جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۶ بهمن ۷, شنبه

کفش دوزکی که خرمگس شد!

از مو بپرسن حیوان درونت چیه؟
موگوم:
دروم خرمگس مروم! 
یه کفش دوزک بودم که داره دگردیسی پیدا می کنه به خرمگس ... به خدا.
خوندین کتابش رو ؟
هجده ساله بودم که خوندمش ... زیر کولر با بستنی .. تو یه تابستون داغ ... تو رختخوابم قلت می زدم و می خوندم و بستنی لیس می زدم .... دارم فکر می کنم اون زمان چی از این رمان فهمیدم ؟ .... هیچی .... مطلقا هیچی .... حالا اما دارم زندگیش می کنم.
آرتور که خرمگس شد ... اما که دیر رسید!


مهارتی به نام دورویی!

یکی از خوش شانسی های آدم تو غربت داشتن دوستان محلی با تجربه است.
کسانی که روحیات مردم محلی رو می دونن و به شمای غریبه می گن:
اوه ، مواظب باش صبا ! ... این لبخندها و گرم دست دادن ها اینجا همیشه به معنی خوشامد گویی نیست!
ماجرا :
تجربه عجیب و شوک آوری داشتم.
دیروز قبل از جلسه خصوصی با رئیس ، همکارهام گرم تر از همیشه باهم دست دادن ... لبخندهاشون پررنگ تر و دوستانه تر از همیشه بود.
آرزوی آخر هفته خوب برام کردن.
با خودم داشتم فکر می کردم : واااای تو چه محیط دوست داشتنی و صمیمانه ای دارم کار می کنم ... چه همکارهای خوبی دارم ... خدا رو شکر!
آقا رفتم تو اتاق رئیس .
ازم راجع به کار پرسید . اینکه مشکلی با همکارهام دارم یا نه .
گفتم : خوبه ... مشکل خاصی ندارم ... گاهی سوئ تفاهماتی هست ولی به نظرم عادیه .
هرکسی روحیاتی داره و خوب طبیعی هست که هماهنگ شدن روحیات مختلف باهم گاهی همراه با سوئ تفاهماتی هست.
با تعجب نگاهم کرد و یواش یواش شروع کرد به بیان حرف هایی که دو همکارم در موردم گفته بودن.
واقعا شوک آور بود.
بعد از دو سه مورد حرف رئیس رو قطع کردم و گفتم:
من واقعا شوکه هستم ... ازتون خواهش می کنم یه جلسه عمومی بذارین ... من الان چی می تونم بگم؟ ... اونها ادعاهایی کردن که حتی شنیدنش برای من عجیبه ... وقتی می تونم پاسخ بدم که خودشون هم باشن.
رودر رو ، مستقیم و روشن .
من کسی نیستم که پشت سر همکارم حرف بزنم.
رئیس تا بناگوش سرخ شده بود و گفت :
من هم همینطور.
گفتم :
پس اجازه بدین هر دو نفرشون بیان.
من رقابت در محیط کاری رو درک می کنم اما از یه جایی به بعد دیگه رقابت نیست ، تخریب یکدیگر هست.
این چیزی که من دارم می شنوم اسمش تخریبه ... داستان هم از من شروع نشده.
خودتون می دونین، دو نفر از این تیم مدام در حال بدگویی پشت سر هم و تخریب همدیگه هستن.
مدام تلاش می کنن از بقیه تیم یار گیری کنن .
خوب من هم به هر دوشون گفتم که اصلن این روش برام جالب نیست.
این یکی مدام سعی می کنه اخبار اون یکی رو از من بگیره و برعکس.
من وارد این بازی نشدم و نمی شم و خوب به نظر این مطلوب هیچکدومشون نیست.
این وضعیت به کل تیم داره آسیب می زنه.
تیم دوپاره شده .
یه خورده سکوت کرد و گفت:
ازتون می خوام که در این مورد حرفی باهشون نزنین . به روشون نیارین . و بعد حرف رو عوض کرد.
بگذریم.
از جلسه اومدم بیرون ... هنوز شوکه بودم.
شام با صاحب خونم رفتیم بیرون .
احوالم رو پرسید.
یک کمی براش از جلسه گفتم.
هنوز چند جمله بیشتر نگفته بودم که لبخندی زد و گفت:
آآآآه بله خانم جوان، باید خیلی مراقب باشین.
رفتار دوستانه همیشه به معنای باور دوستانه نیست.
در محیط کاری باید خیلی مراقب بود .... به ویژه یک زن !
حسادت کاری میان مردها رایجه ... حضور یه زن این حسادت رو تشدید می کنه.
اونها انتظار دارن شما به طور مشخص تو دسته اونها باشید.
تحمل یه زن به عنوان یه همکار برای مردها آسون نیست اونها از یه زن بیشتر انتظار هم گروهی دارن تا همکاری.
مراقب باشید ! ... با همه شون دوستانه باقی بمانید اما مسائل رو با هشون در میون نذارین .مستقیم برین پیش رئیس .
و یادتون باشه دست دادن و لبخند زدن همکارهاتون می تونه نشانه ای از شدت سم پاشی شون باشه ... هر چه دست دادن ها گرم تر ، سم پاشی شدیدتر!
خوب راست و صداقتش احساس می کنم مهارتی جدید رو در زندگی دارم یاد می گیرم.
دورویی!

۱۳۹۶ بهمن ۶, جمعه

شیشه های رفلکس و آلزایمر خودخواسته

از من به شما نصیحت هیچ وقت جلوی یه شیشه رفلکس به خودتون نگاه خریدار نکنین مخصوصا پنجره های رفلکس شرکتی که توش کار می کنین. چون ممکنه اون ورش ریس تون نشسته باشه و حرکات غریب شما رو ببینه.
چرا اینو می گم ؟
چون الان به سر خودم اومد.
نمی دونم به کدوم سوراخی خودم رو پنهون کنم از خجالت.
ماجرا:
بیلان نیم ساله ست.
گفتن بیاین که ریس می خواد بیلان بگیره از تون.
ما هم از شانتیه خاکی و خولی عینهو از جنگ برگشته ها رفتیم شرکت.
بیرون ساختمون گفتم بذار یه خورده راست و ریست کنم خودمو.
لامصب شیشه پنجره هم عینهو اینه دل معصومین ... صاف و تمیز.
از اون اینه ها که ادم وقتی مقابلش وامیسته نمی تونه ازش دل بکنه ... محو و حیرون خودش می شه.
هیچی دیگه هی جلوش خودمون رو تکوندیم و از زاویه های مختلف خودمون رو برانداز کردیم و هی قربون صدقه خودمون شدیم و بوسه ها برای خودمون فرستادیم.
یهو صدا زدنمون که بیا جلسه شروع شد.
اقا رفتیم تو اتاق دیدم پنجره لامصب هم جلو صندلی ریسه.
یعنی نفسم بند اومد از اون حرکاتی که کرده بودم.
فقط دیگه سپردم به رحم روزگار و شانس و تصادف.
ایشاالله که همش رو ندیده!
رفتم تو اتاق احوال پرسی کرد پرسید چطورین؟
گفتم خوبم .
گفت بله به نظر تو فرم هستین!
می دونین،
در برابر افتضاحات اینجوری هیچ راه حلی جز تلاش برای بیخیالی و فراموشی نیست.
نکنین همچین کارایی که بعدش مجبور به تلاس برای فراموشی بشین.... الزایمر خود خواسته!
از ما گفتن بود.

۱۳۹۶ بهمن ۳, سه‌شنبه

وزارت تنهایی!

چند وقت پیش یه خبر خوندم در مورد مشکل تنهایی در انگلستان .
گویا اینقدر این مشکل حاد شده که دولت انگلستان براش یه کرسی وزارت در نظر گرفته.
خوب به نظر من « تنهایی» نه تنها مشکل انگلستان بلکه معزل امروز اروپا ست.
شاید برای دوستان ساکن ایران این موضوع خیلی ملموس نباشه ... حتی به نظر از شکم سیری و بی غمی بیاد اما واقعیتی که من اینجا دیدم چیز دیگری ست.
به نظر من تنهایی در اروپا نه تنها یه مشکل بلکه یه بیماری اجتماعی ست که از درون داره مثل موریانه تاروپود جوامع اروپایی رو می جوه.
یه سرطان رو به رشد ... به طور ویژه در سنین بالا .... بدون درمان ... آرام بخش و مسکن البته براش ساختن و توصیه می کنن.
از جایگزین کردن حیوانات خانگی تا جایگزین کردن آدم های جدید.
خوب اما شاید شما با من موافق باشین که هیچکدوم از اینها نمی تونه جایگیزین روابط مستحکم خانوادگی بشه.
خواهر و برادر ... خاله و دایی ، عمه وعمو.
تو جوامع خاورمیانه این روابط هنوز وجود داره شاید برای همین درک معزل تنهایی در اروپا برای ما یه خورده سخت باشه .... خوب به سادگی چون کمتر باهش مواجهیم.
در هر صورت
فیلم کمدی فرانسوی Brillantissime
موضوعش ترک کردن ، رها شدن و تنها شدن آدم ها ست .
راه حلش هم چیز جدیدی نیست.
همون راه حل کلیشه ای.
وقتی تنها رها می شین، اجازه ندین تنها بمونین.
زندگی تون رو متوقف یه آدم نگه ندارین.
گرچه شخصا این موضوع و راه حلش برای من جالب نیست اما نمی تونم انکار کنم که توصیه ای غیر از این هم به طور عام نمی شه کرد به آدم هایی که با شوک رها شدن و ترک شدن مواجه می شن.
دنیا با یه نفر به آخر نمی رسه!
یادمه یه خاله خونده بیرجندی داشتم همیشه با یه لهجه بامزه و دوست داشتنی می گفت:
این نشد ، یکی دیگه ... چیزی که زیاده شوهره ... زنه!
خدابیامرز خودش هم سه تا حاجی رو با دست های خودش به خاک سپرده بود 
صرفنظر از موضوع ، مایه ی طنز فیلم خوب بود.
لحظه های بامزه ... مکالمات گاه بسیار خنده دار.
در مجموع برای اونهایی که با فرهنگ فرانسوی آشنایی دارن می تونه فیلم خنده دار و مفرحی باشه.
اما مشکل طنز و کمدی اینه که خیلی وابسته به زبان و فرهنگه.
به ندرت پیش میاد یه فیلم کمدی اونقدر قوی باشه که بتونه از مرزهای زبانی و فرهنگی فرا بره.
به قول ویرجینا وولف :
« طنز اولین ره‌آوردی است که در یک زبان بیگانه نابود می‌شود. »
این حرف نه تنها در زبان و کلام بلکه در سینما هم تا حدی صادقه.
دیدن این فیلم رو به دوستان ساکن فرانسه توصیه می کنم .
براتون بامزه خواهد بود.
می تونه یه عصر خاکستری تون رو مفرح کنه و حتی صدای قهقه تون رو در لحظاتی بلند کنه.

۱۳۹۶ بهمن ۱, یکشنبه

آفتاب یکدیگر ... باران یکدیگر !

شاید به نظر مسخره بیاد اما بخشی از شادی و امید وایسته به آفتابه.
کمبود آفتاب می تونه آدم رو افسرده کنه.
و در عین حال می تونه :
به آدم یه روحیه ی سرسخت ِ خیره سر بده ... برای شاد ماندن ... برای ادامه دادن .
این سرسختی رو در دوستان فرانسویم دیدم.
سرسختی که محصول ِ کمبوده.
کمبود آفتاب.
و این فوق العاده جالبه.
کمبود می تونه شما رو از پا در بیاره یا می تونه شما رو قوی کنه.
این روزا در نقطه صفر کلوینم ... بی انرژی .. شاید حتی افسرده.
باور کردنش هنوزهم برام سخته که قسمت عمده این افسردگی به سادگی به خاطر نبود آفتابه.
اما وقتی که آفتاب نیست، آدم ها باید آفتاب هم بشن.
صاحب خونم امروز آفتاب من شد.
اومد در خونه ام .
احوالم رو پرسید .
رک وپوست کننده گفتم:
احساس افسردگی و بیماری می کنم.
گفت: به خاطر نبود آفتابه.
وقتی آفتاب نیست باید چیزهای دیگه رو جایگزین کرد.
و خودش جایگزین آفتاب شد.
دعوتم کرد به خونش .... و برام باز از زندگیش گفت.
از لزوم تسلیم نشدن .. به جلو نگاه کردن ... حرکت کردن ... تسلیم نشدن.
دعوتم کرد به سینما .... به تاتر ... به یه سخنرانی در مورد ایران.
همه رو پذیرفتم .... با بی حسی کامل .
من به حکمت ِ آدم های سالخورده باور دارم.
شاید در لحظه اندرزها شون رو درک نکنم اما باور پیدا کردم که حرف ها شون رو جدی بگیرم.
مقابلم نشسته بود ... شراب صورتی ریخت .. و گفت:
خانم جوان،
فقط شما از نبود آفتاب رنج نمی کشید ... به آفتاب فکر نکن ... به سینما فکر کن ... به شام که با هم می خوریم .... فقط شما در این شهر غریبه نیستید.
گفت:
هجده ساله بودم که ازدواج کردم و اومدم به این شهر ... برای خانواده همسرم یک دختر دهاتی غریبه بودم ... همه چیزم اسباب خنده و تحقیرشون بود ... از لهجه ام تا عادات غذاییم ... رفتارشون خوب نبود .... تحقیرآمیز بود اما این مانع دوست داشتنم نشد.
سی سال همسر بیمارم رو پرستاری کردم.
سی سال هر یک شنبه دو بچه رو به دست گرفتم و پنجاه کیلومتر رانندگی کردم تا بچه ها پدرشون رو ببینن .
حالا بچه ها بزرگ شدن و سالی دو بار بهم سر می زنن ... آسون نیست اما من متوقف اومدن بچه ها نشدم .... متوقف اومدن آفتاب نیستم .
ساعت سه حاضر باش ... میام با هم می ریم سینما.... یه فیلم کمدی ... می خندیم بعدش هم شام می خوریم.
موقع خداحافظی بهش گفتم:
می شه بغلم کنید ... به جای آفتاب !
خندید و تنگ در آغوشم گرفت ... چقدرخوب بود.
صدایی تو سرم می گفت:
می شه آفتاب هم بود ....می شه باران هم شد ... وقتی آفتاب نیست ... وقتی باران نیست!

۱۳۹۶ دی ۳۰, شنبه

قارچ دنبلان

یه رستوران کنار شانتیه جدیدمون هست ظهرها می رم اونجا غذا می خورم.
حالا غذاش فوق العاده نیست ولی چیدمان بشقاب هاش خیلی خاص و با سلیقه است .
یه تابلو نقاشی پر رنگ و خیال انگیز ِ آبستره با مواد غذایی تو بشقاب می سازه.
مسیو هم آدم گرم و خوش صحبتیه.
یه روز بهش گفتم :
آدم حیفش میاد این تابلوهای شما رو بخوره .... نمی دونم اما غذاهاتون خیلی شبیه غذاهای شمال فرانسه نیست. بیشتر منو یاد مدیترانه می ندازه ... جنوب ... ایتالیا شاید !
خندید و گفت:
بله خوب درست حدس زدید. مادرم ایتالیاییه و خودم متولد جنوب فرانسه .
حسابی کیف کرده بود که در مورد دست پختش حرف زده بودم.
امروز یه شیشه روغن آورد گفت خیلی دوست دارم از این روغن بچشین و نظرتون رو بگین.
گفتم با کمال میل.
قبل از اینکه بچشم با لحنی هشدار دهنده و نگران گفت:
مراقب باشید ... کم بریزید ... شاید از غذاهای پر عطر خوشتون نیاد ....این روغن خیلی پر عطره.
حسابی کنجکاو شده بودم.
چند قطره ریختم و خدای من یکی از خاص ترین و خوشمزه ترین روغن هایی که در عمرم مزه کرده بودم.
اولش فکر کردم یه جور روغن زیتونه که بهش چیزایی اضافه کردن.
ازش پرسیدم :
یه جور روغن زیتون ایتالیاییه؟
توضیحی که داد خیلی برام جالب بود.
گفت نه در واقع این روغن یه جور قارچه به نام truffe
گفتم خوب من از حالا مشتریش شدم.
با خنده گفت:
اوه نه نه خانم مراقب باشید ... تو بازار نمی تونید اصلش رو پیدا کنید ... این از مزرعه دوستم اختصاصی برام ارسال می شه.
بعد همچین رک و پوست کنده گفت:
برای همه هم سرو نمی کنیم امروز استثنا از شما پذیرایی خاص کردیم . به خاطر اسم تون، ملکه صبا، پذیرایی شاهانه بهتون میاد!
هیچی دیگه ما هم نگاه نگاهش کردیم گفتیم :
دست شما درد نکنه ... خیلی محبت دارین ولی گول اسمم رو نخورین .. یه نگاه به این شانتیه کنار خیابون بندازین ... تاج و تخت ما تو همین ساختمون نیمه تموم و گل و شل و خاکه!
اومدم خونه روی اینترنت یه سرچ زدم یعنی حیرون موندم به خدا ... از چی ؟
از عقل اون کسی که برای اولین بار به مخش رسیده که می شه از همچین قارچ سیاه وعجیبی روغن گرفت!
و یه پیشنهاد:
دوستان توضیح دادن که ظاهرا این قارچ در اروپا خیلی محبوب و گرون قیمت هست در حالیکه در ایران فراونه و کسی زیاد هم استفاده نمی کنه ازش.
شاید برای دوستانی که دنبال ایده های تجاری هستن ، تحقیق و کار درمورد صادرات این قارچ جالب باشه.
تو ایران بهش می گن قارچ دنبلان.
این هم ویکیش:
موفق باشین :)
https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%A7%D8%B1%DA%86_%D8%AF%D9%86%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%86

زنان همراه با مردان

هفته با دعوا شروع شد با همکاری تموم شد!
از چی حرف می زنم؟
از لزوم و ضرورت کار کردن زن و مرد با هم و کنار یکدیگر.
شاید اولش غیر معمول و سخت و عجیب به نظر برسه ولی بعدش می تونه کار رو روان و آسون کنه ... متوازن!
وقتی قابلیت های متفاوت با هم هماهنگ میشن.
قول ِ عتیقه های خودمون رو هم بندازین دور .
اینکه می گن مفسده داره .
نه عزیزم،
مفسده تو سر آدم ها ست .
وقتی پیشاپیش انتخابت رو برای همکاری ِ کاری و نه هیچ چیز دیگه کرده باشی ، خیرش از شرش بیشتره.
گیج تون نکنم ماجرا رو بگم:
اولش خیلی سخت بود ... اینکه اولین زن تو یه کار مردونه باشی.
همش نگاه ها پرتردید بود ... گاهی حتی تمسخر آمیز .
احساس می کردم همش دارن محکم می زنن.
وضع سختی بود.
اما کم کم متوجه شدن یه قابلیت جدید رو به تیم اضافه کردم.
حواس جمع ، انعطاف و البته یه وجه تبلیغاتی!
بگذریم ... یه نمونه اش رو تعریف کنم.
هفته گذشته با دعوا شروع شد.
همکارم هی غر می زد که کند کار می کنم ... داشت اعصابم رو دیگه سنباده می کشید.
آخرش دیدم نمی شه اینجوری .
بهش گفتم یواش کار می کنم اما مطمئن ... بذار کارم رو بکنم!
اون هم اما یه چیزی گفت و من هم باز یه چیزی گفتم و آخرش زدیم به تیپ و تار هم.
قهر و یه وضعی.
تا اینکه برق ها رفت و کابین آسانسور تو نیم وجب جا گیر کرد و کار متوقف شد.
درشت هیکل هست .
رفت از اون نیم وجب جا خودش رو برسونه به کابین . بین در و پیکر گیر کرد.
به یه وضعی خودش رو کشید بیرون.
داشت به سر و کله خودش می زد که حالا چی خاکی به سرمون کنیم و اینا.
گفتم داداش جون مادرت یه لحظه اون اوه لالا هات رو قطع کن . کنار پارک کن . بسپار به من.
از نیم وجب جا مثل مارمولک سر خوردم رفتم تو کابین و کابین رو راه انداختم.
نگاه نگاه کرد و گفت : خوب شد که امروز بودی .
گفتم : داداش، کوچیک و ظریف مریف بودن یه جاهایی به درد می خوره.
خندید و گفت : آره واقعا... فکر کن به جای تو سرژ اینجا بود باید جمع می کردیم می رفتیم!
عصر تو چاله آسانسور داشتم تو تاریکی به بدبختی دنبال یه جا پا می گشتم خودم رو بکشم بیرون دستش رو آورد و گفت :
دستت رو بده من !
مثل پر کاه کشیدم بیرون .
راستش خیلی تحت تاثیر قدرت دستش قرار گرفته بودم. یاد دست های پدرم افتادم.
یبوست اخلاقیم رو گذاشتم کنار و با خنده بهش گفتم :
با هم دعوا نکنیم برای هردومون بهتره.
اون البته به انعطاف و معصومیت من نیست .
با لبخند گفت:
من که با تو دعوا ندارم!
گفتم:
باشه هر چی تو بگی !