جهان بیمار بود و آیینه معصوم!

۱۳۹۶ دی ۲۷, چهارشنبه

خودکم بینی سعودی و بوق های اپوزیسیون فارسی زبان!

فشار رسانه ای روی مردم ایران بی سابقه شده.
نمونه دومی براش سراغ ندارم .... اینکه از هر موضوعی استفاده می شه تا به مردم ایران بدترین خصوصیات القا بشه.
نژادپرست، حیوان آزار، بی مطالعه و کم سواد، بدبخت ، اسیر، درمانده ، فلاکت زده و ...
همه ی اینها با چاشنی موذی گری که گاه آدم حیرت می کنه.
یه نمونه اش:
سایت توانا و صدای آمریکا و روزآن لاین های و هوی راه انداختن که بله زنان عربستان بالاخره حق ورود به ورزشگاه رو پیدا کردن ... حق خوانندگی و رانندگی و اینا .
خیلی هم خوب و عالی ... موذی بازی وقتیه که یه خانم عربستانی رو تو بوق می کنن که :
بله، ما زنان عربستانی خواستیم و توانستیم!
یکی هم نیست به یاد ایشون بیاره که:
نه عزیزم هیچکدوم از اینها هیچ ربطی به خواست زنان و مردان عربستان نداشت ... ربط به شاه سعودی داشت ... یه نفر برای آب کشی تاریخ و فرهنگ مرتجع عربستانی در سطح بین المللی تصمیم گرفت یه خورده ظاهر این مملکت رو قابل توجیه کنه ... شاه محمد بن سلمان.
ملت هیچ جای این داستان نبود.
یه نگاه به تاریخ سی صد سال اخیر این مملکت ، عربستان سعودی، بندازید لطفا.
آدم حیرت می کنه ... کجا چیزی از ملت عربستان شنیدید؟
سی صد ساله این ملت آب رو از آب نتونستن تکون بدن حالا یه خانم رو میارن تو سایت های فارسی زبون تو بوقش می کنن که بله ما زنان عربستان خواستیم و توانستیم.
به خدا مثل جوک می مونه.
عربستان ، ملتش کجا بود! ... این یه توهین نیست ... این شهادت تاریخه ... تاریخ عربستان سعودی رو نگاه کنین، به جای ملت فقط یه خاندان داره . 
خاندان سعودی ... اصلن همین که اسم یه مملکت به اسم یه خاندانه خودش خلاصه داستانه.
تاریخ یه مملکت ، شجره نامه یه خانواده است.
یه سری سایت معلوم الحال هم مثل توانا و صدای آمریکا حالا مثلا فکر می کنن از هر چیزی می شه قیاسی ساخت و از این قیاس باز چماقی ساخت برای زدن تو سر ایران.
نه عزیزم،
چی رو با چی مقایسه می کنی آخه!
تاریخ مبارزات و تحولات یک کشور کهن رو می ذاری کنار شجره نامه یه خانواده ؟!
حالا البته شما هر چقدر دلتون می خواد با کلمات بازی کنید و اسم تصمیمات یک نفره شاه بن سلمان رو بذارید مبارزات زنان سعودی و اصلاحات اجتماعی کشور سعودی و اینا ولی به قول یه ضرب المثل آمریکایی:
با پوست خر نمی شه کیف چرمی ساخت.
تاریخ خانوادگی سعودی برای جغرافیایی به نام عربستان، نه ملت می شه، نه تاریخ و نه فرهنگ !

۱۳۹۶ دی ۲۴, یکشنبه

«زنان علیه زنان یا قربانی علیه قربانی؟»

چند شب پیش، درست پیش از دیدن فیلم « خانه دختر» ، روی شبکه آرته میز گردی بود تحت عنوان
« زنان علیه زنان» .
خوب راستش در حال بشور و بروب بودم و خیلی به جزئیات بحث توجه نداشتم ، در مورد کمپین Me too و کمپین مخالف اون بود که باز هم از طرف زنان برنامه ریزی شده بود.
در هر صورت عنوان برنامه تو ذهنم حک شده بود.
با پرسشی بی پاسخ :
« اصلن زن بودن یعنی چه؟ ... هر کسی خودشه و جنسیت بخشی از «خود» است.
آیا جنسیت در ماهیت «خود» تا این حد موثر است که بتوان کلیتی به نام «زن» را در کنار یا در برابر دیگری که اتفاقا جنسیت او هم «زن» است قرار داد؟»
نمی دانم ! ... هنوز هم.
اما اگر قرار به چنین دسته بندی باشد بی شک فیلم «خانه دختر» را می توان نمونه ای ایرانی و تلخ از « زنان علیه زنان» قرار داد.
«خانه دختر» ماجرای مرگ یک عروس جوان درست در ساعتی پیش از مراسم عروسیش هست.
فیلم از ابتدا با طرح یک مرگ مشکوک این جاذبه رو ایجاد می کنه تا بیننده ماجرا رو تا پایان دنبال کنه .
و پایان چون یک سیلی محکم و آشنا ست از دست زنی به پیکر زنی دیگر .
چطور زنی که روزی خودش قربانی یک سنت بی اندازه مرتجعانه ، تحقیرآمیز و زشت بوده حالا نگهبان و مجری همون جنایت برای دیگری می شه!
چطور سنت هایی ارتجاعی می تونن به خیال خوشبختی ، مصیبت آفرینی کنن ... چطور از هیچ، می شه فاجعه آفرینی کرد ... چطور خوشبختی رو به خاطر هیچ می شه تبدیل به مصیبت کرد ... برای عزیزترین هامون ... فرزندانمون.
قربانی این سنت ها فقط زنان نیستن ، مردان هم هستن .
نه تنها عروست که پسرت ... هر دو.
شاید، زنان علیه زنان و یا شاید در مقیاسی دقیق تر :
قربانی علیه قربانی !
«خانه دختر» شاید از لحاظ سینمایی کامل و بی نقص نباشد اما تلنگری ست به سنت های ارتجاعی.
دوست دارم اشاره کنم به بازی رویا تیموریان که گرچه کوتاه است اما به خوبی ، خشونت پنهان در این نوع قربانی های قربانی کننده را به بیننده منتقل می کند.
و در انتها اندکی پرحرفی:
مدت ها ست برای حفظ رابطه ام با فضای ایران، آخر هفته ها فیلم های روز سینما ایران رو می بینم و رمان های جدید ایرانی رو می خونم.
این آخر هفته چهار فیلم دیدم .
من همسرش هستم، پسرآدم و دختر حوا، نگار ، خانه دختر .
و خوب، اعتراف می کنم که تماشای فیلم « خانه دختر» چون سیلی سختی بود در پایان ِ دوره ِ این هفته ام.
گرچه پرداخت های سینمایی گاه ضعیف و پر نقص هستند اما بسیار باعث دلگرمی و امیدواری ست که موضوعات انتخابی اکثر فیلم ها، ملموس و اجتماعی هستند.
چون تلنگری حتی کوچک به ذهن بیننده.
حضور و محوریت زنان در سینمای امروز ایران بی سابقه است.
به قول امیر کبیر در فیلم «ناصرالدین شاه اکتور سینما»:
« سینماتوگراف آدم تربیت می کند. »
ایران سینما دارد و این موجب دلگرمی ست!

«امور خیریه مردم ایران»

از فرهنگ لاکچری در ایران گفتم، اجازه بدید از مشاهده دیگه ای هم بگم.
فرهنگ خیریه در ایران.
در مدت یک ماه اقامتم بین دو شهر تهران و مشهد ، یکی از چشمگیرترین مشاهداتم فعالیت های اجتماعی مردم در امور اجتماعی و خیریه بود.
خانواده ای رو ندیدم که دستی در امور خیریه نداشته باشه.
از خیریه های محلی تا خانوادگی و حتی فردی.
از خیریه هایی که دانش آموزان مناطق محروم رو تحت پوشش می گرفتن تا خیریه های خانوادگی که کارگران خانگی شون رو حمایت مالی می کردن.
در کنار خیریه ها ، فعالیت های اجتماعی نیز چشمگیر بود.
از پناهگاه حیوانات تا گروه های کوچک حفاظت از طبیعت.
گروه های فامیلی و دوستانه ای که آخر هفته ها برای زباله زدایی از طبیعت گرد هم می آمدند.
رشد پناهگاه های حیوانات به واقع چشمگیر بود.
پیش تر روی اینترنت با این پناهگاه ها آشنا شده بودم اما فکر نمی کردم فعالیت هاشون تا این حد سازماندهی شده و برنامه ریزی شده و مرتب و جدی باشه.
دانشجوی جوانی ندیدم مگر آنکه در کنار درس، فعالیت اجتماعی و خیریه دیگه ای هم انجام می داد.
همه از شرایط سخت شکایت می کردند و اما همچنان ادامه می دادن.
حتی کسانی رو دیدم که کار خودشون رو به آب در هاون کوبیدن تشبیه می کردن و اما همچنان ادامه می دادن!
لاکچری بود، امور خیریه هم بود ... و هردو همراه با بسیار شکایت از بدی روزگار!
پرسشی نامربوط در ذهن داشتم با پاسخی روشن.
لاکچری وامور خیریه ؟! ... آیا این یک تناقض بود؟
پاسخ همراه با پرسش برای من روشن بود:
نه! ... این یک تناقض نبود ، یک تضاد بود .
یک روحیه ی تاریخی دیرینه ...
تضادها نافی یکدیگر نیستند ، کنار یکدیگرند.
ایران ، سرزمین تضادها!

۱۳۹۶ دی ۲۳, شنبه

«لاکچری»

پارسال که رفته بودم ایران یه کلمه ی جدید تو محاورات روزمره مردم به وفور می شنیدم.
لاکچری!
اولین بار از یه دختر هفده ساله شنیدم .... در توصیف شال دوستش گفت:
خیلی لاکچریه!
اولش فکر کردم خوب لابد کلاس زبان می رن و اینجوری دارن درس هاشون رو دور میکنن.
اما خیلی زود متوجه شدم نه بابا من از پشت کوه اومدم.
از ممدآقا بقالی و اکبر آقا ساندویچی محلمون تا بزرگ حاج خانم محلمون که اهل روضه و دوره و درس و بحث دینی و رسیدگی به اومور اخروی اهل محل هست هم این کلمه رو بارها شنیدم.
رفته بودم بقالی فندک بگیرم، ممد آقا یه فندک طلایی جرقی برقی نشونم داد گفت خانم اینو بردارین خیلی لاکچریه!
رفته بودم از ساندویچی محلمون ساندویچ بگیرم، اکبر آقا گفت ساندویچ ها تون رو تو این کاغذ ساندویچی های جدیدمون میپیچم خیلی لاکچرین .... واس مهمونی مناسبن.
بزرگ حاج خانم محل چشش افتاد به موبایلم گفت این چیه دخترم؟
گفتم موبایل .... گفت اینا که از رده خارج شده ... یه لاکچریش رو بگیر در شان شما باشه!
می دونین، 
احساس اصحاب کهف رو داشتم ... نه پس از سیصد سال که فقط پس از شش سال این همه تغییر ! 
منگ بودم ... هیچی و هیچکس مثل قبل نبود .... همه چیز خیلی لوکس بود و درباره این لوکس بودن و لوکس تر شدن حرف زده می شد ...وقت صرف می شد .... تغییر بیش از یه تغییر ساده و ناگزیر از زمان بود ... یه تغییر فرهنگی و ارزشی اتفاق افتاده بود .
دیدم که:
این کلمه چیزی بیشتر از یه کلمه است ... یه فرهنگ جدیده که تو ایران رایج شده و من ازش بی خبر بودم.
همه از وضع بد اقتصادی می نالیدن و با این همه تقریبا همه دنبال لاکچری بودن!
عروسی باس تو باغ برگزار بشه با دی جی ... از لباس عروسی و آرایش عروس و عکاس و آلبوم عکس هم که دیگه نپرس ... واس سیسمونی مهمونی می گرفتن در حد عروسی ... یه بریز و بپاشی که هرگز تا پیش از این حد در این مقیاس عجیب ندیده بودم .
بارها در میان نک و ناله های عزیزان شنیدم که:
آره می بینی، ایران داره کره شمالی می شه .
پاسخ من این بود:
نه عزیزم، از من بپرسی می گم ایران داره هند می شه .... از فاصله طبقاتیش بگیر تا سینما و هنرپیشه هاش . هنرپیشه های خوشگل ، خوشتیپ چشم رنگی با لباس های مارک و برندشون که روی پرده سینما دارن یه طبقه خاص و یه سبک بریز بپاش رو تو چشم و حلق مردم فرو میکنن.
شیک بودن خیلی خوب و دوست داشتنیه اما فقط وقتی اندازه جیبت باشه و ناله و فغانت رو در نیاره.
به خدا با موبایل سامسونگ دو سه مدل قدیمی تر هم هنوز می شه کار کرد اگه منظور کار باشه و نه لاکچری بودن و تو چشم هم دیگه فرو کردن.
می دونین ،
من به این فرهنگ لاکچری می گم « تحریم از درون».
اونی که کمر ایران رو داره می شکنه فقط تحریم های خارجی نیست ، فرهنگ لاکچری هم هست .
خیلی عجیبه کشوری که تحت تحریم هست ، مردمش اینقدر علاقمند به مصرف مارک و برندهای لوکس خارجی شدن.
اما عجیب تر اینکه در کنار فرهنگ لاکچری ، فرهنگ خیریه هم به طور چشمگیری رشد کرده.
خیریه های کوچک خانوادگی، محلی .
کسی رو در ایران ندیدم که دستی در امور خیریه نداشته باشه.
از دانشجو تا خانواده هایی با درآمد متوسط . 
از من بپرسین می گم:
به واقع ایران سرزمین تضاد ها ست.

۱۳۹۶ دی ۲۲, جمعه

کار

آماده شده بود دوش بگیرد .
آینه اما متوقفش کرده بود ... خیره ... شگفت زده!
خیره به آن عضلات ظریف ِ زنانه ... کیفیتی دوگانه از زیبایی ... قدرت و انعطاف ... توامان!
با تعجب فکر می کرد :
کی این اتفاق افتاده بود ؟ ... آن عظلات زیبا و ظریف از کجا آمده بودند ؟
صدایی توی سرش گفته بود:
کار .... کار تیشه ی تن است ... گاهی می خراشد ، گاهی می تراشد .. پس نگاه کن تیشه ای که پیشه کرده ای با تو چه می کند! ..... تو را می خراشد یا می تراشد!

۱۳۹۶ دی ۱۸, دوشنبه

از تظاهرات تا جنگ تن به تن !

امروز یکی از همکارام رو بعد از تعطیلات سال نو برای اولین بار دیدم.
هنوز سلام نکرده، اومده با یه حال پریشونی می پرسه:
خونواده ات از ایران اومدن؟
می گم: نه .... تازه اومده بودن ... یه ماهی می شه برگشتن ایران.
می گه : نه به خاطر جنگ می گم.
هاج و واج می پرسم کدوم جنگ؟
می گه جنگ تو ایران دیگه ... تظاهرات شده بعدش هم جنگ شده ... خیر نداری؟!
می گم : جنگ؟!!! ... تو ایران ؟؟؟
می گه : اره مگه ندیدی با توپ و تانک دارن مردم رو می کشن.
من هیچی ... یه سی ثانیه قفل کردم ... می گم این خبرا کجا دیدی ؟
می گه : ای بابا مگه روزنامه ها رو نمی بینی!
می گم : نه ... چه کاریه!
خوب به جای دریافت خبر مملکتم از روزنامه های مملکت شما ، مستقیما با خونوادم تو ایران در تماسم ... چیزی از توپ و تانک بهم نگفتن.
می گه : شاید نخواستن نگران شی .
می گم اره خوب، شاید ...
در همین حین رادیو داره از تظاهرات و درگیری در لیون می گه .
می گم :
لیون انگار جنگ شده !
می گه : نه فقط تظاهرات شده .. عادیه!
نگا نگاش می کنم ... شاید از سکوتم چیزی بفهمه .... و صدایی تو سرم یه ریز این جمله رو تکرار می کنه:
تصویر موجود مهم نیست، مهم بخشی از تصویره که به شما نشون داده می شه و براتون توصیف می شه ... مهم نحوه نشون دادنه ... مهم نحوه توصیفه !
از تظاهرات در فرانسه تا جنگ خیابانی در ایران فاصله باوریه که برای بینندگان و شنوندگان عزیز رسانه ساخته می شه.

۱۳۹۶ دی ۱۷, یکشنبه

« ظلمات ِ فلسفی بی بی »

براش نوشتم:
امروز از سر درد سرم رو فرو کرده بودم تو بالش ... بین خواب و بیداری هی ذهنم فلاش بک می زد به گذشته ها ...بابا، وقتی تو دریای خزر مثل یه دلفین میشد و منو می ذاشت پشتش و تو موج ها شنا می کرد ... برف ... بازی ... با سورتمه ای که بابا برام ساخته بود .... گیر کردن ماشین تو برف ها و دست های قوی اون .... خونه مادر بزرگ و اون صندوقچه جذاب همیشه در بسته اش که می دونستیم توش پر قرقروته ... اون روز سرد و یخبندون برفی که مامان با روتی از بیمارستان اومد خونه... زیر کرسی ... خونه خواهر وقتی تو آشپزحونه شون چای می خوردیم و گپ میزدیم ... میلاد وقتی قل قلی بود و برای من ناز ترین بچه دنیا ... تولدش .. خونه خودمون جلو تلویزیون وقتی خوابم می برد و علی می اومد بیدارم می کرد .... درخت توت جای خونمون ... فرش های خونه ... که انگار پاهام رو می بوسیدن ... همیشه رو زمین میخوابیدم ... مستقیما روی فرش، بدون تشک ... اینقدر که حس خوبی داشت ... قبرستون خواجه مراد ... قبر بابا بزرگ ... درخت گیلاس همسایه که شاخه هاش تا تو خونه مامان اومده بود .... حتی گربه پیر مامان، مهین خانم که می شنیدم با غصه بهش می گفت :
اِ ِ تو که باز بچه به شکم داری تو این سن و سال ... چرا رفتی باز کار دست خودت دادی ... پوست و استخون شدی ـ باز چهارتا بچه چه جور می خوای شیر بدی ... خوب نرو بیرون ....
یه فضای وهمی ... اثیری ... سورئال ... همه ی واقعیت گذشته تبدیل شده بود به یه خواب ... یه فضای سورئال ... که دیگه واقعیت نداشت ... دوست داشتم سرم رو از تو بالش دربیارم و ببینم تو مشهد خونه مامان هستم ... روی فرش های لاکیش ..... خیلی سنگین بود ... سنگین از این نظرکه انگار هیچی ، مطلقا هیچی واقعیت نداره .... واقعیت یه امر نسبی ست که با گذشت زمان آروم آروم بخار می شه ... وهم می شه ... و می ره ...
خواهرم نوشت:
کافئین عامل تشدید میگرنه ... قهوه کمتر بخور!
نوشتم : مرسی عزیزم ... سردردم فلسفیه!!!! ... به قول مامان از شکم سیری به جفت و کلک افتادم باز!
نوشت:
ول کن این حرفا رو به خودت برس بابا جان
نوشتم:
می دونم که همش وهمه ... دیگه هیچی مثل گذشته نیست ... نه درخت توت مونده ، نه میلاد دیگه قل قلی هست و نه علی قوقولی ... دیگه کرسی نیست ... مامان بزگ نیست .... حتی قبربابا بزرگ هم دیگه نیست ... می دونم دیگه هیچی مثل گذشته نیست ... می دونم .... دارم زمان رو گم می کنم ... بین وهم و واقعیت ... حال هنوز تموم نشده ، گذشته می شه ... آینده هنوز نیومده ، تموم شده !
نوشت:
ولی کرسی هنوز هست ... بابا زیر کرسی می خوابه .
نوشتم:
کرسی بدون برف ...بدون سرما ... بی سماور ... بی مادرجان ... همش یاد مادرجانم...
خواهرم نوشت:

دیدم دارم دلش رو سیاه می کنم ... باید تموم می کردم ... اما هنوز تموم نشده بود .
دوست داشتم ادامه بدم ... دوست داشتم بگم ... براش نوشتم :
یه روز از یه دوست پرسیدم :
امنیت کجاست ؟
گفت : در پر کردن خلائ
بهش گفتم : خاک تو سر خرت ... پرکردن خلائ ، سرگرمیه ... نه امنیت .... خلا ئ واقعیت زندگیه ... وحشتناک ترین واقعیت زندگی ... برای همین همه دنبال پر کردنش هستن ... اما پر کردنش فقط یه سرگرمیه ، گاهی حتی لذت اما نه امنیت!
امنیت در تاریکی ست ... تاریکی مطلق .... تاریکی و سکوت مطلق!
روشن بود که دلش رو سیاه کردم .... اما تقصیر من نبود ... در تاوان خواهر بودن، انتخابی نیست!
بیرحمانه بود عصر دلگیر یکشنبه اش رو چنین سیاه و تاریک کردن ... کاش چیز دیگری هم برای نوشتن بود ... و خدای من، بود! .... به روشنی همون تاریکی که درش غوطه ور بودم :
خوشا آنانکه سرگرمی شون ، تبدیل به شور زندگی شون می شه.
شان نزول:
در این دو هفته بی اندازه فشار بود ... بی اندازه ... باید از بیرون به درونم باز می گشتم!