جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۸ آبان ۲۲, چهارشنبه

یه همزمانی عجیب عینهو یه کشیده!

داشتم می رفتم سرکار.
رادیو روشن بود.
داشت درباره خودکشی یه دختر نوجون حرف می زد.
دختر چهارده ساله ای که به خاطر ازارهای جنسی چندتا از همکلاسی هاش خودکشی کرده.
چیزی تو سرم ویز ویز می کرد که :
باز اینا از کاه ، کوه ساختن ... تو یه دله دهات کوچیک یه چیزی شده اینا تو بوقش کردن.
همینجور که صداهه داشت ویز می کرد رسیدم چراغ قرمز.
بچه مدرسه ای ها تعطیل شده بودن و تو خیابون ولو بودن.
تو ایستگاه اتوبوس یه دختر بچه مدرسه ای، حدود 9 ساله ، منتظر اتوبوس بود.
دوتا پسربچه همون سنی اومدن طرفش ... با کیف مدرسه.
یه چیزایی می گفتن و غش غش می خندیدن.
دختره هاج و واج نگاشون می کرد .
با خودم داشتم فکر می کردم شیطونی های پسرونه است دیگه.
هنوز این فکره داشت تو سرم نشخوار می شد که یهو دیدم دارن با دست علامت های زشت جنسی به دختره نشون می دن و با شیطنت همراه با شرارت سعی می کنن بدنش رو لمس کنن..
دوتا پسربچه 9 ساله ... علامت های زشت و تهاجمی جنسی .
دخترک هاج و واج و ساکت بود .
چراغ سبز شده بود.
هاج و واج و ساکت از کنار دخترک عبور کردم .
یهو دیدم که :
چهل و هشت ساله که عادی ترین ، معمول ترین و اشکار ترین ملاک روابط ادم ها رو ندیدم ... جنسیت ... نگاه مبتنی بر جنسیت .... جنسیت زدگی.
چه فرقی می کنه از چه سنی حکم ِ جنسیت و لاجرم جنسیت زدگی صادر می شه.
چه فرقی می کنی بر چه اساسی حکم جواز جنسیت زدگی صادر می شه ،
شرع ، عرف ، قانون یا هر چی .
9 ساله یا هجده ساله ... فرقش چیه؟!
در هر حال جنسیت زدگی نتیجه ناگزیر تقسیم بندی جنسی ست ... با هر دلیلی.
عرفی، شرعی ، قانونی .
می دونین،
ما در دنیایی عمیقا ... عمیقا جنسی و جنسیت زده زندگی می کنیم .
البته شاید شما می دونستین اما من تا همین دیروز نمی دونستم!
شوکه ام.
عادی ترین نگاه من ، غیر عادی ترین نگاه در نزد دیگران بود ... هست .. همه جا.
هرگز ، هرگز ، هرگز حتی لحظه ای در روابطم با ادم ها جنسیت شون ملاک رابطه هام نبوده .
می دونین تنها ترین ادم های روی کره زمین کیا هستن؟
ادم هایی که جنسیت ادم ها رو نمی بینن!
یعنی می بینن اما مثل یه لباس بر تن ، نه مثل تن بر لباس!
خوب شاید هم اشکال از خودشون هست ... شاید مبتلا به یه جور عقب افتادگی بشری هستن!

۱۳۹۸ آبان ۱۶, پنجشنبه

فوتبال زالاتانی

شاید زالاتان بهترین بازیکن دنیا نباشه اما خدایی یکی از بامزه ترین های فوتبال هست.
گاهی شور ، گاهی شیرین ، گاهی تلخ و گاهی حتی خیلی گندیده و گنده دماغ.
هرچی هست یا نیست به تنهایی به فوتبال یه طعم اضافه کرده ... طعم زالاتان.
از من بپرسن می گم باس تو فوتبال یه جایزه جدید بذارن به نام:
جایزه ی ادویه ی فوتبال.
اولیش رو هم بدن به زالاتان.
اصلن مرزهای فوتبال با زالاتان جابه جا شده ... فوتبال زالاتانی مرز مشترک پیدا کرده با اکروبات و تکواندو و فیلم هندی!

https://www.youtube.com/watch?v=LD7J5jq15T0&fbclid=IwAR1qTvsc2t425Ja3S1Wr0YNLOCcKv26qpDbgIt4SrcFs9izZEBON-pA0whA

۱۳۹۸ آبان ۱۲, یکشنبه

خاطرات تعمیرکار - کارایی مدارات ارتباطی زنانه!

تعریف کنم بامزه است.
خرابی های اسانسور رو اپراتورها از مرکز ارتباطات در نیس بهمون گزارش می دن.
معمولا خیلی ملایم و مودب و در عین حال صمیمانه حرف می زنن .
کاملا اموزش دیده هستن .
طفلی ها رابط بین دو گروه پر استرس هستن.
ادم هایی که تو کابین گیر کردن یا مشتری های عصبانی که اسانسورشون خراب شده و تکنسین ها که خوب به طور معمول تحت تنش و بدوبدو هستیم.
می دونن حال تکنسین ها خراب هست و باید اروم و با ارامش حرف بزنن.
من هم کار سخت اونها رو درک می کنم .
اسون نیست ادم از یه طرف مشتری یا شخصی رو که تو اسانسور گیر کرده اروم کنه و از طرف دیگه به تکنسین با لحنی که بهش برنخوره و عصبانی نشه بگه باید بری فلان ادرس ، اسانسور خراب شده.
واقعا تمام تلاشم رو می کنم باهشون خوب حرف بزنم اما مواقعی هست که همه ی ارکان وجودی ادم از شدت خستگی و استرس رسیده به خط بحران ... دیگه لحن حرف زدن قابل کنترل نیست.
تصور کنید از ساعت 4 صبح بی وقفه واستون خرابی بیاد. هنوز یکی رو تموم نکردی ، یکی دیگه.
بعد تو این گیر و ویر بهت زنگ هم بزنن و ازت گزارش هم بخوان .
تو همچین وضعیتی بودم.
با ته مانده انرژیم رفته بودم سر یه اسانسور که موبایلم واس یه خرابی دیگه دوباره آژیر کشید.
بهش توجه نکردم و غرق کار خودم بودم .
بعد یه ربع از مرکز یه صدای ناز و مخملی زنگ زد .
اولش کلی عذرخواهی و اینا . بعد پرسید یه خرابی برات ارسال شده صبا هنوز انتخابش نکردی.
من هم عصبانی و داغون با لحن تندی گفتم واس اینکه هنوز این یکی رو تموم نکردم.
دختره یه مکثی کرد و یه چاشنی هندی به لطافت صداش اضافه کرد و گفت:
صبا، خوشگلم!
می شه لطفا خرابی رو انتخاب کنی تا تو سیستم فعال بشه؟ ... مشتری پشت خط منتظره.
این خوشگلمی که گفت ، گوش هام دراز شد تا نوک انگشت پام.
عینهو بره ای که بع بع کنان با پای خودش میره تو دیگ قیمه گفتم:
باشه عزیزم مشکلی نیست... الساعه!
اون هم گفت:
مرسی خوشگلم ... خیلی لطف کردی .
من هم گفتم :
خواهش می کنم .
هردو مون با یه حس طنز افتاده بودیم تو مدار قربون صدقه های بی بنیاد زنونه .
حالا اصلن نه اون منو دیده که ببینه خوشگلم یا زشت و نه من اصلن اون رو می شناسم که ببینم عزیز هست یا نه!
تهش رو بگم ... با قربون و صدقه و امید دیدار و بوس و بغل تلفنی یه خرابی سگ مصب رفت تو پاچه مون! 

۱۳۹۸ آبان ۱۰, جمعه

یه انتخاب خوب

یه چیزی تو حاشیه ها گم شد .
اون هم حسن سلیقه در انتخاب این دو تا.
باید به کسی که این دو تا رو واس ایفای نقش اون دوتا انتخاب کرده جایزه داد .
اصلن بعد از دیدن این دوتا بود که من یهو متوجه شدم یه استعداد سینمایی دیگه هم هست که باید بیاد تو بخش مسابقه . انتخاب بازیگر برای نقش.
من شخصا جایزه ویژه می دم به کسی که پارسا پیروزفر رو واس نقش مولوی و شهاب حسینی رو واس نقش شمس انتخاب کرده.
یه شکنندگی، انعطاف و لطافتی تو چهره پیروزفر هست که بالقوه به صورت و نگاهش استعداد گم شدگی ، شیدایی و مجذوب شدن رو می ده.
درست برعکس شهاب حسینی که میمیک صورتش خشن و نگاهش نافذ هست.
بهش می خوره با اون نگاه نافذ و خشنش بزنه بره تا عمق چشم های لطیف و شکننده پیروزفر ... ویرانش کنه و بعد هم مثل یه طوفان بذاره و بره .
استعداد ویرانگری دربرابر استعداد ویرانی ... استعداد رهایی در برابر استعداد شیدایی ... استعداد خشونت طبیعی در برابر کیفیت شکننده تمدن!
مطلق در برابر نسبیت ... خشونت مطلق طبیعت در برابر لطافت نسبی تمدن.
خوب این دو کیفیت وقتی باهم برخورد می کنن، انفجار طبیعی ترین محصولش هست.
دو کیفیت ... دو استعداد ... تضاد و جدالی به عمر ادمیزاد بینوا .
استعداد ویرانگری طبیعت دربرابر استعداد ویرانی انسان متمدن!
شدت انفجار وابسته به عیار هر دو کیفیت .
به قول شریف خودش :
فیه ما فیه.


۱۳۹۸ آبان ۸, چهارشنبه

خاطرات تعمیرکار : اسانسور و خاکسپاری!

هوای سرد و تیره خیلی با صفا ست ... تمام روز منتظر این لحظه بودم.
لحظه ای که از یه هوای سرد و بارونی و خاکستری برمی گردی خونه ی گرم .
دوشنبه کشیک بودم .
تا ساعت ده شب تو نانت تیره و سرد و بارونی می چرخیدم و اسانسور درست می کردم.
شب ، پنج ساعت بیشتر نخوابیدم ولی آآآآآآآی چسسسسسبید ... ساعت هفت صبح دوباره زدم بیرون تا الان .... الان همون بهشتی هست که می گن.
بیشتر از همه به خاطر رضایت از خودم.
دیشب یه اسانسور ماشین تو یه خونه ی بورژوایی خراب شده بود.
اسانسوره اندازه یک اتاق هست ... خیلی مکانیزمش پیچیده بود من هم نه وقت داشتم و نه جوون و نه اجازه رفتن رو کابین به تنهایی .
خارج از نرم ایمنی بود.
بالاجبار خوابوندمش ... در حالیکه برای دو طبقه ی زیرین تنها راه خروج ماشین هاشون بود.
نصف شب زنگ زدن که یه خانمی اصرار داره ماشینش رو فردا صبح قبل از ساعت نه ببره بیرون .
گفتم متاسفم ولی کاری از دست من تنها بر نمیاد.
گوشی رو دادن خانمه ... گفت فردا مراسم خاکسپاری پدرم هست و من واقعا به ماشینم احتیاج دارم.
از کله ی صبح ساعت 7 شروع کردم به تماس گرفتن با همکارهام ... همه این روزها به شدت درگیرن.
مجبور شدم زنگ بزنم تکنسین ارشد.
خدا خیرش بده ... با کریستوف رفت و کار خانمه رو راه انداختن .
من موقعی رسیدم که خانمه داشت از پارکینگ خارج می شد .
وقتی دیدم نگه داشت و ازم تشکر کرد در حالیکه من واقعا کاری نکرده بودم .. لوران و کریستوف طفلی رفته بودن رو سقف اسانسور و در رو براش باز کرده بودن.
گفتم تسلیت می گم .
من به مراسم خاکسپاری پدرم نرسیدم برای همین کاملا مورد اضطراری شما رو درک می کنم.
از همکارهام تشکر کردم .... لوران گفت :
این چیزیه که تو اکیپ نیاز داشتیم .
گمونم درست می گه ... کاری که فقط متکی به مفاد قرارداد و پول باشه دیده نمی شه ، محترم و معتمد نمی شه.
ماده رو معنا ست که بارور می شه .
من نمی دونم که ایا معنا به خودی خود وجود داره یا نه فقط می دونم حتی اگر معنا هم محصول ذهن انسان هست باید خلقش کرد .
از این وجه دغدغه ی من اثبات وجود یا عدم وجود خدا نیست بلکه افرینش خدایی ست انسانی ... خدایی که رابطه های انسانی رو تقویت و مستحکم کنه.

۱۳۹۸ آبان ۴, شنبه

خاطرات تعمیرکار - اعتیاد

دروم دیوانه مروم ... کک به تنبونم افتاده برم یواشکی اسانسوره رو درست کنم.
دیروز اخر وقت بود رئیسم زنگ زد که ساعت کاری تمومه برو خونه بقیه اش واس دوشنبه!
شتر رو پوست کنده بودم به دمش رسیده بود . گفت :
نه ! نه ! نه! ... کار تعطیل ، خونه!
موریانه افتاده به مغزم داره مخم رو می جوه ... عینهو بچه ای می مونم که گرم بازی اومدن و اسباب بازیش رو ازش گرفتن و بهش می گن :
جیش ، بوس ، لالا تا دوشنبه!
تازه متوجه شدم که چقدر « کار » اعتیاد آوره ... از نوع خیلی سخت و وخیمش ... عینهو هدی که روی تراک خش افتاده گیر کرده ، مغزم قفل اسانسوره شده ... این یه شکنجه است.
یا اسباب بازی دست بچه ندین پدر جان یا دادین ازش نگیرین دیگه .... ای خداااااا مو اسانسوروم ر ِ موخوام!

خاطرات تعمیرکار - با یه خورده چاشنی غرغر

دیروز همکارم تو جلسه از شدت فشار کار و استرس مقابل چشم همه زد زیر گریه.
نه اشتباه نکنید! زن نیست .
یه مرد جوان قوی هیکل هست.
آخر هفته کشیک بوده.
کشیک های آخر هفته بیشتر شبیه رفتن رو میدون مین هست.
سه روز تمام وقت باید اماده بود.
تمام مدت، جمعه ، شنبه ، یک شنبه، بی وقفه براش گزارش خرابی اومده.
یک شنبه به من هم زنگ زد ... اختیاج به کمک داشت ... رفتم و از نزدیک قیافه پریشونش رو دیدم.
همون موقع که رفتم بهش کمک کنم دیدم دوباره گوشیش اژیر کشید برای یه خرابی دیگه.
صبح دوشنبه داغون اومد تو جلسه گزارش کارش رو بده .
وقتی به آسانسور آخر رسید زد زیر گریه.
یه اسانسور تو یه مجتمع داغون بین طبقات بلوکه شده بوده.
9 نفر توش بودن. کابین سنگین بوده . کلید موتور خونه رو پیدا نمی کرده . بعد نیم ساعت اینور اونور زنگ زدن کلید رو که پیدا کرده به خاطر سنگینی کابین نمی تونسته کابین رو به فاصله ی مجاز برای باز کردن در برسونه.
از اون طرف هم این نه نفر مدام مشت می زدن به در و پیکر کابین و بهش داد و بیداد می کردن که داری چه غلطی می کنی.
طفلی نفسش می بره تا بالاخره کابین رو جا به جا می کنه و در رو باز.
9 نفر سیاه پوست بودن .
تو حاشیه بگم:
« لطفا کسی اینجا به من گیر نده چرا به رنگ پوست شون اشاره می کنم.
همکارم به این موضوع اشاره کرد ...موقع تعریف کردن گفت 9 نفر سیاه آفریقایی.
از همه ی عزیزان سوپر روشنفکر معتقد به ارزش های سوپرنئو انسانی که روی کاناپه لم می دن ، چای می نوشند و پای برنامه های سوپر انسانی شبکه های فارسی زبان به کسره ، فتحه حرف زدن مردم به عنوان مصادیق نژاد پرستی ایرانیان گیر می دن و عه و تف می کنن تقاضا می کنم واقعیتی ساده رو فراموش نکنند:
میان حرف های شیک انسانی با زندگی واقعی در میان انسان ها ی متفاوت و متنوع ، تفاوت بسیار است.
هم اینجا هم یادآور بشم تا پیش از آمدن به فرانسه خودم یکی از همون ژانر جهان وطن ِ کاناپه نشین ، چای خور اهل مطالعه ی ارزش ها و حقوق انسانی بودم.
اینو گفتم تا به کسی برنخوره.»
خلاصه در رو که باز می کنه یکی شون بهش حمله می کنه و موبایل کارش رو می گیره و شروع می کنه به فحش دادن به رئیس که پشت خط بوده.
چنان فشار عصبی به این پسر اومده بود که دوشنبه مقابل همه با چشمان پر اشک منفجر شد.
امید که اشک های چشمش پیامی روشن بشه برای مدیران ارشد شرکت که چنین قرارداد خطرناکی رو بستن . پولش کلونه ولی خوب از پولش چیزی به اکیپ تکنسین ها نمیرسه جز استرس بیشتر و خطر جانی .
آخه شرکت مون یه قرار داد بزرگ جدید بسته که هیچ شرکت دیگه ای جرات نزدیک شدن بهش رو هم نداشت. مصداق تمام و کمالی از لقمه گنده تر از دهان برداشتن.
لقمه اش تو دهان مدیران فروش و خطر جانیش تو پاچه پرسنل تکنسین.
120 آسانسور در مجتمع های مهاجر نشین که وارد شدن بهشون دل شیر می خواد.
یهو از تو خیابونای نانت احساس می کنی وارد یه دنیای دیگه شدی.
وارد مجتمع که می شی بوی ادرار و آشغال می زنه بهت.
داخل اسانسورها پر از ته سیگار و حتی آمپول تزریق.
چاله های آسانسو عملا تبدیل به زباله دانی شدن.
آسانسورها داغون هستن و گاهی روزی دوبار می افتن به خرابی.
بس که باهشون بدرفتاری می شه ... البته قدیمی و زهوار در رفته هم هستن.
بالاخره مجتمع های دولتی هستن دیگه.
یادمه یه بار رفتم روی یه اسانسور تو یکی از همین محله ها دیدم همکارم دیروز اونجا بوده و نوشته سلول ها در اثر ادرار تخریب شدن.
یعنی حیرون مونده بودم چه جور ادمی تونسته اینکار رو بکنه .
برای ادرار روی سلول باید اسانسور تو یه طبقه متوقف بشه ، درش کاملا باز بشه ، بعد اون شیر پاک خورده دقیقا مقابل در اسانسور بایسته ، خشتکش رو بکشه پایین و همچین میلیمتری سر لوله و فشار رو تنظیم کنه تا ادرارش بخوره به سلول!
واقعا حیرونم با چه انگیزه یا روحیه ای کسی می تونه تا این حد از محل زندگیش منزجر و متنفر باشه که با دست خودش هی تخریبش کنه.
حتما علل مختلفی هست ... فقر، تفاوت طبقانی ، احساس تبعیض و ...
نمی دونم و در موردش اظهار نظر نمی کنم تنها چیزی رو که مشاهده می کنم براتون روایت می کنم.
چیزی که من در این مجتمع ها می بینم اینه:
توده ای از خشم ، تنفر و خشونت تلنبار شده.
این مجتمع ها در دل شهر نانت هستن ... کنار خونه های به قول خودمون باکلاس و برژوایی.
اومدین فرانسه از دیدن ماشین های شیشه شکسته و آتیش گرفته تعجب نکنین .... قسمتی از فوران خشم ِ فقر در همین مجتمع ها هست روی ثروت و فاصله طبقاتی.
تا حالا سه بار گذارم به آسانسورهای این مجتمع ها افتاده ... اعتراف می کنم که می ترسم!
اولش فکر نمی کردم تا این حد حاد باشه .
فکر می کردم همکارهام یه خورده دارن اغراق می کنن ولی خوب بدتر از اونی هست که شنیدم.
دیشب من کشیک بودم ... ساعت 10 شب عینهو جنگزده ها برگشتم خونه .
البته اتفاق بدی نیفتاد ولی گزارش خرابی ها فراتر از توان بدنی من بود.
یعنی تو گویی این روزها و شب ها زندگی استقامت تن و روانم رو به چالش کشیده.
این قابل توجه اون عزیزانی که یه عکس پروفایل و یه شهر محل زندگی از ما تو فیس بوک مون دیدن و بابت چندتا کامنت که به مزاق شون خوش نیومده بود اومدن کنار فحش و اتهام هی گفتن رفتی فرانسه پول مزدوری می گیری و خوش گذرونی می کنی و از درد مردم ایران بی خبری .
عزیزی که بهم گفتی من تو فرانسه پول مزدوری می گیرم و خوش گذرونی می کنم و درد تو کارگر ساکن تهرون رو نمی فهمم ، قسم می خورم شما حتی یک روز هم نمی تونی شرایط کاری من رو تحمل کنی .
ولی هنوز هم حرف من رو باور نمی کنی ، البته حق داری چه خودم تا وقتی ساکن ایران بودم عینهو خود تو فکر می کردم ... بس که مغزم بمبارون صدای آمریکا و بی بی سی و آخرین آمار و نظر سنجی ها و شاخص های خوشبختی و خوشحالی در تورنتو و پاریس و سوئد و آمریکا و دانمارک شده بود.
حالا لطفا پیش از اون که در اثر عصبانیت از درد شکسته شدن اوهامت درباره میزان بدبختی در ایران و میزان خوشبختی در غرب باز به من اتهام مزدوری و دروغگویی بزنی اینبار به سئوالی فکر کن:
آیا مگر من دیوانه ام که میام جلو چشم همه اینطور خود ِگذشته و خود ِامروزم رو می ریزم رو دایره؟
نه قربونت بشم من خیلی ساده فقط دوست ندارم اتفاقی که برای من افتاد برای دیگری هم بیفته ... چه اتفاقی ؟
خرج کردن احساس خشم و همدلی ، عشق و نفرت برای اوهام رسانه ای.