جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۴ خرداد ۱۶, شنبه

رسم الخط عربی- فارسی

رسم الخط عربی یک پتانسیل فوق العاده هنری در خودش داره.
یکی از شانس های زبان فارسی همین مشترک بودن رسم الخطش با عربی ست.
بالقوه یک حوزه هنری از طریق الفبا وارد زبان فارسی هم شده به خاطر همین اشتراک.
وای بر آنان که حرف از تغییر خط فارسی می زنند .
مبتذل ترینشون آنها که به صرف واژه «عربی» به رسم الخط فارسی ایراد می گیرند و سفسطه آمیز ترینشون هم آنها که دلایل سازگار شدن با زمانه و تکنولوژی رو بهانه قرار دادن.

http://www.bbc.com/news/magazine-32976515

بیان متواضعانه خود به جای قضاوت خودمحورانه دیگر!

دیشب در خلال گفتگو با جوان عاشق و دردمندی متوجه نکته ای شدم.
یا شاید بهتره بگم اشتباهی رایج و تخریبگر در روابط عاطفی.
چه اشتباهی؟
این اشتباه:
جایگزین کردن «راه حل دادن» یا «تحلیل کردن»یکدیگر به جای «بیان خود».
متوجه شدم این جوان در دنیای ذهنی خودش برنامه های بلند بالایی در رابطه با زندگی و معشوقش داشته اما تحت فشار شرایط و حواشی به جای «بیان خود»ش سکوت می کرده و فکر می کرده با این سکوت مانع از انتقال فشار به طرف مقابلش می شه اما در واقع این سکوت در طرف مقابل تعبیر به بی توجهی شده بوده.
یعنی طرف مقابل هم همون اشتباه رو تکرار می کرده.
تحلیل و تفسیر یک رابطه انسانی نه بر اساس وضوح حاصل از گفتگو بلکه بر اساس سکوت!
بر اساس ذهنیات و تفسیرهای شخصی و ایزوله.
بذارین سعی کنم با تمثیل های مهندسی نقصان مورد نظر رو توصیف کنم.
برای تحلیل یک سیستم مکانیکی پیش از هر چیز نیاز به داده های اولیه از اجزا سیستم هست.
نمی شه یک سیستم رو فارغ از اجزائش تحلیل کرد و براش راه حل فرموله کرد.
هر گونه استنتاج، راه حل و تصمیمی که تهی از داده های اولیه ی واقعی و بر اساس داده های ذهنی باشه بی ثمر و بلکه مخربه.
روابط عاطفی هم مستثنی از این قاعده کلی نیست.
در تحلیل روابط عاطفی و انسانی، داده های اولیه معلوم و حاصل نمی شه الا با گفتگو و بیان خود.
مشکل رایج اینه که خیلی از ما به جای «بیان خود» مدام در حال «بیان نتیجه گیری های خود درباره دیگری» هستیم.
ما ناخودآگاه خودمون رو برای دیگری معلوم و واضح فرض می کنیم چرا که در ذهن خودمون برای خودمون ارزش ها و نگاهمون به زندگی معلوم، منطقی و واضحه.
مدام دیگران رو دعوت به منطقی بودن می کنیم و در ضمن در همان حال فکر می کنیم خودمون هم خیلی منطقی و واضح هستیم اما باید به نکته ای توجه داشت:
درسته که منطق ساختاری ثابت داره اما این ساختار ثابت در آدم های متفاوت بر ارزش های متفاوت بنا می شه.
به عبارتی دو نفر ممکنه کاملا با ساختاری منطقی حرف بزنند اما باز هم حرف یکدیگر و نفهمند چرا که آن ساختار ثابت منطقی بر زیربنایی از ارزش های شخصی ِ متفاوت سوار شده.
در این حالت نقص و چالش موجود نه در فقدان «منطق» بلکه در فقدان شناخت ارزش های زیربنایی دیگریست.
ارزش های زیربنایی که در اینجا معادل با داده های اولیه از اجزائ سیستم است.
بدون شناخت ارزش های زیربنایی یکدیگر نمی توان تحلیل های درست و دقیق از چالش های موجود در سیستم های روابط عاطفی کرد.
و برای شناخت ارزش های یکدیگر هیچ راهی جز بیان خود وجود ندارد.
باید به طرف مقابل شانس آشنا شدن با ارزش های درونی خود را داد.
باید دانست، فهمید و پذیرفت که گاه ارزش های درونی دو نفر می توانند بسیار متفاوت باشند.
ارزش هایی مثل پول، اعتبار مدرک یا رشته تحصیلی که برای بسیاری بدیهی هستند برای کسانی هم می توانند کاملا در فرع باشند.
ما می تونیم متواضعانه خودمون رو بیان کنیم به جای اینکه خودمحورانه راه حل بدیم،
می تونیم صبورانه دیگری رو بشنویم و بشناسیم به جای اینکه
عجولانه دیگری رو تحلیل کنیم و فرموله.
می تونیم عاقلانه تر خود رو ببینیم به جای اینکه دیگری رو دعوت کنیم به منطقی تر بودن.
منطقی تر بودنی که تهی از توانایی ِ دیدن ارزش های دیگریست لزوما عاقلانه نیست!
دوست دارم تکرار کنم.
اشتباهی رایج در روابط عاطفی وجود داره.
بیان نکردن خود و اما به جای آن بسیار تحلیل کردن ِ دیگری و راه حل دادن.
راه حل های بی ثمر و بلکه دل آزاردهنده چراکه برآمده از ارزش های درونی خود ما هستند و نه دیگری.
به عبارتی دیگر بیشتر خود محورانه هستند تا دیگر بینانه!

۱۳۹۴ خرداد ۱۱, دوشنبه

صمیمیت

فکر می کنم:
بیش از عشق،
بیش از دوستی،
بیش از تعهدات رسمی یا غیر رسمی،
این صمیمیته که گمشده ی  آدمیزاد بوده و هست.

این صمیمیته که بیش از هیجان عشق ،
بیش از گرمای دوستی،
بیش از اطمینان خاطر تعهد می تونه به آدم هیجان، گرما و اعتماد ببخشه.
با آشنا و غریبه.

اصلا در صمیمیت کیفیتی هست یکتا و استثنایی که مرز بین غریبه و آشنا رو محو می کنه.

هر غریبه ای  آشنا می شه و
هر لحظه ای خاطره انگیز.
با صمیمیت .... رهیده از تظاهر و حس مالکیت.

۱۳۹۴ خرداد ۱۰, یکشنبه

به نام همه ی کودکان دنیا در روز مادر!

امروز در فرانسه روز مادره.
برام تکان دهنده و عجیبه که اینجا، در فرانسه، کشوری که درش بیشتر از هر جای دیگه در دوری و غم پسرم اشک ریختم، روز تولدم مصادف با روز مادر هست
.
از غم ِ دوری پسرم اشک ریختم،
از حسرت آنچه باید براش انجام می دادم و ندادم، شکنجه شدم،
و از درد جانکاه آنچه در گوشش از من براش خوندن و او رو از مادر خودش بیزار کردن هر شب زجر کش شدم
.

درد من
 
کمتر برای خودم بود، بیشتر برای او.
برای پسری که می دیدم ازش ابزاری ساخته شده برای ضربه زدن به من .... مادرش
!
مادری که نه ماه او رو در خود جا داده بود،
دو ماه از افسردگی پس از زایمان اشک ریخته بود،
دو سال، ساعت به ساعت بهش از شیره جان خودش، شیر داده بود
.
و حتی فرم های صورتم رو، خصوصیات شخصیتیم رو از طریق ژن ها بهش داده بودم،
یازده سال، روزی ده ها بار گونه ها، گلو، پیشانی و دست هاش رو می بوسیدم،
در آغوشش می گرفتم،
شب ها هر شب ... بی استثنا، در نیمه های شب از خواب بیدار می شد و دوباره به آغوش من می اومد،
پسری که وقتی دو سالش بود با اصرار ساک های سنگین رو از من می گرفت تا خسته نشم،
موقع قایق سواری پاروها رو می گرفت تا مادرش خسته نشه،
برای مادرش گل می خرید .... با سلیقه خودش .... بی مناسبت و با مناسبت،
حالا باید از من، مادر خودش، همون که یازده سال در آغوشش بود بیزار می شد
.
چرا؟
چون یکی به تنهایی ... در انزوا و اوهام ذهنش بهم بافت، حکم صادر کرد و اجرا
.
حکم ِ تزریق تنفر به ذهن یک کودک از مادر خودش
.
وکیلی که در پرونده زندگی خودش، مقابل فرزند خودش، قاضی شد و هیئت منصفه و دادستان .... به تنهایی .... یک تنه
!
و حکم به صدور مجازاتی داد خود مجرمانه ... جنایتکارانه
.
تزریق تنفر به ذهن یک کودک از مادر خودش
.

ذهن و جان کودکی، بازیچه ای شد برای تسویه حساب عاطفی یک آدم بالغ از آدم بالغ دیگری
.
اما
بلوغ به معنی عقل نیست
.
حتی سواد هم به معنی عقل نیست
.
می شه با سواد بود. مثلا وکیل
.
می شه خوش لباس بود
.
مثلا کت شلوار هاکوپیان با کراوات ماکسیم پوشید
.
عطر شنل اصل فرانسه زد
.
حرف های به روز زد
.
و با این همه گاه تصمیم هایی گرفت، رفتارهایی کرد سخت بدوی، نخراشیده و غیر عقلانی چه
هیچ عقلی حکم به خشونت علیه کودکان نمی ده
.
اون هم چنین خشونت مرگباری.
تنفر! ... از مادر خود
.

صدای کریستین از ذهنم پاک نمی شه
.
گفت
:
مادر سنگ بنای وجود آدم هست
.
تخریب مادر در ذهن کودک یعنی تخریب خود ِ کودک
.

خشونت علیه کودکان فقط فیزیکی نیست، بخش بزرگی از خشونت های شایع امروز علیه کودکان، خشونت های روانی، پنهان و ناگفته است
.
وقتی بازیچه می شن در دست پدر یا مادر برای تسویه حساب از یکدیگر
.

به عنوان یک مادر از دوری پسرم غمگینم
.
به حضورش،
 
دیدنش،
لمسش و
 
بوسیدنش نیاز دارم.
با این همه دردی که به مراتب بزرگتر از اندوه مادرانه خودم هست، مشاهده خشونتی موذیانه و مرگبار علیه کودکی ست که اتفاقا پسرم هست
.
تزریق نفرت به ذهن و جان پسری که مملو از احساس و عاطفه به مادرش بود
.

در برابر نفرت، نفرت نورزیدم،
در برابر دروغ، دروغ نگفتم،
در برابر دسیسه ، دسیسه نکردم
 
اما 
هیچکدوم از این ها به معنی سکوت نبود، نیست و نخواهد بود.
به نام همه ی پسرها ... همه ی دخترها ... همه ی کودکان، که در صورتشون صورت فرزند خودم رو می بینم، سکوت نخواهم کرد
.
به نام همه ی کودکان دنیا که بازیچه بزرگترها می شن
.
به نام همه ی کودکان دنیا ... در روز مادر .... اینجا در فرانسه
!

۱۳۹۴ خرداد ۹, شنبه

نوازنده های دوره گرد

چند روز پیش تو مرکز شهر ناگهان متوجه واقعیتی شدم.
واقعیتی لطیف، آشکار و پراکنده در هوا درست مثل خود هوا .
هوا که از شدت لطافت و آشکار بودن، نمی بینیمش ... حسش نمی کنیم.
چون همیشه هست دیگه هست بودنش رو حس نمی کنیم.
در نبودش ، لطافت ِ بودش رو دریافت می کنیم.

چه واقعیتی؟
نوازنده های دوره گرد!
سخاوت و بلند نظری شون.
می شینن یه گوشه آنچه دارن رو سخاوتمندانه به شهر و شتابش تقدیم می کنن.
فضای خیابون ها  رو از روزمرگی در میارن.
حال خوش می پاشن به شتاب و مشقت زندگی.
بی درخواستی .... تقاضایی ... ناله ای .
فقط جعبه سازشون رو باز می ذارن تا هر کس به خواست خودش سکه ای بندازه توش.

شاید بعضی ها موقع انداختن سکه ای به داخل جعبه سازشون فکر کنن لطف کردن و سخاوت داشتن اما من فکر می کنم که:
ما «باید» به این نوازنده های رهگذر پول بدیم.
خم بشیم و پول رو داخل جعبه سازشون بذاریم.
با احترام و اظهار تشکر ازشون .

نوازنده های دوره گرد، هزینه ای به شهر و شهرداری برای زیباسازی تحمیل نمی کنن.
زیبایی رو بی هزینه به شهر و مردم تقدیم می کنن.
باید دیدشون،
شنیدشون و
 مراقب بود در جعبه بسته نشه،
سازشون ساکت نشه.



بوسه ها و واژه ها، لب ها و حنجره ها

وقتی صراحت بوسه و صمیمیت لب ها هست چرا
پیچیدگی واژه و مشقت ِ حنجره؟!!!

۱۳۹۴ خرداد ۷, پنجشنبه

بنجامین کلمانتین

هر آدم یک رمانه .... و قسم می خورم که
در این حرف هیچ اغراقی نیست
.
رمان های منتشر نشده
.
مقابل چشم تو و فقط تو
.
می آن،
می بینی شون،
مقابل چشم هات
.
و پر می شی ..... لبریز می شی از
 احساسی دوگانه.
شور ِ نشون دادنشون به دیگران،
منتشر کردنشون مقابل همه چشم ها،
اما
 
ناتوانی ... درمانده ای .... کلمات سختن!
سخت تر از فولاد برای فرم دادن.
با این حال می نویسی و می بینی همه ی اونی نیستن که دیدی
.
لنزت بی کیفیته ... قلم موت زمخت
!
عکس ها رو تار ظاهر می کنی،
نقاشی ها رو زمخت می کشی
.

نه
!
این عکس که گرفتی،
این نقاشی که کشیدی،
اونی نیست که دیدی
.
و
رنج می کشیی!
از دیدن و نتوانستن .... برای نشان دادن به دیگران.
چشمهات تشنه اند،
درونت شوریده،
دست هات اما درمانده .... درمانده از نشان دادن
.
دست هات دیوانه می شن ... دیوانگی جای درماندگی رو می گیره
.
دوربین و قلم مو رو رها می کنی
.
دیوانگی زبانه می کشه از شدت درماندگی
.
و لمس می کنی .... لمس .... لمس .... لمس
.
بو می کشی ..... بو
.
من عطر تن ها رو می شناسم
!
*******************************
دیوانه وار بنجامین کلمانتین رو گذاشتم روی تکرار
.
و فکر می کنم کاش من هم می تونستم آدم ها ، این رمان های ناگفته رو اینقدر زیبا و موجز به تصویر بکشم
.
بنجامین، مردی که سال ها در متروهای پاریس می نواخت .... می خواند
.
مثل آواز پرنده ها در زمینه هر روزها .... روزمرگی ها ...
و گاهی سکه ای از رهگذری درست مثل خرده نانی مقابل پرنده ای .... در شتاب روزمرگی ... بدون نگاه عمیقی به خطوط صورتش ... خیره در چشم هاش ... و رمانی که در خود داشت
.
بنجامین کلمانتین رو از دست ندین
.
و این روایت زیبا و موجزش از زندگیش .... رمانش ... خودش
!
با زیر نویس فارسی 
https://www.youtube.com/watch?v=9P57W_NHgFg