جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۴ اسفند ۲۶, چهارشنبه

ناموس ِ حضرت آلمان

یه امام جمعه ای مشد داره اسمش علم الهدی ست. 
راست و صداقتش تو کله ی من اسمش علم الضلا ست بس که قلدر و هارت و پورتیه.
این جناب علم الضلا هر وقت چیزی تو مشد به مذاقش خوش نمیاد، ناموس و عصمت و عفت ِ حضرت زهرا رو پیش می کشه و هارت و پورت راه می اندازه که آی چی نشستین که عفت و عصمت و ناموس ِ حضرت زهرا رو به باد دادن.
مثلا هر وقت تو مشد می خواست یه کنسرت برپا بشه، حاجی با علم ِ عفت و عصمت ِ حضرت زهرا از راه می رسید و شر به پا می کرد و خلاصه در کنسرت رو تخته می کرد.
یه عده زیادی که خوب نوچه موچه هاش بودن که پشت علمش راه می افتادن ولی خدا شاهده یه عده هم از همین مردم ِ معمولی کوچه خیابون بودن که هارت و پورت های حاجی روشون کار می کرد .
آدم های خوبی بودن ولی با اون هارت و پورتی که علم الضلا پشت تریبون راه می انداخت یهو تو دلشون آشوب به پا می شد که نکنه راستی راستی دارن کوتاهی می کنن و به ناموس دختر پیغمبر بی غیرت شدن.
زیاد نیستن ولی خوب هستن.
وقتی هم حساس می شن هر یه دونه شون جای صدتا آدم صداشون بلند می شه.
آدمیزاده دیگه حس داره. احساس داره. گاهی غلیان می کنه.
می دونین،
مسئله این نیست که اونها آدم های نافرم و زورگویی هستن مسئله اینه که همه آدم ها یه جای خیلی حساس دارن.
حاجی علم اضلا هم اونجای ِ حساس ِ قشر ِ دیندار مشد رو خوب پیدا کرده .
هی دست می ذاره هم اونجاشون.
اونجاهای حساس آدم هم، خودتون می دونین دیگه، وقتی دست بخوره بهش مخ تعطیل می شه. 
یعنی به قول مشدیا چنان آشوبی تو دل آدم به پا می شه که دیگه مخ از کار می افته و تن می ده به هر هارت و پورتی.
حالا اینا رو واس چی گفتم؟
می دونین،
وقتی حرف از حس و احساس و حماسه و غیرت و اینا می شه، اکثرمون اولین گروهی رو که متهم می کنیم به عقل گریزی و احساس محور بودن، مذهب و مردم مذهبی هستن.
ولی این کاملا بی انصافیه.
اینقدری که من در میان توده ی ِ مد ِ روز ِ ستایندگان و شیفتگان ِ عقلانیت و روشنگری، بی خردی و احساس محوری دیدم در میان مذهبی ها و مردم مذهبی ندیدم.
یعنی صد رحمت به مردم مذهبی .
حداقل اینقدر صداقت دارن که از ایمان و باور حرف می زنن نه از استدلال و منطق.
حداقل عملکردشون با ادعاشون در تناقض نیست.
تو بیا به من بگو اینایی رو که بعد از دو روز اقامت در آلمان و فرانسه و آمریکا یهو شور ِ عقلانیت و روشنگری و آزادی می گیرشون و چماق بر می دارن می زنن به سر خودشون چه کنیم؟
یعنی خدا شاهده مواردی دیدم که طرف رفته اسم ایرانی خودش رو از پاسپورتش حذف کرده که یه وقت در آینده ریشه های حقارتش معلوم نشه.
دیدم پدری فلسفه خوان رو که موقع تولد فرزندش با صدای بلند و با غرور اعلام کرده که این بچه گور به گورش کنن ژن ِ معیوب و عقب افتاده ایرانی داره . تنها کاری که من می تونم براش بکنم اینه که از خفت و خواری زبان فارسی دور نگش دارم و اسبابی رو فراهم کنم که فقط زبان های عقلانی رو یاد بگیره.
فرانسه، آلمانی ، انگلیسی.
توی فیس بوک و شبکه های اجتماعی هم که قربونش بشم این لشکر ِ پر شور ِ از خود بیزارهای ِ عاشق و شیفته ی اروپا و آمریکا کم نیستن.
خدا نکنه یه چیزی بگی که یه وقت اینا به ناموس ِ حضرت ِ آلمان شون، یا فرانسه شون یا آمریکاشون بربخوره.
صد رحمت به شور حسینی که حداقل تناسبی با ذات ِ ایمانی ِ خودش داره. تو بگو با این شورهای شارلی و روشنگری که در تضاد ماهوی با عقلانیته چه کنیم؟
صد رحمت به علم الضلا و اون لشکر بسیجی هاش. 
علم الضلا اگه آبروی فاطمه زهرا رو مصادره کرده ، حداقل آبروی عقلانیت و روشنگری و آزاداندیشی رو مصادره نکرده.
هارت و پورت هاش یه تناسبی با رویکردهای عقل گریزش داره.
این لشکریان ِ پرشور ِ حضرت آلمان و حضرت فرانسه و عالیجناب آمریکا پدیده ای هستند شگفت در خود پست بینی ، تناقض گویی و مضحکه سازی خودشون.
البته وجودشون عجیب نیست و بلکه بسیار هشدار دهنده است.
هشدار دهنده با این پرسش:
احساس خفقان، واقعی یا تصوری، در داخل به کجا باید رسیده باشه که کسانی با دو روز اقامت در خارج از ایران به چنین مقیاسی از خودبیزاری، دیگرشیفتگی و تناقض گویی رسیده باشند؟
پ-ن :
احساس خفقان می تونه برآیندی از خفقان واقعی و خیالی باشه.
هر دو هشدار دهنده هستند.
نقش رسانه های خارج از ایران با آن گزارش های «ترین» شان را نباید در ساخت و تزریق ِ احساس خفقان دست کم گرفت.

۱۳۹۴ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

سوسیالیسم فرانسوی

مدتیه در فرانسه یک سرویس خدمات اجتماعی جدید ارائه می شه به نام کارت سفید.
کارت سفید اغلب برای قشر کم درآمد صادر می شه و هدفش توزیع ِ عادلانه تفریحات ورزشی، فرهنگی و هنری ست.
با این کارت افراد از تخفیف های قابل توجه ای برای استفاده از استخر، ورزشگاه، سینما، تاتر، نمایشگاه ، کتابخانه و .. برخورد می شن.
داخل کارت لیست تمام مراکزی که شامل تخفیف می شن داده شده همراه با نقشه کامل شهر و خطوط اتوبوس و تراموا برای رسیدن به این نقاط.
روی کارت نوشته شده:
این کارت برای گردش به شما داده شده.
راستش اولین بار که این کارت رو دیدم گریه ام گرفت.
در برابر عظمت و ظرافت همیشه گریه ام می گیره .
انسانیتی که در ایده کارت سفید هست، عظیمه.
طراحی و اجراش ظریف و زیبا.
یاد حرف دوستی افتادم که همیشه می گه:
انسان در فرانسه رعایت می شه.
راست می گه . این حرف درسته. باهش موافقم.
دقیق ترش البته از نظر من اینطوری می شه:
انسان در مرزهای ِ فرانسه ی سوسیالیست، رعایت می شه.
و کامل ترش این:
سوسیالیسم فرانسوی، انسان رو درون مرزهای تحت حاکمیتش رعایت می کنه .
همین سوسیالیسم اما در خارج از مرزهاش برای تامین کسری بودجه اش ، انسان رو تیکه پاره می کنه و به خاک و خون می کشه.
اسلحه می سازه، اسلحه می فروشه، جنگ به پا می کنه. کشورها رو نابود می کنه. مردم رو آواره می کنه.
چرا؟
چون برای تامین کسری بودجه ی خدمات انسانی در درون مرزهاش نیاز به منابع بیرونی داره و برای رسیدن به این منابع از هیچ کنش ِ غیر انسانی در خارج از مرزهاش ابا نداره.
می دونین،
سوسیالیسم، انسانی، زیبا و محترم است وقتی حتی برای گردش و فعالیت های فرهنگی- هنری - ورزشی هم به توزیع عادلانه فرصت ها در سطح جامعه فکر می کنه.
اما همین سوسیالیسم، جانی، زشت و پلید هم هست وقتی برای تامین کسری بودجه اش ، رئیس جمهورش میراث و آبروی فرهنگی مملکت رو جایزه می کنه می ده دست شاه سعودی.
وقتی رئیس جمهور مملکت آزادی، جنگنده می فروشه به پادشاه مملکت ِ سلطنتی ِ سعودی.
وقتی رئیس جمهور مملکت حقوق بشر فرمان حمله و جنگ می ده به لیبی .
می دونین ،
سوسیالیسم فرانسوی راسیسته.
راسیست نه به معنای تبعیض نژادی بلکه به معنای تبعیض انسانی.
چرا ؟
چون در این سوسیالیسم دو نوع انسان وجود داره .
انسانی که درون مرزهای فرانسه است و تحت حاکمیت ِ فرانسه و انسانی که خارج از مرزهای فرانسه است.
برای رعایت ِ انسان ِ تحت تابعیت ِ فرانسه ، سوسیالیسم فرانسوی، انسان ِ خارج از تابعیت فرانسه رو به خاک و خون هم کشیده و می کشه . چون اصلا آدم حسابش نمی کنه. خورده سنگی ست که باید از مقابل پاش پرتش کنه به کنار.

۱۳۹۴ اسفند ۲۴, دوشنبه

مرگ یک سیاهچاله

اومد ... بی خبر.
مقابلم نشست و بی مقدمه گفت:
آسمون انعکاسی از آدمیزاده ... هر چی تو عالم سماوات هست در عالم آدمیزاد هم هست.
بعضی ها ستاره اند ... کم نور یا پر نورش مهم نیست مهم اینه که بعضی ها درست مثل ستاره ها منبع نور و گرما هستن ... دور یا نزدیک.
بعضی ها سیاره اند ... توده ای از خاک که نیاز به نور و گرما دارند.
نیاز به جلوه ... نوری ندارند ... نور از دیگری می گیرند ... از ستاره ها ... و جلوه می کنن.
دسته سوم سیاه چاله هستند ... یک خلا عظیم و هولناک!
نادرند اما هستند.
صورتش بی احساس بود ... لحنش خشک و سرد .
طاقت نگاه کردن در چشمهاش رو نداشتم.
ازش می ترسیدم.
از اون حجم سرمایی که از مغاک سیاه مردمک های چشمش منعکس می شد.
بعد از لحظه ای سکوت گفت:
ستاره کوچکی بودم که به درون سیاهچاله افتاد .
تو بنا به طبیعت ستاره بودنت دوست داری به من کمک کنی .
فکر می کنی مرگ یک دوست هولناکه و باید مانعش بشی .
اما اشتباه می کنی.
صبا،
به درون سیاهچاله ای افتادم .. ستاره ی کوچک منو بلعید .. پیش از مرگش ... و حالا خودم سیاهچاله شدم!
سیاهچاله ای که پیش از مرگش باید ستاره ای رو ببلعه تا روح ِ سیاهچاله در سماوات بمانه!

۱۳۹۴ اسفند ۲۱, جمعه

سه آینه

سه تا آینه تو خونم هست در سه نقطه متفاوت.
تو هر کدومش نگاه می کنم چیزی متفاوت می بینم با حسی متفاوت و بلکه متضاد.
یکی شون صورتم رو همچین روتوش شده نشون می ده. بی لک و کک مک. شادم می کنه. بهم انرژی می ده. صورت توش رو دوست دارم. گاهی حتی قربون صدقش می شم.
خوشگلتر از خودمه. 
یکی دیگشون معمولی نشونم می ده. نه خیلی روتوش شده و نه خیلی داغون. 
حسی بهم نمی ده. گاهی توش نگاه می کنم و بهش می گم:
همین؟!
صورت توش، نه چنگی به دل می زنه و نه خنجی بر دل می کشه.
آینه سوم اما وحشتناکه.
نگاه کردن توش برام سخته.
لک و کک مک ها ی صورتم رو به طور بی رحمانه ای برجسته می کنه ... به رخم می کشه. یه صدایی همیشه با این آینه همراه هست که می گه:
ببین با خودت چکار کردی! ... ببین سیگار به چه رنگ و رویی درآوردت! ... خاک تو سرت صبا، ببین با صبا چه کار کردی!
می بینین!
حتی صورت ِ مادی و عینی ما هم چیزی ثابت و صلب نیست. در هیچ لحظه ای.
یک آدم با سه تصویر ... سه حس متفاوت در یک لحظه واحد!
این شگفت انگیزه و قابل تامل.
اغلب توصیه می شه از آدم هایی که بهتون حس منفی می دن دوری کنید.
من اما امروز برای خودم به نتیجه ای وارونه رسیدم.
از خوم پرسیدم :
آیا رسیدن به حس خوب مقصود زندگی تو هست؟
جواب روشن بود.
نه!
مقصود زندگی من، خودم هستم. خودم. روشن . چنانکه هست و نه چنانکه آرزو دارم دیده بشم.
می دونین،
حس خوب می تونه آدم رو از واقعیت خودش دور کنه. در اوهام ِ خوبی و خوشی ای فرو ببرش که واقعیت نداره.
این خطرناکه.
آینه سوم شاید در زشت نمایی صورت من اغراق می کنه اما اغراقش بر مبنای واقعیتی ست در خود من.
آینه دست می ذاره روی کک مک هایی که هستن و اونها رو پر رنگ می کنه.
آینه سوم واقعیتی رو نشون می ده که مطبوع نیست اما وجود داره . در خود من .
تقصیر او ثانوی ست ... اغراق نمایی.
قصور اصلی اما در درون خود من است.
حماقت ... سیگار ... کک مک !

۱۳۹۴ اسفند ۲۰, پنجشنبه

برخورد از نوع ایرانی- قسمت اول محسن

محسن پانزده سال است که ساکن میلان است.
مریم چهار سال است که ایران را ترک کرده است و ساکن میلان شده است.
دیشب در یک مهمانی دوستانه با هم قهر کردند.
پس از یک جر و بحث سیاسی راجع به همه چیز که در انتها فقط به یک چیز رسید.
احمدی نژاد!
محسن می دانست مریم روی اسم احمدی نژاد حساس است.
عصبانیتش را با بدجنسی همراه کرد و به قصد زدن ضربه ای کاری گفت:
اگه احمدی نژاد کاندید بشه، من بلیط می خرم می رم ایران بهش رای می دم.
فقط احمدی نژاد بود که تونست بزنه تو دهن این ایتالیایی های فاشیست ِ پدرسگ ِ بی سواد !
ضربه کارساز بود.
مریم منفجر شد و گفت
:
خیلی بی شرف و نامردی که همچین حرفی می زنی.
وقتی احمدی نژاد داشت می رید به هیکل ما تو ایران ، تو اینجا تو ایتالیا داشتی زندگیت رو می کردی . تو کجا بودی که بینی چه کار کرد با مایی که تو ایران بودیم!
این گفتگو که نهایتا به قهر منجر شد، مثالی ست رایج از دو نگاه و یا شاید بهتر است بگویم دو نوع زخم بر روان ِ ایرانیان ساکنان خارج از ایران که گاه گاهی با هم تلاقی پیدا می کنند و گاه هم به انفجار و قهر ختم می شوند.

یکی زخم خورده از حارج از ایران، دیگری زخم خورده از داخل از ایران.
یکی زخم و دردش تصاویر و تصورات ِ آدم های خارجی ست، از او به عنوان یک مرد ایرانی، دیگری زخم و دردش محدودیت ها و استبداد ِ آدم های داخلی ست نسبت به او به عنوان یک زن ایرانی.
هر دو از نادیده گرفته شدن رنج های بسیار کشیده اند.

ایتالیایی ها، به گفته محسن خر و بی سوادند و ایران را نمی شناسند برای همین پانزه سال است که او در میلان احساس می کند نادیده گرفته شده است.
یعنی کاش نادیده گرفته شده بود.
این سئوال هایی که گاهی وقت ها دوستان ایتالیاییش ازش می کنند، زخمی و بیزارش کرده است از این زرق و برق ِ تمدن ِ اروپایی که اما انگار اندازه یک گوساله هم آدم هایش سواد ندارند .
محسن، به عنوان یک مرد ایرانی در ایتالیا دوست دارد سرش را بالا نگه دارد و انتظار دارد همه ایتالیایی ها بدانند که او آدم با ریشه ، متمدن و با فرهنگی ست که از مملکتی با ریشه ، متمدن و با فرهنگی می آید.
محسن دوست ندارد دوستان ایتالیاییش فکر کنند او به عنوان یک پسر ایرانی، فرزند هشتم از زن چهارم پدرش هست.
او دوست ندارد ایتالیایی ها فکر کنند که او به عنوان یک مرد ایرانی اصلن به یک سلول مخیله اش هم خطور می کند که چهارتا زن بگیرد.

انتظار دارد همه ی ایتالیایی ها بدانند که ایران همان عراق نیست.
ایران، یک کویر خشک که مردمش با شتر این طرف آن طرف می روند نیست.
در ایران زن ها را توی کیسه نمی کنند.
مردهای ایرانی چهارتا زن ندارند و زن هایشان را کتک نمی زنند. 
او البته سرش را بالا نگه می دارد ولی خوب ایتالیایی ها اغلب نمی دانند و نمی فهمند او چرا این همه سرش را بالا نگه می دارد و همه اش عصبانی ست حتی وقتی دارند سعی می کنند با او نسبت به اخبار توحش و ظلم ِ داخل ایران همدردی کنند.

محسن، آدم خیلی جذابی برای دوستان ایتالیاییش نیست.
محسن، ایتالیایی ها را با غرورش گیج می کند. 
آنها نمی فهمند او به چه چیز اینقدر افتخار می کند.
محسن با عصبانیت هایش، ایتالیایی ها را از خود می راند.
محسن از سنگینی نگاه بعضی از زنان ایتالیایی بیزار است.
وقتی می فهمند ایرانی ست، نگاهشان سنگین و بدبین می شود.
محسن تنهاست ... حتی هنوز پس از پانزده سال سکونت در ایتالیا.
او طفلکی ست و نمی فهمد چرا اینقدر تنهاست.

محسن دوست دارد آزاد باشد اما نیست.
درست مثل گوساله ای که دوست دارد از روی پرچین بپرد و برود آن سوترها ی مزرعه را ببیند اما انگار دستی نامرئی بر پیشانی او داغ ِ تملکی زده است و نمی گذارد او خودش باشد.
محسن گیج است و حساس و عصبانی.
او پانزده سال است که در ایتالیا قبل از اینکه محسن باشد، یک مرد ایرانی ست.
با انبوه پیش داوریها، تصورات و گاه نگاه های ِ سنگین و پر سوئ ظن.
برای ستمی که نکرده است اما انگار بر پیشانیش داغ ستمکاری را زده اند.
داغ ِ مرد ِ ایرانی.

۱۳۹۴ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

کار بی دستمزد نقطه آغاز ِ بی عدالتی

ویرجینیا وولف در کتاب «اتاقی از آن خود» به این موضوع می پردازد که چرا در طول تاریخ، زنان کم رنگ و نادیده گرفته شده اند. 
او در این کتاب با نگاهی مشاهده گر و نکته بین همراه با نثر منحصر به فرد خود که به طور مطبوعی گاه با طنز هم همراه می شود بیشتر راوی نکته ها ی ظریف است تا صدور حکم ها و دستورالعمل های شخصی .
ویژگی که او را همیشه در میان موج ِ مدافعان حقوق زنان، فمینیسم، منحصر به فرد و جذاب نگه داشته است. 
موجی که اصلن خود او؛ خواسته یا ناخواسته ، نقش پررنگی در شروع آن داشت اما آن موج ها ی طوفانی ِ توده وار ِ پس از او، اغلب خالی از ظرافت نگاه و انعطاف پذیری موج ِ جستجوگرِ نگاه او باقی ماندند.
عجیب هم نیست.
نسیم، بادبان ِ کشتی های جنگی را هم می تواند به حرکت در آورد.

او به صراحت در بخش پایانی کتابش هر جنبشی را که با «ضد» شروع شود به زیر سئوال می برد.
«ضد» یعنی جنگ و جنگ ویرانگرست.
این مهمترین نکته ای بود که امواج توده وار فمینیسم آن را نادیده گرفتند وقتی سطحی بینانه راه حل ِ حقوق خود را در انکار چربی های طبیعی تن و تن دادن به عضلانی شدن برای مساوی شدن با مردان تبلیغ می کردند .
موج های فمینیسم در خلال این یک قرن پر است از راه حل های افراطی.
عجیب است اما انگار هیچکس آن اخرین پاراگراف های او را در کتاب «اتاقی از آن خود» نخوانده است یا دوست ندارد باورش کند که اینچنین در خلال تقریبا یک قرن، یکی از بنیادی ترین ضروریات ِ بهبود وضع زنان نادیده مانده است
.
دستمزد برای کار. کار ِ خانه!

او نه ضد مرد بود ، نه ضد بچه دار شدن، نه ضد شیر دادن، نه ضد اندام پر چربی ، نه ضد اندام عضلانی ، نه ضد آرایش، نه ضد مد، نه ضد خانه داری و نه ضد هیچ چیز دیگر برای بهبود شرایط اجتماعی ِ انسان زاده شده در کالبد زنانه
.
نکته بینی او عمیق و متواضعانه است.
می نویسد:
« هر زنی برای نوشتن‌ احتیاج به یک اتاق و درآمد ماهیانه دارد، تا بتواند با خیال راحت به کار نوشتن بپردازد.»
خلوت ِ خصوصی ، شرط ِ اولیه ی «داشتن ِ خود» است. مستقل از دیگری
.
این استقلال ِ معنوی حاصل نمی شود جز با استقلالی مادی. 
«درآمد ماهیانه»!

هر کاری سزاوار دستمزد است، از جمله کار ِ خانه داری
.
بی منت ... با ساختار ِ قانونی .... مصون از شکنندگی ِ توافقات شخصی و عاطفی.
اما عجیب است که در خلال نزدیک به یک قرن از پیدایش فمینیسم، این بدیهی ترین نکته ی حقوقی برای انسان ِ زاده شده در کالبد زنانه همچنان در سایه ی بحث درباره امور و سلیقه های شخصی ای چون ظاهر چاق یا عضلانی، آرایش کردن یا نکردن، حجاب داشتن یا نداشتن و ... نادیده و مغفول مانده است.
اندام عضلانی یا چاق،

آرایش کردن یا نکردن،
حجاب داشتن یا نداشتن،
بوتکس زدن یا نزدن،
مهم نیست.
مهم این است که پیش از هر چیز شما، چه کالبد زنانه داشته باشید و چه مردانه، این حق بدیهی را بپذیرید که هر کاری سزاور دستمزد است. بپذیرید که نه حقتان پایمال شود و نه حق دیگری را پایمال کنید.
هیچ کاری به اندازه کار خانه داری و بچه داری در طول تاریخ مورد اجحاف قرار نگرفته است.
این مهمترین حقی ست که هنوز پس از یک قرن، با وجود جنبش های فمینیسم ناقص و نابرابر و جنسیت زاده باقی مانده است.
دستمزد ِ خانه داری، بچه داری.
با ساختارهای مستحکم قانونی و نه توافق های شکننده ی شخصی و مقطعی.
عدالت در حقوق ِ مالی پیش نیاز همه ی حقوق برای همه ی اقشار در جامعه است.

۱۳۹۴ اسفند ۱۶, یکشنبه

«کاش» تهی نیست!

گفتم: 
از خودت بگو رفیق!
گفت:
من چیزی برای گفتن ندارم. کار . کار . کار . درامد معلمی و سختی معیشت مثل همیشه.
گفتم:
معلمی درآمد دارد رفیق ... لقمه بخور و نمیری ... هنرمندی می دانی چه دارد ؟
پرسید:
چه دارد؟
پاسخ دادم:
فارغ از خود از خود می گویم ... می دانی ؟
گفت: 
می دانم .. می فهمم ... بگو!
گفتم:
محبوبیت ... محبوب قلب ها می شوی ... مهمان افتخاری همه مهمانی ها ... گل سر سبد جمع ها .... مردم را خوش می اید سپری کردن ساعتی با صمیمیت هنرمندانه ی جان تو.
اما....
پرسید:
اما چه؟
گفتم:
اما صمیمیت و محبوبیت ، جیب و شکم را پر نمی کند ، فقط قلوب دیگران را سرشار می کند!
پرسید: 
کی می آیی؟
نوشتم:
لنگرها به پای آدمیزاد بینواست ... راحت در این خاکدان به گل می نشیند ... به گل نشسته است کشتی ام.
گفت:
واااای بر من!
گفتم:
کاش بودی ... کاش بودی و با هم می نوشیدیم و می گفتیم ... از این پوچی ِ پیچ در پیچ .... از این پوچی های ِ پیچیده درهیچی ِ پر هستی!
گفت:
کاش ... کاش ... کاش!
نوشتم :
کاش، خالی نیست ... تهی نیست ... و بلکه شاید سرشار تر از هر بودی ست!
نوشت:
حیف که با این واقعی تر از هر واقعی من مست نمی شوم.
نوشتم:
بیش از این چیزی ندارم . کلام، ختم خود را می داند. شبت خوش رفیق.
نوشت:
بودنت همیشه غنیمت است . شبم را سرشار کردی .....!!!!
می دانید،
این است تنهایی ِ تنیده شده در جان آدمی ... ناگزیر ... بی گریز ... چون مرگ ... تنها ... در دالان مرگ!