جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۴ آذر ۱۰, سه‌شنبه

کمیت گوه زدن، مسئله این است!

رفته عضو یه حزب سیاسی شده. (خیلی هم خوب).
بعد اومده تبلیغ حزبش رو می کنه که مو هم عضو بروم (بشم.)
می گم این یه قلم رو کوتاه بیا.
می پرسه :
چرا آخه؟
قبل از اینکه جواب بدم می ره به منبر و از خط مشی و اهداف انسانی حزبش می گه.
مو هم گوش موکونوم. (خو چون چاره ای ندروم یک تنه رفته به منبر پایین هم نمیاد.)
از حرف زدن که خسته می شه می گه :
خوب یه چیزی بگو!
می گم:
عزیز جان،
آدم ها وقتی تنهایی گوه می زنن، مقیاس و ابعاد گندکاریشون کوچیک تره.
بذار مو یکی به هم زندگی خودوم یکی گوه بزنوم چی اصراری داری مقیاس گوه زدن رو هی بزرگ تر کنی؟
(حالا البته شما هم ببخشن ای پست یه خورده بد بو بود.)

۱۳۹۴ آذر ۸, یکشنبه

کرامت انسانی به سبک آمریکایی

 چندتا سخنرانی از اوباما گوش کردم. متوجه شدم یکی از عبارت های کلیدی و مورد علاقه اش همین عبارت «کرامت انسانی » هست.
زیاد به کار می برش.

برام جالب بود .
هر چند جمعه ی سیاه، جمعه ای که فروشگاه ها کالا شون رو در اروپا و آمریکا حراج می کنن، به نظر می رسه کرامت انسانی هم زیر هول و ولای کالا و پول و سرمایه داری، له می شه و چیزی ازش باقی نمی مونه.
کاربردش همون تو سخنرانیه فقط.
یه نگاه به این جمله و اون ویدیو بندازین.
“As Americans, we respect human dignity” and that “we are a people who value the dignity and worth of every citizen” 
President Barack Obama





کابوس های تنهایی!

به مامانم زنگ زدم می گم:
الهی قربون قد و بالات بشم فعلا از رو هم پشت بوم به آقا سلام بدین، می شنوه به خدا.
می گه :
ما خیلی وقته از رو پشت بوم به آقا سلام می دیم. نمی ریم حرم جا باشه برای  زوارش.
(جیگرش رو بخورم اینقدر مهربونه :) 

اینو که گفت باز دلم به هول و ولا افتاد برای دوستان.
یره،
دور مشد رو  خط بکشید فعلا.
شما هم از رو پشت بوم به آقا سلام بدین، می شنوه به خدا.
آخه فک کن دو تا همسایه ی بی در و پیکر چسبیده به مشد.
اون هیولاها هم که واس خودشون اونجا می چرخن و هیچکی هم حریفشون نیست.
تازه پاکستان اتمی هم داره.
پشت آدم می لرزه به خدا.
فکر می کنین خیلی سخت و دور از ذهنه که از مرز افغانستان یا پاکستان موشک بزنن به مشد؟
نه نیست!
هارت و پورتشون رو تو پاریس کردن اما زهرشون رو تو خاورمیانه می ریزن.
همیشه همینطور بوده.
این سگ مصب ها تا خاورمیانه رو تیکه پاره نکنن دست بر نمی دارن.
از این طرف حرف از مبارزه با داعش می زنن، از اینطرف دیگه اوباما بدو بدو می ره به عربستان باز اسلحه می فروشه.
این رجب هم که انگار عقلش رو به کلی با رویای عثمانیش از دست داده.
شده آتیش بیار معرکه.
یکی نیست بگه مرد حسابی کوتاه بیا دیگه.
وقتی نماینده کرد داره به اسم ملت ترکیه قسم می خوره و رسما به تمامیت ارضی ترکیه به عنوان یک کشور مشترک بین قوم ترک و کرد احترام می ذاره چرا آخه گیر می دین به اینکه به ملت ترک قسم بخوره!
آخه کرد که ترک نمی شه اما می تونه ترکیه ای بشه.
چرا نمی ذارین بشه؟!!!
چرا با یک تناقض ِ کلامی در دل قانون اساسی جلوی امکانی معقول رو می گیرین؟
در نوع خودش شاهکاریه از ترس و وهم.
اینکه آدم به هیولایی مثل داعش بیستر از هم وطن خودش بتونه اعتماد کنه.
تاریخ نشون داده همون هایی که یک کشور رو با هارت و پورت می سازن، با وهم هم به بادش می دن.
آلمان به لطف هیتلر آباد شد اما به دست زیاده خواهی های هیتلر هم ویران شد.
وقتی نگاه می کنم می بینم گسترش جنگ در خاورمیانه همه رو به باد می ده.
از ترکیه تا اروپا.
تخته پاره اروپا زیر موج آواره ها فروتر می ره.
روسیه و ایران ضعیف می شن.
ترکیه به باد می ره.
عربستان بی اعتبارتر از همیشه می شه.
آمریکا البته اون دور دورا، در ساحل امن اقیانوس آرام، دور از دود جنگ و موج آواره ها با بازار اسلحه اش همچنان چاق تر می شه و از هیئت انسانی خارج تر!
و صد البته اسرائیل در امن و امان موج های خبری ِ متمرکز شده روی ترکیه و روسیه، اون کوچولو باقی مانده از نوار غزه  رو هم مثل اسپاگتی دور چنگالش لول می کنه و می بلعه.

مشقت های غیر قابل شر شدن ِ تن!

دوستی دلگیر شده بود چرا جواب مسیجش رو ندادم.
موندم چطوری براش توضیح بدم از این دوره های فرسودگی ِ تن که گاه به گاه عارض می شه.
چون گردابی از بی اشتهایی و ضعف.
بی اشتهایی، ضعف رو تشدید می کنه و ضعف بی اشتهایی رو.
به جایی می رسه که برای تکون خوردن به معجزه ای احتیاج هست.
چهل و هشت ساعت رو به قبله، دراز به دراز، تنها پیوندم با جهان مادی موسیقی بود و سیگار و آب پرتغال.
موسیقیش رو روی فیس می ذاشتم و می دیدید،
ضعف و بی اشتهایی البته و خوشبختانه قابلیت اشتراک نداشت.
خوبه به یاد داشته باشیم که در جهان مجازی ِ فیس و ای میل و وایبر و ...  فقط وجه ذهنی ما قابل اشتراکه.
اون هم وجهی از ذهن که گاهی متاثر از همون تن ِ بینوا خیلی متمرکز و پیراسته نیست .
بر ما ببخشید که :
انسان مشقت تن است.
و تن بینوای ما مثل یک موج سینوسی بین بیش فعالی و رکود در نوسان!

سگ ها و اسم ها!

ا ِی بابا، 
می گن باز توهین شده به مملکت! :))))
کوتاه بیایین جون مادرتون.
والا به خدا بعضی آدم ها سرتاپاشون توهینه بعد اسمشون هم کوروشه.
به هیچکی هم بر نمی خوره.
ما یه همکلاسی داشتیم اسمش کوروش بود.
طرف داغون.
از اینا که هی گیر می دن به عالم و آدم  و دست می اندازن و مسخره می کنن همه رو.
ولی خوب ما مجبور بودیم صداش بزنیم کوروش.
چون اسمش کوروش بود.
ننه اش هم مرحوم شده بود دستمون کوتاه شده بود از اینکه شکایت ببریم پیشش.
بالاخره هر چیزی یه اسمی داره.
تازه:

به تجربه مشاهده شده اتفاقا سگ ها بیش از آدم ها اعتبار اسم ها رو حفظ می کنن.

۱۳۹۴ آذر ۶, جمعه

قلمرو مردانه، شعور زنانه!

بعد از چهارسال بالاخره یه دوست دختر پیدا کرده.
قبلیه آلمانی بود.
درسش که تموم شد گذاشت رفت آلمان.
این هم هرچی این در اون در زد بره آلمان نشد.
یعنی رفت اما برگشت.
نمی دونم دختره جوابش کرد یا خودش جواب رو گرفت!
اینجور که خودش تعریف می کنه چهارسال گیج و منگ دور خودش می چرخیده که چی شد؟
چرا رفت؟
چرا تموم شد؟
هنوز هم که حرف می زنه می شه یه لایه ی نازک اما عمیق از دلتنگی و تاثر رو تو صداش شنید.
همه چیز تو حرفاش به آلمان ختم می شه.
حتی هنوز، با وجود این نانتی بلوند ِ سرزنده ی شوخ و شنگول.

دیروز احوالش رو پرسیدم.
تو فرم نبود.
فکر می کردم حالش باید بهتر باشه اما نبود.
پرسیدم:
چته جوون؟
تو فرم نیستی؟
با بلوند ِ هم زبون اوضاع روبه راهه؟
گفت:
آره اون خوبه ... من خوب نیستم.
پرسیدم:
 چرا؟
گفت:
اعتماد ندارم.
پرسیدم : 
به کی ؟ به اون یا خودت؟
گفت: 
چه سئوال خوبی.
فکر می کردم به اون اعتماد ندارم اما الان متوجه شدم به خودم ندارم.
گفتم:
می ترسی!
گفت:
آره از همه ی مردها می ترسم.
از دوست های خودم می ترسم.
از دوستاش می ترسم.
می ترسم بره.

می فهمیدمش!

گفتم:
آزاد بذارش. 
گفت:
آزاده. من براش محدودیتی نذاشتم.

گفتم:
بله آزاده چون چاره ای جز این نداری اما منظور من این بود که تو ذهنت آزاد بذارش. 
هیچوقت سعی نکن کسی رو برای خودت نگه داری. 
هیچ چیز بیشتر از این یه زن رو فراری نمی ده.

لبخند زد.
با درد.
گفت:
می دونی امروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنانه؟
گفتم: 
آره.
و دوباره تکرار کرد:
من فقط می ترسم!

دلم به درد اومد.
اما مستاصل و ناتوان بودم از کمک بهش.
از تسکین دردی که مثل خوره ذهنش رو می خورد.
از این همه نیازش به داشتن کسی.
کسی برای خودش و فقط خودش.
پسر جوونی رو مقابل خودم می دم با نیازی بی رحمانه که طبیعت درونش گذاشته بود.
یه بچه گربه نر که بنا به حکم طبیعت باید بشاشه به تنه ی چارتا درخت و برای خودش یک قلمرو درست کنه. 
و یکی رو تو این قلمرو برای خودش داشته باشه.
اما دوره شاشیدن به زمین و در و دیوار و مرز درست کردن تموم شده.
حداقل اینجا برای نسل او.
قلمرو درست کردن برای مردها دیگه اعتبار قانونی نداره.
هرچند که هنوز بهش احتیاج دارن.
احتیاجی که برای حلش دیگه نه زور به کار میاد و نه قانون.
شعور به کار میاد.
به دست آوردن ِ شعوری زنانه.

۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

رمز-راز!

گفت: آدم ها رمزی-میستری- ندارند بلکه راز -سکرت- دارند.
شنید که یکی بهش گفت:
هستند نادر آدمهایی که هیچ رازی ندارند و این رمز بزرگه!
**************
می شه بدون راز و پنهان کاری زندگی کرد و این رمز بزرگ زندگی ست.
شهامت ِ آشکار بودن.
چرا رسیدن به این رمز مهمه؟
چون راز و پنهان کاری یعنی ترس ... یعنی بی اعتمادی ... یعنی وابستگی به یک وضعیت ... به محدویت.
رها شدن از رازها ... رها شدن از پنهان کاری ، کلید ِ برخورداری از زندگی ست ... از دردها و لذت هاش ... از غم و شادیهاش ... در نهایت ِمعنای غم و شادی.
دو فرم ... دو شاخه از زندگی که یک هسته داره .. وفقط یک هسته.
حزن!
شادی در بی آلایش ترین و ناب ترین شکلش ریشه در حزن داره.
حزن که جوهره ی هستی ست!