جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

شما کدوم طرف جنگ هستید؟

آقا امروز ما دوبار از خنده منفجر شدیم.
یه بارش از دست دوستمون با اون سئوالش . دفعه دومش از دست یه پلیس ضد شورش تو مرکز شهر.
داستان چیه؟
اینه:
اعتصابات دانشجویی تو نانت علیه قانون کار جدید همچنان ادامه داره.
امروز تو مرکز شهر پر از پلیس ضد شورش بود.
با همون لباس های خوفناکی که مثل زره می مونه.
داشتم از یه کوچه باریک رد می شدم که پر از ماشین پلیس بود و راه رو بسته بودن.
دو تا خانم رهگذر همینطور در حین عبور به پلیس ها غرغر می کردن که این ماجرا هنوز تموم نشده؟
یکی از پلیس ها با همون پوشش خوفناکش یهو مثل یه کمدین وسط خیابون یه فیگور ِ زیبا یی اندامی گرفت و گفت :
خانم! این یه جنگه ... جنگ! .... ما تو جنگیم!
خانمه هم اوه لالا ، لالا کنان خندید و رفت.
نزدیک پلیسه که شدم یه نگاهی به سرتا پای درب و داغون من کرد و با لحنی نیمه شوخی که سعی داشت عمدا جدی به نظر برسه دوباره و این بار خطاب به من گفت:
متوجه هستید خانم!
این یه جنگه !
راستی شما کدوم طرف جنگ هستید؟
گفتم:
من طرف مامان شما هستم .
قسم می خورم اون نه خوشحال می شه که کسی شما رو بزنه و نه خوشحال می شه که شما کسی رو بزنین!
گمونم با اون قیافه و سر و وضعم که بیشتر شبیه یه دانشجوی آنارشیست بود هیچ انتظار چنین پاسخی نداشت.
یهو اون حالت طنز و فکاهیش به شفقت تغییر کرد و گفت:
خدا شما رو برای این مملکت نگه داره.
راستش از حرفش خندم گرفت.
گفتم:
آقا،
کارت اقامتم تا چند ماه دیگه اعتبارش تموم می شه!

واژه ها، جنون ، بیگ بنگ

آیا شده تا حالا مقابل یک اثر هنری سنگ کوب کنید؟
نفس تون بند بیاد ... و بعد از چند لحظه گریه کنید؟
گریه نه از روی اندوه یا شادی بلکه از حیرت.
با پرسشی زمزمه وار در سرتون که مدام تکرار می شه:
«چطور ممکنه ؟ ... خدای من چطور ممکنه این اثر از هر آینه ای که تا حالا دیدم آینه تر باشه!»
آینه ای که نه صورتتون بلکه هسته ی جانتون رو یهو مقابل چشم های خودتون قرار می ده.
برای اون پیش اومد.
چنین اثری رو دید.
عینهو یک آینه .... آینه ای که انگار در زاویه ی صفر درجه با جانش بود.
ماجرای آن آینه در آن نقاشی- خط:
مرد سر ذوق بود.
دوست داشت زن رو غافلگیر و خوشحال کنه.
زن ، مرد رو یاد دختر بچه ی از دست رفته اش می انداخت.
همونطور سبک سر و سرخوش و باهوش بود.
مرد یهو یادش اومده بود که چقدر دوست داشت نقاشی هاش رو به دخترش نشون بده.
اما دخترش رفته بود.
عجیب بود که این زن خارجی با این زبون شکسته بسته ی احمقانه اش بیشتر از هر کس دیگه ای تو دنیا اون رو یاد دخترش می انداخت.
انگار این زن ، زخمی کهنه و شوقی دیرینه رو هم زمان در او دوباره زنده کرده بود.
بودن با دخترش ... دختری که رفته بود و می دونست هرگز بر نمی گرده.
این زن اما ناگهان همه ی رویاهای برباد رفته ی ِ پدرانه رو در او زنده کرده بود ... با درد و شوق ... توامان.
شوق ِ دیدن ... دیدن با معصومیت و نه با اضطراب ... اضطراب ِ نفهمیده ماندن ... عجیب و غریب بودن.
مرد فقط می خواست زن رو غافلگیر کنه ... و کرد!
رفت و از گاوصندوقش یک قرآن سه جلدی مطلا آورد.
قرآن رو به زن داد.
گفت هدیه ی دوستی ست به او ... ترجمه ای هنری از قرآن به زبان فرانسه ... دست خط ... پر از نقاشی خط .
زن قرآن رو باز کرد ... و اولین نقاشی خطی رو که دید ، فرو ریخت ... نفسش حبس شد ... گریه کرد.
خدای من!
گویی آینه ای رو مقابلش قرار داده بودند.
اثر ی خطاطی - نقاشی بود.
درهم و برهم .
واژه ها ، توده وار به هم پیچیده بودند ... انباشتی از واژه ها.
تو بگو انفجار ِ واژه ها .. دیوانه وار و جنون آمیز .... با این همه سخت ساختاری!
واژه ها عاصی و درهم و برهم حول یک نقطه می چرخیدند.
و زن گریه کرده بود.
انگار کسی دیده بود .. فهمیده بود .... و کشیده بود ... شگفتی ِ اسرارآمیز ِ آن انفجارهای جنون آمیز ِ فیزیونی ، همجوشی، شبانه اش را .
که در یک لحظه ناگهان بینهایت گزاره و بینهایت گدازه های درون او را بهم جوش می دادند .... دومینو وار .... و با این همه همیشه حول ِ یک نقطه .
یک نقطه ی دیوانه ... نابغه ... تنها !
آن نبوغ .... آن نبوغ ِ جنون آمیز که از شدت تنهایی ناگهان منفجر شده بود ... بیگ بنگ!
بیگ بنگی که وسط یک قرآن فرانسوی ، میان لغات عربی به دست ِ خطاطی ایرانی، نقاشی شده بود.
شاید که آنها ... هر دو دچار جنون بیگ بنگ شده بودند.
آن بیگ بنگ ِ تنها و محزون و جانی!

۱۳۹۵ فروردین ۱۶, دوشنبه

«فرانسوی ها در ایران - قسمت اول : شوشو»

چندتا از دوستام امسال، در تعطیلات نورور، برای اولین بار در عمرشون به ایران سفر کردن.
با کلی هیجان رفتن و با کلی ماجراهای جالب برگشتن.
شاید شنیدن خاطراتشون برای شما هم جالب باشه.
ااین یه کنجکاوی ِ معمول و جذابه که آدم ها دوست دارن بدونن یه خارجی، جامعه شون رو چه جوری می بینه.
برای خود من این تبدیل به یه سئوال روتین شده.
این که چه چیزهایی اینجا برام جالبه یا عجیبه .
سعی می کنم برخی از خاطرات دوستانم رو از ایران اینجا تو فیس به اشتراک بذارم.
بعضی هاش خیلی خنده داره از جمله سوئ تفاهم های ِ لفظی در کلمات فرانسه و فارسی.
می دونین تو زبون فرانسه کلماتی هست که مثلا برای نوشیدنی یا پنیر استفاده می شه ولی لفظش در فارسی معادل اندام های تناسلیه.
این کلمات منشائ خاطرات زیادی در خانواده های ایرانی- فرانسوی شدن.
از جمله کلمه «شوشو».
تو زبون فرانسه به عزیز دردونه ی خونواده می گن «شوشو».
دوستم تعریف می کنه در اولین ملاقات با خانواده شوهرش که ایرانیه، پدر شوهرش ازش پرسیده:
آیا شوهرت باهت خوش رفتاره؟
دوستم خیلی تحت تاثیر این سئوال قرار گرفته بود و با یه جور شگفت زدگی و خوشحالی این رو تعریف می کرد.
براش خیلی جالب بود که پدر شوهرش در اولین برخورد نه احوال پسرش بلکه احوال و رضایت عروسش رو مورد توجه قرار داده.
خلاصه با همون طنز مطبوع فرانسویش در حالیکه به من چشمک می زد جلوی همسرش تعریف کرد که :
خوب من دلم برای این آقا پسر سوخت و به پدرش گفتم که آره مهربون و خوش رفتاره.
تازه شوشو مامانم هم هست.
می گه یهو جمع از خنده منفجر شدن.
من حیرون مونده بودم که اینا چرا می خندن.
یکی بالاخره گفت:
چی ؟!!!!! شاشوی ِ مامانته؟
یعنی وقتی می رین خونه مامانت همش می ره جیش می کنه اینقدر که مامانت بهش می گه شاشو؟
دوستم می گفت من خواستم مثلا اونجا یه تعریفی از شوهرم کرده باشم که خانواده اش بدونن چقدر پیش مامان من عزیزه ولی خوب کلمات کل ماجرا رو از تعریف و تمجید به طنز و فکاهی تغییر دادن.

۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

خاله بیرجندی

هفده هیجده ساله بودم که یه روز مامانم بهم گفت:
امروز یه مهمون جدید داریم. مواظب باش آداب و احترام رو رعایت کنی.
پرسیدم : کی هست؟
گفت : خاله بیرجندی.
پرسیدم: شما مگه خاله بیرجندی هم دارین؟
گفت : خاله من نیست یکی از اقوام دور بابات هست که همه بهش می گن خاله بیرجندی.
ظهر که برگشتم خونه، خاله بیرجندی اومده بود.
یه خانم مسن بود . حدود 60 - 70 سال.
اولین چیزی که از خاله بیرجندی چشم هام رو گرفت لباسش بود.
شبیه لباس های محلی بود.
داشتم سعی می کردم تعارفات رو به جا بیارم اما خیلی زود متوجه شدم برعکس تصورم چقدر راحت و صمیمی و سرزنده ست.
صمیمیت و سرزندگیش با یک سادگی و رک و راست بودن ِ مطبوع و طنز آلود همراه بود.
بی تکلفیش هیچ ربطی به اون آداب و ادوبی که مامانم همیشه نگران رعایتش بود، نداشت.
هر چیزی که ناراحتش می کرد رو عنوان می کرد البته با یک بیان طنز.
یه جور طنز ِ طبیعی داشت.
از روی سادگی و نه از روی بدجنسی.
یه بار نشسته بودیم دور هم و می گفتیم و می خندیدیم . غیر از یکی از عموهام.
که همش تو خودش بود.
یهو خاله بیرجندی به عموم گفت:
پسر خاله، همی لب و دهنت رو بده عمل کنن!
عموم با تعجب پرسید: چرا؟
با معصومیتی کودکانه گفت : خوب همش لب هات افتاده پایین ، آدم می ترسه.
آدم فکر می کنه همش غم و غصه داری.
اولش همه جا خوردن اما بعد از چند ثانیه شوک همه از خنده منفجر شدیم.
حتی عموم.
می دونین،
یه جور صمیمیت ِ معصومانه توش بود که هیچ آداب و ادوبی حریفش نمی شد.
حتی اون آداب ِ و احترامات ِ پیچیده ی شهری.
دوبار در عمرم بیشتر ندیدمش.
تک و تنها اومد و اون تربیت ِ پر تکلف ِ خونواده ما رو مغلوب کرد و رفت.
قدرتی در سادگی این زن بود که هیچوقت فراموشش نمی کنم.
همیشه غالب بود بدون اینکه اصلن مفهومی به نام غلبه در مخیله اش باشه.
فقط خودش بود.
و چنان این «خود» ش غنی و طبیعی بود که هیچ چیز تحت تاثیرش قرار نمی داد.
نه شهر و نه آداب شهری.
همونجور که بود اومد تو شهر ما و دماغ ِ سربالای زندگی شهری رو کشید پایین و رفت.

۱۳۹۵ فروردین ۱۴, شنبه

کلاشی ِ هنری

کلاشی تو هر کاری زشته .
تو کار هنری زشت تر و رسواتر.
من به عبارتی تحت عنوان «هنر و موسیقی ِ مبتذل» هیچ اعتقادی ندارم.
یعنی اصلن به نظرم این عبارت اشتباهه.

هنر، هنره.
هنر یعنی آزادی مطلق. 
هیچ چیزی توش زشت و ناپسند نیست جز کلاشی.
آدم هایی مثل شاهکار بینش پژه کلاش های حوزه ی هنر هستند.
اینجا مسئله به هیچ وجه زیر سئوال بردن ِ پول درآوردن با هنر نیست .
هنرمند حق داره و باید پول دربیاره اما نه با کلاشی.
کلاشی هنری هم هیچ ربطی به ابتذال و حتی ضعیف بودن اثر نداره، ربط به فریب دادن مخاطب داره.
آقای بینش پژوه با اون ویدیو کلیپ های سراسر مونتاژیشون نمونه ای از یک کلاش هنری هستند.
کسی که کف زدن های مردم برای اثری دیگه رو برش می زنه و می ذاره تو ویدیو های خودش قبل از هر چیز یک دزده.
دزدی که چون کسی براش کف نمی زنه، کف زدن ها برای دیگری رو می دزده و می ذاره رو کار خودش.
سرقت هنری از هنرمندی دیگه چیز جدیدی نیست اما سرقت ِ کف زدن های مخاطب در نوع خودش یک پدیده جدید از دزدی و کلاشی ی در حوزه هنره.
تخم ِ قورباغه رو رنگ زدن و به جای تخم طلا جا زدن البنه در نوع خودش یک هنره اما
نه هنر ِ موسیقی یا حتی کلیپ سازی بلکه هنرِ کلاشی که آقای بینش پژوه توش استعداد دارن.
جالب اینجاست که سایتی بیاد ایشون رو به عنوان یک هنرمند معرفی هم بکنه.
خوب البته در و تخته ی چنان سایتی با چنین هنرمندی تناسب داره.
وقتی سایتی مثل توانا مدعی ِ دموکراسی باشه، بینش پژوه هم می تونه مدعی هنرمند بودن باشه .... دوتاشون بهم می خورن و خوب هم دیگه رو دارن smile emoticon
***********
حوصله داشتین یه نگاهی به این مقاله بندازین و شاهکارهای آقای بینش پژوه در دزدیدن ِ مخاطب دیگران رو ببینید.
از من بپرسین می گم این آقای بینش پژوه ، بابک زنجانی ِ موسیقی هست.
https://narya.wordpress.com/2010/10/27/%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D9%81-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AA%D8%A7%DA%98-%D8%A8%D9%88%D8%AF/

۱۳۹۵ فروردین ۱۲, پنجشنبه

توهم، تخیل، اخلاق

سیمون وی در کتاب «نیاز به ریشه» می گوید:
«بزرگترین دوست اخلاقی زیستن "تخیل" است، و بزرگترین دشمن اخلاقی زیستن "توهم".»

اما شاید این سئوال پیش بیاد که تفاوت «تخیل» با «توهم» چیه؟
من به اندازه عقلم به این رسیدم:
تخیل، باز و در تعامل با دنیای بیرون از «خود» است، توهم اما بسته در دنیای «خود».
برای همینه که کتاب، موسیقی، هنر و حتی اخبار و سیاست برای محافظت ِ تخیل از سقوط در توهم، ضروریست.
بلافاصله همین جا ست که می توان آمار و اقبال ِ کتاب، سینما و نمایشگاه های هنری در یک جامعه رو به عنوان ِ ابزاری برای سلامت ِ اخلاقی آن جامعه در نظر گرفت.
هرچند که مصون نگه داشتن تخیل از توهم به پیش نیازی عمیق تر از اینها نیاز دارد که دوباره به «خود» و «درون» باز می گردد.
خودآگاهی ِ خود بر خود که همیشه:
نسبی ست،
ناقص است و  بنابراین باید همیشه
 «انعطاف» را چون ضرورتی غیر قابل ِ حذف برای «اخلاقی بودن» نگاه داشت.
خلاصه :
انعطاف ----> تخیل -----> اخلاق


۱۳۹۵ فروردین ۱۱, چهارشنبه

انگلیسی ِ فرانسوی ها!

رفته بودم خونه دوستم، مادر بزرگش هم بود.
دوستم می گفت مامان بزرگش 92 سالشه ولی ماشاالله همچین روپا و تو فرم بود.
دهنم رو که باز کردم به احوال پرسی شروع کرد به انگلیسی شکسته بسته حرف زدن.
دوستم گفت مادر بزرگم یه سه سالی تو انگلستان بوده .
خلاصه خانمه سرذوق ِ انگلیسی حرف زدن افتاده بود.
حالا ما رو بگی هرچی زور می زدم به سختی می تونستم انگلیسی حرف بزنم. مغزم قفل شده رو فرانسه.
یه وضعی که خودم جا خورده بودم.
خانمه اما ول کن نبود.
من هم جهت رد گم کنی هی کلمات رو دور زبونم قِل می دادم مثلا لهجه ام  بچه ی ِ ناف ِ نیویورکه.
اونا هم هی آه و اوه می کردن که وااای چقدر انگلیسیت خوبه .
آخرش خسته شدم بهشون گفتم :
بابا جون تو رو خدا به همون فرانسه حرف بزنین. اینا همش ادا ست .
من انگلیسیم خوب نیست. همه رو فراموش کردم. دارم ادا در میارم! smile emoticon
ولی اینا هیچ جوری باورشون نمی شد.
می دونین،
این فرانسوی های بنده خدا انگلیسی شون به اون بدی که خودشون فکر می کنن نیست ولی اغلبشون از انگلیسی حرف زدن می ترسن و فکر می کنن خارجی های دیگه خیلی بهتر از اونا بلدن.
گمونم یه جور ترس از تلفظ واژه های انگلیسی دارن.
درست شبیه همون ترسی که من از تلفظ واژه های فرانسه دارم.