مشتری می نوشتم .... و بالاخره یک روز خودم قربانی همین هزارتوها شدم.جنگ پول بین دو مشتری سیاسی بالا گرفت ... آنقدر که به شریک های سیاسی هم رسید .... و شریک زندگی من جنگ را به شریک سیاسیش باخت ... باخت و نابود شد.از عرش به فرش افتاد.آدمی که روزی بلبل محافل سیاسی بود اکنون سال هاست که نطقش کور شده است ... افسرده و گوشه گیر و الکلی در خانه مادرش ... به سکوت حال را در بهت گذشته سپری می کند.»دستش را پایین می آورد و ادامه می دهد:« افتادیم اینجا »و بعد با لحنی آرام و پذیرنده اضافه می کند :« زندگیه دیگه »درس می دهم .... معلم خصوصی ... زیاد نیست اما زیر پایم دیگر لیز نیست.و خدای من اولین بار است که این جمله ی متداول و تکراری برایم رنگی تازه ... مقیاسی دگرگونه می گیرد .... از قدرت پذیرندگی ..... تسلیم .... تسلیمی سرشار از قدرت .می دانید ،گاه آنکه در جنگ تسلیم می شود ، قدرتی چشمگیرتر و تاثیرگذارتر دارد از پیروز جنگ.

۱۳۹۷ فروردین ۲۵, شنبه

«آلزایمر تاریخی»

نمی دونم یادتونه یا نه،
چند سال پیش درباره مشکلات ایران یه تحلیلی مد شده بود و افتاده بود سرزبون ها .
هر چی می شد تهش می گفتن « حافظه تاریخی ملت ایران ضعیفه» 
بعدش هم یه عالمه چیزها گفته می شد درباره درس های که ملت از انقلاب مشروطه باید می گرفت و اما نگرفت و اینا.
خوب باشه اینجوری بخوایم ببینیم باس گفت ملت انگلیس و فرانسه و آمریکا یا دچار آلزایمر حاد هستند و یا مدیا کلن قدرت استدلال و تشخیص رو تو کله هاشون فلج کرده.
شما رو به خدا آخه یه سناریوی دروغی رو چندبار می شه به حلق این ملل پیشرفته و متمدن و آزاد فروکرد ؟
برج های دوقلو ، حمله به عراق، های وهوی آی صدام بمب اتمی داره ... های و هوی آی بریم ملت لیبی رو از دیکتاتور ِخون آشام نجات بدیم ، کجای حافظه این ملت ها ست.
دو کشور بزرگ و مرفه با این سناریوی تکراری، آزاد سازی از شر دیکتاتور، با خاک یکسان شدند.
عراق ، لیبی ... مقابل چشم هامون هستن .
شگفتا ... شگفتا از این دموکراسی و آزادی بیان و حقوق بشر که مخ ِ بشر متمدن رو کلن از قدرت مشاهده و استدلال تهی کرده .... مبتلاش کرده به آلزایمر حاد !