جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۸ آبان ۸, چهارشنبه

خاطرات تعمیرکار : اسانسور و خاکسپاری!

هوای سرد و تیره خیلی با صفا ست ... تمام روز منتظر این لحظه بودم.
لحظه ای که از یه هوای سرد و بارونی و خاکستری برمی گردی خونه ی گرم .
دوشنبه کشیک بودم .
تا ساعت ده شب تو نانت تیره و سرد و بارونی می چرخیدم و اسانسور درست می کردم.
شب ، پنج ساعت بیشتر نخوابیدم ولی آآآآآآآی چسسسسسبید ... ساعت هفت صبح دوباره زدم بیرون تا الان .... الان همون بهشتی هست که می گن.
بیشتر از همه به خاطر رضایت از خودم.
دیشب یه اسانسور ماشین تو یه خونه ی بورژوایی خراب شده بود.
اسانسوره اندازه یک اتاق هست ... خیلی مکانیزمش پیچیده بود من هم نه وقت داشتم و نه جوون و نه اجازه رفتن رو کابین به تنهایی .
خارج از نرم ایمنی بود.
بالاجبار خوابوندمش ... در حالیکه برای دو طبقه ی زیرین تنها راه خروج ماشین هاشون بود.
نصف شب زنگ زدن که یه خانمی اصرار داره ماشینش رو فردا صبح قبل از ساعت نه ببره بیرون .
گفتم متاسفم ولی کاری از دست من تنها بر نمیاد.
گوشی رو دادن خانمه ... گفت فردا مراسم خاکسپاری پدرم هست و من واقعا به ماشینم احتیاج دارم.
از کله ی صبح ساعت 7 شروع کردم به تماس گرفتن با همکارهام ... همه این روزها به شدت درگیرن.
مجبور شدم زنگ بزنم تکنسین ارشد.
خدا خیرش بده ... با کریستوف رفت و کار خانمه رو راه انداختن .
من موقعی رسیدم که خانمه داشت از پارکینگ خارج می شد .
وقتی دیدم نگه داشت و ازم تشکر کرد در حالیکه من واقعا کاری نکرده بودم .. لوران و کریستوف طفلی رفته بودن رو سقف اسانسور و در رو براش باز کرده بودن.
گفتم تسلیت می گم .
من به مراسم خاکسپاری پدرم نرسیدم برای همین کاملا مورد اضطراری شما رو درک می کنم.
از همکارهام تشکر کردم .... لوران گفت :
این چیزیه که تو اکیپ نیاز داشتیم .
گمونم درست می گه ... کاری که فقط متکی به مفاد قرارداد و پول باشه دیده نمی شه ، محترم و معتمد نمی شه.
ماده رو معنا ست که بارور می شه .
من نمی دونم که ایا معنا به خودی خود وجود داره یا نه فقط می دونم حتی اگر معنا هم محصول ذهن انسان هست باید خلقش کرد .
از این وجه دغدغه ی من اثبات وجود یا عدم وجود خدا نیست بلکه افرینش خدایی ست انسانی ... خدایی که رابطه های انسانی رو تقویت و مستحکم کنه.

۱۳۹۸ آبان ۴, شنبه

خاطرات تعمیرکار - اعتیاد

دروم دیوانه مروم ... کک به تنبونم افتاده برم یواشکی اسانسوره رو درست کنم.
دیروز اخر وقت بود رئیسم زنگ زد که ساعت کاری تمومه برو خونه بقیه اش واس دوشنبه!
شتر رو پوست کنده بودم به دمش رسیده بود . گفت :
نه ! نه ! نه! ... کار تعطیل ، خونه!
موریانه افتاده به مغزم داره مخم رو می جوه ... عینهو بچه ای می مونم که گرم بازی اومدن و اسباب بازیش رو ازش گرفتن و بهش می گن :
جیش ، بوس ، لالا تا دوشنبه!
تازه متوجه شدم که چقدر « کار » اعتیاد آوره ... از نوع خیلی سخت و وخیمش ... عینهو هدی که روی تراک خش افتاده گیر کرده ، مغزم قفل اسانسوره شده ... این یه شکنجه است.
یا اسباب بازی دست بچه ندین پدر جان یا دادین ازش نگیرین دیگه .... ای خداااااا مو اسانسوروم ر ِ موخوام!

خاطرات تعمیرکار - با یه خورده چاشنی غرغر

دیروز همکارم تو جلسه از شدت فشار کار و استرس مقابل چشم همه زد زیر گریه.
نه اشتباه نکنید! زن نیست .
یه مرد جوان قوی هیکل هست.
آخر هفته کشیک بوده.
کشیک های آخر هفته بیشتر شبیه رفتن رو میدون مین هست.
سه روز تمام وقت باید اماده بود.
تمام مدت، جمعه ، شنبه ، یک شنبه، بی وقفه براش گزارش خرابی اومده.
یک شنبه به من هم زنگ زد ... اختیاج به کمک داشت ... رفتم و از نزدیک قیافه پریشونش رو دیدم.
همون موقع که رفتم بهش کمک کنم دیدم دوباره گوشیش اژیر کشید برای یه خرابی دیگه.
صبح دوشنبه داغون اومد تو جلسه گزارش کارش رو بده .
وقتی به آسانسور آخر رسید زد زیر گریه.
یه اسانسور تو یه مجتمع داغون بین طبقات بلوکه شده بوده.
9 نفر توش بودن. کابین سنگین بوده . کلید موتور خونه رو پیدا نمی کرده . بعد نیم ساعت اینور اونور زنگ زدن کلید رو که پیدا کرده به خاطر سنگینی کابین نمی تونسته کابین رو به فاصله ی مجاز برای باز کردن در برسونه.
از اون طرف هم این نه نفر مدام مشت می زدن به در و پیکر کابین و بهش داد و بیداد می کردن که داری چه غلطی می کنی.
طفلی نفسش می بره تا بالاخره کابین رو جا به جا می کنه و در رو باز.
9 نفر سیاه پوست بودن .
تو حاشیه بگم:
« لطفا کسی اینجا به من گیر نده چرا به رنگ پوست شون اشاره می کنم.
همکارم به این موضوع اشاره کرد ...موقع تعریف کردن گفت 9 نفر سیاه آفریقایی.
از همه ی عزیزان سوپر روشنفکر معتقد به ارزش های سوپرنئو انسانی که روی کاناپه لم می دن ، چای می نوشند و پای برنامه های سوپر انسانی شبکه های فارسی زبان به کسره ، فتحه حرف زدن مردم به عنوان مصادیق نژاد پرستی ایرانیان گیر می دن و عه و تف می کنن تقاضا می کنم واقعیتی ساده رو فراموش نکنند:
میان حرف های شیک انسانی با زندگی واقعی در میان انسان ها ی متفاوت و متنوع ، تفاوت بسیار است.
هم اینجا هم یادآور بشم تا پیش از آمدن به فرانسه خودم یکی از همون ژانر جهان وطن ِ کاناپه نشین ، چای خور اهل مطالعه ی ارزش ها و حقوق انسانی بودم.
اینو گفتم تا به کسی برنخوره.»
خلاصه در رو که باز می کنه یکی شون بهش حمله می کنه و موبایل کارش رو می گیره و شروع می کنه به فحش دادن به رئیس که پشت خط بوده.
چنان فشار عصبی به این پسر اومده بود که دوشنبه مقابل همه با چشمان پر اشک منفجر شد.
امید که اشک های چشمش پیامی روشن بشه برای مدیران ارشد شرکت که چنین قرارداد خطرناکی رو بستن . پولش کلونه ولی خوب از پولش چیزی به اکیپ تکنسین ها نمیرسه جز استرس بیشتر و خطر جانی .
آخه شرکت مون یه قرار داد بزرگ جدید بسته که هیچ شرکت دیگه ای جرات نزدیک شدن بهش رو هم نداشت. مصداق تمام و کمالی از لقمه گنده تر از دهان برداشتن.
لقمه اش تو دهان مدیران فروش و خطر جانیش تو پاچه پرسنل تکنسین.
120 آسانسور در مجتمع های مهاجر نشین که وارد شدن بهشون دل شیر می خواد.
یهو از تو خیابونای نانت احساس می کنی وارد یه دنیای دیگه شدی.
وارد مجتمع که می شی بوی ادرار و آشغال می زنه بهت.
داخل اسانسورها پر از ته سیگار و حتی آمپول تزریق.
چاله های آسانسو عملا تبدیل به زباله دانی شدن.
آسانسورها داغون هستن و گاهی روزی دوبار می افتن به خرابی.
بس که باهشون بدرفتاری می شه ... البته قدیمی و زهوار در رفته هم هستن.
بالاخره مجتمع های دولتی هستن دیگه.
یادمه یه بار رفتم روی یه اسانسور تو یکی از همین محله ها دیدم همکارم دیروز اونجا بوده و نوشته سلول ها در اثر ادرار تخریب شدن.
یعنی حیرون مونده بودم چه جور ادمی تونسته اینکار رو بکنه .
برای ادرار روی سلول باید اسانسور تو یه طبقه متوقف بشه ، درش کاملا باز بشه ، بعد اون شیر پاک خورده دقیقا مقابل در اسانسور بایسته ، خشتکش رو بکشه پایین و همچین میلیمتری سر لوله و فشار رو تنظیم کنه تا ادرارش بخوره به سلول!
واقعا حیرونم با چه انگیزه یا روحیه ای کسی می تونه تا این حد از محل زندگیش منزجر و متنفر باشه که با دست خودش هی تخریبش کنه.
حتما علل مختلفی هست ... فقر، تفاوت طبقانی ، احساس تبعیض و ...
نمی دونم و در موردش اظهار نظر نمی کنم تنها چیزی رو که مشاهده می کنم براتون روایت می کنم.
چیزی که من در این مجتمع ها می بینم اینه:
توده ای از خشم ، تنفر و خشونت تلنبار شده.
این مجتمع ها در دل شهر نانت هستن ... کنار خونه های به قول خودمون باکلاس و برژوایی.
اومدین فرانسه از دیدن ماشین های شیشه شکسته و آتیش گرفته تعجب نکنین .... قسمتی از فوران خشم ِ فقر در همین مجتمع ها هست روی ثروت و فاصله طبقاتی.
تا حالا سه بار گذارم به آسانسورهای این مجتمع ها افتاده ... اعتراف می کنم که می ترسم!
اولش فکر نمی کردم تا این حد حاد باشه .
فکر می کردم همکارهام یه خورده دارن اغراق می کنن ولی خوب بدتر از اونی هست که شنیدم.
دیشب من کشیک بودم ... ساعت 10 شب عینهو جنگزده ها برگشتم خونه .
البته اتفاق بدی نیفتاد ولی گزارش خرابی ها فراتر از توان بدنی من بود.
یعنی تو گویی این روزها و شب ها زندگی استقامت تن و روانم رو به چالش کشیده.
این قابل توجه اون عزیزانی که یه عکس پروفایل و یه شهر محل زندگی از ما تو فیس بوک مون دیدن و بابت چندتا کامنت که به مزاق شون خوش نیومده بود اومدن کنار فحش و اتهام هی گفتن رفتی فرانسه پول مزدوری می گیری و خوش گذرونی می کنی و از درد مردم ایران بی خبری .
عزیزی که بهم گفتی من تو فرانسه پول مزدوری می گیرم و خوش گذرونی می کنم و درد تو کارگر ساکن تهرون رو نمی فهمم ، قسم می خورم شما حتی یک روز هم نمی تونی شرایط کاری من رو تحمل کنی .
ولی هنوز هم حرف من رو باور نمی کنی ، البته حق داری چه خودم تا وقتی ساکن ایران بودم عینهو خود تو فکر می کردم ... بس که مغزم بمبارون صدای آمریکا و بی بی سی و آخرین آمار و نظر سنجی ها و شاخص های خوشبختی و خوشحالی در تورنتو و پاریس و سوئد و آمریکا و دانمارک شده بود.
حالا لطفا پیش از اون که در اثر عصبانیت از درد شکسته شدن اوهامت درباره میزان بدبختی در ایران و میزان خوشبختی در غرب باز به من اتهام مزدوری و دروغگویی بزنی اینبار به سئوالی فکر کن:
آیا مگر من دیوانه ام که میام جلو چشم همه اینطور خود ِگذشته و خود ِامروزم رو می ریزم رو دایره؟
نه قربونت بشم من خیلی ساده فقط دوست ندارم اتفاقی که برای من افتاد برای دیگری هم بیفته ... چه اتفاقی ؟
خرج کردن احساس خشم و همدلی ، عشق و نفرت برای اوهام رسانه ای.

خاطرات تعمیرکار - سرکاری ها

دیروز کشیک بودم.
ساعت از هشت شب که می گذره دیگه خیالم راحت می شه.
از هشت شب به بعد دیگه تعمیر نمی فرستن فقط اگه کسی تو کابین گیر کرده باشه تماس می گیرن و خوب باید برم.
خسته و تیکه ولو شده بودم جلو تلویزیون ، چشام تازه گرم شده بود که یهو ساعت حدود دوازده شب زنگ زدن سه نفر تو کابین گیر کردن.
کجا ؟
اون ور نانت
آقا ما تخت گاز رفتیم خودمون رو رسوندیم.
یه وقت دیدیم چار تا جوون مست کنار آسانسور ولو افتادن به عربده های مستانه .
تا منو دیدن فکر کردن پلیس هستم.
پریدن از جا در برن.
گفتم من پلیس نیستم واس آسانسور اومدم.
اینو گفتم شیر شدن.
حالا با چار تا جوون مست چه جوری واقعا می شه مکالمه حرفه ای داشت و فیش های اداری رو پر کرد!
جرات کردم ازشون پرسیدم آیا تو آسانسور بلوکه شده بودین؟
با خونسردی گفتن نه
گفتم به من گزارش دادن شما تو آسانسور گیر کردین ولی به نظر مشکلی نیست.
با کمال پررویی گفتن
نه می خواستیم تست کنیم این سرویس تلفنی تون درست کار می کنه.
بعدش هم زدن زیر خنده
گفتم باشه مشکلی نیست الان تست رو همراه با پلیس تموم می کنیم.
آقا اینو گفتم یهو زدن به چاک.
من موندم و یه آسانسور با بطری های ودکا و ویسکی.
عکس گرفتم فردا با یه فاکتور بالا بلند بفرستم واس سندیکا
یه همچین ماجراهایی داریم 
ولی خوب خدایی راه برگشت خیلی باحال بود ... جاده خلوت و هوای خنک و البته که موسیقی 

خاطرات تعمیرکار - بزرگ مرد کوچک

زنگ زدن یه بچه تو کابین بلوکه شده.
یعنی همین که گفتن بچه، ادرنالین خونم آور دوز شد.
حالا کجا ؟
مرکز شهر
من کجا ؟
حومه شهر.
عینهو دله دیوانه ها به خدا جاده ۳۰ دقیقه ای رو بیست دقیقه ای گاز دادم.
رسیدم دیدم پدرش بیرون ساختمون منتظره و مادر و دو تا برادر بزرگترش کنار اسانسور.
مسافر گرونوبل بودن.
بنده خداها حاضر شده بودن که بزنن به جاده و برگردن خونه شون که آسانسور خراب شده بود و بچه توش مونده بود.
عینهو دوش عرق ریختم تا بالاخره رفتم رو کابین و در آسانسور رو باز کردم.
خدای من،
اون لحظه که در باز می شه اغلب یکی از زیباترین برخوردهای انسانی هست.
از رو کابین بهش گفتم:
آقای جوان از در دور بایست و تا من نگفتم از کابین خارج نشو.
با صدای کودکانه اما خیلی جنتل و باوقار گفت:
بله خانم.
وقتی اومد بیرون بهش گفتم سلام آقای جوان. مرسی برای خویشتنداری تون.
گفت مرسی از شما خانم.
ازش پرسیدم چی اتفاقی افتاد.
بین خودمون می مونه، آیا تو کابین بالا پایین پریدی؟
که ای کاش چنین سوال احمقانه ای رو از چنین بزرگ مرد کم سن و سال نپرسیده بودم.
گفت نه خاتم
من تو کابین منتظر مادرم بودم.
در هی بسته می شد من دکمه باز کردن در رو می زدم.
آخرش بعد از چندبار باز و بسته شدن در دیگه باز نشد.
گفتم باشه حالا من چک می کنم.
کلی تشکر کردن .
جنتلمن نوجوان هم خیلی شیک و با وقار اومد باهم دست داد و بهم خسته نباشید گفت.
یعنی اون وقار و کلاسش منو ویران کرد.
درسته کارم خیلی سخته ولی خدایی صحنه های نابی توش اتفاق می افته.
رفتم رو کابین، اپراتور در رو چک کنم دیدم کابل ها و کارت ها همینطور عینهو روده سگ ولو شدن.
موندم به خدا چه کار کنم.
از یه طرف می گن نباید آسانسور رو بخوابونید، از یه طرف دیگه اینایی که من می بینم آسانسور نیستن، روده سگ هستن.
هی لیست می دم که باید این قسمت ها نوسازی بشه.
دریغ از یه قرون پول که از دست اصناف ساختمانی واس نوسازی آسانسور بچکه.
بعد میام تو پارکینگ ها می بینم همه ماشین ها پورشه و ب ام و و فراری.
یعنی من توش موندم چطور مردم واس ماشین و داخل خونه شون اینطور هزینه می کنن ولی برای آسانسور که با وقت و آسایش و جون شون در ارتباطه آب از دست شون نمی چکه.

خاطرات تعمیرکار - هزار شهر تو یه شهر!

کابین آسانسورها ، مخصوصا تو مجتمع های بزرگ مسکونی، یه پا مرکز تبادل اطلاعات و اخبار و روابط عمومی هستن ... حتی در مواردی کاربرد ارسال پیام های عاشقانه هم مشاهده شده.
از گذاشتن عکس معذورم ولی یه مجتمع دارم، هر بار می رم برای سرویس آسانسورشون می بینم یه ملنگی رو کارتم برام قلب و اشک و اینا نقاشی کرده.
امروز با چند روز تاخیر رفتم دیدم رو کارتم باز عکس قلب کشیده و نوشته:
کجایی ؟ چرا دیر کردی!
یعنی پاره شده بودم از خنده.
اما از همه خنده دارترش این نامه بلند بالا بود که تو کابین آسانسور یک مجتمع دیگه دیدم.
ظاهرا یه شیر پاک خورده ای تو مجتمع هست که تا زور به دلش میاد راحت کمربند عفافش رو باز می کنه و تو راهرو و فضای سبز و اینا کود ریزی می کنه.
نگارنده نامه با حفظ فرمول های مودبانه نگارش
ضمن عرض سلام و احترام خطاب به آن عزیز اسهال نوشته،
شما که مثل سگ همه جا می ذاری ازت درخواست می شه کثافتت رو پاک کنی وگرنه ببینمت با همون کفشم که با کثافتت کثیف شده می ذارم تو ماتحتت .
یعنی یکی از جالب ترین قسمت های کارم همین مواجه شدن و مراوده با طبقات مختلف اجتماعی هست.
همه مشتری هام ساکن یه شهر هستن ولی خدای من تفاوت های شخصیتی ، طبقاتی و نوع مراوده های مردم همین یه شهر مثل این می مونه که از این خیابون تا اون خیابون وارد یه سیاره دیگه شدم.
می دونین
تو شهرهای بزرگ امروزی، هزار شهر رو می تونید تو یه شهر پیدا کنید.
فاصله این هزار شهر هم فقط از این کوچه تا اون کوچه!

خاطرات تعمیرکار - بلوند ِ برنزه ی صدا مخملی!

پراسترس ترین قسمت کارم وقتی هست که کسی تو کابین هست و آسانسور خراب می شه.
ماکزیمم ۴۵ دقیقه فرصت دارم خودم رو برسونم و از تو کابین درشون بیارم.
یعنی انرژی روانی ازم می گیره که نگو و نپرس.
البته گاهی هم انرژی کیهانی و ملکوتی برمی گردونه که خدا نصیب همه ی عزیزان کنه.
یه نمونه اش رو می گم ، متوجه می شید چرا علی رغم این همه فشار روانی اینقدر این کار جذاب و دوست داشتنی هست.
گوشیت آژیر می کشه که یکی تو کابین گیر کرده.
تو هوای شرجی، زیر ذق آفتاب خودت رو مث دله دیوانه ها از اینور شهر می رسونی اون ور شهر.
می رسی به آسانسور.
اعلام حضور می کنی ...به آدم داخل کابین اطمینان و آرامش می دی که به زودی درش میاری، این در حالیه که خودت داری مثل سیر وسرکه می جوشی و نگران هستی که با چه مدل آسانسور ی روبه رو هستی.
خلاصه به هر بدبختی هست می پری رو سقف کابین و در و باز می کنی ... در که باز می شه ای خدااااا
بلوند باشه ، برنزه باشه ، کشیده باشه ، صداش هم عینهو مخمل باشه.
تازه اون آخرش هم به جای خداحافظی با یه لبخند ویرانگر بگه :
به امید دیدار