جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۴ تیر ۲۸, یکشنبه

استانداردهای آنها، استانداردهای او!

ساعت یازده شب در حالیکه بیرون طوفان و باران بود، مرد صاحب خانه به مستاجر ِ جوان ، دانشجو و خارجی خود یادآور شد که اتاق را به یک نفر اجاره داده است و این یعنی که باید دوست پسرش خانه را ترک کند.
دختر برآشفته شده بود.
سه ماه تمام اتاقش خالی بود اما اجاره را پرداخته بود.
هرگز در خانه نه مهمانی گرفته بود و نه مزاحمتی ایجاد کرده بود.
می دانست این کار صاحب خانه از روی شیطنتی غیر عادی ست.
چه در چشم ها ی سرخ شده و عضلات منقبض شده صورت مرد هم می توانست ، خشمی دیوانه وار را ببیند که با چنین درخواستی سعی در تسکین خود دارد.

دختر به مرد صاحب خانه یادآور شد که همیشه رعایت حال ساکنان خانه را کرده است.
اجاره ها را سر وقت پرداخته است و در ضمن او یک راهبه نیست!
مرد اما با لحنی سرد و خشک دوباره قرار داد را یادآوری کرده بود.
اتاق به یک نفر اجاره داده شده است و نه دو نفر!

دختر دلیل خشم و شیطنت مرد را می دانست.
حسادت!

مرد صاحب خانه سن و سال پدرش را داشت.
همسر داشت. فرزند و نوه با این همه مدت ها قبل به دختر اظهار عشق کرده بود.
دختر، ساده و واضح به مرد یادآور شده بود که در اصول اخلاقی او هیچ جایی برای رابطه با یک مرد متاهل وجود ندارد.
او را دوست دارد اما فقط به عنوان یک دوست ِ فکری و نه هیچ چیز بیشتر.
مرد به شوخی گفته بود :
پس یعنی باید آرزوی مرگ زنم را بکنم تا یک چیزهای بیشتر هم بتواند پیش بیاید؟
دختر پاسخ داده بود:
نه!
من جای شما بودم هرگز آرزوی مرگ کسی را نمی کردم.
اما آرزوی شعور و پابندی به پرنسیب اخلاقی ام را همیشه برای خود دارم!
مرد با خنده و شوخی گفته بود:
شما و پرنسیپ اخلاقی!!! 
شما که خوره ی مرد داری، خانم جوان و اخلاقی!

دختر با خودش فکر کرده بود:
چه اشتباه تکراری و کسالت باری .... مثل خیلی های دیگر دارد خودش را در من توصیف می کند.
خوره های جنسی خودش را در من می بینید.
با این حال مماشات کرده بود ... سکوت و فقط یک لبخند.
برای ختم مجادله.

دختر از مصاحبت مرد لذت می برد.
هوش سرشار، نکته بینی های ظریف عقلی، سواد علمی فوق العاده و تجربه های جهان گردی بسیارش، برای دختر سرگرم کننده و جالب بود.
آنقدر که می توانست زخم های کوچک اما مداومی را که اعضای این خانواده با خود برتر بینی اروپاییشان می زدند تحمل کند.
از زیر سئوال بردن استانداردهای بهداشتی مردمان خاورمیانه تا بیان تصورات مدیا زده اشان از نا امنی، بلبشو و توحشی که به تصور آنها در ذات و دی ان ای انسان خاورمیانه ای ست. 
با همه اینها او یاد گرفته بود که بلند نظر باشد و دوستی را دوست داشته باشد.
او دوست داشت ، دوستی با این خانواده را همیشه نگه دارد
.
برای همین اظهار عشق مرد میان سال را جدی نگرفته بود.
بیشتر به حساب بازی ای کلامی گذاشته بود.
ضمن اینکه صریح و رک اصول خودش را برای مرد توضیح داده بود و فکر می کرد داستان برای مرد واضح و تمام شده است اما نبود!
این را همان شب فهمید.
در چشمان سرخ، عضلات منقبض و صدای سرد و خشک مرد.

اول جا خورده بود، عصبانی شده بود می خواست واکنشی تند و آنی نشان دهد تا آرام گیرد اما بلافاصله یاد روشی افتاده بود که اینجا در فرانسه و بیشتر از همه در همین خانه و از همین خانواده دیده بود!
روش های غیر مستقیم .... موذیانه!
به یاد آورد که بعضی روزها مرد فقط با ادای یک جمله ، یک کلمه ، که خیلی هم آرام و خونسرد می گفت، چطور باعث انفجار هستریک عصبانیت در زنش می شد. 
درست مثل یک زودپز غیر استاندارد که ناگهان منفجر می شود.
اما دختر در یک لحظه تصمیم گرفت غیر استاندارد نباشد.
تصمیم گرفت مطابق با استانداردهای همین خانه و خانواده بورژوای اصیل فرانسوی رفتار کند.
آرام، غیر مستقیم و سوزنده!
لبخند زد و گفت:
بله حق با شماست. فعلا!

رفت توی اتاقش.
به دوست پسرش ماجرا را گفت.
و نقشه اش را.
به کمکش احتیاج داشت.
در را بست .
پنجره ها را باز کرد و بعد پر سر و صداترین سکس همه ی عمرش را انجام داد.
ساعت دوازده ِ نیمه شب بود.
قاعدتا این وقت شب باید پیر مرد و پیر زن هفت پادشاه را هم خواب دیده باشند اما حتم داشت که خواب نیستند.
نمی توانستند خواب باشند!

دوست پسرش رفت.
در حالیکه او تصمیمی تازه گرفته بود.
پس دادن درس هایی که از این خانواده ی اصیل ِ فرانسوی ِ بورژوا ی از خود راضی گرفته بود.
با استانداردهای برتر اروپاییشان!

نه برای مقابله.
نه برای تسکین خودش بلکه برای ایجاد یک تضاد و در نتیجه یک آینه.
آینه ای که آنها را به خودشان نشان دهد در تغییر استانداردهای رفتاری او از کیفیت خودش به کیفیت آنها! 
به جای ِ سازگاری، مقابله از نوع غیر مستقیم.
به جای دست و دلبازی، حسابگری از نوع دقیق فرانسوی .. تا شمردن سانتیم ها.
به جای رعایت حال دیگری، خود را مرکز احوال دنیا قرار دادن یا حداقل خود را مرکز حال ِ آن خانه قرار دادن!

۱۳۹۴ تیر ۱۸, پنجشنبه

بهشت آنها، بهشت او!

نشسته بودند دور هم.
در کافه تریا دانشگاه.
برای استراحت کوتاهی بین کار.
چهار نفر.
او تنها کسی بود که سفارش قهوه داد.
بقیه روزه بودند.
برای نوشیدن قهوه اش معذب بود.
با این حال دوستانش با گشاده رویی به او اطمینان دادند که قهوه اش را با خیال راحت بخورد چون هیچ میلی به نوشیدن ندارند.
کسی از آن میان با خنده و شوخی گفت
:
«به هر خال من قهوه های بهشت را ترجیح می دهم
.»
همین جمله سوژه گفتگو شد، در آن عصر گرم و شرجی پاریس میان چهار دوست از چهار سوی خاورمیانه
.

دوستانش با جدیت از کیفیت نوشیدنی ها و خوردنی های بهشت حرف می زدند و شروط اساسی برای مسلمان بودن و در نتیجه برخورداری از نعمات بهشتی که خداوند برای مومنان تدارک دیده است
.
سعی داشتند با سوالاتشان او را هم وارد بحث کنند
.
اما بهشتی که دوستانش توصیف می کردند چنان برای او مادی و دم دست بود که نمی دانست چرا برای داشتنش باید منتظر مردن بماند
!
گیج شده بود
.
ذهنش قفل کرده بود
.
سوالات ظاهرا واضح بودند اما برای او سخت مبهم
.
یا شاید بهتر است گفت بی معنی
.
با اینکه سالهای اولیه دهه بیست سالگیش آدم مذهبی و مقیدی به تکالیف دینی بود اما حتی همان موقع هم تصورش از بهشت تا این حد مادی نبود
.
بهشت برایش بیشتر مفهومی از وصالی بی پایان را داشت تا غرق شدن در شیر و شربت و شراب
.

نمی توانست به سوالات دوستانش پاسخ دهد
.
ظاهرا همه دور آن میز مسلمان بودند یا حداقل زمانی بوده اند
.
کتابی یکسان را سرلوحه ایمان و عملشان قرار داده بودند اما هیچ وجه مشترکی بین آن ایمان بیست سالگیش و آنچه دوستانش داشتند از آن کتاب و از این دین می گفتند نمیافت
.
برایش باور نکردنی بود که آدم هایی در دوره ی دکترای معماری درگیر کم و کیف مزه، هضم و دفع شیر و عسل های بهشت باشند
. 
آن هم شیر و عسل و گوشتی که هر روز دم دستشان بود.

کسالت را بهانه کرد و از شرکت در آن بحث خودش را معاف
.
در سکوت قهوه اش را مزه مزه می کرد
.
تلخ بود
.
محزون بود و
 
سخت تنها.

دوستانش از خوردنی های بهشت به پوشیدنی های آن رسیده بودند
.
حریر و ابریشم و دمای هوا و آب و هوا و این چیزها.
صدایشان اما در وزش صدای بادی محو شده بود.
حسی از حزن و تنهایی چون بادی در جانش می پیچید
.
و شنید صدایی در سرش زمزمه می کند:
دل بر دلدار رفت، جان بر جانانه شد
...بهشت او بی شک همین بود!


۱۳۹۴ تیر ۱۷, چهارشنبه

آن نگاه خیره و سنگین

دو ساعت ... فقط دو ساعت وقت دارم تا سنگینی آن نگاه را با حرف زدن یا شاید بهتر است بگویم وراجی کردن در جمعی فرضی، تسکین دهم.
چه جمع خاصیت تسکین دارد ... حتی وقتی فرضی ست ... مجازی ست.
دو ساعت استراحت تا شروع کار بعدی مانده است.
در خیالم بود زیر درخت ها، توی پارک دراز بکشم و با خورده نان ریختن برای کبوترها کودکانه سرخوشی کنم.
اما به ثانیه هایی همه ی گمانم با نگاهی خیره، تبخیر شد.
سرخوشی های ِ خاص میان سالی جایش را به وحشت ِ نهفته ، ناگزیر و خراشنده ی زندگی داد!
میان سالی، اوج زندگی ست.
به خورشت ِ قورمه سبزی می ماند که قُل آخرش را زده است،
عطرش بلند شده است و وقت سرو کردنش در بشقابی سفالی با رنگ های آبی رسیده است.

میانسالی یعنی 
ثباتی نسبی، تندرستی و استقلالی مطبوع.
با این همه سخت کوتاه!
کوتاهی که اما خیلی دور از خودت تصورش می کنی ... مثل همه ی دوره های دیگر عمر ... زندگی.
و وقتی .... گاهی با کشیده ی پر درد نگاه زنی سالمند، دردمند ، تنها ... از پشت پنجره ی خانه ای ساکت، خالی ، با روزهایی یک جور مواجه می شوی ، چیزی روی قلبت آوار می شود از تیک تیک ثانیه هایی که هیچ جا، در هیچ دو کالبدی مثل هم نیست.
ثانیه های سرخوش و سبک میان سالی تو ،  ثانیه های سخت و سنگین آن دیگری ست .... آن زن سالمند، پر درد و تنها ... ایستاده پشت پنجره.
منتظر نگاهی ، صدایی و لابد  لبخندی ... نوازشی ... مهری.
کاش این همه ترسو و خجالتی نبودم!
کاش جرائت داشتم به جای دانه ریختن برای کبوترها در خانه ی زن ، زنگ می زدم و می گفتم:
سلام ... خوبید؟ .... دوست دارید با هم دوست شویم؟
من عاشق شنیدن قصه های آدم ها هستم.
دوست دارید قصه هایتان را برای من بگویید؟

اما من خجالت کشیدم ... یا شاید محافظه کاری کردم.
دو زاریم کج است .... در فهم خودم!
تاخیر دارم در دریافت، جذب و تشخیص آنچه واقعا دوست دارم.
این را الان فهمیدم.
الان که مقابل کبوترها نشسته ام ، خرده نان می ریزم اما سرخوش نیستم .... سنگینم .... غمگین!
کبوترها مقابلم هستند ... می بینمشان اما انگار چشمی دیگر ، قوی تر توی سرم دهن باز کرده است. 
چشمی که خیره شده است روی سنگینی نگاه ِ خیره ی چشمی دیگر و
دردهای آن تن دردمند و سالمند را به تن ِ تندرست و میان سالم ، تزریق می کند .... دم به دم!

۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

نسل دومی ها و مسئله هویت

این گزارش درباره سامی یوسف رو دیدین؟
برای من خیلی جالب بود.
و در این جلب نظر، موسیقی کم رنگ ترین قسمتش بود.
سلیقه موسیقیایی من از این سبک لذت نمی بره با این همه مسئله ای که برام در این گزارش جالبه :
موضوع «هویت» در میان نسل دومی های مهاجره.
مسئله ای که شانس مشاهده مستقیمش رو در پیرامونم پیدا کردم.

می تونم ببینم که:
واقعا «سردرگرمی هویتی» در میان نسل دومی ها ی مهاجر یک مشکل ِ موجود اما مسکوت مانده است.
بچه هایی که تضادها و تناقضات تربیت در خانه و آموزش در مدرسه درشون مقیاسی شدیدتر پیدا کرده،
بچه هایی که دوگانگی و دو پارگی زبانی و فرهنگی درشون نمود آشکارتری پیدا کرده،
بچه هایی با فیزیک و ظاهر ایرانی اما زبان فرانسوی.
فارسی رو می فهمن اما به فرانسه جواب می دن.
دریافت های آموزشی شون فرانسوی ست اما دریافت های تربیتی شون ملغمه ای ست از ایرانی و فرانسوی .
ظاهرشون ایرانی ست اما باطنشون با وجود انباشت آموزشی از دو زبان و فرهنگ، گویی از چیزی تهی مانده است.
از ریشه ای هویتی!

در بعضی هاشون این خلائ، منشائ عصبانیت و انزجاری نهفته از کشور میزبان شده همراه با توهماتی رویایی درباره فرهنگ یا مذهب سرزمین مادری.
اونها در برزخی هستن میان کشور میزبان و سرزمین مادری.

دورادور دختر نوجوانی رو می شناسم که پدر کمونیستش سخت نگرانه مبادا دخترش به دام گروه های افراطی مذهبی بیفته.
دختر پر از نفرت از فرانسه است و عشق به سرزمین مادری.
یک عشق مطلقا توهمی.
عشقی محصول نفرت!
عشق به چیزی نه منتج از خود آن چیز بلکه محصول نفرتی از چیزی دیگر.

تصورات یا شاید بهتره بگم توهماتی که از ایران برای خودش ساخته نه محصول شناختی واقعی ست و نه مشاهده ای مستقیم.
او آشکارا دچار نوعی خلائ شده
.
از جامعه فرانسوی خودش رو جدا کرده و به دین پناه برده
.
و در این پناه بردن به دین هم دچار شکاف و تضادی عمیق با مادر خودش شده
.
آموزه های دینی که از گروه های مسلمان اینجا دریافت می کنه هیچ ربط و شباهتی با دین مادرش نداره
.
مطلقا استوار بر نوعی نگرش شریعتمدار ِ سفت و سخته که هیچ تشابهی با آموزه های دینی- عرفانی مادرش نداره
.
نماز و روزه بیشتر از اونکه براش تکیه گاهی درونی باشه ، ابزاری بیرونی ست برای نمایش خشم و نفرتش از فرانسه
.

سئوال برای من اینه
:
چرا این دختر، فرزند یک پدر کمونیست و مادری با گرایشات مذهبی از نوع عرفانی دچار این همه نفرت از فرانسه شده؟
آیا این سردرگمی هویتی واقعا عاملی بیرونی، کشور میزبان ، داره یا عاملی درونی ناشی از عدم یا نقصان عجین شدن با ریشه ای فرهنگی؟
آیا عدم عجین شدن، سیراب شدن و آمیختن با فرهنگی یک دست قابلیت های درونی ما رو برای سازگاری و تعامل فرهنگی کاهش می ده؟
پاسخ رو نمی دونم
.

دیدن این گزارش از سامی یوسف من رو یاد این دختر انداخت
.
به نظر می رسه سامی یوسف به تعریف مرتبی از هویت در ذهن خودش رسیده
. 
خود این پاسخ قبل از هر چیز گویای آن است که برای سامی یوسف هم هویت یک مسئله بوده چرا که
ما پاسخ آن چیزهایی رو پیدا می کنیم - یا می سازیم-  که برامون مسئله هستند.
موضوع هویت در میان نسل دومی ها یک مسئله واقعی و پیچیده ست با پاسخ های گوناگون و پیامدهای متفاوت.

به نظر می رسه پاسخ شخصی که یوسف برای خودش پیدا کرده،  تونسته خطر سقوط در نفرت رو برای او تبدیل به آرامش درونی، سازگاری و تعامل با کشور میزبانش کنه.
گرچه توصیفش از تاثیر انگلستان بر خودش، صرفا به عنوان یک ملیت، به نظرم ناکافی ست
.
وقتی شما در سرزمینی رشد می کنید، هواش رو تنفس می کنید، زبانش رو هر روز حرف می زنید و با اون زبان فکر می کنید، ناگزیر تاثیری عمیق بر لایه های نهفته در ذهن و روان شما می ذاره
.
تاثیری بسیار عمیق تر از صرفا شناسنامه و پاسپورت
.
با شما آمیخته می شه حتی اگه خودتون ندونید یا دوست نداشته باشید بدونید
!

https://www.youtube.com/watch?v=qVIvQOhN4pE&feature=youtu.be

۱۳۹۴ تیر ۱۵, دوشنبه

جام جهانی زنان، جذاب اما حسرت برانگیز!

فینال جام جهانی زنان اگرچه کلکسیونی بود از گل های زیبا اما به ثمر رسیدن چهار گل آمریکا در پانزده دقیقه اول بازی، به کلی این مسابقه رو از هیجان یک فینال تهی کرد!
زیبایی منحصر به فرد فوتبال نه فقط در گل زدن بلکه بیش از اون در افت و خیز، غیرقابل پیش بینی بودن و هیجان ثانیه هاش هست
.
چیزی که فینال دیشب علی رغم گل های متعددش نداشت.
آمریکا با اقتداری تهی از هیجان فوتبال در برابر رقیب دست و پا بسته خودش پیروز شد.
این همون جاست که آدم فکر می کنه ای کاش رقیب قدر تری به فینال می رسید.
مثلا فرانسه یا آلمان!
با این همه رسیدن به چنین سطحی از تکنیک و مهارت های فردی در ورزش نوپای فوتبال زنان چشمگیر، جذاب و ستودنی ست
.

از دیدنشون لذت بردم البته همراه با حسرت های خاص یک زن ایرانی
!
وقتی می بینی از قاره آسیا زنان چینی، کره ای و ژاپنی پابه پای حریفان اروپایی ، آمریکایی و حتی آفریقایی و اقیانوسیه رشد ورزشی کردن، در رقابت ها حضور دارن و در حوزه ورزشی کشورهاشون مورد توجه و حمایت هستند، حسرت و دردهای ناشی از تبعیض های باور نکردنی نظام حکومتی مملکتت مقابل نیمی از استعدادهای مملکت صد چندان می شه
.
اون هم چنین جمعیت پویا، پرانگیزه و با استعدادی
.

بیراه نیست اگه بگم
:
برای ایرانی، هر لذتی همراه با حسرتی ست
!

جن پابرهنه و آدم و حوا های لخت !



رفته بودم ساحل.
هوا آفتابی بود و صخره ها اغواگر.
کفش ها رو از پا کندم و با کلی احساس سرخوشی از نوع سرخپوستی زدم به صخره ها.
انتهای صخره دیوار بود.
فکر می کردم به حاشیه خیابون می رسه.

دوست داشتم از دیوار هم بالا برم.
رفتم و پریدم اونور دیوار اما حاشیه خیابون نبود.
وسط حیاط یه ویلا بود.
چند نفر لخت مادر زاد تو حیاط خونشون داشتن آفتاب می گرفتن.
نمی دونم کدوم یکی از اون یکی بیشتر وحشت کرد.
من که یهو با یه عده آدم و حوا ی برهنه  رو به رو شدم یا اونها که یهو با یه زن پابرهنه در ملک خصوصیشون.

دامن پام بود.
پوششم هیچ شباهتی به یه صخره نورد نداشت که اشتباهی از یک دیوار بالا رفته نداشت.
صحنه رو از زاویه اونها تصور کنید !
زنی پابرهنه با دامن که یهو وسط حیاط خونتون مثل یه جن سرو کلش پیدا می شه.
راستش  بهشون حق می دم که حتی یک اوه هم نتونستن بگن .
گمونم یه چند ثانیه ای هر دو طرف از دیدن هم قفل کرده بودیم .
بعد نفهمیدم چطور خودم رو انداختم دوباره اینور دیوار و گم و گور شدم بین صخره ها.

یه چیز دیگه هم بگم.
می دونین،
در بدویت، لمس مستقیم و بی واسطه ی تن با طبیعته که چیزی اصیل و نهفته از درون بروز پیدا می کنه.
هیجان انگیز، سبک و سرخوش.
هسته ی احساسات بنیادی نظیر وحشت و لذت !
حداقل در من! :)

۱۳۹۴ تیر ۱۴, یکشنبه

«کفن تورین، معمایی حل نشده »

کفن تورین، یکی از عجیب ترین، پیچیده ترین و بحث برانگیزترین معماهایی ست که هنوز دانشمندان علی رغم سال ها تحقیق و آزمایش فرضیات مختلف نتونستن پاسخ قانع کننده ای رو براش پیدا کنند.
بر روی این پارچه ی قدیمی که اولین بار در کلیسای کوچکی در تورین پیدا شد و سپس توسط واتیکن به عنوان کفن مسیح معرفی شد، به وضوح صورت و بدن مردی همراه با اثر زخم هایی بر سر و بدنش نقش بسته.
این صورت بسیار شبیه صورت های نقاشی شده از مسیح در قرون وسطا ست.

اوانجلیس ها معتقدند که این کفن همان پارچه ای ست که پیکر مسیح رو پس از تصلیب درش پیچیدن.
نتایج حاصل از آزمایش های کربن 14 اما قدمت پارچه رو به قرن 13-14 میلادی تخمین می زنه.
با این حال زبان شناسی ایتالیایی معتقده کلمات نوشته شده بر روی پارچه نمی تونه متعلق به قرون وسطا باشه .
روی پارچه عبارات زیر نوشته شده:
عیسی ناصری.
محکوم به مرگ.
این زبان شناس معتقده که عبارت عیسی ناصری به هیچ وجه در قرون وسطی رایج نبوده و بنابراین قدمت تخمین زده شده توسط آزمایش کربن 14 رو زیر سئوال برده.

با این همه سئوال اصلی حتی با فرض اینکه پارچه متعلق به قرون وسطاست همچنان باقی ست:
این تصویر چگونه بر پارچه نقش بسته؟

چند شب پیش در مستند فوق العاده جالبی روی کانال France 5
سه نظریه ی مختلف علمی درباره چگونگی نقش بستن این تصویر معرفی شد.
سه تیم از دانشمندان این سه نظریه رو در آزمایشگاه مورد مطالعه قرار دادن.
نظریه اول معتقد بود که این تصویر یک دروغ مذهبی ست که یک هنرمند ِ شیاد برای تثبیت عقاید مذهبی اوانجلیسی در قرون وسطی توسط رنگ و کلیشه خلق کرده.
تیم مربوطه با استفاده از مواد قرون وسطی پارچه ای با همان تصویر رو شبیه سازی کرد.

نظریه دوم معتقد بود که این احتمالا اولین عکس تاریخ عکاسی ست.
چرا که تمام لوازم مورد نیاز برای ساختن اتاق تاریک و ثبت عکس توسط نقره بر پارچه در اون زمان هم در دسترس بوده.
این تیم هم پارچه ای با تصویری مشابه و با استفاده از مواد اولیه موجود در قرون وسطا شبیه سازی کرد.

نظریه سوم اما امکان تجزیه شدن بدن و اثر آن رو بر پارچه مطرح کرده بود.
این نظریه براDیآزمایش صحت خودش، الیاف مورد استفاده در آن زمان و صابون هایی که برای شستشوی آن الیاف استفاده می شده رو شبیه سازی کرد و سپس با انداختن پارچه بر روی لاشه یک خوک ، تصویری محو از بدن خوک روی پارچه بدست آمد.
«انتخاب لاشه خوک برای آزمایش یک چنین معمایی به نظرم یه خورده یه جوریه :)»

نهایتا سه پارچه مورد آزمایش زیر میکروسکوپ قرار گرفت
.
نظریه سوم نزدیک ترین نتیجه به کفن تورین رو از خودش نشون می داد.

قسمت دوم مستند 9 ژوئیه پخش می شه
.
اگر در فرانسه هستید و براتون جالب هست می تونید روی کانال 
France 5
پی بگیرینش.

یادمه اولین بار نمایشگاهی از این کفن رو در کلیسای سن میشل نانت دیدم اما راستش خیلی جدی نگرفته بودمش چون فکر می کردم یکی از اون  داستان های  ساختگی، سورئالیستی  و بی بنیاد مذهبی ست
.
اما با دیدن مستند دیشب حداقل مطمئن شدم این پارچه واقعیت داره و یکی از بزرگترین چالش های علمی رو مقابل دانشمندان قرار داده.

می تونید با سرچ روی عبارت

Suaire de Turin
به انبوهی از عکس و منابع علمی، تاریخی و مذهبی دسترسی پیدا کنید.
این هم لینک ویکیپدیاش :
https://fr.wikipedia.org/wiki/Suaire_de_Turin