جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۵ مرداد ۵, سه‌شنبه

Trop intégré!!


Est ce qu'il était " trop intégré en Allemagne" ?!
Dans la vidéo il crie :
"Je suis Allemand, je suis né ici"
در فرانسه و آلمان فشاری نامحسوس اما پیوسته و شدید بر روی مهاجرین هست برای تبدیل مهاجر به یک فرانسوی یا آلمانی ... اسمش روهم گذاشتن انتگراسیون ، ادغام.
پدیده ای مثل علی داوید ، یک نسل دومی ِ متولد شده در آلمان که داد می زنه من آلمانی هستم و خارجی ها رو می کشه آیا نمی تونه نشانه ای باشه از ناکارآمدی ِ این فشار انتگراسیون سازی؟
علی داوید یه جوانک سرگردان در زیر فشار هویت سازی ِ سیستماتیک است.
1. هویت سازی سیستم برای تبدیل او به یک آلمانی،
2. عدم پذیرش او به عنوان یک آلمانی از سوی مردم کوچه وخیابان آلمان
درست مثل پدیده ی نسل دومی های مهاجر شمال آفریقا که زبان مادریشون فرانسه است اما بسیاریشون بیزار از فرانسه هستن حتی به قیمت از بین بردن خودشون با حملات انتحاری
http://www.huffingtonpost.fr/2016/07/23/ali-david-sonboly-attentat-munich-allemagne_n_11152356.htm

۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

« در ستایش موسیقی بریتانیا »

خلاقیت، محصول ِ تضاد است .... و بریتانیا غنی از تضاد!
تضاد بین پادشاهی و دموکراسی .... سنت و مدرنیته .... مذهب و فلسفه .... اروپایی بودن و در اروپا نبودن!
کجا جز بریتانیا با اون سابقه ی غنی ِ نمایشی ادبیش، می تونست سرچشمه چنین خلاقیت و تنوعی در موسیقی بشه .
وجه نمایشی ِ موسیقی بریتانیا در اجرا از سابقه ی تئاتری این سرزمین تغذیه می شه .
خواننده ، بازیگر هم هست.
جدا از خلاقیت موسیقیایی، شعر در موسیقی بریتانیا به ثقلیتی دارای وجه مشخصه رسیده.
سخت ساده در عین حال واقعی .... ملموس .... تنیده شده با تن خاکی ِ آدمیزاد و خیال های اثیری ذهن.
نمونه ها زیاد هستن.
اشعار گروه ردیو هد، پرتیزهد، امی واینهوس و....
سئوال این نیست که آیا شما این موسیقی امی واینهوس رو دوست دارین یا نه ، سئوال اینه که :
چند نفر در دنیا پیدا می شن که با شعری چنین ساده اما عمیق و متداول وجه اشتراکی احساسی نداشته باشن؟
We only said goodbye with words
I died a hundred times
You go back to her
And I go back to
I go back to us
......

https://www.youtube.com/watch?v=TJAfLE39ZZ8

Attraction

Attraction is a manner, an internal quality, not an external standard .... i am addicted to her again!
یره ،
ای دختره اعتیاد آوره به خدا .... صدای شیکش جای خودش، اون استیلش منو کشته به امام هشتوم .
می دونین ،
یه چیزی هم وجود داره به نام اعتیاد دوره ای به استیل.
الان اعتیاد دوره ای مو به استیل ای بنده خدا عود کرده باز.

۱۳۹۵ مرداد ۲, شنبه

«زن ِ سراسر سیاهپوش خاورمیانه ای در خیابان های نانت و پاریس»

مقدمه:
بارها سعی کردم با حجاب برم تو خیابون تا واکنش جامعه رو به طور مستقیم نسبت به زنان محجبه لمس و درک کنم.
هنوز جرات نکردم.
چرا دوست دارم این کار رو بکنم؟
خوب، بذرش رو یه خانم جوان محجبه تو ذهنم کاشت. دو سال پیش.
تو دانشگاه هم کلاسی بودیم. معلوم بود تازه به فرانسه اومده. 
وقتی فهمید ایرانی هستم با نوعی نگرانی ازم پرسید:
آیا اینجا مردم راسیست هستن؟
با زن های محجبه تو خیابون بدرفتاری می شه؟
راستش یهو جا خوردم از اینکه دو کلمه حجاب و راسیست می تونه با هم پیوند داشته باشه.
بهش گفتم:
نمی دونم ... شخصا تجربه ای از رفتارهای نژادپرستانه نداشتم اما خوب می بینید که من حجاب ندارم طبیعتا هیچوقت هم تجربه ای در این مورد برام پیش نیومده.
می دونین،
حرف این خانم مثل یه بذر تو ذهنم باقی موند.
یه موضوعیت که وجود داره اما من تجربه و درکی ازش تو این اجتماع ندارم.
چرا علی رغم کنجکاویم هنوز جرات نکردم دست به این تجربه بزنم؟
خوب، به خاطر حرف هایی که از این و اون شنیدم.
گمونم امروز همین ترس و عدم جراتم تا حدی پاسخ به پرسش اون خانم رو در خودش داره.
شاید نه در حد نژادپرستی اما قطعا در حدود یک عدم اعتماد و پذیرش اجتماعی نسبت به زنان محجبه.
یادمه یه بار صاحب خونم گفت وقتی زن محجبه روبند داری رو می بینه به پلیس گزارش می ده.
او تاکید کرد فرانسه یه کشور ِ از اساس کاتولیک هست و باید هویت بنیادی این مملکت حفظ بشه.
خوب من صلاحیت اظهار نظر در این موضوع رو ندارم اما حق و تمایل به مشاهده و روایت مشاهدات و احساسم رو دارم.

مشاهده
:
مدتیه در سر چهار راه ها ، گذرگاه و خیابان های پاریس و نانت، و لابد شهرهای دیگر فرانسه نیز، پدیده تازه ای مشاهده می شه.
زنان سراسر سیاهپوش، پوشیده شده در چادرهای عربی با مقواهایی در دست که روشون جملاتی از این قبیل نوشته شده:
به خانواده ای کوچک با چهار کودک کمک کنید.
زنان سراسر سیاهپوش با صورت هایی که به سختی دیده می شه، زیر آفتاب و بارون ، ساعت ها با این مقواها ایستادن.
ماشین ها و آدم ها عبور می کنن.
گاهی به ندرت عابری یا ماشینی نگه می داره و باهشون صحبت می کنه.
شاید برای کمک گرچه شک دارم کلمه ای فرانسه بلد باشن.
البته که زن محجبه در فرانسه پیش از این هم بود اما هیچوقت به این وضعیت ، ساعت ها ساکن کنار خیابان برای درخواست کمک ندیده بود.
ساکنین جدید خیابان های پاریس و نانت ، همیشه توجهم رو جلب می کردن .... با حسی مبهم از درد ، دریغ و خشم.
منشا حس درد و دریغ ِ درونم برام روشن بود.
جنگ و آوارگی ، دردناکه .... نابود شدن خانه و موطن ، پر از حس ِ دریغ .
منشا خشم اما برام مبهم بود.
تا چند روز پیش که مادر بزرگ سلین حرفی زد که به حد انفجار برانگیخته و عصبانیم کرد.
گفت:
«
این زن های سیاه پوشی که سرتاپاشون روکردن تو کیسه رو دیدی؟
اینا منو می ترسونن.
اینا باعث عدم امنیت جامعه هستن.
آدم چی می دونه زیر اون کیسه هاشون چیه.
شاید یک تروریست باشه با مواد منفجره.»

با همین چند جمله ساده، انگار یهو حجمی از زخم درون ذهنم دهان باز کرد
.
زخم هایی که ظاهرا هیچ ربطی به من نداره ولی عمیقا باهشون حس همدردی دارم.

بهش گفتم:
«خانم زیر اون به قول شما کیسه های سیاه ، هیچی نیست جز یه زن ... یه مادر ... با چهار پنج تا بچه قد ونیم قد که بچه هاش رو به دندون کشیده و خودش رو رسونده اینجا.
مملکتش با جنگده های میراژ و اف کوفتی ، داغون شده.
از دل خوشش اینجا نیست ... از خاطر بچه هاشه که اینجاست.
اون اینطوری بزرگ شده ... اینطوری دنیا رو دیده ، فهمیده.
شما کنار دریا مایو می پوشین ، اون کنار خیابون چادر می پوشه.
درست نیست به خاطر چادرش بهش بگین مشکوک ... اون هم به تروریسم .... کسی که دارین با چشم هاتون می بینین قربانی ِ دو سویه ی تروریسم و ملیتاریسمه.
من اینجا مثل شما لباس می پوشم ... مثل شما غذا می خورم.
به قول خودتون عینهو خودتون هستم با این وجود بارها به خاطر ملیتم مورد نیش و کنایه های تروریستی قرار گرفتم.
می بینید!
اون که با حجابه مشکوک به تروریسمه،
من که بی حجابم مشکوک به تروریسمم.
یهو بگین خاورمیانه ای ها کلن تروریست به دنیا میان!
پشت سرش هم هی شعار بدین که:
اوه ، نه ، فرانسوی ها نژادپرست نیستن!»

مادر بزرگ و سلین هر دو معذب بودن
.
من هم که احمق.
یکی نبود بگه آخه زن حسابی زورت به یک پیرزن بیچاره رسیده که بیست و چهار ساعتش جلوی تلویزیون داره می گذره.
یه هفته از این ماجرا گذشته اما درد من به جای اینکه تسکین پیدا کنه هی عمیق تر می شه.
هر بار که زن سیاهپوش ِ پلاک به دستی رو سرچهار راهی می بینم انگار زخمی تازه می بینم ... زخمی جدا از من اما با من!
اجازه بدین برای تسکین دردم تلاش کنم این زخم رو اندکی توصیف کنم.

تصور کنید
:
زنی هستید متولد شده در یک قبیله عرب .... مثلا عراق ... یا لیبی .... یا سوریه ..
در هفت ، هشت سالگی ختنه تون کردن تا یه وقت شرافت قبیله رو به باد ندین.
در نه سالگی تو چادر پیچیدنتون تا مردهای قبیله رو گمراه نکنید.
در سیزده ، چهارده سالگی فرستادنتون خونه ی یه مرد تا مثلا همسرش باشین.
بودید!
همونطور که براتون تعریف شده بود.
خوب، زندگی آسان نبود براتون ... برای کی هست ؟
با این وجود حتی شما هم که موجودیتی پیشاپیش تعریف شده از سوی قبیله بودید، ثقل های عاطفی در همان قبیله داشتید.
بچه هاتون.
اما یهو در سی ، چهل سالگی جنگنده ها از راه رسیدن و خونه خراب تون کردن و آواره.
شما هم بدون اینکه چیز زیادی، بیشتر از قبیله تون بدونید مجبور شدید بچه هاتون رو به دندون بگیرید و فرار کنید.
به خیابان های پاریس رسیدید.
بچه ها گرسنه بودند.
همه ی فکر و ذکرتون تسکین درد شکم بچه هاتون.
بچه ها!
تنها سهم شما از دلبستن به این دنیا و زندگی.
یکی رو پیدا کردید تا از سر محبت روی تکه مقوایی به زبان مردمان ِ خیابان های پاریس بنویسه که بچه های شما گرسنه هستن.
کمک کنید!
نوشت .... به خیابان رفتید ... همونطور که دنیا رو دیده بودید ... سراسر سیاهپوش ... با دو شکاف کوچک مقابل چشم ها .... برای بچه ها ..... بچه ها گرسنه هستند!

زن سیاهپوش ِ سرگردان در چهار راه های پاریس،

خوشحالم که زبان خیابان های پاریس رو نمی دانی ... زخم ِ زبان های فرانسوی از آن من، مهربانی دست های فرانسوی برای تو.

۱۳۹۵ تیر ۳۱, پنجشنبه

همه جایی!

تن سخت خسته ، جان اما سبکبار.
ذهن سخت زخمی، فکرها اما همه مهربار.
زبان بسته ، کلام اما در جوشش.
تن راهب و جان اما همه جایی!

۱۳۹۵ تیر ۲۸, دوشنبه

خاطره های ناخوشایندی از مهاجر ایرانی بودن در اروپا»

کمتر مهاجری رو در اروپا می تونید پیدا کنید که به طور مستقیم یا غیر مستقیم تجربه ناخوشایندی از نژادپرستی نداشته باشه.
راستش تا امروز من بیشتر شنونده خاطرات دیگر مهاجران از چنین رفتارهایی بودم.
شخصا خاطره تلخی نداشتم .
تا امروز.
می تونم بگم برای چند ثانیه فشار خونم بالا رفت و خیلی ناراحت وعصبانی شدم.
اما خیلی زود به جای مقابله تصمیم گرفتم همراهی کنم و یک وضعیت کمیک از یک حمله موذیانه کلامی درست کنم.
گمونم موفق شدم.
تا همین الان داشتم می خندیدم.
داستان چیه؟
اینه:
یه دوست فرانسوی دارم که خیلی بهم محبت داره .
هر چقدر این خانم من رو دوست داره ، همسرشون از من متنفره.
نمی دونم چرا .... شاید حسادت.
دوستم همیشه با کلمات صمیمی و محبت آمیز من رو صدا می زنه اون هم در مقابل شوهرش.
احساس کردم که شوهرش از این همه توجه ومحبت خانمش به من هیچ خوشش نمیاد.
شاید فکر می کنه اون کلمات باید متعلق به اون باشه و نه من.
خوب من بی تقصیرم.
شاید خانم کمی بی مبالاتی می کنه اما قطعا آقا داره با حسادت ، حماقت مضاعف می کنه.
آخه هر چه بیشتر به من توهین می کنه ، بیشتر حمایت و محبت خانمش رو به سمت من جلب می کنه.
امروز آقا یکی از بدترین رفتارهای تهاجمی و موذیانه اش رو با من کرد.
خانمش زنگ زده بود احوالم رو بپرسه.
از پشت تلفن صدای آقا رو شنیدم که با اصرار می گفت:
گوشی رو بده به من. از دوست عزیزت یه سئوال تخصصی درباره زبان ایرانی دارم.
دوستم با ناراحتی و تردید گوشی رو داد به شوهرش.
من تا حالا شوهرش رو ندیدم اما همیشه صداش رو از پشت تلفن می شنوم که داره غر می زنه.
گوشی رو گرفت و خیلی صمیمی شروع کرد به سلام واحوال.
بعد گفت: خانمم می گه شما ایرانی هستید . درسته؟
گفتم بله ...بفرمائید.
گفت مدتیه من دارم روی زبان ایرانی کار می کنم.
یه سئوال ازتون دارم.
گفتم : در مورد کدام زبان در ایران حرف می زنید؟
چیزی به نام زبان ایرانی نداریم.
زبان رسمی اسمش فارسیه نه ایرانی.
زبان های زیاد دیگه ای هم در ایران وجود داره.
با بی مبالاتی گفت: همون زبان ایرانی دیگه ... همون رسمیش.
گفتم اسمش فارسیه ، اسمش زبان ایرانی نیست.
بدون توجه به توضیح من و با یه جور عجله گفت:
ببینید من هر چی روی اینترنت جستجو می کنم مترجمی برای زبان ایرانی پیدا نمی کنم.
گفتم:
عجیبه ، گوگل داره ... اسمش زبان فارسیه.
می دونین،
من خیلی جدی و معصومانه داشتم براش توضیح می دادم که چطوری باید جستجو کنه اما اون یهو گفت:
فکر نمی کنید به خاطر شبکه های تروریستی ایرانی هاست که هیچ سرویس اینترنتی برای زبان ایرانی وجود نداره؟
اینو که گفت یهو سر و صدای خانمش رو از پشت تلفن شنیدم که می خواست گوشی رو ازش بگیره.
اما آقا با همون لحن موذیش با خونسردی بهش می گفت من فقط دارم از صبا سئوال می پرسم.
آروم باش عزیزم!
خوب راستش من اولش خیلی عصبانی شدم.
می خواستم بهش بگم وقت این حرفهای چرت وپرت رو با آدم های چرت و پرتی مثل شما ندارم و گوشی رو قطع کنم.
اما بعد از چند ثانیه فکر کردم چه کاریه با این آدم جر و بحث کنم .
بذار باهش موافق باشم چون اون دنبال برانگیختن حس مخالفت و عصبانیت در منه .
اون یه سئوال نداره ... اون یه حس داره ...حس عصبانیت و حسادت که میخواد موذیانه به من منتقلش کنه برای همین خیلی خونسرد بهش گفتم:
آه چه هوشمندی قابل تحسینی آقا.
بله کاملا درست می فرمائید.
در واقع خود من یکی از اعضای همین شبکه های تروریستی هستم و به شما هشدار و اطمینان می دم اگه باعث ناراحتی من یا دوستم بشید میام و سرتون رو می برم.
تلفن روی آیفون بود.
صدای انفجار حنده ی دوستم رو شنیدم.
و سکوت شوهرش.
شنیدم که خانم به آقا گفت:
خوب جواب سئوالت رو گرفتی حالا گوشی رو بده به من و برو بخواب!