جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه

تاریک ترین راه ها - قسمت دوم جاده ها و آدم ها!

حدود ساعت پنج صبح از شدت سرما از خواب بیدار شدم. ماشین رو روشن کردم تا گرم بشه. هوا هنوز تاریک بود. اونقدر که بشه با خیال راحت در ماشین رو باز کرد و همون کنار خیابون از فشار مثانه خلاص شد!
از برکات زندگی در خارجه یکیش هم این بود که دیگه خیلی در باب آب و آفتابه و طهارت سخت نگیرم.  اینجا ساده ترین کار ادرار کردن کنار خیابونه.

تو تاریکی دوباره زدم به جاده حس ترس کاملا از سرم پریده بود گمونم به این دلیل ساده که مطمئن بودم روشنایی و روز رو در پیش دارم.
اینبار برخلاف شب قبل  بدون ترس و تردید به هر جاده ای که جی پی اس نشون می داد می رفتم. اولین  جاده فرعی یه جاده باریک و غیر آسفالت بود.
ماه در آسمان بود و حس کله خری من با اطمینان به اینکه روز در پیشه دوباره گردن کلفت شده بود.
 هوا آرام آرام رو به روشنایی بود و خلوت جاده همراه با قرص کامل ماه برام خیال انگیز شده بود.  آرام می رفتم . دوست نداشتم اون مرز شگفت انگیز شب و روز رو با شتاب از دست بدم.
کنار جاده توقف کردم و از مشاهده پدیده ابرهای لوله ای که مثل لوله هایی معلق در هوا بودند سرشار از شگفتی و شادی شدم. با خودم فکر می کردم چقدر خوب و عالی که ملک جان در جایی به این دور افتاده ای دفن شده. با خودم فکر می کردم حتی ملاقات با مقبره آدم های بزرگ هم خیال انگیز و مملو از مشاهده است.

از آبادی های کوچکی عبور کردم. آبادی هایی که به فواصل سی - چهل کیلومتر از هم بودند. برام جالب بود که حتی کوچک ترین آبادی های بین راه حول یک کلیسا ساخته شده بودند و پنج المان اصلی دیگر - اگر با احتیاط نخواهم بگویم همه - در اکثر قریب به اتفاق همه شهرها و روستاهای فرانسه مشاهده می شوند:
1. کلیسا - که در مرکز شهر است
2. نانوایی - که از اولین ساعات صبح چراغ هایش روشن است
3. شهرداری - حتی برای آبادی های بسیار کوچک
4. پست - قطعا برای سیستم اداری مملکتی که مبتنی بر ساختار سفت و سخت بروکراتیک است ، پست قلب تپنده ی آن است  برای اطمینان از دریافت و ارسال اوراق اداری نظیر مالیات، بیمه و امورات بانکی
5. یک بانک کوچک همراه با دستگاه خودپرداز
6. بقالی روزنامه و سیگار

هوا که اندکی روشن تر شد در یکی از روستاهای بین راه توقف کردم تا از بقالی سیگار بخرم. تا دهنم رو باز کردم فروشنده فهمید خارجی هستم. پرسید کجایی هستم و کجا می رم.
گفتم ایرانی هستم و به دیدن مقبره ملک جان می روم . اول متوجه نشد ملک جان یعنی چی. وقتی کمی توضیح دادم ناگهان گفت:
اوه سنت ژانی! ... بله بله ... خیلی دور نیست اما گمانم از قبل باید برای بازدید مقبره وقت بگیرید تا درهایش را باز کنند. و بعد مطابق معمول سفر خوشی برام آرزو کرد.

بعد از چای و سیگار صبحانه دوباره به جاده زدم. جملگی خلوت و باریک و خالی از آدمیزاد، سخت زیبا و خیال انگیز.
پیش می رفتم و خوشحال بودم که ترس تاریکی ِ شب ِ پیش رو تحمل کردم و برنگشتم.  احساس می کردم جاده ها  بازتابی ست  از زندگی آدم ها  و انتخاب هاشون.  خیلی ها امنیت ، اطمینان و شتاب اتوبان ها رو انتخاب می کنن. برای اطمینان از رسیدن به مقصدشون در سر وقت معین. راه های رفته و امتحان پس داده. سفر برای اونها در مقصده و نه در راه.
بعضی های دیگه اما راه های کمتر رفته رو دوست دارن. جاده های فرعی ، بیراهه ها. هیجان رو به رو شدن با آنچه که پیش میاد . گاه هیجان ترسناک تاریکی و تنهایی و استیصال و گاه هیجان رو به رو شدن با منظره ای نفس گیر . ابرهای لوله ای، رنگ شگفت انگیز شفق. برای اینها سفر نه در مقصد که در تمام طول راهه.
می شه مدام ایستاد ، به ماه خیره شد و در صدای خیال انگیز باد و پرنده غرق شد.
می شه با شیب تند جاده ها بازی کرد. با دور تند پیچ ها دیوانگی کرد ... بی وحشت از دست دادن وقت یا تصادف با ماشینی که از روبه رو میاد. چون اصلا ماشینی از رو به رو نمیاد!

 تو هستی و هم آغوشی با جاده ی خالی و خلوت که آغوش باز کرده ... تنها برای تو و بازیگوشی هات!


ادامه دارد ...









تاریک ترین راه ها - قسمت اول : یک تصمیم ناگهانی و خارج از برنامه!

سفر کوتاهی داشتم به ورسای.
تنها و با ماشین.
در راه برگشت ناگهان تصمیم گرفتم سر راه به دیدن مقبره ملک جان نعمتی معروف به سنت ژانی در ده کوچکی به نام Baillou بروم. سفرم کوتاه بود اما متفاوت. متفاوت از این نظر که راه های فرعی و متروکه را انتخاب کردم. و دریافتی نو از ترس را تجربه کردم. ترس که عمیقا با زندگی پیوند دارد.
دارم فکر می کنم حتی احساس ترس را می توان برای درمان افسردگی به کار برد.
کوتاه نوشته هایی از این سفر را در چند قسمت برای بایگانی خاطراتم روی وبلاگ می گذارم.
*************************

امشب از ترس نزدیکه قالب تهی کنم
.
از پاریس که راه افتادم فکر کردم بین راه سر ماشین رو کج کنم و بیام مقبره ملک جان نعمتی رو هم ببینم. تو گوگل مپ نگاه کردم دیدم شهر کوچکی ست در صد وهشتاد کیلومتری جنوب غرب پاریس.
جی پی اس رو تنظیم کردم رو کوتاه ترین راه و همه نوع جاده جز اتوبان.
هر چی جلوتر آمدم جاده ها هی خلوت تر شد. و تاریک تر! 
یه قسمت هم انداختم تو یه جاده فرعی متروکه وحشتناک. 
دو طرف جاده تا چشم کار می کرد مزرعه بود. جاده باریک و کاملا خالی از هر جنبنده ای به نظر می رسید. گاهی  فقط لاشه حیوانی له شده  ...  هر چند ده کیلومتر هم یک تابلو قرمز ایست و احتیاط بود که بیشتر باعث ترسم می شدن. حتی یه جا یه ماشین اوراق تصادفی هم کنار جاده گذاشته بودن مثل جاده های ایران که یعنی خیلی خیلی مواظب باشین اما همه این چیزها بیشتر باعث ترس من شدن. 
حدود پنجاه کیلومتر تو یه همچین جاده ای اون هم با یه همچین ماشین ظریف و شهری روندم در حالیکه صدای ضربان قلبم رو می شنیدم.
تو سرم غوغایی بود از سرزنش و توهین و توبیخ خودم.
با خودم فکر می کردم چقدر یه آدم می تونه خیره سر و احمق باش!
بالاخره رسیدم به یه شهر کوچیک که پرنده توش پر نمی زنه این وقت شب.
کنار کلیسا پارک کردم و نمی دونم بیشتر از سرماست که دارم می لرزم یا از ترس.
شهره مثل این کتاب ها و فیلم های ترسناکه. تنها صدایی که توش شنیده می شه یه دنگ دنگ ناقوس کلیسا بود که یه ربع پیش زد و صدای خشک و نخراشیده ی لولای زنگ زده تابلوی هتلی متروکه  که گاهی باد تکونشون می ده. .ماه هم  امشب کامله درست راسته کار جن زده ها و دراکولا و مرد گرگ نما ....کلیسا هم این وقت شب باز داره  ناقوس می زنه ....  خدایا ناقوس ها برای که به صدا در آمده اند؟...
یعنی فقط انگار الان در مرکز ماجرای یه فیلم وحشتناکم.

می ترسم اما نمی تونم برگردم. یعنی نمی خوام برگردم. دوست ندارم راهی رو نیمه رها کنم. از طرفی اما می ترسم. ضمن اینکه همونقدر راه فرعی برای برگشتن پیش رو دارم که راه فرعی برای پیش رفتن.
به نظر می رسه منطقی ترین کار اینه که شب هم اینجا در امنیت ترسناک این آبادی بمانم تا با ترس هایی غیرمترقبه در جاده رو به رو بشم.


این هتل شهره .... متروکه است. تابلو زدن برای فروش. 
اسم شهر هم هست 
courtalain
گم و گور شدم لطفا ردم رو از اینجا بگیرین. اما خدایی خودش داره داستانی می شه ها .... سرگرم کننده است . :)
تازه داره از ترس خوشم میاد .... انگار این ترسه که داره آشکارا بهم نشون می ده هنوز چقدر زنده هستم و چسبیده به زندگی.



۱۳۹۳ آبان ۱۴, چهارشنبه

از نگاه کردن تا نگاه داشتن

واژه ها و سنتزهای ذهنی :

در فارسی از نگه (نگاه) داشتن چیزی تا نگاه کردن به چیزی فاصله به اندازه فاعلیت مضاعف فعل «کردن» است در برابر «داشتن» . هرچند که در ظاهر فعل نگه داشتن عینی تر و مادی تر است . تحقق عینییتی ملموس که از خلال فعل خیال انگیز و انتزاعی ِ نگاه کردن حاصل می شود. 
در زیربنای فلسفی زبان فارسی شاید که بتوان گفت نگاه کردن پیش نیاز و زیر بنای نگه داشتن است. 
در زبان فرانسه اما داستان نگه داشتن و نگه کردن ظاهرا وارونه است . 
نگه داشتن = Garder گویی پیش نیاز نگاه کردن است (ReGarder) چراکه فعل نگاه کردن از فعل نگه داشتن Garder به اضافه پیشوند Re به معنی دوباره ساخته می شود . 
نگه دار (Garder) تا بتوانی نگاه کنی   Regarder

تفسیری که بازتابی از آن را می توان در فرهنگ شئی محور فرانسوی که گاه به شئی پرستی می رسد هم مشاهده کرد. و ایضا در تاریخ استعماری آن و میل به تصاحب سرزمین های دیگر و انبار کردن اشیا در موزه ها.

۱۳۹۳ آبان ۱۳, سه‌شنبه

قالی


کف پوش خونه باس قالی باشه،
قالی باس ایرانی باشه، 
ایرانیش باس دست باف باشه، 
دست بافش باس پشم باشه با رنگ صد در صد طبیعی ... اینجوری می شه که راه رفتن تو خونه با کفش حرام می شه .... حتی جوراب پا کردن مکروهه .... باس پا رو برهنه کرد ... شستش ... تمیزش کرد بعد با ادب و احترام رفت رو قالی و با تاروپود قالی هم آغوشی کرد ...



۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

تعدد زوج - تعدد معشوقه

دانستنی ها:

آیا می دانید در قانون اساسی فرانسه تعدد زوج ممنوع است با این حال رئیس جمهور های فرانسه از یک کنار دارای معشوقه  و حکایت و رسوایی های بسیار از این دست بوده و هستند.
این در حالی ست که علی رغم قانون تعدد زوج برای مردان در ایران، هر دو رهبر و همه رئیس جمهور های ایران پس از انقلاب تک همسر بوده و هستند.
جالب اینکه محمد رضا  پهلوی که برنامه توسعه و ارتقا آزادی زنان را به جد در ایران پیگیری می کرد، دارای قصه و حکایت های فراوانی در رابطه با زنان هم بود .

پی نوشت:
همه ی این نکات را دوستی فرانسوی در خلال گفتگو در مورد قانون اساسی ایران و فرانسه متذکر شد.

اسم سرخ پوستی

عزیزی  فیلم «رقصنده با گرگ ها » را دیده بود و به سر ذوق پیدا کردن اسم سرخ پوستیش افتاده بود. دیدم چقدر اسم های سرخ پوستی خیال انگیز و توصیف گرند. بی هیچ تاملی ردیفی از اسم های سرخ پوستی عزیزان پیرامونم در ذهنم جرقه زد. بهش گفتم:

اسم سرخپوستی خودم رو بعدا می گم اما اسم سرخ پوستی خیلی ها رو می دونم :
آقا بزرگم - خدا بیامرز ، خدا رفتگان همه رو بیامرزه - :
«فحش دهنده به انگلیس»

پدر عزیزتر از جانم - که خدا سایه همه ی بابا ها رو روی سر بچه ها حفظ کنه - یک عمر زندگیش رو گذاشت پای انقلاب و جنگ :
«مشت بر دهان آمریکا زننده»

مادرم -نفسم که عمری میوه پوسیده خورد تا همیشه سهم بچه ها میوه تازه ها باشه :
 «ایستاده بر فرق بهشت» ملفب به :
«تله کابین ِ انتقال دیگران از جهنم به بهشت»
اسم مستعاری که اما خودش برای خودش برگزیده :
«خر به ای دنیا آمدیم و گاو از دنیا داریم می ریم»

خواهر نازنینم که یک عمر تو صف مرغ و شیر و شکر در دوران جنگ وایستاد و آب و دون برای بچه هاش برد خونه  و اما هیچوقت خام نشد و گول توطئه های دشمن رو نخورد:
«مشت بر دهان اسرائیل زننده»

داداشم نور چشمم که الهی سر همه ی داداش ها ی دنیا سلامت باشه :
«مشت بر دهانش خورده»
یک کلوم گفت : رای من کجاست؟

خواهر کوچکترم  که یهو سوار هواپیما شد و رفت اون سر دنیا :
اسم سرخ پوستی قبلی : «مشت بر سرش کوبیده شده» با قید : هر روز و همیشه -
اسم سرخ پوستی فعلی اش اما :
«رقصنده با زندگی در ینگه دنیا»

پدرم دلتنگ خواهرم است .... و خواهرم دلتنگ پدرم
اما هیچکدام را راه به دیگری نیست .... چرا ؟؟؟؟؟
اسم سرخ پوستی من :
«اشک در چشمانش
درد در گلویش»

۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

آمریکایی

توی کتابخانه نشسته ام . دو هم کلاسی آمریکایی نزدیکم هستند. می توانم صدایشان را بشنوم. دو دختر جوان اند که همیشه با همند . یکی بلوند و یکی زرد پوست. جزو نادر زنان زردپوست چاقی ست که دیده ام. تنها صورتش شبیه هم کلاسی های کره ای، ژاپنی و چینی ست. رفتار بی قید و راحتش ،بدن چاقش، لهجه غلیظ آمریکاییش و بلند بلند حرف زدنش هیچ شباهتی به هم کلاسی های خاور دور ندارد. بلند حرف زدنشان و بی توجهی به رعایت سکوت در محیط کتابخانه آزارم می دهد. دارم جمله ها را در ذهنم جمع و جور می کنم که تذکر کوچکی بدهم اما خیلی زود از این تاخیر خودم در تذکر دادن خوشحال می شوم. وقتی می شنوم که به دوست بلوندش می گوید:
وقتی بهش گفتم آمریکایی ام گفت اووووه خدای من هیچی در دنیا بهتر از این نیست. چه شانسی. خوش به حالت!

جمله ساده است و اگرچه از شنیدنش ترش کرده ام اما سخت برایم جالب است. قسمت ترش کرده ذهنم شروع کرده است به قرقر کردن و شعار دادن:
اهه! چه بدبخت بی سلیقه ای بوده اون یارو ... ایرانی بودن خیلی هم از آمریکایی بودن جالب تر و بهتره!  ایرانی ریشه داره ، تاریخ ، تمدن، منشور کوروش، سرزمین مادری ... اصلا سرزمین آبا و اجدادی ... پشت در پشت ... همش مال خود خودمون بوده از اول تا حالا ..... آمریکایی اما چی داره جز بمب اتم و ارتش و جنگ ... با اون هالیود پر هیاهوی تو خالی لوس ... با اون رئیس جمهورایی که مثل کابوها راه می رن و همه جای دنیا رو خونه خاله شون فرض کردن .... اصلا آمریکایی زردپوست چاق دقیقا چیه ؟؟؟  ریشه فرهنگیش کیه ؟ ننه اش یا مدیر مدرسه اش یا کانال های تلویزیونی؟
نه  یه شرقی درست و حسابیه و نه یه غربی درست حسابی .... نصفش به کبک ماند و نصف دیگه اش به خروس ...
نصفه ترش کرده ذهنم ترمز بریده است و همینجور یک تیکه به منبر رفته است . اما می توانم صدای آرام دیگری را هم در ذهنم بشنوم ... صدایی که ترش نکرده است، گزاره نمی دهد بلکه آرام و متحیر است .... پر از سئوال .... صدا دارد می پرسد:
راستی یک آمریکایی یعنی کجایی؟ .... یعنی کدام زبان مادری مشترک؟ .... یعنی کدام محتوی ژنی مشترک؟ ... یک آمریکایی یعنی کی از کجا؟
آمریکایی یعنی آدمی از هر جایی ... آمریکا یعنی سرزمینی از همه سرزمین ها ... از همه ی رانده شده، از همه ی خاک های به خاک نشسته ... از همه ی امیدهای برباد رفته که اما آخرین بارقه ی امید را برداشته و با خودش به آمریکا برده است ....
صدا با حیرت می پرسد :
چه چیز این تنوع حیرت انگیز نژادی و قومی و فرهنگی را چنین منسجم و مغرور کنار هم
 نگه داشته ؟
صدا با حیرت پاسخ می دهد:
امید! .... آن آخرین بارقه ی باقی مانده از امید ... و آن آخرین سرسختی حیرت انگیز برای بقا ...

آمریکا، کلکسیونی از آن آخرین بارقه های امید و آن آخرین نفس باقی مانده برای بقا!